گشتم نبود ، نگرد نیست !

سلام
احوالات شریف و شریفه ؟ دو سه هزارتا مطلب باید بنویسم و دست کم 98734826745734638279849285987286357265287358209
580000000000982938492787920927983727402
حرف نگفته دارم که وقت نمیکنم بیام بنویسم ... چه کنم ؟ همشون مونده تو گلوم غم باد گرفتم ..
بی ترتیب و با تربیت سعی میکنم بنویسم .
1_ معدل ترم یک حسن 19 و 50 صدم شد که از معدل سال قبلش 14 صدم بیشتر شده . خوشبختانه از همه نظر پیشرفت داشته حتی در ادبیاتی که اولش بی هم اضافه کنیم بد نیست !
2_ از دندون هادی که 3 ماه پیش یک برنامه درست کرد برامون ننوشتم تو گلوم موند ! بچه م از روی تخت دو طبقه داداش هاش افتاد پایین و با دهان روی پایه فلزی صندلی افتاد که باعث شد دو دندان جلویش تا ته داخل لثه ش فرو برده و حجم زیادیش هم بشکنه بالای لثه اش به سمت داخل سق دهانش فرو رفت و زیر لبش هم پارگی ایجاد شد که مجبور شدیم بخیه بزنیم که یادآوریش هم باعث میشه مثل همون وقت از حال برم ... دکتر ها گفتند که باید یک ماه صبر کنیم تا شاید دندانها دوباره بیرون بیاند وگرنه باید با جراحی بیرون بیاریمشون که من صبر کردم طول مدت طی بشه بعد درباره ش بنویسم که نشد .. ولی بعد از مدتی دندانها هر چند کج شدند بیرون اومدند و هنوز سیاه نشدند که مجبور به خارج کردنشون بشیم . لازم به ذکره که این پسر دهن گنده من یک ردیف دندون خوشگل داشت که یک سالگیش نفهمیدم چطور یکیش لب پر شد و بعد یواش یواش خورد شد و نصفه ش موند و بعد هم دو تا دندون کناریش هم این بلا سرش اومد خدا نکنه کسی مورد خشم دندونیش واقع بشه که دندونهاش عین تیغ تیز و برنده اند و دائم هم باعث پارگی لبش میشند ... بچه م از اون وقت لاغر شده ... مادر مرده چقدر درد و ضجر کشید ...
3_ حسین همچنان جون به لب میکنه تا یک خط بنویسه اما مثل بلبل میتونه بخونه .
4_ مدتی پیش با شرکت کتاب گویا آشنا شدم جلسه ایی داشتیم که برای معرفی این شرکت به نابینایان فعالیت کنم . ولی تنها کاری که از دستم بر میاد مشاوره رایگان در خصوص فراهم کردن فضای مناسب برای استفاده نابینایان از این سایت و خدمات اونه .. تشریف ببرید سایت رو ببینید و از خدمات عالی اون استفاده کنید و کمی هم خودتون رو بزارید جای یک نابینا که چطور از هفت خوان رستمی که داره عبور کنه تا یک کتاب دانلود کنه .
بد نیست همینجا برای بچه های نابینا و شما این سایت رو معرفی کنم : www.iranseda.ir
شما میتونید در این سایت عضو بشید و با خرید یک کارت شارژ که میشه از کتابخانه های معرفی شده و یا خرید اینترنتی از سایت هزار جزیره : 1000jazire.com کتابهای مورد علاقه تون رو دانلود کنید . البته کتابهای زیادی هم هست که رایگان هستند تعداد کمی از کتابهای تخصصی هستند که مبالغ 100 تا نهایتا 1000 تومان دارند و کاملا به صرفه ست که با دانلود و گوش دادن اون در اوقات فراغت اتوبوسی مترویی از وقتتون استفاده کنید .
5_ در مدرسه حسن یک نمایشگاه به مناسبت دهه فجر بود که دارم سعی میکنم به حسن یاد بدم روزنامه دیواری درست کنه و بتونه در این برنامه نقشی داشته باشه . برای همین شروع کردیم سرچ کردن و گشتن درباره یک موضوعی که کمتر بهش پرداخته شده باشه تا رسیدیم به مسیر حرکت امام از فرودگاه به بهشت زهرا و ... آقا ما هر چی سرچ کردیم و خوندیم و گزینش کردیم هر چی گشتیم یک اسم کوچیک از هاشمی رفسنجانی ندیدیم که ندیدیم انگار اصلا ایشان وجود خارجی نداشتند !!!!! کلی تاریخ رو زیر و رو کردیم از اون موقعی که مردم عاشق مصدق شدن و بعد انداختنش کنار و گفتند خیانتکاره و از اون موقعی که رضا خان میر پنج اسطوره ملت و حتی روحانیون شد و بعد پدر همه شون رو در آورد و گذاشت کف دستشون و از اون موقعی که آمریکا برای اینکه نفت ایران رو تصاحب کنه نقشه ملی کردن نفت رو کشید و ما هنوز هم که هنوزه 29 اسفند جشن میگیریم آخ جون نفتمون ملی شد غافل از اینکه سالگرد روزیه که نفت رو از انگلیس گرفتیم و دودستی تقدیم امریکا کردیم و از اون روزی که به بازرگان و بنی صدر رای دادیم و از اون روزی که گفتیم دکتر بهشتی دزد و مفت خوره و فرش خونه ش ابریشم خالصه و هزار دروغ به ایشان بستیم و در آخر فهمیدم که نبود و ...
آی آی آی ... چقدر خواب خرگوشی ما طولانی شده و چقدر لحاف فراموشی ما سنگینی میکنه و چقدر این مرد بزرگ هست که هنوز بعد از این همه سال هیچ بار دفاعی از خودش نمیکند فقط به خاطر تشخیص مصلحت نظام ... و چقدر تشخیص دادن مصلحت نظام برای جوجه فکلی های سبزینه و سرخینه و مشکینه زود است و چقدر راه مانده تا خیانتکارهای فعلی و خادمینی که بعدها بر سر مزارشان گنبد و بارو خواهیم ساخت را بشناسیم و از عمل و گفتار خویش سرافکنده شویم ...
شاید اگر کمی بیشتر سرچ میکردم هر جا که روزی نام هاشمی رفسنجانی در لیست بنیانگذاران انقلاب و ایران اسلامی بود امروز نام احمدی نژاد را میدیدم .
6_ یک خبر بد از بچه هامون هست ... باز هم یکی دیگه از بچه ها پرپر شد .. مریم رضایی 10 ساله که در بیمارستان با حسن هم اتاقی بود و نزدیک یک سال بستری بود مدتی قبل هم در پستی برای او درخواست کمک مالی کرده بودم که چندین نفر از دوستان شامل لطف خدا شدند و تا وقتی مریم در قید حیات بود هدایای نقدیشون به دادش رسید . تنها یک روز مانده به پیوند قلب ایست قلبی کرد ...
7_ یکی از دوستان دختر 21 ساله ایی رو معرفی کرده که ایشان هم در بیمارستان اگه اشتباه نکنم مسیح دانشوری ! درسته ؟ در انتظار پیوند ریه هست و اگر دوستانی مایلند کمک هزینه درمانی بدند به این شماره حساب کمک هاشون رو واریز کنند و حتما مبلغ واریزیشون رو به من اطلاع بدند .
کارت بانک تجارت با شماره حساب3304553145 و شماره کارت 6273531020223201
8_ بنده هم برای اهدای پوشاک عید به بچه های بی سرپرست بد سرپرست و کم بضاعت ها التماس دعا دارم ! البته فقط دعای لفظی نباشه نقدی هم قاطیش کنید که خیلی ماهید
9_ جریان مهاجرت هم همچنان ول معطل هست البته امیر اتاق دانشجویی گرفته و قرار ماهی یک هفته بره تا ما بتونیم اقامت بگیریم . دوست داشتم با همه سختی هایی که هست بمونم ولی سال دیگه امیر حتی یک روز هم نمیتونه برگرده ایران و این دیگه غیر ممکنه پس آش کشک خاله ته بخوری پاته نخوری پاته !شاید سه ماه دیگه شاید هم یک سال دیگه معلوم نیست .
10_ شماره 10 رو هم از اوین یا کهریزک مینویسم چون عصبانی بودم و اسمش رو نبر رو اسمش رو آوردم ! البته اگه آزادی بیانی باشه تحت الحفظ و نظر مثل باقی دوستان در خدمت شما هستیم ...
ارادتمند : مادر یک روشندل .
تا بعد .

صبای پدر

نامه زیر یک کامنت در پست قبلی بود ...
کاری که از دستم بر می اومد ...
به امید بهبودی صبا کوچولو

با سلام خدمت شما هموطن عزیز.نامه ای که هم اینک به شما رسیده سرگذشت خانواده ای سه نفره در شهر شیراز می باشد .در تاریخ 6 /11 /1386طی آزمایشات متعدد متوجه بیماری تنها فرزندمان صبا که دختری 6 ساله بود شدیم و پس از آن در صدد درمان او بر آمدیم که در مورخ9/11/1386اولین عمل جهت کار گذاری شانت مغزی بر روی او انجام ودر مورخ 13/1/1386عمل برداشتن تومور که بر روی مخچه بود انجام شد که متاسفانه تومور بد خیم تشخیص داده شد ودر همین حین با توجه به اینکه شانت بد کار میکرد طی دو مرحله دیگر نیز تحت عمل جراحی جهت رفع مشکل شانت قرار گرفت و بعد ازآ ن 33 جلسه رادیوتراپی و2جلسه شیمی درمانی گردید وتا این مرحله پزشکان مربوط از روند درمان و نتایج پاک بودن نمونه مغز استخوان و جلوگیری از رشد باقیمانده تومور به وسیله رادیو تراپی راضی بودند ولی دست سرنوشت برایمان چنین رقم زد که در خرداد ماه سال 1387فرزندمان دچار دل دردهائی گردید واورا به بیمارستان بردیم که متاسفانه به دلیل تعطیلات 14و15خرداد ونبود پزشک متخصص در بیمارستان کار فرزندمان به دست رزیدنتهای نروسرجری افتاد وآنان نیز دلیل دل درد را متوجه نمی گردیدند وپزشک واستاد مربوطه نیز درخارج از کشور بود ودر این ایام رزیدنتها چون مشکل رااز شانت میدانستند حدودا 7بار دیگر فرزندمان را روانه اتاق عمل نمودند ولی باز جوابی نمیگرفتند که این امر وعملهای متعدد منجر به مننژیت وعوارض دیگردر فرزندمان گردید که او را به حالت کما برد در ابتدای برج 4سال 87بود که پزشک مربوطه از سفر برگشت و اعلام نمود برای فرزندمان تاد دیر نشده شانت vaوریدی تهیه نمائیم که این کار راانجام داده و او را سریعا عمل نمودند که به شکر خدا مشکل برطرف شدوفرزندمان داشت به حالت عادی برمی گشت وچون در حین یکی از عملها به دلیل سهل انگاری آسپیره شده بود وی را تراکستومی نمودند وبه آی سی یو انتقال دادند وتمام رفلکسهای وی کاملا رضایت بخش بود ولی متاسفانه در مورخ 20/4/87ساعت 7صبح پرستار مربوطه که از پرستاران طرحی بود حین تمیز نمودن تراک به دلیل عدم دقت تراک از محل خود خارج می گردد وهر چه تلاش مینمایندآن را نمیتوانند جا گذاری نمایند ورزیدنتهای مربوطه در ان زمان به دلیل توجیهی غیر موجه (داشتن امتحان)هیچکدام در آی سی یو حضور نداشتند وهنگامی پزشک بیهوشی و یکی از اساتید بر بالین فرزندمان حاضر میشود که زمان بسیاری از دست رفته بود ولطمات بی شماری به فرزندمان وارد شده واو کاملا ایست قلبی داشته وتیم پزشکی بدون توجه به زمان از دست رفته به او 5بار شوک قلبی میدهند که قلب فرزندمان دوباره شروع به کار مینماید ولی به کما میرود واز آن تا ریخ تا کنون پس از ان که دکترها بعد از انجام 17 بار عمل از ابتدای بیماری تا کنون از وی قطع امید نمودند او را به منزل اوردیم و مشغول نگهداری از او هستیم و اکنون در حالتpvs (زندگی گیاهی)میباشد وتوانسته ایم تا کنون با فروش تمام وسائل منزل و اشیائ قیمتی دیگرمان از تاریخ 30/4/87تابه حال مخارج او را تامین نمائیم ودر همین رابطه نیز حهت روشن شدن مسائل پیش امده در روند درمان شکایتی نیز به دادگستری داده ایم ولی تا کنون جواب درست وقانع کننده ای به ما نداده اند و حال ما مانده ایم با تنها فرزندمان در این شرایط بسیار دشوار چه از نظر روحی وچه از نظر مالی که دیگر از تامین مخارج آن عاجز مانده ایم لذا این نامه را برای شما فرستاده ایم که شاید شما هموطن عزیز بتوانید پس از صحت وسقم اظهارات ما در این راه یاریمان نمائیدوصدای مظلومیت ما را به دیگر هموطنان برسانیدوهر گونه مساعدتی که از دست شما (از نظر مادی ویاکمک در روشن شدن حقیقت در روند درمانی درصورت داشتن اطلا عات پزشکی)برمی اید ازاین خانواده دریغ مدارید چون که ما در حال حاضر به دلیل مسائل پیش آمده مبالغ زیادی مقروض شده ایم واز کار نیز بیکار شده ام که حتی مجبور شده ام مراحل اهدائ یکی از کلیه هایم را جهت تامین گوشه ای از هزینه ها طی نمایم بی صبرانه چشم انتظار یاری شما هم وطن گرامی میباشم(در صورت امکان به دوستان واشنایان نیز اطلاع رسانی نمائید تا شاید بتوانند گوشه ای از مشکلات ما را حل نمایند)
سایت در مورد فرزندمان:http://www.sabayepedar.com/

شماره تماس:09178879199---09179247100

..................................


حسینونه

سلام
فاصله حسنونه با حسینونه خیلی زیاد شد ..
قبل از هر چیزی ایام محرم و عزاداری سیدالشهدا آقا امام حسین رو تسلیت میگم . انشالله عزاداری هاتون مقبول حق باشد .
میلاد حضرت مسیح رو هم به هموطنان عزیز مسیحی تبریک میگم امیدوارم امسال سال خوبی برای ایشان باشه ..
بچه م مثلا کلاس اولی ه و مامانش اینقدر بی ذوق و بی خیاله که یک خط هم درباره ش ننوشته ! خدا میدونه ذوق من بیشتر از ذوق خودش بوده و هست ولی واقعا سخته .. کم آوردم هزار بار ! به دوتاییشون دیکته گفتن و درس پرسیدن و بهانه گیری های کلاس اولی !
222.JPG
حسین شخصیت خوبی داره . مستقل ، با اعتماد بنفس ، خلاق ، با نشاط ... و گویا جمع این خصوصیات در قالب یک دانش آموز کوشا و سربه زیر و درسخون نمی گنجه ... نوشتن تکالیفش حتما باید یک انگیزه مفرح داشته باشه وگرنه نوشتن دو سه صفحه مشق تا زمان خواب طول میکشه . معلم سختگیری داره که هر چند باعث بالارفتن دایره لغات و یادگیری اصولی میشه ولی از طرفی هم دلسردی و خستگی فکری و جسمی زیادی رو به دانش آموز تحمیل میکنه .
نمیدونم این آموزش منسجم و سختگیرانه آیا اثر منفی در ذهن بچه میزاره یا نه ؟ از اونجا که معلمش یکی از معلمین نمونه کلاس اول هست ، منتظرم ببینم بلاخره کی اون انگیزه و شوق خواندن و نوشتن در این بچه شکوفا میشه .. دوستانی که چندین ساله من رو میشناسند متوجه شدند با آموزش های دلسرد کننده با انتظارات بیجا مخالفم ..
111.JPG

یه کاسه بیشتر !
عدد نویسی های اولیه عدد های 1 و 2 هست که حسین از نوشتن عدد 1 خیلی لذت میبرد چون خط صاف بود . عدد 2 که اومد گفت اااااا اگه اینو بنویسم فردا باید بنویسم 3 ! کلی قصه و قسم و غصه سرش پیاده شد تا یک صفحه 2 نوشت !
روزی که عدد 3 رو سرمشق گرفت 5 ساعت یک ریز گریه میکرد ! دیگه کلافه شده بودم ، با عصبانیت داد زدم واسه چی گریه میکنی مگه نمیخوایی یاد بگیری ماشین هاتو بشماری ؟ با لبای آویزون و چشمای پر اشک گفت : خیلی سخته مامان ! آخه یه کاسه بیشتر داره !

فراموشی معلم !

وقتی با دردسر و مکافات راضی به نوشتن عدد 3 شد قرار بود عدد 4 رو آموزش ببینند .. پیش خودم گفتم امروز هم با عصبانیت برمیگرده خونه و کیف و کفشش رو شوت میکنه و لب و لوچه آویزون و اخمای تو هم رفته باز به غذا ایراد میگره و یه دست نوازش محکمی هم به هادی میکشه و کلی رو اعصابم بریک میزنه !
اما ظهر با جیغ و فریاد خوشحالی پله ها رو دوید و کلی ذوق و شوق داشت و بالا و پایین پرید و اووووه بیا و ببین !! هی به کمرش قر میداد که مامان خانوم یادش رفت مامان خانوم یادش رفت ! و هی مث جن بو داده از این ور به اون ور میدوید از اون طرف هادی هم که گریه و خنده ش به حسین بسته س با حسین هم نوا شده بود و عینهو قرص اکس خورده ها بالا پایین پریدند تا نیم ساعت تخلیه هیجانی داشت تا اصل قضیه رو گفت : خانوم یاد رفته 4 رو درس بده 5 رو درس داده !!! نگو که معلمش بر چه اساسی شاید تنوع آموزشی این روش رو داشته که بعد از آموزش 5 عدد 4 رو آموزش میداده !!
با کمترین توضیح :
از کودکی نابینا رو رابینا تلفظ میکرد و وقتی برای اولین بار خواست این کلمه رو بنویسه با تمام احساسش همونی رو نوشت که تا به حال میشناخت .

333.JPG

این گوشه ایی بود از علاقه ایجاد نشده تحصیلی در حسین . کار من شده کشیدن نقاشی های متنوع در دفترش تا به ذوق نوشتن حروف و اعداد در شکم دایناسور و مار و به قول مادرم خر و سگ و قورباغه ! تشویق به نوشتن بشه که خوشبختانه خوب جواب داده و چند روزیه که سعی میکنه نوشته های درشت رو بخونه و لذت هم میبره . امیدوارم که حسین از این بچه هایی نشه که مامانش با گرز آهنین بالا سرش وایسه و بنویس بنویس کنه !

امیدوارم هادیونه یک ماه دیگه طول نکشه !

تا بعد .

حسنونه

سلام
اعیاد گذشته و آینده تون مبارک .
خودم خانومی میگه اینجا ماهنامه شده ! من امیدوارم فصل نامه و سالنامه نشه !
هفته پیش با مینی لب تابی که امیر از ایتالیا گرفته نوشتم به زبون آدمیزاد نبود که ! جونم در اومد تا چند پاراگراف نوشتم کلیدهای ریز و به هم نزدیکی داره ولی از اون اشتباهاتی که برای همه پیش میاد پیش اومد و مطلب ه عینهو کلاغ ترسیده پرید ! منم حس م رفت و تا امروز ننوشتم !
چند روز پیش سالروز تولدم بود 6م یا 9م نمیدونم ! بلاخره من نفهمیدم 6م متولد شدم یا 9م ؟ هر سال این بحث هست بابا میگه 6مه من پول بیمارستانو دادم مامان میگه 9مه ! کادو مادو هم خبری نبود چون به کسی یادآوری نکردم .. البته از فاطمه کوشودو یه کادو گرفتم ظهر یاسی با یک کیک کوچولو و بچه های ریز و درشتمون دور هم جشن فسقلی گرفتیم که من خیلی سوپرایز شدم .. ممنونم یاس عزیزم مخصوصا از فاطمه کوشودوت که برام مجسمه یه پروانه خریده که بدن یه خانومه بهش ششبیده !
امسال اصلا تو مود تولد مولد نبودم .. یه جور احساس بیخود بودن بهم دست داده ! از این رکود خسته شدم .. تو ذاتم نیست که یه کار تکراری انجام بدم برا همینم خیلی از دست خودم عصبانیم .. ولی کاری نمیشه کرد بچه ها کوچکند و به رسیدگی نیاز دارند به هر حال خودم خواستم هر چند اینا هر روز پوست منو میکنن و توش کاه میچپونن !!

اوضاع خوبه . البته بستگی داره بگم از چه نظر خوبه ! احتمالا این یک پست طولانی بشه که سه قسمتش میکنم ... وقت دارم که بعد از مدتها از هر سه تا تفنگدار شیطون بلام بنویسم ..

حسنونه :

hasanii.JPG
همونطور که گفتم حسن رو از مدرسه استثنایی بیرون آوردیم و در مدرسه عادی ثبت نام کردیم .
شاید برای افرادی که در این خصوص اطلاعاتی ندارند سئوال پیش بیاد که مگر نابینایان میتونند در کنار بچه های عادی درس بخوانند یا روال تحصیلیشون تا چه حد عوض میشه آیا در کنار همسالان بینا از بابت شخصیتی یا روحی صدمه نمیخورند ؟ آیا در زمینه تحصیلی پا به پای بچه های دیگه میتونند پیش برند ؟ و ...
از اونجایی که همیشه از سیستم آموزش و پرورش خصوصا عصتسنایی گله داشتم همیشه آرزو میکردم ای کاش جرات و جسارت این رو داشته باشم که حسن رو به مدرسه عادی بفرستم اما عدم آشنایی با سیستم تحصیلی تلفیقی ( تحصیل بچه های استثنایی در کنار بچه های غیر استثنایی ) باعث میشد که در استرس و دلهره که چه ها ممکن است بشود از این کار طفره برم تا اینکه بعد از دردسرهایی که داشتیم و تشویق های معلمین دلسوز حسن و راهنمایی خواهرانه ایشان کم کم دلم قرص شد و برام مسجل شد تا حتما ته مانده شخصیتی که برای این بچه مونده بود رو از این مدرسه نجات بدم ... افعال رو مفرد به کار میبرم چون اینجا وبلاگ منه نه امیر ! وگرنه در همه جا با پدر حسن با هم تصمیم گرفتیم ..
اشکال استثنایی چیه ؟ اشکال اینجاست که یا خیلی استثنایی عمل میکنه و نمره از سر ترحم به بچه میدند و بچه هیچ بار آموزشی نداره و یا اصلا رعایت نوع محدودیت های جسمی بچه رو نمیکنند و مثل یک بچه غیر استثنایی انتظار بیجا دارند .
اینکه چقدر بچه تو این گیر و دار آسیب علمی و فرهنگی ببینه به توجه و دقت اولیا بستگی داره که آیا متوجه بشند یا نه ؟ آیا بخواهند با جدیت اوضاع رو عوض کنند یا نه ؟
وااای میخواستم این بار اول از نکات مثبت صحبت کنم ! منفی نگر شدم ! حرووم شدم رفتم پی کارم !
خوب نکات مثبت استثنایی چیه ؟
ام م م م ...... اینکه بچه ها هم نوعند و با هم آشنا میشند و هم رو درک میکنند .. البته این باعث میشه که دایره اطلاعات بچه ها و رفتار اجتماعیشون رشد نکنه .. اینکه معلمین برای رفتار و آموزش صحیح آموزش دیدند و صد البته بستگی داره معلم بخواد از این آموزشش استفاده درست کنه یا نه .. معلم هایی داشتیم که بسیار عاشق بودند و خیلی بیشتر از چیزی که انظار داشتیم رو برای بچه ها انجام میدادند و معلم هایی هم داشتیم مثل سلیمانی و دوستان که ...... مراقب سرم باشم !
گشتم نبود نگرد نیست .. منظورم نکات مثبته ! البته این شامل همه مدارس نمیشه ما مدرسه دخترانه نرجس هم داریم در پاسداران که سالهاست با مدیریت های قوی بهترین آموزش رو به بچه ها میده یه مدرسه هم مثل مدرسه فلک زده ما !
خیلی متاسفم برای بچه های چند معلولیتی که جایگاه دیگری غیر از مدرسه استثنایی ندارند . دلم کباب ه برای مادراشون که با حسرت و افسوس از توانایی بچه های تک معلولیتی در مواجهه با مسائل زندگی صحبت میکنند .
سیستم تلفیقی این جوریه که دانش آموز دارای محدودیت های جسمی با دانش آموزانی که اغلب محدودیت هاشون در واقع به چشم نمیاد با هم تحصیل میکنند ! واه واه واه عجب زبون تلخی دارم ! بهتر بگم این جوریه که همه بچه ها بدون در نظر گرفتن محدودیت های جسمی شون در شرایط یکسان با هم تحصیل میکنند .
نگرانی همه اولیا اول مبنی بر اینه که بچه ها آسیب روحی نبینند خصوصا در مواجه با برخی از همون بچه هایی که محدودیت های به چشم نیومدنی دارند مث محدودیت تربیتی اخلاقی فهمی شعوری خانواده شون و غیره ! نگرانی بعدی هم در رابطه با افت تحصیلیه که معمولا بچه ها دچارش میشند ! اگر در انتخاب مدرسه و نوع فرهنگ حاکم بر محله و منطقه دقت بشه نگرانی اول بی مورده و بچه ها از نظر اجتماعی رشد جهشی میکنند نگرانی دومی که برای خود من اصلا نگران کننده نیست ! چون سیستم ارزیابی فراگیری اشکالات علمی داره که نمیخوام وارد این بحث بشم .. خوشبختانه حسن با توجه به تربیت خاصی که با دقت براش برنامه ریزی کردیم به توانایی های خودش ایمان داره و شرایطش رو خیلی منطقی به بهترین شکل توصیف میکنه و محدودیت هاش رو معلولیت نمیبینه از این بابت اگر حرفی هم بشنوه به حساب نا آگاهی طرف درباره محدودیت هاش میگذاره و خودش سعی میکنه زاویه دید طرف رو عوض کنه .

اما از بابت تحصیلی مشکلاتی هست .
در سیستم تلفیقی 3 ساعت در هفته یک معلم مخصوص از استتثنایی برای بررسی وضعیت تحصیلی دانش آموز باید در مدرسه حضور داشته باشه تا حدی که به قول خودشون معلم خصوص نشه اشکالات درسی بچه رو بگیره برگه های بریلش رو تصحیح کنه و یا برگه امتحاناتش رو به بریل برگردونه که اصطلاحا به ایشون معلم رابط میگند که قربونش برم این معلمی که داره علیرغم اینکه صدای دلنشینی داره و به چند روایت مختلف 18 سال و 16 سال و 15 سال سابقه تدریس تلفیقی داره و مهربونه و ... اما تا حد زیادی از کارش میزنه . مثلا وقتی معلم حسن از ایشون خواسته بود برگه امتحانی درس بنویسیم رو بریل کنه گفته بود ازش شفایی بگیر که این برایشون خیلی عادی شد و همه امتحاناتش رو یا شفایی میده یا براش میخونند و اون جواب میده و به قول معروف منشی براش میگیرند ! صد البته این خیلی راحت تره برای حسن هم راحت تره من خیلی از این روش خوشم اومد ولی مطمئنا به نفعش نیست چون تمرکزی که میتونه وقت خوندن و جواب دادن سئوالاتش کنه از دست میره و همینطور استقلال و احساس شخصیتی که میکنه حال نمره 18 الانش بشه 12 هم اصلا مهم نیست مهم اینه که خودش خونده و جواب میده ! البته از طرفی هم چون این کار وقت زیادی میبره ممکنه از همکلاسی هاش عقب بیفته ! من کارشناس در این مقوله نیستم حتما راه هایی که بچه آسیب تحصیلی نبینه هم وجود داره که من نمیدونم !
کار من خیلی زیاد شده چون باید برگه های بریلی که تو خونه مینویسه رو به بینایی برگردونم که خیلی وقت میبره .. این چند ساله خودش درس میخونده ولی حالا باید هر شب ازش بپرسم که این برای مامان تنبلی مث من که همه کارهاشون غیر برنامه بستن کیفش به عهده خودش گذاشته بودم خیلی سخته ! تازه بدخلقی های حسین وقت مشقیدن و شیطونی و جلب توجه خشانت آمیز هادی موقع درس خوندن داداش هاش هم هست که سوهان روح و اعصاب میشه !

hasanoone.JPG

هیچ میزی جواب دفتر و دستک های حسن رو نمیده ! خوشبختانه تکالیف غیر ضروریی که دائم در حال نوشتنشون بود در این مدرسه کلا حذف شده .
حسن به تحصیل علاقمنده و خیلی تلاش میکنه تا به حال که از همکلاسی هاش عقب نیفتاده .. از نمراتش خوشم نمیاد چون خیلی کمتر از اون زحمتیه که این بچه میکشه اما چه میشه کرد سیستمه دیگه کاریش نمیشه کرد مهم اینه که من میدونم تلاش حسن در حد انتظاره .

واکنش همکلاسی هاش هم جالبه ! بدون اینکه کسی ازشون بخواد مشتاقانه داوطلب میشند ، حتی از زنگ تفریحشون میزنند که با هم در حیاط قدم بزنند .. صبح ها نوبت گذاشتند که منتظرش بمونند تا با هم به کلاس برند .. یکی از بچه هایی که همراه دائمی حسن هست از بچه هایی بوده که همیشه مورد انضباطی داشته ولی از وقتی با حسن مواجه شده در رفتارهاش تجدید نظر کرده . وقتی بچه ها به همدیگه کمک میکنند احساس مهم بود و اهمیت داشتن بهشون دست میده غرور قشنگی بهشون دست میده که بعدها به نوع دوستی تبدیل میشه .. من امیدوارم که این طرح تلفیق بچه ها باعث بشه در آینده افراد جامعه با هم تعامل بهتری داشته باشند .. به نظر من این طرح تلفیق بیشتر از اینکه به نفع بچه های استثنایی باشه به نفع بچه های غیر استثناییه که اونها یاد بگیرند چطور میشه با حداقل امکانات به حداکثر نتیجه مطلوب رسید و همچنین انسان دوستی، محبت و صداقت جزئی از شخصیت اصلی ایشان شود .

و اما برنامه های فوق برنامه بچه ها هم محدود شده به گردان خودم حسن و حسین و هادی !
از وقتی آنفلولانزا شایع شده به طور کلی دور اردو بردن رو خط کشیدم که حداقل من در این خصوص ریسک نکرده باشم اما هر برنامه خاصی که در سطح شهر برپا بشه سعی میکنم حسنین رو ببرم خصوصا برنامه های فرهنگی حسن طبق معمول با ذوق میاد اما حسین رو باید کشون کشون ببرم ، البته کشون کشون هم باید برش گردونم چون دل نمیکنه !

shdoone.JPG

روز کودک با مجری محبوب برنامه خاله شادونه حسن و حسین و فاطمه کوشودو که فقط به خاله شادونه زل زده بود در بهت و ناباوری که شادونه چطوری از تو تلوزیون اومده بیرون !

jashnvare.JPG

جشنواره مطبوعات

bus.JPG

نمایشگاه اتوبوس های شرکت واحد در حاشیه جشنواره مطبوعات

khabar.JPG

مصاحبه با چند برنامه خبری در روز عصای سفید در فرهنگسرای بهمن

nagashi.JPG

مسابقه نقاشی ، سمت راستی کار حسین و چپی کار حسن هست

zeyton.JPG

این پلیوری که به تن داره همون پلیوریه که عکسش تو بنر وبلاگه و رنگ زمینه این وبلاگ از همین رنگ گرفته شده ..یادش بخیر ... من نمیدونم چطوریه بعضی از لباس ها توتنشون بزرگ میشن .. از 4 سالگی اینو میپوشه و هنوزم کوچیکش نشده ! نه .. باور کنید اون موقع هم به تنش زار نمیزده رشدش هم خوب بوده نمیدونم چطوریه انگار بعضی از لباس ها تو تن بچه ها بزرگ میشن !!

مطلب حسینونه درباره کلاس اولی شدن فسقل خان ه ...

منتظر هادیونه هم باشید که خیلی تو دردسر افتاده ...

تا بعد .

این من هستم : مادر حسن

سلام
دلم میخواست روز 88/8/8 بیام یه مطلب بزارم از ابتدای سال هم درباره نوشتنش کلی فکر کرده بودم اما نتونستم آن لاین بشم به خاطر بی حوصله گی و فکر مشغولی های جدید ایجاد شده . . .
88/8/8 غیر از اینکه روز میلاد آقا امام رضا (ع) بود روز تولد امیر هم بود که از مدتها پبش یا حتی پارسال در فکر نوشتن مطلب خاصی برای او بودم ..
هر چه بود گذشت ..
بلاخره مسائلی پیش آمد که باعث شد کلا قید مدرسه استثنایی رو برای همیشه بزنیم . مسائلی در شرف وقوع بود که بهتر دیدیم دل رو به دریا بزنیم و پیه سختی های مدرسه تلفیقی رو به تن بزنیم به هر قیمتی غیر از تحقیر شدن و از دست رفتن عزت نفسش او را وادار به تحصیلات کم مایه آکادمیک رایج کنیم .
حسن پسری ست که سالها در تلاشیم تا او را قوی و با نشاط پرورش بدیم تا ناملایمت های زندگی باعث سرخوردگی ش نشه .. برآورده شدن این آرزوی در محیطی که دائم در حال تحقیر شدن و بزرگنمایی نقاط ضعفش هست غیر ممکنه ..
من آرزو میکنم مدیر جدیدی بتونه وعده وعیدهایی که به اولیا داده رو عملی کنه ! من آرزو میکنم در هر راهی که به موفقیت بچه های نابینا ختم میشه موفق بشه ! ولی من و امیر به شخصه به هیچ عنوان حاضر نیستیم که حسن مورد آزمایش و خطای ضعف مدیریتی مدیران واقع بشه و اگر باز هم در مدرسه عادی دچار بی برنامه گی آموزشی بشه با کمال میل راه مادر ادیسون رو در پیش گرفته و خودم از پسرم مردی میسازم که زندگی آینده گان تحت تاثیر او قرار بگیره ..
من میتوانم چون مادر پسری هستم به اسم حسن .
نوشتن های من عواقب داره .. پس تا بعد ..


ای سنگ ببار

سلام
امیر گفته باید پست قبلی رو حذف کنم ..
چرا ؟؟ مگه من چی گفتم ؟ چرا باید بترسم و حذف کنم ؟
امیر میگه هر اتفاقی افتاد خودت باید جوابش رو بدی !!
مدرسه چه غلطی میخواد بکنه وقتی معلمش داره کارش رو انجام میده ! من پارسال برای نشاط و شادابی به ها چندین برنامه داشتم متاسفانه امسال اصلا دلم نمیخواد با این گروه کار کنم حتی اگر مجبور بشم بچه ها رو نادیده بگیرم !
چیزی که ازش میترسم بلایی که سر بقیه اومده ! زیر سئوال رفتن حیثیت .
نمیدونم چقدر میتونم سر حرفم بمونم و بچه ها رو نادیده بگیرم ! نمیدونم تا کی میتونم تحمل کنم یک ولی معمولی باشم و سرم رو بندازم پایین و فقط به بچه خودم برسم !؟
مگه من چی نوشتم ؟ اگر نخوام بترسم کی ازم حمایت میکنه ؟ امیر که میگه من حال در افتادن با این افراد رو ندارم !حمایت ؟ نیازی بهش ندارم . اصلا مگه من میخوام با کسی در بیفتم ؟
تصمیم گرفتم حذفش نکنم هر چی پیش بیاد هم مهم نیست هر چی سخت تر و فجیع تر بهتر ، فقط مصمم ترم میکنه به مدرسه تلفیقی بفرستمش .
در مدرسه عادی اگر دل مواجه شدن با برخوردهای غیر متعارف و گاها داغون کننده دیگران رو داشته باشی بیشترین مشکلش تطابق بریل نویسی های حسن با بینایی هست که باید هر روز تکالیفش رو به بینایی برگردونم که غیر از وقتی که میبره ، سوی چشم رو هم کم میکنه باز این مسئله مهمی نیست .. من آماده ام که استقلال تحصیلی که در این سه سال برای انجام تکالیف و تحصیلش بدست آورد رو به وابستگی تبدیل کنم ولی محتوای آموزشی و اطلاعات عمومی او بالاتر بره . مشکلات تطابق های ساعات ورزش و هنر و مسائل آموزشی دیگرش هم کاملا به عهده من خواهد بود و مسائل دیگری که در حال حاضر حضور ذهن یا اشراف کامل نسبت بهش ندارم با این حال اگر این اتفاق بیفته اگر هر روز هم در چاله عادی سنگبارون هم بشه دیگر به چاه استثنایی برنمیگردونمش !

امسال روز کودک مدرسه سوت و کور بود .. گویی کودکان ما از بدو تولد بزرگ زاییده شده اند .

اگر حسین هم نابینا بود هیچ وقتی نمیفهمیدم حسن چقدر فرصت کودکی کردن رو از دست داده ، میده و خواهد داد .

تا بعد .

مهر بی مهر

سلام
هستم اما نیستم !
با این سه تا وروجک خیلی گرفتارم .از لب تاب خودم نمیتونم کانکت بشم به دو دلیل یکی اینکه امیر هر روز میبردش سر کار و وقتی میاد دیر وقته و شام و خوابوندن بچه ها و بعدش زنگ فیلم مون میخوره و دیگه کلا همه چیز رو تعطیل میکنم و دو تایی البته همراه هادی فینگیلی فیلم و سریال تماشا میکنیم ! سریال 24 رو تا سیزن 7ش دیدیم فوق العاده بود کلی دلمون واسه تیک های عصبی جک باور تنگ شده ... !! ام م م چی میگفتم ؟! اها دلیل دومش هم اینه که خط تلفنمون قطعه !

نماز روزه هاتون قبول عید شما مبارک ... خلاصه تولد عید شما مبارک !

اول مهر هم نخواستم بنوبسم چون هر سال مینوشتم باز هم بوی گند ماه مهر در اومد ! گفتم یه امسالی رو محض رضای خدا آیه یاءس نخونم ! تمام شهریور دنبال مدرس تلفیقی واسه حسن بودیم باید بدونید که تفاوت مدرسه استثنایی با عادی مث فرق دهات سال 50 با تهران سال 88 ه !! سه تا مدرسه پیدا کردیم که یکیش غیرانتفاعی بود که با برخورد زشت معاون از دماغ فیل افتاده اونجا رفتیم تو فکر و وقتی متوجه تجربه کم معلم پایه پنجم شدیم کلا قیدش رو زدیم . از اون دو تا دولتی هم یکیش مدرسه نمونه منطقه ست مدیره خیلی خوبی داره که از پذیرش حسن استقبال کرد . اما مشکل اینجاس که ما دقیقا نمیدونیم چقدر از سال تحصیلی رو ایرانیم شایدم تا اخرش باشیم نمیدونیم ! با توجه به اینکه معلم و تجربه یا حداقل علاقمند بودنش به تدریس به دانش آموز استثتایی خیلی مهمه و من و امیر هم اخلاق بدی داریم که نمیتونیم بی گدار به آب بزنیم تصمیم گرفتیم فعلا به همین مدرسه خزائلی که تنها مدرسه روزانه نابینایان شهر گنده تهران هست ببریمش . ( البته مدرسه پسرونه محبی و دخترونه نرجس هم هستند اما این دو شبانه روزی هستند هرچند پذیرش از تهران هم دارند ... )

از مدرسه خرابه خودمون میخواستم یه دل سیر بنویسم ، نمیدونم بنویسم یا نه ... باز مینویسم و آقای سانسورچی دستور حذف میده !
حالا تا اون موقع ! البته سعی میکنم جوانب امنیت حسن در مدرسه رو در نظر بگیرم !

مدیر سال قبل با همه ادب و نزاکت و شخصیت مثبتی که داشت هم نتونست با این چند معلمی که از اواسط مهر بر سر مسائل آموزشی و اخلاقی که برای همه بچه ها و حتی هم کارانشون پیش آورده بودند تاب بیاره و عطای معلمی رو به لقاش بخشید و بازنشستگی گرفت و جونش رو آزاد کرد !
ازخیانت های اینا نسبت به بچه هامون بگم : ترویج دروغگویی در بچه ها ، بی حرمتی به بزرگتر ها ، آموزش ناسپاسی و حق نشناسی ، استفاده از فحش و ناسزا ، تهمت زدن بدون احساس گناه ، غیبت کردن که براشون شربت عسل ه ، ایجاد بدبینی نسبت به والدینشون ، و .... اوه ! الان حضور ذهن ندارم ! خیانت های آموزشی سرشون رو بخوره !
شرایطی که این گروه معلم در مدرسه ایجاد کردیند باعث شد با رفتن تنها پشتیبان شون یعنی مدیریت حداقل 10 نفر ازبه جرات میگم بهترین معلم های استثنایی انتقالی گرفته و رفتند حتی مستخدم مدرسه هم تقاضای انتقالی داشت ! دیگه اوضاع رو حدس بزنید !

بچه هاتون تا امروز چند تا درس از کتاب گرفتند ؟؟بچه های ما کتاب بریل هنوز نگرفتند و مدرسه هم اینقدر عقلش نرسیده لااقل کتاب بینایی ها رو بده تا خانواده ها خودشون به فکر تدریس بیفتند !! امروز 14 مهره هنوز بچه های کلاسهای اول تا چهارم معلم ندارند نه کلاسهای چند معلولیتی نه کلاس بچه های نابینا با هوش عادی ، منم عجب توقعاتی دارم ها !!

بدترین مسئله اینجاست که یکی از همین افراد که لقب دهن پرکن مشاور وزیر بودنش از زبونشون نمیفته هم امسال مدیر مدرسه خرابه و بچه های بیچاره ما شده !
این مدیر جدید یکسال تمام برای کرسی مهم مدرسه که اتفاقا یه پایه ش هم شکسته و لق ور میخوره جنگیده و حالا مدرسه ش نه معلم داره که کلاس ها رو برگزار کنه نه دانش آموزهاش کتاب درسی دارند . 4-5 مهر مشکل بیمه سرویسا رو حل کرد که فقط این بچه ها رو بکشونه مدرسه و عاطل و باطل تا ظهر نگه داره بچه ها از 7و 15 دقیقه توی مدرسه اند ما که نمیدونیم مدیر کی میاد ولی معاون جانشان 8 زودتر نمیاد و تا 7 و 45 دقیقه هم هیچ بزرگتری غیر از سرایدار و راننده سرویس ها تو مدرسه نیست که ایشان هم وظیفه ایی در قبال بچه ها ندارند !! من به بقیه بچه ها کاری ندارم اصلا من لولوخورخوره ایی ام که فقط به فکر بچه خودمم اگر همین حسن تشنج کنه و کسی به دادش نرسه خیال میکنید اگر من خودمو جلو در مجلس ذبح هم کنم کسی جوابگو هست ؟

این وسط بچه های نابینا ابزاری برای بدست اوردن موقعیت شغلی برای اینا شد ! هر روز چندتا از بچه ها رو شستشوی مغزی میدادن و برمیداشتند میرفتند اداره آموزش پرورش برای اثبات تهمت هایی که به مدیر و معلمهای دیگه میزند ! الان هم خوش خرمند چون بلاخره مسئولین نالایق خسته شدند و یکی از خود اینا رو مدیر کرد تا خفه خون بگیرن و اتاق ها و راهروهای اداره عاموضش بد روش رو خالی کنند و بچپند تو مدرسه ! من تازگی فکری شدم نکنه تو این مدرسه زیر خاکی وجود داره که اینا 5-6 ساله برا بدست آوردنش همه مدیر های قبلی و همکارایی که چیزهایی ازشون میدونستند رو از اونجا فراری دادند ! خیلی از اولیا هم بچه هاشون رو بردند مدارس تلفیقی و بچه هاشون رو فراری دادند . طوری که کلاس اولمون سه نفره ! دومی عادی نداریم ویژه شاید یک نفر .. بی خیال .. شلوغترین کلاس دوره ابتدایی کلاس حسنه که 4 نفرند ! اونایی که موندند اکثر به خاطر چندمعلولیتی بچه هاشون بوده که جایگاه دیگه ایی ندارند یا تحت بدگویی های این نا معلمها جهت ترساندن اولیا و بچه از وارد شدن آنها به اجتماع قرار گرفتن و با چشم بهم گذاشتن تو سری خوردن و تحقیر شدن فرزندانشون رو نادیده میگیرند ...
بکنه فکر کردین با این چند خط خوندن الان امنیت حسن در خطر افتاده ! نه بابا اینا رو که خود عاموضش بدروشی ها میدونند ......
.....
....
ای کاش اگر مسئولین دل ندارند ، اگر وجدان ندارن ، اگر لیاقت ندارن ، اگر تعهد ندارن ، اگر .... ای کاش فقط انسانیت داشته باشند و به داد این مدرسه خرابه و بچه های بی پناهش برسند ...

در این بین میخوام اسم یک نفر رو بیارم که اصلا اولیا انتظار نداشتند ایشان هم در تظلم به فرزندانشون نقش داشته باشند .. هرچند به خودم دلداری میدم شاید آقای پورخانی فکر کردند که این آقا بهتر از نامزد های دیگر پست مهم و دهن پر کن مدیریت آموزشگاه .. هست ! ما اولیا هنوز به قدرت ایشان در برخورد با اعمال غیرقانونی و حق کشی ها اعتماد داریم ..

اگر برای 23 مهر روز عصای سفید ننوشتم همین چند خط رو قبول کنید !
این روز نه تبریک داره نه گرامی داشت ! بعد از 11 سال آشنا شدن با نابینایی و رشد کردن در جامعه نابینایان و در مواجهه با مشکلات سطحی که جامعه افراد غیر استثنایی برای استثنایی ها و خانواده هاشون ایجاد کردند به این نتیجه رسیدم : کسی که برای نابینایان یا معلولین احترام قائل نیست جامعه نیست بلکه مسئولین هستند .. برای رهایی از عذاب وجدان هاتون بزرگداشت نگیرید گرامی داشت نگیرید این ها دردی از درد ما دوا نمیکنه ..

وقت زیادی برای بیشتر منظم کردن پاراگرافها نداشتم به خوبی خودتون ببخشید .. نمیتونم بهتون سر بزنم شرمنده م .. دلم برای خوندن نوشته هاتون تنگ شده .. خیلی خیلی .. خوب باشید و خوب بمانید .

تا بعد ..

خط‌ مشی

سلام خيلی خوش‌اومديد. موضوع نوشته‌های من مشكلات آموزشی و اجتماعی خردسالان نابيناست. من از 27 آبان سال 80 شروع یه نوشتن كردم. انگيزه‌ام از نوشتن شناساندن خردسالان نابينا به جامعه است. بزرگترين معضل زندگی اين كودكان عدم آموزش صحيح و مناسب از طرف مراكز مسئول است كه شايسته است بيشتر به اين مشكل پرداخته شود. +

جستجو
دوستان
 
تشکر
3.35

قالب از: Iranianet
XML