مادر سپید

مادر یک روشندل

عصای سفیدت را بردار

آذر۳

خراشی که به سر من است بر دل تو نباشد ..
زخمه های راهت را به جانم میخرم ، مرا با خودت همراه کن که نیازمند توام برای هویت داشتن..
برای خاطره شدن ، برای سفید ماندن هر چه خاطره از دیدنی های دنیایت است .
دلهره هایت را به دل وسیع من بسپار دلت را آرام میکنم .
با هر عتابی هم که سخن بگویی تو را خادمم که مفتخرم به همراهی خلیفه الله ی که منتخب خداوند است
برای درک و لمس و بهتر شناختن خدا و نعمت هایش .
سیاهی های زمین از من و سفیدی های من از زمین
شاید از پلشتی های اطرافت خجلتی حاصل شود و از راهت کنار برود .
سفیدی من ازهمان جنسی ست که دل سپید توست
و خراش های سر من پر از سیاهی دل همان کسانی ست که راهت را ناهموار میکنند
مرا با خودت همراه کن ای رفیق
من بهترین یار توام بعد از خدا بعد از مادر بعد از عشق
آرزوهای سپیدت را به سفیدی راهی بسپار که برایت هموار میکنم .
عصای سفیدت را بردار که راه منتظر ماست .

۵ نظر برای :

“عصای سفیدت را بردار”

  1. در ۳ آذر ۱۳۹۲ و در ساعت ۶:۱۴ ب.ظ خودم گفته :

    سلام
    چه عجب! موضوع چیه؟ چیزی شده؟ باز کی چی کار کرده؟
    ———
    سلام خودم جان
    دلم برای خودت و کامنتات تنگ شده بود :) :* اسمایلی روبوسی و اینااا ! :)
    نزدیک به روز جهانی معلولین هستیم خواسته بودند برای مراسمی متنی درباره عصای سفید بنویسم .. :)

  2. در ۴ آذر ۱۳۹۲ و در ساعت ۷:۴۸ ب.ظ خودم گفته :

    این یعنی من بازم یادم رفته جواب میلاتونو بدم؟ (اسمایلی فراموشکار و خجالت زده و اینااا)
    خوب امشب که دوباره متنتونو خوندم دیدم چندان گلایه آمیز نیست (نمی دونم چرا دیشب جور دیگه ای فکر کردم). تازه دوزاریم افتاد که اینا حرفای جناب عصای سفیده نه مادر سپید (بازم همون اسمایلی بالاییه). به هر حال منتظر فعالیت بیشتر شما در این و اون بلاگ هستیم. لطفا در اسرع وقت اون بستنی مرجونی رو هم از جلومون بردارین تو این هوا می چاییما

  3. در ۵ آذر ۱۳۹۲ و در ساعت ۱۰:۱۳ ق.ظ مادر سپید گفته :

    این یعنی من بازم یادم رفته جواب میلاتونو بدم؟ (اسمایلی فراموشکار و خجالت زده و اینااا)
    خوب امشب که دوباره متنتونو خوندم دیدم چندان گلایه آمیز نیست (نمی دونم چرا دیشب جور دیگه ای فکر کردم). تازه دوزاریم افتاد که اینا حرفای جناب عصای سفیده نه مادر سپید (بازم همون اسمایلی بالاییه). به هر حال منتظر فعالیت بیشتر شما در این و اون بلاگ هستیم. لطفا در اسرع وقت اون بستنی مرجونی رو هم از جلومون بردارین تو این هوا می چاییما

    از دست تو خودم !! :))) اون پست رو هم برمیدارم به زودی :)

  4. در ۷ آذر ۱۳۹۲ و در ساعت ۹:۳۳ ق.ظ کاظمی گفته :

    سلام. خیلی وقته بهتون سر نزدم در گیر بودم و هستم البته. ببخشید. همه چیز خوبه؟ زیر اون پست عکس حسن نمی شد کامنت گذاشت. چی شد این تصمیم رو گرفت؟

  5. در ۱۱ آذر ۱۳۹۲ و در ساعت ۵:۳۸ ب.ظ باران گفته :

    سلام
    ایمیل و کامنت من جواب نداشت؟
    :)