مادر سپید

مادر یک روشندل

سال نو مبارک

اسفند۲۹

سلام

سالی پر از راستی و درستی را برای دولت و ملت آرزو میکنم ..

چه سنت قشنگیه به دست آوردن           دلا

خط کشیدن رو دفتر جدول ضرب         مشکلا

چه سنت قشنگیه کمک به مرگ      غصه ها

همیشه مهربون شدن درست شبیه قصه ها

چه سنت قشنگیه چیدن هفت سین        دعا

سپردن سالی که رفت به دفتر      خاطره ها

 

استاد راهنمای شما کیست ؟

اسفند۲۳
یک روز آفتابی، خرگوش بیرون از لانه اش غرق در تایپ بود. در همین حین، روباهی او را دید.
روباه: خرگوش به چه مشغولی؟
خرگوش: پایان نامه می‌نویسم.
روباه: جالبه، موضوع پایان نامت چی هست؟
خرگوش: در مورد اینکه یک خرگوش چطور می تونه یک روباه رو بخوره، کار می کنم.
روباه: احمقانه است، همه کس می‌دونند که خرگوش، روباه نمی‌خورد.
خرگوش: مطمئن باش که می تونند، من می تونم اینو بهت ثابت کنم، دنبال من بیا.
خرگوش و روباه با هم داخل لانه خرگوش شدند و بعد از مدتی خرگوش به تنهایی از لانه خارج شده و به نوشتن خود مشغول شد.
در همین حال، گرگی از آنجا رد می‌شد.
گرگ : خرگوش چی می‌نویسی؟
خرگوش: دارم روی پایان نامم که یک خرگوش چطور می تونه یک گرگ رو بخوره، کار می کنم.
گرگ: تو که تصمیم نداری این مزخرفات رو چاپ کنی؟
خرگوش: البته که چاپ می کنم، می خواهی می تونم امکانشو بهت ثابت کنم؟
گرگ و خرگوش وارد لانه خرگوش شدند و باز خرگوش پس از مدتی به تنهایی برگشت و به کار خود ادامه داد
…………………. و اما در لانه ی خرگوش ……………
در گوشه ای از لانه ی خرگوش، پوست و استخوان روباه و در سوی دیگر مو و استخوان گرگ ریخته بود
و در وسط لانه، شیر قوی پیکری دهان خود را تمیز می کرد.
نتیجه:
مهم نیست موضوع پایان نامه شما چیست!؟
اهمیتی ندارد که اطلاعات بدرد بخوری در پایان نامه‌ گردآورده اید یا نه،…
مسئله ی اساسی پایان نامه این است: استاد راهنمای شما کیست؟!؟

منبع : ایمیل :)‌

به جای پدرم

اسفند۴

سلام

دو هفته ی اخیر در تدارک و تهیه ی پوشاک عید برای بچه های ایتام کم بضاعت و بی بضاعت گروه بودم و از شنبه ۶ اسفند در تهیه سبد ارزاق و مواد غذایی برای ۲۵ خانواده . فکر میکنم برای حدود ۱۷۰-۱۸۰ نفر پوشاک خرید کردم . دست خییر محترم درد نکنه واقعابرای تامین هزینه ها ، هر جا هست دست خدا به همراهش .

پارسال برای پخش این بسته ها خیلی تو دردسر افتادم . پارسال گفتیم سال دیگه پولش رو میدیم خودشون تهیه کنند .. ولی اینقدر قیمت ها سرسام آور بالا رفته بود که اگر نفری ۱۰۰ هزار تومن هم بهشون میدادیم باز هم از عهده خرید بر نمی اومدند . سال قبل برای خانم های سایز بزرگ یک مدل پیرهن دیدم که قیمت عمده اش ۹۰۰۰ تومن بود ! همون جنس با کیفیت نازل تری امسال قیمت عمده اش ۲۴ هزار تومن بود ! جوراب هایی ۱۰۰۰ تا ۱۵۰۰ تومنی پارسال دقیقا دو تا سه برابر شده بود ! و الی آخر ..  خرید های عمده معمولا ارزانتر و به صرفه تر میشند همچنین به علت پایین تر اومدن قیمت اجناس عمده کیفیت های بالاتری میتونستم تهیه کنم . تا اواسط هفته ارزاق هم تهیه بشه تا آخر هفته انشالله توزیع شروع میشه که واقعا خودم نه کشش دارم و نه اعصاب دیدن برخی از صحنه هایی که فکر و روح م رو بیشتر آزار بده .. امسال خودم برای توزیع نمیرم هرچند دلم برای همه بچه هام تنگ شده . اما میترسم بر اثر خستگی این چند وقت دوندگی یا فشار عصبی باز دچار مشکلات بشم .

وقتی افراد نیازمند رو میبینم دلم تیکه تیکه میشه .. کسانی که درد و رنج از لابلای چین های صورتشان بیرون میزنه . وقتی با این همه ثروت ملی ، قشر آسیب پذیر مردم مون رو در اوضاع فلاکت بار میبینم عذاب میکشم .

امروز با دو کیسه سنگین از بازار بیرون اومدم حد فاصل خیابان ناصرخسرو تا گلوبندک یکی دو ساله برای عبور خودرو ها ممنوع شده . سه چهار تا کالسکه توی این مسیر تردد میکنند که این روزها صف طولانی هم داره ، امروز توی صف چند نفر خانم نما :) شروع کردند به دعوا که کی جلوتر بوده ! رفتم سراغ باربر هایی که همیشه اونجا پر بودند ، دست بر قضا دریغ از یک نفر .. مستاصل بودم منتظر خاتمه جنگ مرغ و خروسی خانم نماها باشم یا نه ؟!! دیدم یک چرخ دستی از روبرویم عبور کرد دو سه تا توپ پارچه بزرگ بود ، همانطور که کیسه هام رو میزاشتم روی چرخ دستی از آقایی که چرخ رو هول میداد پرسیدم چند میبری ؟ مرد کهنسالی بود ، هن و هنی کرد وهمانطور که با عرق چین ، عرق صورت سوخته ی خسته و دور گردن چروکیده اش رو پاک کرد و گفت مسیرم نیس میرم تو بازار جنس تحویل بدم اما میبرمشون با ۲ تومن ! تو دلم گفتم این بیچاره الان باید وقت بازنشستگی و آسایشش باشه نه اینکه تو این سن و سال گاری هول بده تا مخارج زندگیش رو بچرخونه ، نگاهم که کرد دلم هررری ریخت پایین .. چقدر قیافه ش آشنا بود .. در طول مسیر حواسم به پیرمرد بود حدودا ۷۰ ساله بود قیافه اش با پدرم مثل سیبی بود که از وسط نصف کرده باشند .. خیلی شبیه پدرم بود اما خیلی قدبلندتر و چند سال مسن تر .. جرات نمیکردم به صورتش نگاه کنم .. چندبار ازش خواستم کیسه ها رو بهم بده و پولش رو بگیره و بره ولی قبول نکرد و پدرانه گفت سنگینه بابا ، میارم برات … اینقدر قلبم فشرده شده بود که حتی تنفس هم برایم سخت شده بود .. به جای پدرم بود .. اصلا خود پدرم بود ، چه فرقی داشت با پدر من !؟ ای کاش او هم میتوانست ایام بازنشستگی ش رو در یک محل دوست داشتنی بگذراند ، شاید در یک پارک افتاب میگرفت و با همسالانش جدول حل میکرد ، شایدم دلش میخواست مثل پدرم همه ی اوقات فراغتش رو در مسجد به مردم خدمت میکرد .

وقتی عصرصورت بشاش پدرم رو در مسجد دیدم دلم میخاست تو بغلش گریه کنم .. همانطوری که تمام مسیر برگشت تا خونه رو در دلم گریستم برای عدم تامین اجتماعی قشر آسیب پذیرمملکتم که به یک نفر ۳ هزار میلیارد میرسه و به یکی هم حتی ۳۰۰۰ تومن* هم نمیرسه  .. هیعی … هیچی ……….. حرفم نمیاد .. خیلی سخت میگذره وقتی یه پسربچه ۹ ساله رو با تی شرت آستین کوتاه ۱۱ شب سر چهارراه میبینی که برات اسپند دود میکنه و نمیتونی بهش کمک کنی … هیعی ……

هیعی .. سخت میگذره ، انسانیت مرده !

————————————

* به مرحمت آقایان دولطی در سه سال اخیر حقوق ماهی ۳۰۰۰ تومنی دانش آموزان معلول قطع شد !!! سال قبل هیچ بن خرید برای معلولین در نظر گرفته نشد . دست کم برای نابینایان !! کلا نونی که این دولط میده رو حروم میدونم !

تا بعد .

خدا حافظ ویلچر

اسفند۴

سلام

از دوست خوبی این لینک به دستم رسید :

خداحافظ ویلچر ، این لینک فیلم معرفی این تکنولوژی جدید برای راه رفتن است .

وسیله ای جدید برای کمک به راه رفتن افرادی که نمی توانند روی دو پا بایستند .
در این ویدیوی ۳ دقیقه ای، دختر جوانی که شش سال پیش تصادف کرده و قطع نخاع شده، از احساس خود حین استفاده از این وسیله کمکی می گوید، از اینکه باورکردنی نیست که دوباره خود را ایستاده روی پاهایش می بیند؛ از اینکه چه حسی دارد وقتی می بیند زانوهایش دوباره خم و راست می شوند و او قدم برمیدارد… او اشاره می کند که این پیشرفت تکتولوژیک یادآور این نکته است که زندگی با تمام اتفاق های تلخی که دارد، گاهی سرشار از امید به یافتن راه های جدید است؛ همچنان که او باور نداشته روزی بتواند روزی پاهایش بایستد چه رسد به اینکه راه برود.

از دوست عزیزم نگین حسینی بابت ترجمه خوبش ممنون هستم .

به امید روزی که همه ی هموطن های اسیر ویلچر بتوانند با پای خودشان بدوند .

 

در دسته : معلولین | ۲ نظر »