
چون نامه جرم ما به هم پيچيدند .. بردند به ديوان عمل سنجيدند .. بيش ازهمگان گناه مابود ولي ما را به محبت علي(ع)بخشيدند.
با عرض تسليت ایام شهادت یگانه علی الاعلی زمان در ليالي قدر اين حقير را ازدعاي خيرخويش فراموش نکنيد.

چون نامه جرم ما به هم پيچيدند .. بردند به ديوان عمل سنجيدند .. بيش ازهمگان گناه مابود ولي ما را به محبت علي(ع)بخشيدند.
با عرض تسليت ایام شهادت یگانه علی الاعلی زمان در ليالي قدر اين حقير را ازدعاي خيرخويش فراموش نکنيد.
سلام
برای خاله نفیسه (و البته دوستان دیگر حسنین و هادی ) :

تا بعد .
سلام
طاعات و عباداتتون مقبول حق انشالله .
بلاخره ساعتی قبل adsl ما هم وصلیده شد ! دوست دارم اولین پستی که مینویسم درباره خوابهای حسن باشه .
درباره اینکه یک نابینا چطوری خواب میبینه از زبون حسن مینویسم :
رنگ هار و نمیتونم ببینم .. صدا ها رو میشنوم .. صدای حرف زدن یا اتفاقات دیگه ایی که قبلا تجربه کردم یا جای دیگه ایی شنیدم .. شکل ها رو نمیبینم یا حس میکنم یا در خواب هم لمس میکنم . گاهی در خوابهام اسباب بازی های قدیمی ام رو که خیلی دوست داشتم رو میبینم . حتی گاهی کابوس م میبینم .. البته بیشتر از 4-5 بار بیشتر نبوده خیلی کم پیش میاد .. کابوس هام درباره گم شدنه یا اینکه جهنم رو دیدم یه بار خواب دیدم بابابزرگم دستمو ول کرد و من افتادم توی یه گودالی که توش یه توپ بود که به هر جا شوتش میکردم به جایی نمیرسید ، به هر جا دست میرسید میله داشت خیلی ترسیدم .. یه دفعه هم خواب دیدم میمون وحشی اومد تو خونه !!!
اما خوابهای خوب بیشتر میبینم .. خواب بهشت رو دیدم که هیشکی نمیتونه تصورش رو بکنه که چجوری بود ..
دو تا خواب تازه هم دیدم که یکیش درباره بچگی های امام زمانه و یکی هم درباره جوونی های امام زمان .. وقتی خوابم رو برا بابام تعریف کردم بهم گفت وقتی خواب امام رو میبینی انگار خودشونو دیدی ..
خواب دیدم خونه بابابزرگم بودم داشتم دعا میکردم امام زمان ظهور کنه بعد از توی حیاط صدای پا شنیدم رفتم تو حیاط دیدم یه مرد نورانی جلوی من ایستادم گفتم تو کی هستی گفت من امام زمانم ! گفتم آخ جون دیگه مشکلات همه مون حل میشه ! بعدش دست منو گرفت برد کنار یک درختی و منو گذاشت اونجا و من کنار درخت ایستادم و بعد دیگه ندیدمش . رنگ لباسش رو ندیدم چون نابینام و رنگها رو نمیبینم به لباسش هم دست نزدم که ببینم چطوری بود .. فقط باهاش حرف زدم ..
خواب دومم : دیدم که توی مجلسی نشسته بودم که از هر دینی بودند زرتشی مسیحی کاتولیک پروتستان شیعه سنی یهودی اونجا نشسته بودند و باهم افطاری میخوردیم ، دیدم که نوجوانی کنارم نشست پرسیدم اسمت چیه گفت هییس ساکت کسی نباید بفهمه من اینجام دشمنای من اینجا هم هستن .. بعدش توی گوشم گفت من امام زمانم ! دستشو گرفتم باهم بلند شدیم رفتیم توی حیاط بهش گفتم صبر کن برم یک وسیله ایی پیدا کنم که با هم بریم و رفتم فکر کردم وایستاده.. رفتم توی پارکینگ که پر از ماشین بود .. وقتی برگشتم او رفته بود .
وقتی آدم فرصت زنده مودن خودشو کم بدونه سعی میکنه کناه کمتر کنه چون میدونه در آینده ممکنه عذاب یا جزای نیک بهشت نصیبش بشه . البته اینو برای کسایی گفتم که مومن هستن وگرنه انسان کافر خدا رو و روز جزا رو قبول نداره .. حرفای من عین حقیقته ! تموم ..
این چند پاراگراف رو از حرفهایی که حسن میگفت نوشتم کلام اخرش :
من تازگی این رو فهمیدم وقتی آدم دنبال قران و تفسیرش میره متوجه میشه که خدا چقدر به اون لطف کرده و باید شاکر خدا باشه ..
ما که به جایی نرسیدم شاید حسن به جایی و مقامی پیش خدا برسه ما رو هم شفاعت کنه .
تا بعد .
سلام
ماه مهر و مهربانی ماه بخشش ماه استغفار و اصلاح روح مبارک .
تا چند روز دیگه adsl م وصل میشه و میتونم هر حرفی که از دلم گذشت رو بنویسم !
چند نکته :
بلاخره بعد از یک ماه دنبال آقای غافل بودن و هزار ناراحتی روحی که ایشون وارد کرد تونستیم 3 میلیون از 5 میلیونی که چک بی محل داده بود رو بگیریم !!!
ارزاق ماه رمضان را هم به یاری خدا دادیم !
هنوز جریان فرودگاه مشهد رو از طریق دفتر وزیر راه دنبال میکنم . قول دادند که پیگیری و دلجویی کنند تا چه حد نمیدونم !
از این سریال های ماه رمضان هیچکدام رو دنبال نکردم تا انکه یکی از سکانس های سریال ملکوت بدجوری تکونم داد ... وقتی که حاجی فتاح که دست خییرش هم کم نبوده تو اعمال خییرش کمتر نیت خالصانه داشت و به همین سبب نمیتونست به برزخ بره .. فکر کردم که من در اعمال خیری که داشتم چقدر خودم رو در نظر گرفتم و چقدر خدا رو در نظر گرفتم !؟ با خدا معامله کردم و بده بستون راه انداختم یا برای رضای خدا این کارها رو انجام دادم !!! برای خودم متاسف شدم ..
دلم تکون خورد ... از معامله با خدا بدم میاد از اینکه دعا کنم که به واسطه دعایی که میکنم از خدا چیزی بخوام بیزارم ! اصولا زیاد دعا نمیکنم برای درخواست مطلبی ! ...
بعد از سالها از خوندن نماز لذت بردم .. چقدر لذت داره نماز خوندن بدون اینکه یکی بهت یادآوری کنه یالا پاشو با خدات حرف بزن !
...
تا بعد .
سلام
توسط یکی از دوستان شرح مختصری از اتفاقات رو نوشته و به دفتر آقای بهبهانی وزارت راه و ترابری فرستادم . تماس گرفتند و گفتند پیگیری میکنند .
از طرف انجمن حمایت از معلولین "ب" قول پیگیری دادند .
در سایت ایلنا شرح کاملی از مصاحبه ام درباره اتفاقات فرودگاه تحت عنوان حکایت مسئولینی که یاد نگرفته اند از معلولان پذیرایی کنند ٔ داده شد .
چندروز پیش یکی از برنامه ها خانوادگی سیما برای تهیه یک برنامه به منزل ما آمند . درباره نقش خانواه در تربیت فرزند معلول که بخش هم شد . این برای تایید صحبت برخی از دوستان بود .
و درج خبر در سایتهای مختلف :
خبرخونه
تالار گفتمان اسپیشیال
اسم وب لوود نشد !
سایت خبری وطن
پردیس پایگاه خبری تحلیلی
حقیقت
سبز آنلاین
جامعه سب.ز دانشجویان سب.ز مسلمان
سایت مرجع هوانوردی و هوافضای پارسی
این یکی نظر کارشناسی درباره حضور معلولین در هواپیماست که توصیه میکنم بخونید .
نتیجه سرچ در گوگل
من سه کلمه : ایلنا+سفر روشندلان مشهد +هواپیما رو سرچ کردم و نتایج بالا رو داد .
لازم هست ذکر کنم :
هر گونه استفاده از مطالب اين وبلاگ بدون اجازه کتبی از نويسنده پيگرد قانونی در پی خواهد داشت.
و ...
آقای غافل همچنان چک 5 میلیون تومانی ش رو پاس نمیکنه . و تماس های هرروزه ما بی نتیجه ست .
.......
لازم بود مثل هرسال این وقتها برای ایتام سبد ارزاق ماه مبارک رمضان تدارک و تهیه بشه اما فعلا که یخچال و انبارهای امثال غافل با اون اتومبیل بنز آخرین سیستمش بیشتر به پول این بچه ها احتیاج داره که بعد از اینکه دو هفته از گذشتن چک غیرقابل پیگیری هنوز هم مثل اینکه با بچه طرفه اگر اشتباها تماس ما رو پاسخ بده یواش میگه جلسه ام تا دو دقیقه دیگه تماس میگیرم و دو روز از دو دقیقه بعدش میگذره و خبری نمیشه !!
اگر کسی میدونه بهم بگه راه قانونی نقد کردن چنین چکی که توصیفش رفته چجوریه ؟
( چک مال صندوق قرض الحسنه ایی در آستاراست و زیرش قید شده غیرقابل پیگیری ! )
تا بعد .
قسمت دوم
... وقتی چراغ بستن کمربند ها برای فرود روشن شد با ناباوری بلند شدم تا انتهای سالن برم گفتم شاید من کسی رو در سالن ندیدم و در انتهای سالن باید طبق عرف پرواز ها حداقل دو نفر از مهمانداران نشسته باشند اما خبری نبود تعدادی عکس از بچه ها گرفتم که اگر مهمانداری بود قائدتا برای اینکه در زمان روشن شدن چراغ کمربندها و نزدیک شدن زمان فرود به من تذکر میدادند اما صدایی از کسی بلند نشد !! با تکانهای هواپیما تو دلم خالی شد شیطنت رو کنار گذاشتم و سریع به جایم برگشتم چی میشد گفت ؟! وقتی هواپیما چرخهاش رو باز کرد یکی از مهمانداران با عجله اومد آمد و به سرعت بالشهای هواپیما رو از زیر سر بچه ها کشید رفتارش توهین آمیز بود انگار میترسید مبادا بالشی از سازمان هواپیمایی کشور کم بشه !! بچه ها هنوز خواب بودند ، برق سالن روشن نشده بود حتی هواپیما از حرکت نایستاده بود . منظورشون از این حرکات چی بود حتی اگر خلاف میلشون در این پرواز مهمان دار این بچه ها شده بودند نباید نارضایتی از پرواز رو به مسافرینشون نشون میدادند خبری از روی گشاده ایی که مهمانداران در سرویس دهی به مسافرین میدهند نبود . من به شخصه پروازهای داخلی متعددی داشتم در همه آنها حداقل 4 الی 6 مهماندار در ابتدا ، اواسط وانتهای سالن مینشینند . بالشهای مسافرین بعد از پرواز جمع آوری میشند ، پذیرایی با روی گشاده انجام میشه ، ابتدای پرواز کام مسافرین رو با آب نبات شیرین میکنند که در زمان افت فشار هوا دچار عارضه های افت هوا نشوند ، خواسته های مسافرین در طی پرواز در هر تعدادی باشه انجام میدند ، به بچه های کوچک اسباب بازی میدهند ... اما در پرواز اختصاصی ما این خبرا نبود !
برخی از بدرفتاری هایی که از مادران شنیدم : مادر سبا شنیده بود که مهمانداران به همدیگر گفته میگفتند واا به ما نگفتن مسافرامون اینان !
مادر سید مهدی و چند نفر دیگر دیده بودند که درخواست پسر 9 ساله ش سید محمد برای روشن کردن به قول خودش کولر هواپیما با پرخاش سرمهماندار مواجه شده بود ..
آقا محسن دیده بود که دیگر مهمانداران در واکنش به این رفتار پرخاشگرانه همکارشان نسبت به سید محمد 9 ساله به شوخی گفته بودند این دوستمون قرص اعصاب میخوره حالش خوش نیست !!
من اگر جای مسئولین هواپیمایی کشور بودم سرمو میزاشتم میمردم از حجم زیاد این بی احترامی نسبت به بچه های ایتام و معلول که شاید این سفر اولین و آخرین سفر هوایی ایشان باشه . متاسفم ...
و اما از اقای غافل که روز دوم سفر ما 2 میلیون و 700 هزارتومان از 11 میلیون و 500 هزار تومنی که بهش داده بودیم رو پرداخت نکرد و رفت خارج از کشور و امیر مجبور شد 5میلیون و 700 هزارتومان قرض کنه و هنوز هم بعد از اینکه یک هفته از برگشتن غافل از خارج میگذره ایشان به تماسهای ما جواب نمیده و انگار قرار نیست چکی که به ما داده رو پاس کنه اگر بیشتر از این طول بکشه ممکنه برای پاس کردن چکی که امیر داده ماشین مون رو بفروشیم . خدا به خیر کنه .
این هم از سفرنامه ایی که تمام بدبختی هایی که پیش اومد از برنامه ریزی آقای غافل بود با این آژانس انتخاب کردنش با این بلیط گرفتنش با این هتل دو ستاره گرفتنش با این خدماتی که خودم هر ساله میتونستم به گروهم بدم و به واسطه بدحسابی ایشون و کم آوردن پول نتونستم به گروهم این خدمات رو بدم و این بی احترامی که ما در فرودگاه هاشمی نژادش مشهد دیدیم و از این بی حرمتی که در هواپیما نسبت به معلولین شد و ... اینقدر دلم پره از این آقایی که خیلی فکر میکنه فاضل ه و نمیدونه یک غافل تمام عیاره !
وسلام .
سفرنامه هنگ مامانها
کلمات کلیدی : آژانس شفاهی ، آقای غافل ، شوک .
وقتی شروع کردم به نوشتن فکر نمیکردم مثنوی هفتاد من ازش دربیاد توقع ندارم خوانده بشه ولی لازم بود این سفر با جزئیات کامل نوشته و در اینجا ثبت شود . نوشتن و یادآوری این خاطرات 3 شب تا صبح وقت برد :
سال گذشته با اقوام دوست و همراهم آذر در مشهد آشنا شدیم که همکاری و همدلی فراوانی با گروه ما داشت نه من و نه حتی آذر از شغل و سمت او خبر نداشتیم و نداریم ولی با تخفیف هایی که از اماکن گردشی برای ما میگرفت مشخص بود مرد بانفوذی در مشهد هست از این رو جهت حفظ برخی از نکات خصوصا آبرو از بردن اسم ایشان خودداری کرده و به نام مستعار من درآوردی مثلا ... م م م م ... م م م ... مثلا آقای غافل که هم وزن اسم اصلی ش هست ، ازش نام میبرم . از ابتدای برنامه ریزی سفر امسال این آقای غافل اصرار داشت که حتما حتما کیفیت بالای اردو رو تضمین کنه و قول هایی مبنی بر سفرهوایی و هتل حداقل 3 ستاره ترانسفرهای رایگان و تخفیفات بیش از 90 درصدی پارک های موج های آبی و کوهستان پارک شادی و احتمال قرق ساعتی حرم و گرفتن ژتون نهار حرم که هر کدامش برای من به عنوان طراح و مجری برنامه ها کلی کمک جهت بالا بردن ارزش کیفی سفر بود . هر چند همه میدونیم که سنگ بزرگ علامت نینداختنه ولی با انجام همین کارها که ایشان سال گذشته در دو سه روز آشنایی با گروه در مشهد انجام داد غیر قابل انتظار نبود . السفرنامه !!!
از اینکه چقدر حرص خوردم تا ایشون یک آژانس بی انصاف به من معرفی کرد و آژآنس از بی تجربگی من سوءاستفاده کرده و قولهای شفاهی و نامکتوب زیادی برای گروه دادند و به هیچ کدام عمل نکرد نام مستعار آژآنس شفاهی رو برای این آژانس انتخاب کردم ..
هزینه هر نفر بدون برنامه های تفریحی امسال چیزی حدود 20 الی 25 هزارتومان برای هر نفر بود هزینه تور در آخر شد 142 هزار تومان که آژانس کلی منت گذاشت و 139 هزارتومان حساب کرد . جمعا با هزینه برنامه های خودم حدود 160 تومان میشد . هزینه بالایی بود در پستهای قبلی هم به خوش بین نبودن به این قضیه اشاره هایی داشتم اصرار داشتم با قطار بریم و از مهمانسرای خانه شهید استفاده کنیم اما بی فایده بود آقای غافل اصرار داشت کار را به او بسپارم و نگران هزینه ها نباشم و قول داد که کسری هزینه رو خودش تامین کنه ! رقم اولیه ایی که غافل به ما داد 95 هزارتومان بود برای کنسل نکردن سفرهوایی به پیشنهاد غافل از این مبلغ من برای هر نفر نهایتا 115 هزارتومان پرداخت کردم و خلاصه مبلغ 11 میلیون و 500 هزارتومان برای 100 نفر در 4 نوبت از 26 خرداد تا 2 تیر به حساب ایشان واریز کردم که طبق قولش 12 ظهر روز 2 تیر ساعت دقیق پرواز رو به من خبر بده . چندین بار هم قرار گذاشت که با آذر بریم بلیطها رو تحویل بگیریم !!! نشون به این نشون که ایشون این مبلغ رو نزد خودش نگه داشت تا تاریخ 17 تیر ! اون موقع امیر ایتالیا بود در آخر خودم بعد از کلی دوندگی و حرص و جوش موفق شدم بلیط رفت رو به همراهی نریمان از آژآنس بگیرم. رئیس آژانس که فکر میکردم از دوستان جناب غافله دستور داشت از طرف ایشان به هیچ وجه به بنده کسری مبلغ رو اطلاع نده و مسائل کسری مبلغ به من هیچ ارتباطی نداره ، حتی رئیس آژانس به من گفت که این مسئله به خودش و غافل مربوطه و من خیالم راحت باشه که شنبه یا نهایتا در فرودگاه مهرآباد بلیط برگشت رو هم تحویل میگیرم و اصرار من در دانستن این که کسری چقدر هست بی نتیجه ماند و با این قول های شفاهی دیگر که هتل در اختیار گروه بنده خواهد بود و بر خلاف قانون هتل ها ما به خاطر شرایط بچه ها اجازه داریم که تا ساعت 5 بعد از ظهر اتاق ها رو نگه داریم سرویس های ایاب و ذهاب به طور رایگان 2-6 بار در روز اختصاص خواهند داد ..... نشون به این نشون که نماینده آژانس اصلا به فرودگاه مهرآباد نیومد و بقیه ش مربوط به شوک پنجمه !!! خلاصه بلیط ما ساعت 19 روز 20 تیر بود . در پی تاخیر 45 دقیقه ایی پرواز ، انتظار گروه در فرودگاه طولانی شد با این حال هماهنگی در مهرآباد خوب بود با برخورد مناسب و نوع دوستانه مسئولین فرودگاه و همکاری حراست ، دیگر بچه ها معطل نشان دادن کارت های شناسایی و همنام بودن با بلیط ها نشدند . پرواز توسط شرکت هواپیمایی زاگرس انجام گرفت . ساعت حدود 22و 30 دقیقه بود که به هتل رسیدیم . اتاق بندی ها نسبتا به سرعت انجام شد هر چند با توجه به قولهای آژانس شفاهی فکر میکردم حداقل در 1تا 2 طبقه اتاقها به ما بدهند اما اتاقها در 6 طبقه پخش بودند . تعداد اصلی گروه آن موقع 110 نفر بود که 4 نفر زیر 2 سال بودند و بقیه هم بعد از آمار اصلی اضافه شدند . 2 نفر از گروه آقا بودند یکی برادرم محمدمهدی و دیگری همسر خواهر امیر آقا محسن که خودش مجری تورهای دانش آموزی بود و از بخت ما ایشان همون موقع مشهد بود و به خاطر تعطیلی های گرمای شدید هوا با ما تا آخر سفر همراه شد . حدود 1 صبح بود من و آذر که تنها مجریان اردو بودیم میخواستیم بعد از یک روز پر تنش استراحت کنیم که هتل درخواست کرد اطلاعات و کارت شناسایی افراد رو یکی یکی از اتاقها بگیریم درخواست کردیم وقت بدهند ما تا صبح استراحت کنیم ، قبول نکردند گفتن الا و بلا الان وگرنه اماکن ایراد میگیره !! دو نفری مجبور شدیم 25 اتاق رو که در 6 طبقه پخش بود را تا 3 صبح آمار بگیریم حدود 3و نیم برای نماز صبح با مادران به حرم رفتیم و بعد از اقامه نماز حدود 6 صبح در حال مردن بودیم که به چشممون به جمال اتاقهامون روشن شد و عینهو جنازه افتادیم .. 8 صبح سریع بیدار شدیم تا برای پارک موج های آبی خانم ها اقدام کنیم . از اونجا که جناب غافل دیگه به تماسهای آذر جواب نمیداد و قرار بود همان روز هم به ارمنستان برای ماموریت !! بره !!!!!!!!! از گرفتن بلیط های 60 درصد تخفیفش ناامید شدیم به یکی از موسسات دانشجویی که کارت تخفیف ارائه میداد مراجعه کردیم اونجا بود که اولین شوک به من وارد شد ! رئیس آژانس با من تماس گرفت و گفت ما غافل رو پیدا نمیکنیم و ایشون تمام هزینه سفر شما رو برای ما واریز نکرده تازه اون موقع من و آذر فهمیدیم که غافل از 11 میلیون و 500 هزارتومانی که بهش دادیم 8 و نیم میلیونش رو به آژانس داده !!!گفتند که اگر تا 20 دقیقه دیگه 5 میلیون و 750 هزارتومان واریز نکنید بلیط برگشت براتون صادر نمیکنم همونجا میمونید ! هزینه تون هم پای خودتون !!! ای بابا !!!! گفتم این همه اصرار من برای دانستن مبلغ اصلی برای پیش بینی همچین وقتی بود حالا به من چندساعت وقت بدید تا بتونم پول جور کنم ولی قبول نمیکردند آخرش هم با فحاشی رئیس آژآنس که تا قبل از این لفظ کلام صحبت میکرد نسبت به غافل که اون کلاه برداره و غیره تماس قطع شد !!! ما کلا برای تفریحات حدود 1 و نیم میلیون داشتیم ! که اون رو هم بیخیال شدیم و برگشتیم هتل . بعد از تماس های مکرر و عدم جوابدهی غافل به تماس ها با امیر تماس گرفتم و قضیه رو شرح دادم که امیر سریع 5 میلیون از دوستانش قرض کرد و به آژانس داد تا بلیط برگشت صادر بشه نشون به این نشون که آژانس تا ظهر فردا تماس های من رو برای دانستن ساعت پرواز برگشت جواب نداد !!! کشمکش های تلفنی تا ظهر ادامه داشت ، حالم خیلی خراب بود .. امیر خیلی سعی کرد آرومم کنه 900 هزارتومنی که برای پارک آبی کنار گذاشته بودم باید نگه میداشتم تا قسمتی از قرض ها رو بتونیم بدیم ولی امیر مطمئنم کرد که از غافل عوض این پولی که قرض کردیم چک میگیره و نگران نباشم و حتما طبق قولی که به گروه دادم عمل کرده و برنامه رو لغو نکنم . مسئله رو با 3 نفر سرگروه که از بین مادران انتخاب کرده بودم به شورا گذاشتم گفتند راهی غیر از اضافه کردن مبلغ 10 تا 20 هزارتومن به هزینه سفرشون نیست !!! تنها مخالفش خودم بودم ! از فکر کردن به این قضیه هم دیونه میشدم اصلا روش رو نداشتم که به مادرا بگم ! شاید برای چند نفر معدودی که مشکل مالی نداشتند مسئله ایی پیش نمیومد ولی برای اکثریت گروه ... این راه خوبی نبود کلنجار من با گروه شورا تا شب ادامه داشت ... امیر باز هم خیال من رو بابت جبران قرضش از طرق مختلف راحت کرد و گفت هرطور شده برنامه پارک موج های آبی رو اجرا کنم با قوت قلبی که امیر بهم داد خیلی سریع تا ساعت 2 ظهر گروه رو جمع کردم تعدادی از پسر ها رو به محمدمهدی سپردیم و پسرهای بزرگتر با برخی مادرها یا همراه هایی که برای کمک آمده بودند در هتل ماندند .. خوشبختانه برنامه با شادی و نشاط پیش بینی شده اجرا شد . طی مدتی که در پارک بودیم مسئولیت اجازه قرق حرم رو به آقا محسن سپردم ، حدود 7 عصر برمیگشتیم که ایشان خبر داد قرق برای ساعت 2 صبح هماهنگ شده ، آذر بیچاره از پا افتاده بود از اونجا که خودش هم تازگی از دوران نقاهت بیماریش دراومده و استرس باعث بالا رفتن پلاکت های خونش و تشدید بیماریش میشد به زور فرستادمش بره استراحت کنه ، اما وقتی خالی نشد که بتونم تا دست کم نیم ساعت چشم بهم بزارم .
ساعت 1 صبح همه رو تو لابی جمع کردم و گروهی به صحن آزادی رفتیم تا از درب آقایان بتونیم وارد بشیم ، خدام حرم مطهر با نرده هایی که دو دیواره محافظ داشت با زحمت خیلی زیاد جمعت نسوان رو کنار زده بودند و راه باریکی برای رفت و برگشت یک تا دو نفر باز کرده بودند .. همیشه این جور وقتها حال و هوای حرم مطهر هم بهم میریزه حتی نسوانی که تا قبل از این سعی میکردند به هر شکلی شده به ضریح مقدس آقا برسند با احترام خاصی سعی میکردند با اشکهای خود و آرام کردن جمعیت راه این بچه های معصوم رو باز نگه دارند ... وقتایی که حرم قرق میشه صدای ناله حاجتمند ها و گرفتارها بالا میره بچه هام ، پسرهام و دخترهام ، برق چشمای بی نورشون چشمها رو میزنه . وقتایی که حرم قرق میشه نمیدونید نمیدونید نمیدونید چه اتفاقات خاصی تو حرم میفته چه انرژی فزاینده ایی از جمعیت ساطع میشه نمیدونید ، نمیدونید ، نمیدونید ، چه حظی داره آدم روحش رو سبک کنه و تو این فضا پرواز کنه همه جا باشه و هیچ جا نباشه ، اصلا نمیفهمم چقدر طول میکشه اصلا آیا دستم به ضریح میخوره یا نه !؟ فقط سعادت همراهی این بچه ها و هدایتشون رو عهده دار میشم و راضیم به همین پاداش همراهی شون که از صدقه سر این عزیزان به من رسیده ... بعد از زیارت که حال و هوا و انرژی زیادی که به گروه داد تا بعد از اذان صبح حرم بودم که اینقدر دیگه خسته بودم که نتونستم بیشتر روی پام بایستم و فیض نماز جماعت رو به استراحت برای فعالیت مثبت روز دوم سفر ترجیح بدم .. وقتی رسیدم حسنین حسابی خسته و گرسنه بودم وقت کردم براشون مادری کنم و صبحانه ایی بهشون بدم بعد از یک روز لباسهاشون رو عوض کنم و بخوابونمشون حدود 6 صبح بود که دیگه رمقی برام نموند و خوابم برد ... از استرس دریافت نکردن بلیط های برگشت 9 صبح از خواب پریدم .. همچنان تماس ها بی فایده بود تا 10صبح که شوک دوم وارد شد !! آژانس باز هم میگفت هنوز 750 هزار تومان از بدهی ما باقی مونده که اگر تا قرون آخرش رو ندیم آخرین فرصت ما برای دریافت بلیط ها از دست میره و پرواز رو از دست میدیم و بی رحمانه و بدون در نظر گرفتن انسانیت از آنجا که به غافل دیگه دسترسی نداشتند به شدت من رو تحت فشار گذاشتند که 750 هزارتومان رو هم پرداخت کنم و گرنه بلیط برگشت رو صادر نمیکنند !!! هنوز اینقدر نگذشته بود که یادم بره چقدر به رئیس آژانس اصرار میکردم و درخواست میکردم که به من قیمت اصلی رو اطلاع بده و ایشان اذعان داشتند که نگران نباشم و کسری رو غافل و خودش و اسپانسرهایی که دارند !!!! تامین میکنه و نمیزاره که گروه 110 نفره من آب تو دلشون تکون بخوره !! حتی اولین بار که قیمت تور رو از یکی از کارمند ها پرسیدم ایشون با من تماس گرفت که شما چکار به این کارها دارید شما برید اونجا در بهترین هتل ما خوش بگذرونید و برنامه هاتون رو اجرا کنید !!! و حالا این قدر نامردانه زور خودشون رو به 110 نفر زن و بچه بی پناه نشون میدادند !! باز هم با تنها یاورم امیر تماس گرفتم .. 50 هزارتومان بیشتر براش نمونده بود باز هم قرض کرد و پرداخت کرد تا 11 صبح این جریانات بدون اینکه بزارم مادرا مطلع بشند ادامه یافت تا بعد از پرداخت 750 هزارتومان باز هم طاقچه بالای آژآنس و منت دیگری که ما بدحساب شدیم و دیگه به آژآنس قوزمیت شون چارتر نمیدند قرار شد بلیط ها رو برای من بفرستند که ساعت 12 شب بلیط ها دستم رسید ... برنامه روز دوم شهربازی مختص به کل گروه بود . شنیده بودم برج تجاری الماس شرق پارک سرزمین عجایب داره که در مشهد طرفدارهای زیادی داشت . آدرس چند پارک دیگه رو هم گرفتم مثل ملت و سرزمین خورشید و .. اول به الماس شرق رفتم که از نزدیک اسباب بازی ها رو ببینم . بازی های کامپیوتری و دیجیتالی به درد این بچه ها نمیخورد تعداد بازی های مکانیکیش 3 تا بود فضای جذابی داشت اما کاربردی برای بچه های من نداشت ! به پارک سرزمین خورشید رفتم نزدیک الماس شرق بود پارک جدیدی بود تعداد بازی ها و تنوعش برام جالب نبود .. باز هم ماشین گرفتم و به پارک ملت رفتم فضای بازی خوبی داشت بازی ها و تجمعش و فضای سبز و مفرحش از کوهستان پارک خیلی بهتر بود . امتیاز برترش نسبت به کوهستان پارک این بود که سطحش مسطح و دوندگی و کوه پیمایی اونجا رو برام نداشت در ضمن نزدیک تر هم بود . سر ظهر بود با هماهنگی مسئول پارک اسباب بازی ها رو بررسی کردم مناسب بود . ورودی برای 100 نفر رو پرداخت کردم که مبادا کمبود پول برنامه رو کنسل کنه و مثل هر سال همه بچه ها رو به پارک بیارم . برای صرفه جویی در هزینه ها با اتوبوس برگشتم عجب مکافاتیه اتوبوس های شهرستان هایی غیر تهران !! 1 ساعت تو راه بودم ای کاش قط تو راه بودم و آرامش داشتم ! شوک سوم : شادمان ازاینکه برنامه دوم کارش راه افتاده وقت کردم یه حالی از هادی بپرسم اصلا یادم رفته بود بگم که به علت گرمای هوا و وابستگی شدید هادی به من و بالعکس بچه رو گذاشتم تهران و سپردمش به مادرم و امیر که آزادانه تر بتونم گروه رو هدایت کنم . با امیر تماس گرفتم در خلال صحبتها وقتی حرف به گرفتن چک از غافل رسید گفتم چکش مال چند روزه دیگه س ؟ تا برسیم نقد میشه قرضتو بدی ؟ از جوابی که شنیدم خون تو رگ هام منجمد شد : این چکی که داده مال یک صندوق خیریه شخصی در آستاراست و زیر اون هم قید شده غیر قابل پیگیری !!!! یعنی 5 میلیون و 750 هزارتومان رفتیم زیر قرض ( این در حالی بود که 10 روز قبل که امیر ایتالیا رفته بود توسط یک گروه خاصی کیف ش رو سرقت کردند و همه یورو ها و لب تاب و هارد اکسترنالی که تمام خاطرات و عکس های 5 سال اخیر و تمام برنامه های شغلی و کاری و تمام تصاویر رزومه های هر دومون و هر چی داشتیم و نداشتیم رو از دست دادیم که با برنامه های دیگه ایی که پیش اومد حدود 6 تا 7 میلیون تومان ضرر کردیم ) امیر گفت شاید لازم بشه ماشین زاقارتمون رو بفروشیم یه چیزی هم بزاریم روش تا قرض ها رو پس بدیم ! اینم سزای من که دیگه به هیچ کسی هیچ کسی هیچ کسی اعتماد نکنم !! اون از بلایی که سفر مشهد سال 86 سرم اومد و اینم از امسال !!! هر دوبارش هم کار رو به زور و التماس از دستم درآورده بودند !! حدود 4 بعد از ظهر رسیدم هتل سریع رفتم رستوران که غذای یخ زده ایی که سفارش کرده بودم نگه دارند رو بخورم وقت و خلوتی پیش اومد یواشکی دور از چشم دوستانم و گروه کمی آبغوره بگیرم و دلمو خالی کنم .. دست و صورتم رو آب زدم از پذیرش برای ساعت 20 درخواست دو اتوبوس کردم .
شوک چهارم : آذر و سرگروه ها رو جمع کردم و قضیه چک بی ارزش غافل رو با ایشان در میون گذاشتم به غافل لعنتی که دسترسی نداشتیم ما مونده بودیم و خدا و ما ... باز هم اضافه کردن هزینه ها رو پیشنهاد کردند باز هم مخالفت کردم و باز هم اصرار ... قرار شد بالاخره هزینه بازی های پارک رو بگیریم 3500 برای بچه ها 1000 تومان هم برای مادران !!! همین هم نداشتند بدند ! از گروهی که حدس میزدم حداقل 80 نفرشون ثبتنام کنند فقط 20 نفر اون هم فقط خانواده هایی که استطاعت مالی داشتند اعلام آمادگی کردند ! چه گروه خوبی دارم چقدر دوستشون دارم عاشق این عزت نفس هاشونم مخلص این صورتهای با سیلی سرخ نگه داشته شونم ... هر کدوم یه بهونه ایی آوردند و رفتند حرم .. تحملش برام سخت بود هیچ سالی برای گردش ها پولی از گروه نمیگرفتم امسال که دعوتی هام بیشتر از ایتام و بی سرپرست ها بوده این اتفاقات افتاده !!! ای غافل از خدا چطور اون دنیا جواب میدی ؟برنامه ثابت هر ساله برای چندرغاز پول لغو شد ... اینقدر دلم پر بود که نتونستم تحمل کنم مث بچه ها زدم زیر گریه .. برنامه لغو شد اتوبوس ها جریمه شون رو گرفتند رفتند یکی از سرگروه ها هم رفت پارک و پولی که برای ورودی پرداخت کرده بودم رو پس گرفت ... رفتم اتاقم و تا تونستم تنهایی گریه کردم .. همون موقع باز امیر تماس گرفت تا از چند و چون برنامه ها مطلع بشه وقتی شنید برنامه پارک کنسل شده با من دعوا کرد و گفت که نباید نگران قرض ها باشم و باید هرجوری که شده برنامه مولودی که هر سال داریم رو برگزار کنم و برای بچه ها کادو بخرم و ... ساعت 10 شب بود . مثل همیشه اینقدر بهم انرژی تزریق کرد که همون موقع با بهترین دوستم فاطی ماه که همراهم در این سفر بود واز مسائل سعی کرده بودم دور نگه ش دارم راه افتادیم رفتیم تا برای بچه ها کادو بخریم حدود 15 تا دختر بزرگ و 17 تا پسر بزرگ داشتیم 4 نفر کم توان ذهنی و 9 نفر کوچولوی نابینا . هیچ ایده ایی برای کادو ها نداشتم کمی مغازه ها رو نگاه کردیم تا به فکرم رسید برای پسرها جانماز و برای دخترا چادر نماز بگیرم .. برای پیدا کردن بهترین ها 2-3 ساعت بازار رو بالا و پایین رفتیم تا بلاخره چادرنماز های خیلی خوشگل با گلهای خیلی پیدا کردم و خریدم ، خرید جانماز ها افتاد برای فردا . پیش خودم گفتم فردا صبح زود با آذر میام و جانماز ها و تعدادی هم اسباب بازی برای کوچولوها و بچه های کم توان ذهنی میخرم ذهی خیال باطل ! شوک پنجم در راه بود !!! بگذریم حدود 1 و نیم شب رسیدیم هتل . خوشبختانه از موهبت های شهر های زیارتی اینه که تا صبح هم امنیت در خیابانهای اصلی منتهی به حرم مطهر وجود داره وقتی رسیدیم باز هم با سرگروه ها جمع شدیم و چادر ها رو دسته بندی کرده و بلیط ها رو که ساعت 12 شب بلاخره دستم رسیده بود رو برای گرفتن کارت پرواز های پشت سر هم و کنار هم افتادن مادرا و بچه ها رو خانواده به خانواده تک تک دسته بندی کردیم و بعد از سه روز فرصتی پیش اومد دور هم با خوشی جمع بشیم کلی گفتیم و خندیدیم وقتی که فکر میکردیم همه مشکلات حل شده . با خانم شامانی که معلم بچه ها بود و همسفر ما هماهنگ کردم برای مولودی از هنرهای نمایشی و خوانندگی و هنرهای دیگر بچه ها کمک بگیریم و ایشون مسئول هماهنگی بچه های روشندل در اجرای برنامه ها شدند . این برنامه مولودی که من میگیرم با برنامه هایی که بچه ها تو مدرسه اجرا میکنند خیلی تفاوت داره . بچه ها گلچین نمیشند اینجا کسی به شاگرد اول بودن شون توجهی نداره همه بچه ها حق دارند از هر هنری مثل خواندن سوره و مولودی و شعر و دکلمه و داستان و حتی در حد تعریف کردن یک لطیفه یا تقلید صدا یا حتی حرکات موزون با موزیک ... از هنرهاشون جلوی مادرانشون استفاده کنند تا مادرا از دیدن اعتماد به نفس بچه هاشون اشک شوقشون رو با گوشه چارقداشون پاک کنند و قربون صدقه بچه ها برند و خدا رو شکر کنند ... یکی از سرگروه ها مسئول میوه شد و دیگری تنقلات و بقیه هماهنگی و اطلاع رسانی و جمع کردن گروه سر ساعت 10 صبح در کافی شاپ هتل ... و با آرامش حدود ساعت 3 شب مثل سنگ افتادم و خوابیدم ... ساعت دقیقا 9 صبح بود که با صدای گوشخراش دستگاه تلفن اتاقم از خواب پریدم ! بله شوک پنجم بود : پذیرش هتل بود سلام خانم اتاقها رو ساعت 11 باید تحویل بدید !! برق از کله ام پرید ! ای وای آژانس به من قول داد اتاق ها رو تا 5 بعد از ظهر در اختیارم بزاره اما متاسفانه این هم از همون قول های مردونه ی کشکی بود که آقایون از اول سفر به بنده و گروهم داده بودند !!
پذیرش هتل درست میگفت تور باید هزینه یک شب اقامت دیگه رو هم حساب میکرد تا ما بتونیم بعد از ساعت قانونی در اتاق بمونیم این قانون همه جای دنیا هست !! من چقدر خوش خیال و بی تجربه بودم و شاید نادان که به این موضوع فکر نکردم !! اما تور بیشتر از اینها از ما پول گرفته بود ! پذیرش به من گفت حتی روز اولی که گروه من رو رزرو کرده اند به آژانس اطلاع دادند که همان روز 220 نفر ظرفیت کامل هتل رو ورودی دارند ! ولی نمیفهمم روی چه حسابی آژانس بی انصاف باز هم به من قول داده بودند که تا ساعت 5 اتاقها رو میتونم نگه دارم !! واقعا بعضی از آدمها چی فکر میکنند ؟ چقدر راحت با شان و منزلت و شخصیت افراد بازی میکنند و چقدر راحت با پله قرار دادن ضعیف تر ها به مقصودشوند واقعا از این همه دروغ و ریا چی به این آدم ها میرسه ؟ با این حال مدیریت هتل تنها فضایی که میتونست رو در حد یک اتاق 5 تخته و نمازخونه 6 متری در اختیار گروه گذاشت .
برنامه مولودی خود به خود کنسل شد وقتی دیدم کاری از دستم بر نمیاد بار و بندیلم رو بستم و با آذر رفتیم برای پسربزرگ ها جانماز و برای دختر و پسرهای کوچیک تر عروسک و ماشین گرفتیم . و از اونجا که خانمها با خرید کردن خیلی شارژ میشند ناراحتی های پیش اومده رو فراموش کردم و باز انرژی گرفته و ساعت 13 بود که به هتل برگشتم .شوک ششم : هتل کارتهای شناسایی رو پس نمیداد مدعی بود که آژآنس 420 هزارتومان از مبلغ طی شده رو پرداخت نکرده . یادم افتاد با آژانس 100 نفر طی کردم و آژآنس باز هم شفاهی قول داد که بقیه رو برامون تخفیف بگیره ! 220 هزارتومان هزینه 5 نفر بزرگتری که اضافه شده بودند و قراربود مشمول تخفیف شوند رو پرداخت کردم و 200 هزارتومان دیگه هزینه ترانسفر بود که شامل قرارداد آبکی ولی مکتوبی میشد که آژانس داده بود . طبق قرار داد این وظیفه آژانس بود این یکی دیگه مکتوب بود قبول نکردم گفتم میخوایید کارت شناساییها رو نگه داریم اصلا مهم نیست من پول اضافه نمیدم ! نماینده آژآنس بعد از این همه نتونستند بعد از 2 ساعت 200 هزارتومان رو از من بگیرند ساعت 16 سرو کله ش پیدا شد آن هم برای گرفتن 200 هزارتومن پول ترانسفر فرودگاه !!!! که بعد از چند تماس طوری که انگار محبتی مبذول فرمودند گفت " اشکال نداره !!!!! اون با ماست " عجب پررواند بعضی ها ! این یکی که دیگه کتبا پای آژانس بوده بلاخره بعد از تلفن بازی های مزخرف و بیهوده و کلاس گذاشتن کارتهای شناسایی رو تحویل دادند .
220 مسافر هتل رسیده بودند ، مجبور شدیم تنها اتاقی که مونده رو هم پس بدیم و نشستیم توی لابی هتل . تازه بعد از 3 روز فرصت کردم عکس بگیرم خیلی سعی کردم عکاس حرفه ایی با گروه همراه کنم اما از بین افرادی که میشناختم کسی اعلام همکاری نکرد . یک ساعتی با همدیگه عکس گرفتیم لحظات خوبی بود وقت کردم با بچه ها باشم با حرف های شیرینشون بخندم و از لحظه لحظه بودن باهاشون حظ ببرم . کلی با صلوات های مرتضی صلوات فرستادیم حتی برای سلامتی بلیطهای برگشت هم صلوات فرستاد و باعث انبساط خاطر همه شد . با دعاهای ابراهیم 20 ساله تو فکر رفتم و از هنر حفظ 13 جزء قرآن مهران 12 ساله شگفت زده شدم با بچه های جدید گروه که 6 دختر نوجوان بودند آشناتر شدم و زحمات مادر محمد 5 ساله و مهدی 14 ساله و سحر17 ساله هر سه ایتام نابینا را به چشم دیدم .... تا ساعت 17 در لابی بودیم . در این مدت چادر نماز و جانمازها رو به بچه ها دادم . هدیه هر سال بچه ها در مولودی ها اسباب بازی یا پوشاک بود . غیر از اینکه زحمت تهیه شون و سایز کردن اونها خیلی سخت بود کیفیت هدیه با هدیه سال نو یا فصل سرما تفاوتی نداشت ولی از اونجا که گروه سنی بچه ها بالاتر رفته و بچه ها خوشبختانه پیوند روحی و معنوی بالایی با مخلوق خود دارند هدیه امسال مناسبت بیشتری داشت .
اینقدر این آژآنس و نماینده که خدا عوض همه شون رو بده بی اخلاق بودند که حتی برای ترانسفر فرودگاه به اتوبوس ها خبر نداده بودند بعد از اینکه نیم ساعت از ساعت مقرر گذشت تازه بعد از پرس و جوی من درباره تاخیر اتوبوسها پذیرش گفت به من اطلاع ندادند در صورتی که خودم به پذیرش تاکید کرده بودم ساعت 16 و 30 دقیقه اتوبوسها رو بفرستند !!
پرواز ما طبق اطلاعات بلیط ساعت 19:30 دقیقه بود . بلاخره ساعت 17 ما از هتل براه افتادیم و نیم ساعت بعد در فرودگاه بودیم پرواز با شرکت فارس ایر قشم بود که 45 دقیقه تاخیر داشت . با کمک آذر ومحمدمهدی برادرم و آقامحسن بارها رو تحویل دادیم و کارت پرواز ها رو گرفتیم و با حراست هم جهت راهنمایی و کنترل بلیط هماهنگ کردیم و در آخر به آرامش رسیدم ، استرس ها تمام شد خوشحال بودم که تا یکی دو ساعت دیگه هادی کوچولوم رو بغل میگیرم . خیالم راحت و فکرم آزاد شده بود بنابراین به نظرم اومد یک کلاس اطلاع رسانی درباره مدرسه های تلفیقی برای مادران بزارم و از آنها دعوت کردم تا انتهای ردیفی که نشسته بودیم جمع بشند تا مادران سبا ، بشری (به معنی بشارت دهنده) و خود بچه هایی که در این سیستم بزرگ شده اند تبادل اطلاعات کنیم تا بلکه ترس مادران از این مدارس بریزه و زودتر بچه هاشون رو از تحصیل در مدارس استثنایی نجات بدند . برنامه مثبت و خوبی بود و از قبل هم در این مورد با چندنفر از مادران صحبت کرده بودم .
شوک هفتم : در حال انجام این کار بودم که یکی از مامورین فرودگاه به دنبالم اومد آرامشش در راهنمایی من به طبقه پایینی سالن اصلی فرودگاه مضطربم کرد با بیسیمش پچ پچی کرد وبعد با اشاره دستی که بیسیم داشت به سمت جلو راهنمایی ام کرد با چشم به دنبال برادرم و آقا محسن گشتم هیچکدام در سالن نبودند .. حتی فرصت نداد آذر رو صدا کنم حس کردم داره یک محکوم رو برای مجازات میبره ! وقتی به سرعت از پله گردی که به پایین پایین میرفتیم پرسید " توی گروهت چل و پپپنش تاااااا معلول داری ؟ " بی معطلی گفتم " بله حدودا که دو تاشون ویلچر هم دارند ." سری از روی تایید تکون داد و راه رو نشون داد به اتاق شیشه ایی کوچکی که نام شرکت هواپیمایی فارس ایر قشم برچسب خورده بود رفتیم محمدمهدی و اقا محسن نگران و مبهوت نگاهی به من کردند مرد مسنی که پشت میز نشسته بود گفت لیدر گروه شمایید ؟ حس کردم پای میز محاکمه ام برای اینکه شریک جرم پیدا کنم گفتم " بله من به همراه 2 برادر و چند نفر از مادران بچه های معلول " در یک جمله قاطع گفت " شما اجازه پرواز ندارید ، چون بیشتر از حد مجاز افراد معلول به همراه دارید . "متحییر شدم نه از اینکه گفت اجازه پرواز ندارید از اینکه گفت حد مجاز !! یاد وقتی افتادم که میگن بیشتر از حد مجاز بار دارید !!! ااا بچه های من بیشتر از حد مجازند !؟ یعنی چی ؟ کلمات حد مجاز تو گوشم هی زنگ میزد مگر عزیزانم بار و بندیلند شاید اشتباه شنیدم و منظورش ساک و چمدونهاست !!! .. بهت زده میشنیدم که اجازه پرواز رو نمیدند چون بیشتر از 4 معلول نمیتونند در یک پرواز باشند به خاطر ایمنی خودشون و دلیل منطقی آورد که در فرود اضطراری نمیتونند این تعداد معلول رو از هواپیما بیرون ببرند و اگر مثلا چرخ هواپیما باز نشه و آتش سوزی رخ بده بچه ها تو آتش میسوزند حرفهایی که میزد منطقی بود ! ولی اگر این طوره پس چطور فرودگاه پاییتخت مملکت با این همه توجهی که به گروه جلب شد به ما اجازه پرواز داد ؟!!! جوابش این بود که فرودگاه مهرآباد و شرکت هواپیمایی زاگرس که پرواز تهران – مشهد را انجام داده اند کار غیر قانونی انجام داده اند و فرودگاه مشهد و شرکت هواپیمایی فارس ایر قشم به هیچ وجه زیر بار این تخلف نمیروند و ... راه حلش این بود که گروه 110 نفری رو در پروازهای متعدد خورد کنند و بلیط ها رو دوباره خریداری کرده و به قول خودش چنج کنیم ! تا ساعت 24 هم حداکثر 6 پرواز داشتند که تعداد کمی از گروه میتونستند برگردند به حساب خودش 24 معلول تازه اگه پرواز جا بده !!!!!! نگاهی به صفحه همراهم انداختم آنتن دهی نداشت بیرون اومدم همین طور کلمات حدمجاز تو گوشم زنگ میزد .. با آذرو سرگروه ها تماس گرفتم گفتم میگن بچه هاتون بیشتر از حدمجازند !!! آدرس دادم ... هر روشی پیشنهاد میکردیم جوابش همون بود " باید گروه خورد بشه !!" وقتی میگفت خورد بشه انگار از دسته ماکارونی حرف میزد یا شاید کمتر از اون ! گفتم " یعنی چی آقای محترم !!!؟ من نمیزارم گروه از هم جدا بشه من مسئولیت دارم این بچه ها اغلب پدر یا مرد ندارند که شب بیاد دنبالشون خودم این جور وقتا براشون ماشین میگیرم " جواب ایشون فقط همین بود" این به من مربوط نیست ، گروه باید خورد بشه . "
ناامید از اتاق شیشه ایی بیرون اومدیم سرگروه ها گفتند خوب چاره ایی نیست باید قبول کنیم . اما نه نمیشه به این راحتی تسلیم نمیشم ! این که نشد هر کی از راه برسه یه چیزی بگه منم بگم بله قربان هر چی شما بگی !! یکی دیگه از اخلاقهای بی خودم اینه که زود تسلیم نمیشم ! رفتیم دنبال اتاق رئیس فرودگاه بگردیم .. خبری از سرپرست یا رئیس فرودگاه نبود . به اتاق شیشه ایی دیگری که کنار استقرار گروه خسته ام بود رفتیم سرکشیک فرودگاه . جوانی که با مرتب کردن یقه کتش در جواب سئوال آقا محسن که آیا شما معاون ریاست فرودگاه هستید با نیمچه پز و لبخندی گفت من سرکشیکم یعنی اگه اوشان نباشند من مسئولیت دارم !! وقتی مسئله رو با ایشون طرح میکردیم لبخند بزرگ منشانه و پزش یواش یواش فیس خالی میشد . تازه متوجه شده بود این مسئله همچین چیز کوچکی نیست که بشه با چندتا تلفن ساده از کنارش بگذره . ارباب رجوعی که در اتاقش بود رو به اتاق دیگه ایی ارجاع داد و همانطور که به صحبت های ما با جدیت بیشتری گوش میداد چند تلفن زد . از صحبت هاش معلوم بود هر کی اون طرف خطه کاملا موضوع رو میدونه و مرغش هم یک پا داره همون پایی که مرغ سرکشیک فارس ایر قشم داشت !! ما رو به بیرون راهنمایی کرد و گفت با مسئولین صحبت میکنم و برمیگردم . به سرگروه ها گفتم جلوی گروه اصلا به روی خودتون نیارید این اتفاق افتاده زود حلش میکنیم مادران نباید بفهمند که این تاخیر به خاطر وجود بچه هاست بخندید و با شوخی سعی کنید جو رو آروم کنید . مادران یواش یواش به سمت ما میومدند و با شک و نگرانی درباره تاخیر میپرسیدند جواب دقیقی نداشتیم .. تماسهای ما با تهران شروع شد مادران یکی یکی به همسران زنگ میزدند که تاخیر طولانی تر شده ... بعد از آرام کردن اوضاع با امیر تماس گرفتم جریان رو شرح دادم باز هم به من انرژی مثبت داد و گفت که نگران نباشم و موضوع رو پیگیری میکنه . اینکه امیر با چه افرادی تماس گرفت دقیقا نمیدونم اما تقریبا دیگه اغلب مسئولین شرکت هواپیمایی کشور و فرودگاه مهرآباد و هاشمی نژاد و شهردار و استاندار مشهد و یکی از نماینده های مجلس ودفتر وزیر راه و ترابری و حتی رئیس حوزه هنری مشهد وچند خبرنگار صدا و سیما هم در جریان بودند .
حدود 21 و 45 دقیقه بود سرکشیک فرودگاه با آقای دیگری برگشت که گویا سرپرست فرودگاه بود یا این طور به ما گفتند . صورت نگران و حق به جانبی داشت و صحبت های سرکشیک فارش ایر قشم رو تایید کرد . و با ذکر کردن تعداد حوادث فرودگاه مشهد گفت که همچین ریسکی نمیکنه و مسئولیت قبول نمیکنه . هر چه گفتیم آقا این بچه ها همه با خانواد هاشون هستند رضایت نامه کتبی برای انجام پرواز مینویسند اما پای آقا مرغه ایشون هم همون پای آقا مرغه فارس ایر قشم یکی بود ! وقتی گفتگوها بی نتیجه ماند و ایشون هم گفت هیچ راهی غیر از چنج بلیط و خورد !!! شدن گروه نیست خیلی جدی گفتم " باشه شما درست میگید ممکنه حادثه ایی پیش بیاد من هم حاضر نیستم گروهم رو با خطر مواجه کنم به هیچ وجه برای برگشت سفر هوایی نمیکنیم . من با هزینه خییرین این بچه ها رو آوردم الان هم یک قرون پول ندارم که بلیط چنج کنم شما میگید زاگرس غلط کرده ما رو فرستاده پس از حساب زاگرس برای بچه های من بلیط قطار تهیه کنید .. " در حالی که سعی میکرد من رو محکوم کنه گفت " این یک کار عقلانیه نباید باهاش احساساتی برخورد کنی ! اصلا زیر نظر کجا این همه معلول رو آوردی مشهد ؟؟؟!!!" ای بابا یکی بیاد اینو بگیره بدهکار هم شدیم !! جواب دادم " شما به اینکه به خطرناک بودن سفر هوایی واقف شدم میگید احساساتی عمل کردن ؟ من همه بچه ها رو با خانواده هاشون به سفر میبرم ، کسی مجبور نشده بیاد از روی رضایت قبلی و قلبی خودشونه که با هم سفر کنیم . خودمون تا جایی که بتونیم هزینه کامل سفرها رو میدیم که زیر بار منت ارگان یا سازمانی نباشیم .. " با شنیدن این صحبت ها بی حرف راست یا دروغ با رئیس شرکت رجا تماس گرفت .. صحبتی کرد که از بین صحبتش فهمیدیم رجا هم به ما جا نمیده . مگر اینکه قطارهای اتوبوسی باشه . میدونستم راست نمیگه 8 ساله که با قطار اردو میبرم هر بار که حتی یک صندلی اضافه درخواست کردم رجا قسم آیه و قرآن می آورد که جا نداریم ولی وقتی برای نشان دادن درازی قطار و لوکوموتیو هدایتگر بچه ها رو صف میکردم و به واگن های ابتدایی نزدیک میشدم واگن های 4 صندلی خالی رو میدیدم که برای مهمانهای خاصی خالی بودند . مطمئن بودم که الان هم اگر میخواستند این امکان وجود داشت که این بچه های معصوم و خسته و بی زبون رو زودتر به شهر و دیارشون برسونند . 40 دقیقه ایی ما چند نفر با این آقا هم بحث داشتیم اصرار داشتند که گروه رو جدا کنند و با پرواز های مختلف بفرستند این طور که میگفت تا 12 و نیم برای تهران چند پرواز باقی مانده بود و بقیه باید تا صبح صبر میکردیم . درخواست ما مبنی بر رضایت نامه کتبی هم بی نتیجه بود . من اون موقع فکر میردم حق با این هاست و فرودگاه مهرآباد و شرکت زاگرس تخلف کرده اما وقتی برگشتم مطلع شدم این قانون منع پرواز برای بیشتر از 4 معلول برای معلولینی هست که به تنهایی سفر میکنند در حالی که تمام بچه های من با خانواده هاشون همراه بودند . فقط میخواستند خورد کنند ، گروه رو ، بچه ها رو ، مادران رو ، ایتام رو ، دختران و زنان تنها رو ، معلول رو ، کرامت انسانی رو ، شخصیت رو ... فقط حرفشون یکی بود گروه باید خورد بشه انگار از دسته ماکارونی حرف میزدن !!!
علیرضا 15 ساله که اوتیسم و ناتوانی ذهنی و گفتاری هم داشت با حرکت های پرتابی و عصبی دستش و صدایی نامفهوم اعتراض میکرد . مهران شروع کرده بود جزء 13 رو ترتیل خواندن دخترای نوجوان تو نمازخونه نشسته بودند فرشید 15 ساله با پاهای پرانتزی و قد خمیده ش نماز حاجت میخوند ، مرتضی 13 ساله صندلی چرخدارش رو به مجتبی 11 ساله که ناتوانی ذهنی داره داده بود تا بازی کنه و آروم بگیره .. خاله های جوان و نابینای 3 یتیم نابینای عباسی سر در آغوش هم کرده بودند و با سکوتشون از خستگی فریاد میزدند . مهدی 18 ساله ،حسین 17 ساله و بابک 18 ساله سر به زیر انداخته بودند و سکوت متفکرانه ایی داشتند .. سحر 5 ساله که ناتوانی ذهنی و نرمی استخوان شدید داره در حالی که روی صندلی های فلزی خودش رو ولو کرده بود با صدای نازک و قشنگش خنده های عصبی میکرد . کیانا 11 ساله که در خودمانده گیش با جدا ماندن در جمع مضاعف شده بود باز شروع کرد به سوم شخص حرف زدن " خاله ریحانه ، کیانا نمیفهمه !! " پوریا 15 ساله که تازه قد کشیده و دید بهتری داره نوشته عنوان گروه رو دستش گرفته و با کت شلور با خنده محو نشدنی دور سالن میگشت . خوش تیپی و خنده قشنگش و تابلویی که بالای سرش گرفته باعث شده سوژه عکاسی بشه ، امیرمهدی برادر 6 ساله نابینایش هم در حالی که کفش و جورابش رودرآورده بود با ماساژ پاهاش انگار پتک خستگی رو تو سرم میکوبید . سید مهدی 15 ساله اخماش توی هم بود و برادرش سید ابولفضل 4 ساله از درک محیط عاجز و با درماندگی سینه مادرش را با عصبانیت چنگ میزد ، حسن من به رقیه تکیه داده بود و با اسباب بازی سرباز شکسته اش کلنجار میرفت . ابراهیم 20 ساله که ویلچر نشینی و ضایعه نخاعی روده هاش رو تنبل کرده نتونسته به دستشویی بره و به خودش میپیچه ، سنگینی سکوت بچه های بزرگتر ی مثل رقیه 29 ساله ، مهناز 28 ساله ، غلامرضا 27 ساله و عالیه 26 پشتم رو میشکست خبری از خنده های ریز و شاد محمد 18 ساله کپل 120 کیلویی با نمک و خوش اخلاق نبود ، کوچکترها از گرسنگی و کلافگی گریه میکردند برادر کوچولوهای 6 تا 11 ساله بینا دورتادور صندلی ها میدویدند و با خنده های شیطنت بار شون از نگاه های مضطرب مادران و سکوت خواهر و برادرانشون دوری میکردند .. وقتی نگاهشون میکنم انگار یک باغ پر از گل میبینم .. من دو بچه بدون معلولیت هم دارم با بچه های گروه سنی بچه هام در هر مقطعی که بودند همراه شدم باور نمیکنید که این بچه ها نسبت به بچه های غیر استثنایی چه بی آزار و چقدر محبوب و محجوب ترند تواضعشون زیاد و توقعشون کمه ... هر چه مشکلات جسمیشون بیشتر خاکی بودن رفتارشون بیشتره . برای همین اخلاقیاتشونه که عاشقشونم . یکی از مادران سرگروه به جوان سرکشیک همون طور که برای رفتن به جلسه ایی با عجله سالن رو ترک میکرد گفت " تروخدا نگاشون کنید دلتون نمیسوزه اینجوری این جا نگه شون داشتین اگه منع قانونی در کاره باشه حالا که ما اینجاییم نمیتونید ما رو نگه دارین ! او نگاه عاقل اندر سفیهی به مادر انداخت و دور شد .. "
ساعت حدود 22و 30 دقیقه بود به درخواست من سرپرست دستور پذیرایی داد چند بسته رانی و کیک بین بچه ها پخش شد کوچکترها برای مدتی ساکت شدند و بزرگترها سعی کردند دقایقی مشغول رسیدگی به بچه هاشون شوند . شوک هشتم : ساعت 23 بود حتی مسئولین شهری مشهد هم نتونستند کاری از پیش ببرند و نظر فارس ایر قشم و رئیس فرودگاه رو عوض کنند . امیر میگفت حتی مسئولین هواپیمایی کشور هم وجود این قانون من در آوردی رو تکذیب کردند . راهی غیر از خورد کردنمون نزاشتند . سه پرواز هر کدام 8 تا 10 نفر جا باز کرده بودند . نگه داشتن بیشتر گروه در اون شرایط اونا رو نرم نمیکرد بچه ها رو بیشتر آزار میداد .. مرتضی و ابراهیم که صندلی های ویلچرشون غرق عرق شده بود و خانواده علیرضا که ناتوانی ذهنی و شلوغی بیش از حد تحملش به شدت عصبی ش کرده بود و عباسی ها که در خانواده 8 نفری شون 5 نابینا داشت و خارج از تهران زندگی میکردند و همینطور دختران نوجوان و مادرشون در اولویت پرواز بودند . در سه پرواز این بچه ها که با مادرانشون حدود 30 نفر میشدند تا ساعت 24 برگشتند و باز هم در انتظار پروازهای بعدی بودیم که شنیدیم . پرواز ها به تهران تمام شده .. به دنبال غذایی برای بچه ها رفتم تنها اغذیه فروشی فرودگاه به این بزرگی بوف بود که ارزانترین غذایش 3400 تومان بود و حتی برای 80 نفر باقیمانده حاضر نبود حتی 50 تومن ناقابل هم تخفیف بده چیزی حدود 300 هزارتومان پول غذا میشد . شنیدیم که بیرون از فرودگاه هم میشه غذای سرد پیدا کرد با محمدمهدی و آقا محسن رفتم کلی چک و چونه زدند تا حاضر شد ساندویچ ها رو بشماره 50 تا بود تو اون ساعت شب که معده همه از گرسنگی سوراخ شده بود نمیشد به یکی غذا داد به اون یکی نداد .. گفتیم اشکال نداره فقط برای بچه ها میگیریم که آذر تماس گرفت که خودتو زود برسون یک پرواز اختصاصی فرستادن که همه رو یک جا ببره . ساندویچ ها رو به خیال اینکه در هواپیما برای شام پذیرایی میشیم پس دادیم تا یک ساعت دیگه میرسیدیم ! سریع برگشتیم آذر با خوشحالی گفت سرکشیک لجباز فارس ایر قشم با آرامش وارد اتاقی در پشت کانترهای پرواز شده و یک باره برافروخته و عصبانی سر آذر داد زده که همه تونو میفرستم برید ، همه تونو با یه پرواز میفرستم برید ... نمیدونستیم چی شده آیا تهدید به اومدن خبرنگاران خبر20 و 30 که امیر خبرشون کرده بود به فرودگاه کارساز بوده یا ارائه خبر به روزنامه هایی که دنبال دردسرهای این جوری هستند یا تحت فشار گذاشتن مسئولین ذیربط یا هر چی بوده ابزار فشار قدرتمندی بوده که در عرض 10 دقیقه یک دفعه نظر ش برگشته !! ما این طور شنیدیم که یک پرواز فوق العاده از تهران با دستور سازمان هواپیمایی از شرکت کاسپین برای ما فرستاده شده .. در کمتر از یک ساعت کارت پروازهای جدید صادر شد و 80 نفر باقی مانده گروه 110 نفری بعد از طی کامل مراحل حراست و بازرسی آماده سوار شدن به هواپیما شدیم روی هواپیما اسم شرکت کاسپین بود ولی در تابلوی اطلاعات فرودگاه مهرآباد شماره پرواز ساعت 19 و 30 دقیقه خودمون با آرم شرکت فارس ایر قشم بود نمیدونم جریان شوک نهم به کدوم شرکت مربوطه ! کاسپین که اسم شرکتی بود که به قول خودشون پرواز فوق العاده فرستاده یا فارس ایر قشم که شماره پرواز خودش رو در تابلو اعلام کرده بود ؟!!! و اما شوک نهم چی بود : کارت پرواز پسرها که در بازرسی حراست از مادرانشون جدا شده بودند رو از برادرم گرفتم و جلوی سالن کنار مهمانداران که قیافه های عبوسی داشتند ایستادم و کارتهای هر کدام از پسرها رو به دستشون میدادم . برخی از مادراها بچه های کوچکتر خابآلود رو بغل کرده بودند و کارت پروازهاشون رو به دست یکی از اعضای خانواده شون داده بودند مهمانداران که دیده بودند هر مسافر کارت پرواز خودش رو در دست نداره به تعداد ما شک کردند و با اینکه ما از چند سکوی بازرسی و حراست با چندین بار شمارش تعداد افراد گذشته بودیم گفتند ما هم باید دوباره شمارش کنیم ! انگار این مهمانداران اولین تجربه کاریشون رو میگذروندند یعنی نمیفهمند بعد از این همه بازرسی و شمارش شدن امکان سوار شدن مسافر قاچاق وجود نداره ؟ یا منظور دیگری داشتند ؟ وقتی وارد سالن انتهایی هواپیما شدم متعجب شدم چون به ما گفتند پرواز فوق العاده ایی بوده که مختص به برگرداندن گروه ما فرستاده شده من هواپیماها و نوعشون رو زیاد نمیشناسم یکی از مادران میگفت توپولف بوده نمیدونم . این مهم نیست ، سالن کوچک جلوی هواپیما که حدود 40 تا 50 نفر گنجایش داشت تقریبا پر از مسافر بود همچنین 4-5 مسافر دیگر هم در جلوی سالنی که ما مشغول جا گرفتن در آن بودیم نشسته بودند در قسمت انتهایی سالن یکی از مهمانداران مشغول جدا کردن مادران از فرزندان بود تا هر کسی رو طبق کارت پرواز در جای خودش بنشونه این طور بود که بشری از مادرش جدا شد و تنها نشست . فرزندم حسن در انتها و من در ابتدای سالن نشستیم و به همین شکل تعداد زیادی از مادران از فرزندان نابینایشان جدا افتادند که با اعتراض سرگروه ها به این کار ، مهماندار مزبور نتوانست به ادامه جداسازی یا به قول خودش جایگیری افراد بر طبق کارت پرواز ادامه بده . آدم زورش میگیره که تو مملکتی که امور قانونیش رو زمین مونده یه دفعه یکی پیدا میشه تو جزئیات اینقدر دقیق میشه مث این مهماندار ! شوک دهم : اتفاقات داخل پرواز برگشت با رفتارهای مهمانداران اینقدر شوک های لحظه اییی به دلم وارد کرد که هر چه میگذره با صحبت با مادران بعد از این چند روز بیشتر و بیشتر میشه .
اتفاقات و برخوردهایی که خودم دیدم : همانطور که داشتم کوله بچه ها رو در محفظه بالایی میزاشتم در کمال حیرت جملاتی از سرمهماندار شنیدم که هنگ کردم شدم پیش خودم گفتم لابد دچار توهم خستگی شدم یه چیز دیگه گفته ، اشتباهی این طور شنیدم ولی با سکوت غم انگیزی که یک باره بر مادران حاکم شد فهمیدم نه درست شنیدم ... سرمهماندار با وقاحت تمام رو به 5-6 مسافری که در جاهاشون نشسته بودند کرد و گفت اگه اینجا ناراحت میشید و نمیخوایید اینجا بنشینید تشریف بیارید سالن جلویی ظرفییت داره . که مسافرین در حالی که تحت تاثیر صحبت سرمهماندار بودند در حالی که سعی میکردند چشمشون به بچه های ما نیفته در حالی که زیر لب خدایا شکر خدایا شکر میگفتند به سالن جلویی رفتند .. مادرانی که جلوی سالن نشسته بودند و این حرف رو شنیده بودند آروم پچ پچ میکردند خوش به حال بچه ها که این رفتارهای زشت رو نمیبینند ای کاش دل شکسته ما به این زودی ها ظرفیتش پر نشه .. بذله گویی به موقع برادرم محمد مهدی کمی جو رو عوض کرد چندتا صلوات برای سلامتی راننده و شوفر و غیره ... هنوز کاملا ننشسته بودیم که برق های سالن ما رو خاموش کردند به شوخی به یکی از مهمانداران گفتم برق ها رو خاموش کردید که به بجه های ما شام ندید ؟ خندید و گفت خاموش کردیم که یعنی تا تهران بخوابید . اعتراض کردم و گفتم تاخیر تقصیر ما نبوده به بچه ها غذا بدید جدی شد و گفت یک پذیرایی میکنیم شام نمیدیم ! و پرده رو کشید و به جلوی هواپیما رفت . هواپیما که بلند میشد تنها یک مهماندار در صندلی جلوی سالن نشسته بود چراغ ها خاموش و تا وقتی که فشار هوا ثابت نشده بود برق سالن روشن نشد خوب این عادی بود . مهمانداران آمدند و بسته های پذیرایی که یک کیک و آبمیوه و ویفر شکلاتی بیشتر نداشت رو توزیع کردند چند لیوان آب دادند و باز به سالن جلویی رفتند و پرده رو کشیدند در حالی که برق سالن جلویی روشن بود برق سالن ما را خاموش کردند . در طول پرواز هیچ مهمانداری برای سرکشی نیامد اگر یکی از بچه ها بر اثر فشار هوا دچار تهوع میشد ایشان نبودند تا به وظیفه قانونی خودشون عمل کنند وقتی گوش سحر کوچولو بر اثر فشار هوا گرفته بود و بچه دچار سردرد و استرس شده بود مهمانداری نبود که به او رسیدگی کنه ... وقتی چراغ بستن کمربند ها برای فرود روشن شد با ناباوری بلند شدم تا انتهای سالن برم گفتم شاید من کسی رو ....
سلام خيلی خوشاومديد. موضوع نوشتههای من مشكلات آموزشی و اجتماعی خردسالان نابيناست. من از 27 آبان سال 80 شروع یه نوشتن كردم. انگيزهام از نوشتن شناساندن خردسالان نابينا به جامعه است. بزرگترين معضل زندگی اين كودكان عدم آموزش صحيح و مناسب از طرف مراكز مسئول است كه شايسته است بيشتر به اين مشكل پرداخته شود.
+