مادر سپید

مادر یک روشندل

روز مادر مبارک

اردیبهشت۲۳

هر دختری که ام امامت نمیشود

یا مادر پیمبر رحمت نمیشود

در مجمع خلایق حق فاطمه یکیست

این وحدت است شامل کثرت نمیشود

آنجا که پای کفو علی هست در میان

هر دختری که لایق وصلت نمیشود

فردا بیا که با قیامت به پا کنی

ای بانویی که بی تو قیامت نمیشود

با اشتیاق سمت صراط آورید رو

زهرا بدون برگ شفاعت نمیشود ..

 

یک تجربه ی دیگر

اردیبهشت۲۰

 

سلام

تصویر گویاست .. توضیح خاصی نیست .

تا بعد .

صحبتی با خوانندگان گرامی

اردیبهشت۱۷

سلام

خوانندگان گرامی

از حسن توجه شما نسبت به وبلاگ م متشکرم ولیکن درخواستی از شما دارم .

لطفا از گذاشتن پیام خصوصی در این وبلاگ خودداری کنید . سیستم مدیریت این وب سایت در اختیار بنده نیست و در صفحه ی کاربری بنده دچار اشکالات آزار دهنده میکند .

در صورت نیاز به تماس در کامنت های عمومی آدرس ایمیل خود را بگذارید در اسرع وقت با شما تماس خواهم گرفت .

سپاسگذارم

مادر سپید

 

روز معلم

اردیبهشت۱۲

 

یاد و خاطره قافله سالار معلمان شهید ؛ فیلسوف فرزانه آیت الله مرتضی مطهری و روز معلم گرامی و جاودانه باد .

 

 

یاد بگیر تا هستی

اردیبهشت۸

سلام

میخام یه چیزی بنویسم اما همه ی جملاتم هنوز به تکمیل نشده به سه نقطه ته خط منتهی میشوند …

نمیاد .. نوشتنم نمیاد و اون چیزایی که به نوشتن میاد همون چیزایی که نباید بیاد و مربوط میشه به زبون سرخ و سر س-ب-ز ! والله ادم میترسه اسم رنگ ها رو هم این دوره زمونه بیاره !!

مشغول انجام کارهایی برای بچه های گروه هستم .. یه سری کلاس آموزشی دارم میرم یه سری کلاس آموزشی هم برای بچه ها دارم … تا سه چهار ماه دیگه به نتیجه میرسه بعد درباره ش میزنم .. کار جدیدیه یک حرفه پر درآمد برای بچه های نابینا ..

در حال کسب تجربه های جدید هستم ..

فعلا تا بعد .

عینکتو بزن مامان

فروردین۲۲

سلام

چند روز پیش حسن نوبت چک آپ داشت .. هنوز هم یک باره فریاد میزنه آآآآی سرم که بند دلم را باید برای ۸۹۷۴۳۷۳۸۴۶۸۰۸۲۷۳۶۴۲۷م گره بزنم !

سردرد هایش کم شده بود ولی هنوز تعداد دفعاتش کم نیست ،‌ مثلا از ۶۰ بار در روز به ۲۰ بار رسیده اوقاتی که از نظر روحی تحت فشار باشه یا استرسش بیشتر بشه سردردهایش هم بیشتر میشه که طبیعتا در ایام امتحانات که تمامی هم ندارد تعداد دفعات این سردردهای شدید بیشتر هم میشه . نمی فهمم چرا اینقدر امتحان میگیرند ! دلم میخواد سال دیگه بفرستمش مدرسه ی تنبلا !! مدرسه ی فرد اعلای نمونه اش این بچه رو غیر سرحال میکنه ! حالا حسن دبیرکل سازمان ملل هم نشد که نشد دست کم همین جا یه ریس جمهوری چیزی میشه دیگه ! کاری نداره یه سری ایرانگردی و ستاد تبلیغات مردمی توپ میخاد که فکر کنم الان همینجا داره :) بگذریم …. زدم تو جاده غیر اسفالتی !!‌:دی

دکتر اشرفی مقدار داروی دپاکینش رو بیشتر کرد چون قرص های سیناریزین و سیتالوپرام هم اثر کمی نشان داد . باز هم نظر ایشان این بود شبیه میگرن هست و تعداد کمی از سرددرها داروی مشخصی دارند ، فقط مقدار مصرف دپاکین بیشتر شد و قرص پرپرانول رو هم اضاقه کرد که امیدوار بود تا یک ماه دیگه سردردها بهبود پیدا کرد و اگر لازم شد روزی دو تا ۱ صبح و ۱ ظهر مصرف کنه !! این ۱ صبح و ۱ ظهر رو نمیدونم چرا تاکید کرد !!! علم پیشرفت کرده ما که متوجه نشدیم واسه چی ! :-) م فعلا که روی همین سه قرص روزانه (دپاکین نصفه صبح و یک عدد کامل شب + بیوتین ۵+ کوکیوتن )  ثابت مونده امیدوارم در اینده تعداد قرص ها ثابت بمونه . باز هم امیدوارم که مشکلاتش بیشتر نشه ..

امیدوارم تظاهرات بلوغ باعث تغییرات مثبت در بدنش بشه و اوضاع حسمی اش بهتر بشه ! سعی میکنم خیلی خوش بین باشم که با استرس کمتری این مدت رو بگذرونم تا بتونم به حسن کمک کنم .. حتی اغلب جملات غیر مثبت رو جور دیگه نوشتم .. پس عینک خوش بینی همایونی مان را میزنیم … بله … همه چی آرومه .. من خیلی خوشحالم ….

تا بعد .

حسن در کوچه صمصام

فروردین۲۲

سلام

مطلب زیر انشای حسن است :

امروز میخوام یک نویسنده ایرانی رو بهتون معرفی کنم که یکی از بهترین داستان هایی که شنیده ام نوشته ی او است . اقای حمیدرضا نجفی متولد ۱۳۴۳ ، نویسنده و مترجم ایرانی است. اولین رمان حمیدرضا نجفی با نام «کوچه صمصام» توسط کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان به شکل صوتی و مکتوب منتشر شد تابستان گذشته این کتاب صوتی را از کانون پرورشی گرفتیم و من بارها این داستان را گوش دادم و هر بار لذت بردم . داستانش را یک نوجوان روایت می کند، نوجوانی که آرزویش این است اسم کوچه شان اسم یک شهید باشد تا بتوانند با کوچه های بغلی رقابت کنند. طنز تلخی هم دارد، اما نگاهش به جنگ تکراری نیست .‏ نویسنده آدم را با شخصیت اول داستان یعنی علی اکبرخان همراه میکند و با او می خنداندت و میگریاندت .. به همه ی دوستانم توصیه میکنم این داستان جذاب را بخوانند .

از دیگر آثار حمیدرضا نجفی به مجموعه داستان او با نام “باغهای شنی” توسط انتشارات نیلوفر منتشر شده میشود اشاره کرد که من هنوز آن را نشنیده ام ، این کتاب ، کتابی است که مورد توجه کارشناسان ادبیات ایران قرار گرفت و نامزد دریافت دو جایزه “بنیاد گلشیری” و “منتقدین و نویسندگان مطبوعات” شد و جایزه بنیاد گلشیری را برایش به ارمغان آورد .

نجفی از شاگردان هوشنگ گلشیری است که بعد از صادق هدایت یکی از تاثیرگذارترین داستان نویسان ایرانی است .از دیگر نوشته های این نویسنده به این اثار میتوان اشاره کرد :

مایلم در اینده درباره هوشنگ گلشیری بیشتر بدانم . من از طریق رادیونمایش نویسنده های زیادی را شناخته ام که امیدوارم فرصت کنم تعداد بیشتری از این نویسنده ها را به شما معرفی کنم . از مادرم که در بدست آوردن اطلاعات جدیدتر به من کمک میکند تشکر میکنم و همچنین از شما که نتیجه ی جستجوهای ما را در اینترنت میخوانید . در ادامه قسمت هایی از این کتاب را با هم میخوانیم :

صمصام یعنی تیغ تیز و شمشیری که هرگز خم نمی شود. راستی هم کوچه مان هم شکل شمشیر دراز و باریکی بود که افتاده وسط محله <ری> همیشه از اینکه کوچه مان یک اسم درست و حسابی داشت کیف می کردم. کلی پز به بچه های کوچه های دیگر می دادم، به خصوص آنهایی که کوچه شان اسم خنده دار یا مسخره ای داشت. مثل کوچه صغیرا، کوچه لالی، کوچه ماست بندها، کوچه دستشویی، کوچه لختی ها، کوچه چه کنم. …. تا آن موقع نه شهید داده بودیم، نه حداقل یک زخمی. هر کدام از جوان های محل که به سربازی اعزام می شد و یا به جبهه می رفت، پیش خودم می گفتم: <یعنی کوچه به نام او می شود؟( >کوچه صمصام، ص ۱۴)

گزیده های دیگر :

**حبیب بهترین دوستم بود یعنی تنها رفیقی که داشتم.

**اما یواش یواش دیگر اسم کوچه داشت ابهتش را از دست میداد. هر روز اسم یک کوچه عوض میشد آن هم با چه اسم هایی. چقدر هم بچه هایش پز میدادند و افاده می کردند کوچه ی دو شهید .. کوچه برادران شهید عادلی…………… داشتیم کم می آوردیم.

**هر کدام از بچه های کوچه که به سربازی اعزام می شد پیش خودم می گفتم : یعنی کوچه به نام او میشود؟ اگر اسم قشنگ و با معنی داشت بدم نمیامد کوچه به نامشان بشود و بعد می گفتم: استغفر الله جوان مردم! اما وقتی یکی که اسمش صفر قلی کوهی بود رفت سربازی هزار تا صلوات نذر کردم که سالم برگردد.

فکر کردم به به کوچه ی خلبان شهید سرگرد امیر زمانی! یا علی! چه عظمتی…. هیچ کدام از کوچه های این اطراف تا آنجا که من می شناختم امیر خلبان شهید نداشت.

ما اولین و شاید تنها کوچه ای می شدیم که اسم یک سرگرد خلبان آن هم خلبان فانتوم رویش باشد.

**هر وقت که سالگرد شهادت هر کدامشان بود جام گل کوچک بین کوچه ها می گذاشتند به نام همان شهید. اما تیم کوچه ی صمصام را بازی نمیدادند.

**حبیب گفت : دیشب مثل اینکه در رادیو عراق خبر اسارتش را پخش کردند.

**باز هم کوچه همان کوچه صمصام بود!

**فردا برای همیشه از این خانه می رویم.

** موشک باران هر روز شدید تر می شود شهر هم خلوت و خلوت تر.

**فهمیدم بدترین راه اذیت کردن یک نفر این است که حرف هایش را باور نکنی اما من هر چرت و پرتی از حبیب را باور می کردم.

**نقشه این بود که در حیاط را باز کند کلید را من برگردانم سر جایش او برود تو و من خانه باشم و او در عرض نیم ساعت اتاق های شازده و حوض و بقیه چیز ها را ببیند.

**فقط شنیدم: زدند توی خانه شازده………………. چیزی را که توی دلم پرپر میزد را فریاد کشیدم: حبیب! یا امام هشتم حبیب! مثل تیر از میانشان دویدم.

**تازه باورم شد که چه شده و از حال رفتم. همه چیز سیاه شد.

**لازم است که بگویم سه روز قبل از عید بود؟ یا حتما باید بگویم که بابا سه شب کلانتری خوابید؟ یا اینکه من دو روز بعد به هوش آمدم؟ از غصه بود یا از کتک شاید هردو. یا لازم است که بگویم وقتی ائستا جعفر رضایت داد و بابا اومد خونه دو سال پیرتر شده بود؟ یا اینکه غروب ها تب میکنم و الان دو ماه است که آمده ایم محل تازه.

**هر روز می آمدم سر کوچه صمصام تا بالاخره امروز دو نفر با یک نردبان آلومینیومی و لباس آبی آمدند و زیر رگبار باران که یک دقیقه جوی آب را کرد سیلاب از دیوار بالا رفتند و تابلوی صمصام را کندند و کوچه شد کوچه شهید حبیب ا……………..

 

حسن این داستان رو خیلی دوست داره برای همین موضوع این هفته اش رو این داستان انتخاب کرد ، اما خلاصه نویسی براش خیلی سخته و هنوز راه و چاه کار رو بلد نیست ،‌ برای نوشتن متن و سرچ ها بهش کمک کردم و متن ادیت شده رو برایش در وویس ریکوردرش خوندم .. با این روش هم خودش مطالب جدیدی یاد میگیره و هم همکلاسی هایش با فکر مشغولی هایش آشنا میکند .. خوشبختانه زاویه دید دبیرشون هم بر پایه افزایش اطلاعات هست ، رضایت ایشان از این روش که این رو میگه .

سلامت باشید

تا بعد .

سال نو مبارک

اسفند۲۹

سلام

سالی پر از راستی و درستی را برای دولت و ملت آرزو میکنم ..

چه سنت قشنگیه به دست آوردن           دلا

خط کشیدن رو دفتر جدول ضرب         مشکلا

چه سنت قشنگیه کمک به مرگ      غصه ها

همیشه مهربون شدن درست شبیه قصه ها

چه سنت قشنگیه چیدن هفت سین        دعا

سپردن سالی که رفت به دفتر      خاطره ها

 

استاد راهنمای شما کیست ؟

اسفند۲۳
یک روز آفتابی، خرگوش بیرون از لانه اش غرق در تایپ بود. در همین حین، روباهی او را دید.
روباه: خرگوش به چه مشغولی؟
خرگوش: پایان نامه می‌نویسم.
روباه: جالبه، موضوع پایان نامت چی هست؟
خرگوش: در مورد اینکه یک خرگوش چطور می تونه یک روباه رو بخوره، کار می کنم.
روباه: احمقانه است، همه کس می‌دونند که خرگوش، روباه نمی‌خورد.
خرگوش: مطمئن باش که می تونند، من می تونم اینو بهت ثابت کنم، دنبال من بیا.
خرگوش و روباه با هم داخل لانه خرگوش شدند و بعد از مدتی خرگوش به تنهایی از لانه خارج شده و به نوشتن خود مشغول شد.
در همین حال، گرگی از آنجا رد می‌شد.
گرگ : خرگوش چی می‌نویسی؟
خرگوش: دارم روی پایان نامم که یک خرگوش چطور می تونه یک گرگ رو بخوره، کار می کنم.
گرگ: تو که تصمیم نداری این مزخرفات رو چاپ کنی؟
خرگوش: البته که چاپ می کنم، می خواهی می تونم امکانشو بهت ثابت کنم؟
گرگ و خرگوش وارد لانه خرگوش شدند و باز خرگوش پس از مدتی به تنهایی برگشت و به کار خود ادامه داد
…………………. و اما در لانه ی خرگوش ……………
در گوشه ای از لانه ی خرگوش، پوست و استخوان روباه و در سوی دیگر مو و استخوان گرگ ریخته بود
و در وسط لانه، شیر قوی پیکری دهان خود را تمیز می کرد.
نتیجه:
مهم نیست موضوع پایان نامه شما چیست!؟
اهمیتی ندارد که اطلاعات بدرد بخوری در پایان نامه‌ گردآورده اید یا نه،…
مسئله ی اساسی پایان نامه این است: استاد راهنمای شما کیست؟!؟

منبع : ایمیل :)

به جای پدرم

اسفند۴

سلام

دو هفته ی اخیر در تدارک و تهیه ی پوشاک عید برای بچه های ایتام کم بضاعت و بی بضاعت گروه بودم و از شنبه ۶ اسفند در تهیه سبد ارزاق و مواد غذایی برای ۲۵ خانواده . فکر میکنم برای حدود ۱۷۰-۱۸۰ نفر پوشاک خرید کردم . دست خییر محترم درد نکنه واقعابرای تامین هزینه ها ، هر جا هست دست خدا به همراهش .

پارسال برای پخش این بسته ها خیلی تو دردسر افتادم . پارسال گفتیم سال دیگه پولش رو میدیم خودشون تهیه کنند .. ولی اینقدر قیمت ها سرسام آور بالا رفته بود که اگر نفری ۱۰۰ هزار تومن هم بهشون میدادیم باز هم از عهده خرید بر نمی اومدند . سال قبل برای خانم های سایز بزرگ یک مدل پیرهن دیدم که قیمت عمده اش ۹۰۰۰ تومن بود ! همون جنس با کیفیت نازل تری امسال قیمت عمده اش ۲۴ هزار تومن بود ! جوراب هایی ۱۰۰۰ تا ۱۵۰۰ تومنی پارسال دقیقا دو تا سه برابر شده بود ! و الی آخر ..  خرید های عمده معمولا ارزانتر و به صرفه تر میشند همچنین به علت پایین تر اومدن قیمت اجناس عمده کیفیت های بالاتری میتونستم تهیه کنم . تا اواسط هفته ارزاق هم تهیه بشه تا آخر هفته انشالله توزیع شروع میشه که واقعا خودم نه کشش دارم و نه اعصاب دیدن برخی از صحنه هایی که فکر و روح م رو بیشتر آزار بده .. امسال خودم برای توزیع نمیرم هرچند دلم برای همه بچه هام تنگ شده . اما میترسم بر اثر خستگی این چند وقت دوندگی یا فشار عصبی باز دچار مشکلات بشم .

وقتی افراد نیازمند رو میبینم دلم تیکه تیکه میشه .. کسانی که درد و رنج از لابلای چین های صورتشان بیرون میزنه . وقتی با این همه ثروت ملی ، قشر آسیب پذیر مردم مون رو در اوضاع فلاکت بار میبینم عذاب میکشم .

امروز با دو کیسه سنگین از بازار بیرون اومدم حد فاصل خیابان ناصرخسرو تا گلوبندک یکی دو ساله برای عبور خودرو ها ممنوع شده . سه چهار تا کالسکه توی این مسیر تردد میکنند که این روزها صف طولانی هم داره ، امروز توی صف چند نفر خانم نما :) شروع کردند به دعوا که کی جلوتر بوده ! رفتم سراغ باربر هایی که همیشه اونجا پر بودند ، دست بر قضا دریغ از یک نفر .. مستاصل بودم منتظر خاتمه جنگ مرغ و خروسی خانم نماها باشم یا نه ؟!! دیدم یک چرخ دستی از روبرویم عبور کرد دو سه تا توپ پارچه بزرگ بود ، همانطور که کیسه هام رو میزاشتم روی چرخ دستی از آقایی که چرخ رو هول میداد پرسیدم چند میبری ؟ مرد کهنسالی بود ، هن و هنی کرد وهمانطور که با عرق چین ، عرق صورت سوخته ی خسته و دور گردن چروکیده اش رو پاک کرد و گفت مسیرم نیس میرم تو بازار جنس تحویل بدم اما میبرمشون با ۲ تومن ! تو دلم گفتم این بیچاره الان باید وقت بازنشستگی و آسایشش باشه نه اینکه تو این سن و سال گاری هول بده تا مخارج زندگیش رو بچرخونه ، نگاهم که کرد دلم هررری ریخت پایین .. چقدر قیافه ش آشنا بود .. در طول مسیر حواسم به پیرمرد بود حدودا ۷۰ ساله بود قیافه اش با پدرم مثل سیبی بود که از وسط نصف کرده باشند .. خیلی شبیه پدرم بود اما خیلی قدبلندتر و چند سال مسن تر .. جرات نمیکردم به صورتش نگاه کنم .. چندبار ازش خواستم کیسه ها رو بهم بده و پولش رو بگیره و بره ولی قبول نکرد و پدرانه گفت سنگینه بابا ، میارم برات … اینقدر قلبم فشرده شده بود که حتی تنفس هم برایم سخت شده بود .. به جای پدرم بود .. اصلا خود پدرم بود ، چه فرقی داشت با پدر من !؟ ای کاش او هم میتوانست ایام بازنشستگی ش رو در یک محل دوست داشتنی بگذراند ، شاید در یک پارک افتاب میگرفت و با همسالانش جدول حل میکرد ، شایدم دلش میخواست مثل پدرم همه ی اوقات فراغتش رو در مسجد به مردم خدمت میکرد .

وقتی عصرصورت بشاش پدرم رو در مسجد دیدم دلم میخاست تو بغلش گریه کنم .. همانطوری که تمام مسیر برگشت تا خونه رو در دلم گریستم برای عدم تامین اجتماعی قشر آسیب پذیرمملکتم که به یک نفر ۳ هزار میلیارد میرسه و به یکی هم حتی ۳۰۰۰ تومن* هم نمیرسه  .. هیعی … هیچی ……….. حرفم نمیاد .. خیلی سخت میگذره وقتی یه پسربچه ۹ ساله رو با تی شرت آستین کوتاه ۱۱ شب سر چهارراه میبینی که برات اسپند دود میکنه و نمیتونی بهش کمک کنی … هیعی ……

هیعی .. سخت میگذره ، انسانیت مرده !

————————————

* به مرحمت آقایان دولطی در سه سال اخیر حقوق ماهی ۳۰۰۰ تومنی دانش آموزان معلول قطع شد !!! سال قبل هیچ بن خرید برای معلولین در نظر گرفته نشد . دست کم برای نابینایان !! کلا نونی که این دولط میده رو حروم میدونم !

تا بعد .

« Older Entries