مادر سپید

مادر یک روشندل

عصای سفیدت را بردار

آذر۳

خراشی که به سر من است بر دل تو نباشد ..
زخمه های راهت را به جانم میخرم ، مرا با خودت همراه کن که نیازمند توام برای هویت داشتن..
برای خاطره شدن ، برای سفید ماندن هر چه خاطره از دیدنی های دنیایت است .
دلهره هایت را به دل وسیع من بسپار دلت را آرام میکنم .
با هر عتابی هم که سخن بگویی تو را خادمم که مفتخرم به همراهی خلیفه الله ی که منتخب خداوند است
برای درک و لمس و بهتر شناختن خدا و نعمت هایش .
سیاهی های زمین از من و سفیدی های من از زمین
شاید از پلشتی های اطرافت خجلتی حاصل شود و از راهت کنار برود .
سفیدی من ازهمان جنسی ست که دل سپید توست
و خراش های سر من پر از سیاهی دل همان کسانی ست که راهت را ناهموار میکنند
مرا با خودت همراه کن ای رفیق
من بهترین یار توام بعد از خدا بعد از مادر بعد از عشق
آرزوهای سپیدت را به سفیدی راهی بسپار که برایت هموار میکنم .
عصای سفیدت را بردار که راه منتظر ماست .