مادر سپید

مادر یک روشندل

۹۷۱ سلام

آبان۲۹
معرفی من
نویسنده: مامان خاتون – ۱۳۸۱/۸/٢٧
با سلام به مادران که بهشت زیر پایشان است .
من ریحانه هستم و ۲۵ سالمه .
 
پسر ۴ ساله من دچار نابینایی مادر زادی است که تا به حال راه درمانی برای این بیماری کشف نشده . پسرکم حسن در حال حاضر به مهد کودک نابینایان میرود . من  میخواهم از این مهد کودک برای شما بگویم مهد کودکی که هر بار به انجا میروم غصه دار میشوم . تنها جایی که کودک روشندلم برای آموزش دارد و من مجبورم برای شادی حسن که در ذهن کوچولویش آنجا را بهشت روی زمین فرض میکند او را به آنجا ببرم . او نمی بیند که کودکان عادی در چه مهد کودک هایی بازی میکنند مطمئنم که وقتی بزرگتر بشود خواهد فهمید و از این همه تبعیض دلش خواهد شکست . میخواهم بدانم آیا حق کودکان نابینای ایران که مهد تمدن است باید این باشد ؟؟؟ تنها مهد کودکشان اینقدر از رده خارج باشد ؟؟ کسی نیست به داد این معصومین کوچولو برسد ؟؟؟ من و دیگر مادران مهد قبلا برای رفع مشکلات به اداره بهزیست منطقه مراجعه کردیم کلی گلویمان را پاره کردیم که به بچه هایمان توجه کنند ولی دریغ ….
ببخشید که طولانی شد . دلم خیلی پره می خوام از این مهد کودک آنقد بنویسم تا شاید در این محیط که بسیار وسیع است نتیجه بگیرم یا لا اقل بقیه را از وجود همچین مکانی آگاه کنم . فقط برای مناسب شدن محیطی برای رشد استعدادهای سر شار این غنچه های بی گناه .
منتظرم باشید . ممنونم که به من سر زدید .
 
متن بالا اولین دست نویسم در دنیای وبلاگ نویسیه .. 
 
 در پرشین حدود ۲۲۱ پست و در اسپیشیال ۵۷۰ پست داشتم . مجموعا ۹۷۱ سلام بر شما که با توجه به آمار مجموع کامنت ها ، بیش از ۱۰ هزاربار جواب سلام از شما شنیدم ..
سپاسگذارم ..
 
مدت زیادی گذشته .. این خونه و خونه ی قبلی  رو دوست دارم .. وبلاگ نویسی به من و حتی بچه های دیگر کمک های زیادی کرده ..
دوستان بسیار خوبی پیدا کردم ، دکتر نگین حسینی عزیزم ، جناب دکترکمالی گرامی ، آقای میرشفیعی محترم ، خودم و دیگر هیچ ؛-) ، نفیسه بی خداحافظی ، خانم کاظمی ، معلم های خورمزگانی ، پروین مهربان ، کوثر اخترک ، مینا آروانه ، میناقویدل ، جناب دشتی شمعدانی ، سااااانی :) ، هانیل مهرناز ، زهرا اچ بی ، مامان بزرگ پاک بوم ، آیدا سرو مقاوم اسپیشیال ، ویولت ، مهرداد زندی قطع نخاع ، خدابیامرز که مدتی قبل خدابیامرز شد (خدارحمتش کنه ) ، تربچه که در جدال با تومور بود و مدتهاست ازش بی خبرم ، دوست عزیزم بانوی زمستان که از تومور و شیمی درمانی رنج میبرد و بعد از یک دوره بستری دیگه هیچ خبری ازش نشنیدم :( ، خدا رحمت کنه نوید مجاهد بانی اسپیشیال که همیشه مهاجر خطابش کردم تا مهاجر شد ، امین فولادی خدابیامرز هم یاد کنم نویسنده معلولیت، محدودیت نیست ، مونا یک قدم تا خوشبختی با پای خیالی ، خانم معلم های استثنایی ، آقا معلم ، جناب جوادی توانبخشی ، سهیل حسینی سندروم داوون ، فرناز گاز نگیر ، ایرسا پویای شیطون ، مهرناز و مهمان ناخوانده که مدتیه ازش بی خبرم انشالله حالش بهتر باشه ، تارا و فتوهایکوهای جذابش ، دخترم شبنم و اشعار بوتیمارش ، رفیده ابراهیمی و آموزشگاه نابینایان در زاهدان ، تخته سیاهی برای آق معلم ، آرام و سلام ام اس ، بنیامین و سندروم داوون ، آقای عیدیان و شناخت کودکان استثنایی ، سرور و کودک نابیناش ، نسیم و کویر ام اس ، سوسن جعفری ، دنیز و همدم روح ، یاسمین و هوای تازه ، ، شلغم که بی ادبانه وبلاگ تازه کارم رو نقد کرد اما باعث شد در نوشته هام تجدید نظر کنم ، کلانتر محل که مادرش معلم نابینایان بود ، مرجان کشاورزی استاد گرافیس همیشه در تکاپو ، مهشید هاشمی کارکاتوریست و طراح لبخند سپید آموزش خلاقیت به نابینایان ، پرنده ی آتش به یاد ماندنی ، ریحان که توضیحی ندارد ، کیمیا و تهمتن ، کشکول حامد ، ناتاشا ، غزاله ، و …….. دوستان زیادی که الان بیش از این حضور ذهن ندارم .
 
این وبلاگ پل ارتباطی با مادران زیادی شد بعضا جوان و کم تجربه که در حد دانسته ها و تجربیاتم سعی کردم برایشان مفید واقع شوم ، مادران بچه های نابینا : نرگس ، ریحانه ، دخت رستم ، نورا ، گیلدا ، محبوبه ، ثریا و … که یادم نمیاد ..
با دانشجوایان گرامی زیادی مشاوره و تبادل تجربیات داشتم برای ساخت انواع لوازم و وسایل و نرم افزار های مختص به نابینایان ..
از محبت دکترحسینی عزیز و دکترکمالی گرامی بارها مقاله هایم چاپ شد و یا قرار مصاحبه برای رفع و رجوع مشکلات نابینایان گرفتم ، با افرادی آشنا شدم که در جهت رشد فکری ام تاثیر فراوان داشتند .
 
من از همه ی خواننده های وبلاگم متشکرم بابت امیدهایی که بهم داده اند و میدهند ، از نظرات و نقدهای شما ممنونم ، به خاطر محبتی که به فرزندم و دیگر کودکان روشندل دارید ممنونم و خطاب به افراد زیادی که سعی کردند همراه من قسمتی از مشلات و مسائل رو حل کنند برای تان آرزو میکنم : افراد زیادی در زندگی هاتون پیدا بشه که به شما کمک کنند تا مسائل و مشکلاتتون رو حل کنید … من خوشحالم که توانستم کودکان و خردسالان نابینا رو با شما آشنا کنم .
 
مدتیه آرشیوم رو میخونم .. حالم رو بهتر که نکرد بلکه بدتر کرد .. اون زمان جوان بودم انرژی زیادی داشتم ..
 اگر می شنیدم یا میدیدم از کنارش رد میشدم .. بی مهری به دلم نمی نشست ، خنجر نمیزد …
تا روز تولد حسین مشغول کار برای بچه های نابینا بودم ..
هادی هنوز ۴۰ روزش نشده بود که اردوی مشهد رو برگزار کردم ..
چقدر انرژی داشتم و شایدم بازم داشته باشم ولی حس نمیکنم .. هیچ احساس خاصی ندارم .. مدتی هم زندگی مان به بی تفاوتی بگذرد میدانم بهترم نخواهد کرد ولی شاید باعث شود افکارم رو جمع کنم .
بعد از این خیلی قصد ندارم بنویسم .. به دلایلی :
تلخ مینویسم و بعد مادران بچه های روشندل میخوانند و های های گریه میکنند و من بغل دستشان نیستم شیشه خالی بدهم آبغوره هایشان را جمع کنم ؛-) خطاب به نورا و نرگس و ریحانه ! جنبه داشته باشین دیگه ! به خاطر ، خاطر عزیز شما کرکره رو کشیدم پایین !! :)
 .. هنوز خوب نشدم .. از تلخی بیرون بیایم خواهم نوشت .. پر از نون شده واژه هایم .. ندارم .. نمیشه .. نه .. ن ن ن ن ن ..
معدل مهرماه حسن ۱۵ و خورده ایی نزدیک به شانزده شد .. البته منهای نمره ی ۱۹ ریاضی و نمیدونم چند قرآنش .. معلم هایش امسال همکاری نمیکنند این هم یک علت بزرگ کسالت فکری و روحی بنده است .. تمام دروسش رو به غیر از تاریخ و اجتماعی که تا به حال وقت نکردم لای کتاب هایش رو باز کنم رو خودم در خانه برایش تدریس میکنم .. ریاضی و علوم با امیر و دینی و عربی با مادربزرگش که در این رشته ها تحصیلکرده است ، و مابقی دروس با من که بسیار طاقت فرساست با وجود رسیدگی به دروس حسین و هادی که دائم بهانه میگیرد که چرا در هال تنهایش میگذارم . بسیار سخت میگذرد احوالاتم .. از ابتدای سال حسن حتی یک دیکته ی کلاسی ندارد بس که بی تفاوت شده اند به درس های او .. امروز مختصر صحبتی با مدیریت کرده ایم قول داده رسیدگی کنه .. خدا کند که نکند تا کلا آموزش و پرورش را محروم کنیم از وجود حسن …
 
بارها از معلم ها و مدیرش زمزمه شنیدم که ناراحتید بچه تون رو ببرید … ما که از خدایمان هست شما خبر ندارید ، لیاقت میخواهد داشتن حسن و کودکانی مثل حسن ..
تلخم .. تلخ ..
دلایل قابل مطرح دیگری نیست ..
گاهی در مامان خاتون مینویسم .. مایل بودید تشریف بیارید ..
 
فعلا تا بعد ..

معلم های خوب هم زیادند

آبان۲۳
سلام ریحانه جون
 
من هم مثل تو خسته و دلشکسته بودم
پیش خودم گفتم اگر ریحانه ننویسه خیلی بد میشه
چون باید یکی باشه که حرفهامونو بگه.
من با تمام گرفتاریهام و درسهام و درسهای دخترم و دلشکستگی هام شروع کردم به نوشتن
تا تو هم شروع کنی
ما هیچ وقت نباید بایستیم از حرف زدن از نوشتن
باید خوب بنویسیم خوب حرف بزنیم ما آدمهای شکست خورده ای نیستیم
ما مقرب درگاه خداییم
ما نشان کرده ایم
ما در تمام کارهایمان حضور خدا را بارها و بارها دیدیم
ما فرزندانمون عاقبتی خواهند داشت شگرف انگیز
چون ما را دارند
ما نیز خدا را داریم
برا ی اینکه تو را به صرافت نوشتن بیاندازم علی الحساب یک متنی رو نوشتم بفرست توی وبلاگت
خواستی متن این نامه ات را نیز بفرست.
تا همگان بدانند ماتکیه گاه همدیگریم
اهرم حرکتی ما فرزندانمان هستند آیندگان این مملکت
تکیه گاه همه ما نیز قادر مطلق خداست.
دوستت دارم ریحانه جون
نبینیم افسرده باشی
 مادر زهرا شین

معلم های خوب هم خیلی زیادند….

توضیح : دو ساله که زهرا در مدرسه بیناها تحصیل می‌کنه. 

( این مطلب درباره سال گذشته تحصیلی زهرا است . ) 

سال سوم : مدرسه پرورش ، سرکار خانم باسفهرجانی

     اواسط شهریور ماه بود که تصمیم گرفتم فرزندم را به مدرسه تلفیقی ببرم. با خانم محبی ناظم مدرسه نرجس (زهرا سال پیش در آنجا درس می‌خواند) صحبت کرده و از وی مشورت خواستم. او معتقد بود؛ زهرا از جمله بچه‌های اکتیو ومستعدی است که می‌تواند به راحتی در مدرسه‌ بیناها تحصیل کند. وی مرا ارجاع به مدیر مدرسه داد. خانم سهرابی نیز گفته خانم ناظم را تایید کرده و به کارشناس مسوول آموزش و پرورش استثنایی ارجاع داد. در نهایت سرتان را درد نیاورم همه از مشاور گرفته تا معلم سال دوم، انتقال زهرا را مثبت ارزیابی کردند.

     برای ثبت نام به مدرسه نزدیک منزلمان (پرورش) مراجعه کردم.  در دفتر جلسه‌ای با حضور تمامی معلمان برگزار شده بود که وارد دفتر شدم. از آنجایی که بسیاری از مدیران مدرسه برای چنین مواردی توجیه نشده‌اند، مدیر مدرسه نیز با ثبت نام دخترم شدیداَ مخالفت کرد. من همیشه معتقدم باید از همان اول همه چیز را واضح دید و بیان کرد به همین دلیل زهرا را نیز با خود به مدرسه برده بودم. یکباره دیدم همه معلمان دور میزی که دخترم نشسته بود، جمع شده بودند و با وی صحبت می‌کردند. چقدر گرم و دوست داشتنی بود محبت معلمان دلسوز…

     هنگامی که من داشتم التماس مدیر مدرسه را برای ثبت نام می‌کردم و از استعدادهای درخشان دخترم صحبت می‌کردم وجود خانم چادری  را در کنارخود احساس کردم که به اشاره گفت: برای من مشکلی نیست. وی را در کلاس من ثبت نام کنید. برگشتم و صورت مهربانش را دیدم. مهربانی وی در صفحه مغز و قلبم برای همیشه حک شد و هیچگاه پاک نخواهد شد. خانم معلمش با من شرطی گذاشت : من به هیچ عنوان الکی و مفتکی به هیچکس نمره نمی‌دم . سعی کن فرزندت مطالب کتاب را یاد بگیرد اما برای وی شرط بیست آوردن نگذار . چون کمتر کسی نمره بیست از من می‌گیرد. من نیز با کمال میل پذیرفتم و گفتم : نیاز نیست که شما نمره بیست بدهید ما تلاش می‌کنیم و ممتاز می‌شویم.

     به هر ترتیبی بود با موافقت خانم باسفهرجانی زهرا ثبت نام شد و در روز اول مدرسه به کلاس رفت.

خانم باسفهرجانی از همان روز اول زهرا را در همه فعالیت‌ها قرار داد. مبصرش کرد. به دفتر می‌فرستاد تا برود کاغذ یا گچ بیاورد. به تنهایی به سرویس بهداشتی برود (البته بدون اینکه زهرا بفهمد پشت سرش مامان مدرسه را دنبالش می‌فرستاد). زنگ ورزش نفر اول تیم قرار می‌داد. زهرا را بین همکلاسی‌هایش چنان معرفی کرده بود که هیچکس وی را ناتوان فرض نمی‌کرد هیچ، بلکه وی را دارای مهارت‌های زیادی می‌دانستند و این آشناییت چنان بود که والدین بچه‌ها نیز با احترام کامل با فرزندم صحبت می‌کردند. خلاصه هر چی از مناعت طبع بچه‌های ساده و بی‌آلایش پایین شهر و خانواده‌هاشون بگم، کم گفته‌ام.

ارتباط تنگاتنگ من با خانم معلمش تا آخر سال ادامه داشت. تمام درس‌ها و تکالیف هر روز برایم ارسال می‌شد. قرآن، ریاضی ، علوم، دیکته و… و باید فردا همه تکالیف انجام شده تحویل می‌گردید. جدیت و همت این معلم ستودنی بود. یادم است در اواسط مهرماه، یک روز زهرا را در زنگ ورزش در آغوش گرفته بود و با وی می‌دوید. نفس نفس می‌زد . از پشت پنجره او را دیده و به حیاط مدرسه رفتم. به وی گفتم: توروخدا این کار رو نکنید من شرمنده تمام زحمت‌های شما هستم بیشتر از این شرمنده نکنید.

در پاسخ گفت: زهرا خیلی افسرده و نحیف است. لازم است شاد باشد بخندد. او نیاز به غذای روح و جسم دارد. شما خودتان نیز افسرده‌اید، اخمو هستید، بخندید دنیا محل گذر است، خدا را شکر کنید که فرزند با هوشی دارید. خانواده شما باید خندیدن را یاد بگیرد… خیلی روی مغزم راه رفت تا رنگ مقننه‌ام را از مشکی به روشن عوض کنم. خیلی سعی کرد رنگ مشکی مانتوام را عوض کردم. می‌گفت : پیامبر از رنگ‌های تیره بیزار بود.

بچه های پایه سوم دوره آموزش استخر داشتند. آنقدر با من کلنجار رفت تا زهرا را به استخر ببرد و آخر سر هم موفق شد. در تابستان نیز یک روز برنامه گذاشت و زهرا رو به استخر برد چقدر با اون خوب بازی می‌کرد. بهش آموزش شنا می‌داد.

گاهی اوقات همینطور با بهت نگاهش می‌کردم و می‌گفتم خدایا چنین فرشته‌های زمینی هم هستند که مثل یک مادر برای دانش‌آموزانشان زحمت بکشند. این سوال را از مادران دیگر نیز پرسیدم. آخه پیش خودم میگفتم : نکنه زهرا نابیناست اینقدر به وی محبت می‌کند. ولی مادران نیز متفق القول از همت بالای او در آموزش درس ،آموزش قرآن، آموزش اخلاق ، آموزش نماز و… سخن می‌گفتند.

در اواخر ماه مهر خانم قطب (معلم تلفیقی) به یاری زهرا و معلمش اومد.خانم قطب نیز زحمت زیادی برای جهت یابی و امتحانات زهرا کشید.

اگر اشتباه نکنم اواسط بهمن ماه بود که امتحان علمی در سطح منطقه برگزار شد و زهرا از مدرسه پرورش برای امتحان معرفی شد. مدیر مدرسه هاجر(حوزه امتحان)  به خانم محبتی (مدیر مدرسه پرورش)  اعتراض کرده بود که چرا زهرا را که نایناست برای مسابقه فرستادید ؟ خانم محبتی نیز با افتخار گفته بود: این حق اونه چون نفر اول در مسابقه علمی مدرسه شده است. خلاصه منطقه برای امتحان علمی دخترم معلم رابط نفرستاد و مدرسه هاجر یکی از دانش‌آموزان پایه پنجم را برای منشیگری زهرا قرار داد. بعد از امتحان یک روزغیرکاری خانم قطب بدون هیچ چشمداشتی برای تصحیح ورقه زهرا رفت . این حرکت خانم قطب نشانه محبت و حساسیت و مسوولیت پذیری وی به کودکان استثنایی بود.

راستی یادم رفت بگم که زهرا رتبه اول حفظ قرآن در منطقه ۱۶ را کسب کرد.

خلاصه با تلاش خانم باسفهرجانی زهرا و من از حالت افسردگی و رکود در آمدیم. دیگر روزهای اخمو و عبوسی ما کاهش یافته بود. پس از اتمام مدرسه با هم قرار می‌گذاشتیم و می‌رفتیم پارک، استخر ، خرید و… می‌گفتیم از ته دل می‌خندیدم و از لحظاتی که با هم بودیم لذت می‌بردیم.

خانم باسفهرجانی هر جا هستی من مدیون محبت‌های تو هستم. برای شما و خانواده محترمتان  همیشه آرزوی سرافرازی و پیروزی می‌کنم. تو، من و دخترم را  با دنیای بیناها آشتی دادی. تو، یاد دادی که هیچ فرقی بین ما نیست . تو ما را به بیناها پیوند زدی .یاد دادی بخندم. یاد دادی کنار سختی‌ها پیشرفت‌ها است، تو یاد دادی به جای کز کردن و گریه کردن روزانه فکر کنم. پویا باشم. تو را دوست دارم. مانند خواهرانم. از همه کسانی که در مدرسه پرورش برای موفقیت فرزندم زحمت کشیده‌اند از انجمن مدرسه ،بابای مدرسه و مادر مدرسه گرفته تا معلم ، ناظم ، مدیر و… نهایت سپاسگزاری را دارم. موفق و مؤید باشید.

تجربه کلاس چهارم زهرا را به زودی برایتان می‌نویسم.

                                                                                                                مادر زهرا شین

شرمنده ام .. خدانگهدار

آبان۲۰

سلام

خدمت رسیدم که اجازه مرخصی بخواهم ..

مدتیست حجم سنگینی از کارهای عقب افتاده و خستگی ها بر من فشار می آورد .. دست نویس هایم به شدت تلخ و گزنده شده اند . جراحت کاری بر دل دارم و بار سنگین بر دوش زخمی !

شرمنده ام .. گاهی باعث شدم اشک را به چشمان مادران کودکان روشندل دعوت کنم .. شرمنده ام اگر خیلی فضا رو سیاه توصیف کردم .. قطعا همیشه این طور نیست .. قطعا سپیدی هایی نیز هست .. قطعا هست ..

ولیکن فعلا من تیره و تارم ..

شرمنده ام اگر با دست نویس هایم باعث رنجش خاطر انسانی شده ام ..

اگر اجازه دهید مدتی ننویسم تاااااااا .. تا هر وقت که تلخی از قلمم برود یا زخم هایم التیام پیدا کنند ..

شرمنده ام .. نمیتوانم به پیج هاتون مراجعه کنم ..

اگر اجازه دهید دیگر ننویسم تاااااااا ابرهای سیاه دلم کنار برود ، قاصدک خبری خوش میهمانم کند ، آفتاب به رویم بخندد و بنفشه در خاطرم بروید .

آفتاب بتاب بر دلم

خسته م .. و تن + ها ..

غول بی شاخ و دم تحصیل

آبان۱۸

سلام

حال همگی خوبه انشالله ؟ سوز و سرما خوش میگذره ؟ خدا روشکر که سقف بالای سرمونه .. فکر میکنید به شکرانه ی این نعمت “سقف” محترم ! چه باید کرد ؟ دستم یخ زده .. کله ی صبحی یه دور قمری در تهران زدم با این فرمون سفت و همیشه قهر پراید ! چند وقت دیگه پشت پراید بشینم آرنولد میشم ! قضیه ش این بود که امیر ۵ صبح برای یک ماموریت کاری پرواز داشت و تازه ۴ و ۱۵ دقیقه از خواب بیدار شده بود .. بچه ها رو کاپشن پوشوندم و با شلوار حوله ایی گذاشتم تو ماشین یه لحاف روشون کشیدم و گازش رو گرفتیم رفتیم ! پرنده و خزنده و جهنده و رونده پر نمیزد تو خیابون ها .. بدشانسی بخاری ماشین هم هر کاری کردیم روشن نشد که نشد !! برگشتنی منه ناشی که تو همچین هوایی اونم نصفه شب که نه ، کله ی سحری ! پشت ماشین ننشسته بودم ، نصفه عمر شدم تا به خونه رسیدم .. سرمو چسبونده بودم به شیشه جلو و هر لحظه ممنتظر یه داااش سیایی ، بهاره خانومی ، ننه خاله خان باجی بودم که بپره جلوی ماشین ! در اون ظلمت خیابان های فرعی چقدر هم مسیر رو اشتباه دور زدم ، هنوز استخونای دستم یخ زده اند !

شنبه گذشته با مادرزهرا رفتیم سازمان آموزش پرورش نزد همان آقای “بر” (معاونت توانبخشی سازمان ) تا نامه ایی که دستورش رو داده بود رو تسلیم کنیم . صبح نشد قرار رو تنظیم کنیم بعد از ظهر حسن رو از مدرسه برداشتم و رفتیم . تجربه ثابت کرده بچه های نابینا در مواجهه با مسئولین بهتر میتونند درخواست هاشون رو بگویند . آقای “بر” جزو مسئولینی هست که مردمیه به گفته خودش بچه ی پایین شهره و درد معلولین رو طی سالها خدمتش از نزدیک لمس کرده . رسیدگی به این موضوع در حیطه وظایف اداری اش نیست ولیکن قول دادند که به سرعت برق و باد رسیدیگی کنند . گفتیم اگر قراره این سرعت برق و باد شش ماه طول بکشه ما خودمون راه مجلس و قانون گذار و دفتر وزیر و رمیس جومور رو بلدیم ! که گفتند لازم نیست خودشون جواب میدند . ما به هرحال گفتیم آخر آبان خدمت میرسیم . این مادرزهرا هم که خبر نداشت بنده در پست های اخیر چقدر مسئولین محترم رو با کلمات نتراشیده یاد کرده بودم ، آدرس وبلاگ بنده رو داد به جناب “بر” ! حالا جناب “بر” اگر خواننده هستید آخر آبان راس ۸ صبح بنده جلوی درب اتاقتون منتظر نتیجه ی پیگیری هاتون هستم .

امتحان میان ترم حسن شروع شده . دیروز امتحان حرفه داشته متاسفانه یکی از دانش اموزان دوره اول راهنمایی ازش امتحان گرفته ! عصبانی شدم و دقیقا نمیدونم از کی ؟ از حسن که اصرار داره فقط بره این مدرسه ؟ از معلم رابطش که دچار سانجه ایی شده بود و قاعدتا نمیتونست حضور داشته باشه ؟ از مشاورش که روز تعطیلیش نبوده ولی غیبت داشته ؟ از پرسنل آموزشی مدرسه که در قبال امکانات آموزشی غیرقابل استفاده ی حسن کمترین همکاری رو برای رفع مشکلاتش داشته اند ؟ از مسئولین شکم سیر  و بی خیال که آیا ۶ ماه بعد بتونند مشکلات رو حل کنند ؟ از خودم که دیگه پتانسیل فشارهای عصبی بیشتر رو ندارم … نمیدونم فکر کنم کلهم از همه شون عصبانی م .. و از معلم های حسن بیشتر عصبانی م که فکر میکنم کلا حسن رو کنار گذاشتند به بهانه اینکه بلد نیستند چطور بهش آموزش بدند . وقتی کمی فکر میکنم میبینم خیلی هم تقصیر ندارند چندرغاز حقوق معلمی چیه که یه معلم بخواد به خاطرش به یک دانش آموزش ویژه توجه نشون بده و وقت بزاره براش !؟ هان ؟؟ واقعا صرف میکنه !!؟ مگه مایه تیله ای چیزی به حقوقش اضافه میشه ؟ تازه ته ته این قضیه این معلم ها هم خیلی تقصیر ندارند وقتی سیستم مخ تعطیلمون میاد همچین برنامه ایی پیاده میکنه یک سری بچه هایی که به اموزش و توجه خاص نیاز دارند رو میفرسته در مدارس عادی بدون اینکه یک جلسه اموزش ارتباطات با این عزیزان برای مدیران و مربیان بگذاره نتیجه ش همین میشه ، معلم نحوه ارتباط برقرار کردن رو بلد نیست ! اما دو نفر از معلمینش خیلی پیگیرند مثل معلم جغرافیاش که خدا خیر دو دنیا بهش بده سئوالات هر درس رو در کتاب حسن مینویسه ، یا معلم حرفه و فنش که بعد از اشنایی با حسن ، امسال کتاب تالیفی آموزشی ش رو گویا کرده تا امثال حسن هم بتونند استفاده کنند . معلم ریاضی و علومش که میگن : ما رو حلال کنید که بلد نیستیم بهش درس بدیم ببخشید و این حرفا !! باز خوبه معلم ریاضی جزوتدریس و آموزش دروس رو در دفترش مینویسه ، ولیکن مابقی اصلا نمیخواهند یک بار والدین حسن رو احضار کنند شکوه ایی کنند که چرا حسن فلان درسش عقب افتاده . هر روز یک کیف سنگین و حجم زیادی از کتاب های بینایی رو میبره که سئوالات و جزوه های کلاس رو برایش وارد کنند و هر روز کتاب ها سفید و دست نخورده برمیگرده .. دیروز قران داشت میپرسم جزء چندی ؟ میگه نمیدونم ؟ میگم مگر سر کلاس قران نمیخونی ؟ میگه -نه !! پس چکار میکنی ؟- هیچی ! بقیه بچه ها چی؟- اونا میخونند ! تو تا حالا خوندی ؟ – ازم نخواستند که قران بخونم ! دست گلشون درد نکنه ! هر روز باهاش دعوا دارم که چرا کتاب هاتو نمیدی برات جزوه هاش رو بنویسند .. میگه معلم اجتماعیمون یک بار نوشته و گفته دیگه نمینویسم ! علتش هر چی هست باشه ، مهم اینکه که حسن هم حق داره مث بقیه همکلاسی هاا از نت برداری سرکلاس استفاده کنه ! شهریه حسن مثل سایرین پرداخت میشه وقتی از اغلب کلاس ها مثل آی تی وروباتیک و زبان و ریاضی پیشرفته نمیتونه استفاده کنه دست کم این خدمات که سخت هم نیستند رو بدهند که این بچه اینقدر دچار افت نشه !! واقعا باید یک فکر جدی برای ادامه تحصیل در مدرسه های سیستم بکینم ! از بدبیاری این روزها همیشه امیر سفر و ماموریت کاری داره و حاضر نیست تا سریعتی به این موضوع رسیدگی بشه .

دروس زبان عربی قران ریاضی علوم کاردستی دیکته و .. رو خودمون برایش دوباره تدریس میکنیم من پدرش و در صورت غیب پدرش ، عمویش اگر وقت داشته باشه ! وگرنه خودم باید همه ی این کارها رو انجام بدم .. رسیدگی به درس های حسین هم هست که مدتیه وقت بیشتری برایش میزارم و خیلی پیشرفت کرده ،به جایش حسن حیابی افت تحصیلی کرده ! هادی که مادرش بمیره براش بمیره کارتون میزاره و گاهی هم نقاشی های خوشکل و هدفدار میکشه ولی به هرحال حوصله ش سرمیره یا اگر ما در اتاق ها ی دربسته مشغول باشیم میترسه و دلش میخواد پیش ما باشه که معمولا اینقدر شیطنت میکنه که  مجبور میشم بیرونش کنم ! دلم برای این هادی کبابه نمیدونم چکارش کنم که اینقدر وقتش هرز نره .. خواستم صبح ها بزارمش مهدکودک گفتند ماهی ۱۵۰ تومن ! معادل حق التدریسی که باید به معلم رابط پرداخت کنم ! خواستم بعد از ظهر ها که هزینه ش کمتره بگذارمش ولی آموزشش مهدکودک نزدیک منزل مورد قبولم نیست ! بی خیالش شدم .

امروز خیلی هوا سرده .. دلم نمیخواد بفرستمشون مدرسه . امتحان میان ترم دینی داره ! اگر قراره یک دانش اموز دیگه که خودش سرتاپا غلط مینویسه ازش امتحان بگیره بهتره که نره ! هفته ی دیگه معلم رابطش میاد و همه رو باهم ازش میگیره . این منشی های کوچولو خودشون موقع امتحان دادن صدبار از معلم سئوال رو میپرسند پس چطور میتونند یک سئوال رو تفهیم کنند ؟ من هیچ اعتمادی به صحت این امتحانات ندارم . بچه م تمام وقت توی خونه داره درس میخونه بعد به خاطر اشتباهات منشی نمراتش کم بشه .. خیلی ناراحت کننده است .

توقع دارم اگر خودشون نمیتونند امتحان بگیرند درخواست یک منشی دائمی کنند .. یا خودم رو قبول کنند برایش بنویسم یا اینکه یک آدم باسواد رو استخدام کنم از بیرون بیارم !

چه بگویم .. کم تو زندگی هامون مشکلات و نگرانی های بزرگ داریم خوندن دو دو تا چارتای بچه مون رو غول بی شاخ و دم کرده اند برایمان !

خسته م .. کوه سنگینی روی دوشم هست و تن …. هایم !

عید رحمت مبارک

آبان۱۵

سلام

به مسلخ کشیدن نفس و به معراج بردن عشق بر شما مبارک

امیدوارم غم هایتان قربان شادی هایتان گردد .

عید قربان بر شما مبارک ..

 

من نیز معلولم

آبان۱۳

سلام

متن زیر دست نویس یک دختر معلول است .. ترانه میلادی که از صفحه ی با ارزش  Disability Rights Advocates حامیان حقوق معلولیت در فیس بوک برای شما انتخاب کردم .

من معلولم، معلول همه علت هایی که نمیدانم چیست! من معلولم به هزار و یک علت، عالی ام اما این علت آن نمی شود که مرا معلول ندانند، چون من یک معلولم، یک فرد دارای معلولیت، دارا بودن این یکی دست من نبوده است، پیش آمده و مرا دارای علت کرده است، نه آنگونه که انگشت نما شوم، بیش از آن مرا تافته جدا بافته کرده است، صندلی چرخ دارم می گوید من به علتی روی آن نشسته ام. علتی که همه را کنجکاو می کند. اما به این علت مرا نمی بینند. همشهری هایم به ندیدن یا بهتراست بگویم خودخواهانه دیدن عادت کرده اند. این شهر معلول همه علت هاست، این آدمها که از کنار من می گذرند همه معلول علت های ناشناخته ای هستند که نمیدانند چیست. دیگر احساس تنهایی نمی کنم در شهر من همه معلول علتی هستند فقط رویشان نمی شود مثل من با صراحت بگویند که معلول اند. امسال روز جهانی معلولان را با مردم شهرم که مثل خود من هستند جشن می گیرم و برای رفع علت هایشان دعا خواهم کرد/ ترانه میلادی

در دسته : دسته‌بندی نشده | دیدگاه‌ها خاموش

تعلیم و تعلم ریاضت است

آبان۱۲

سلام

شرح حال این روز سخت خیلی طولانیه .. نیازی نیست همه بخوانند برای ثبت در ارشیو و اطلاع افرادی که پیگیر این موضوع هستند نوشته شده است .

خواندن این مطلب برای مادران بچه های استثنایی ممنوع نیست !

سه شنبه صبح با مادرزهرا هماهنگ کردیم پیرو صحبت جناب “هژ” مبنی بر رفع مشکل معلم ساعت ۸ صبح جلوی اتاق آقای “هد” که مسئول رفع مسئله بود باشیم برای گرفتن توضیحات ! مادرزهرا خیلی کلافه و دپرس بود روحیه و امادگی روبرو شدن با یک تنش عصبی دیگه رو نداشت . بچه ها رو رسوندم مدرسه و تنها رفتم .

احمق نیستم میدونستم رفتنم بیخوده ولی اینکه دست روی دست بزارم تا حداقل حقوق بچه هامون رو بگیرند هم محاله !

من یک مادرم ، دلم میخواد مثل همه ی مادران دیگر در خانه باشم و از آشپزخانه ام عطر غذا بلند باشه دغدغه ام همسرداری و فرزندداری باشه . من یک زنم ، دلم میخواد مثل گلی دور باشم از باد و جریان های تند .. چرا مجبورم میکنید مرد باشم ؟

دوست بسیار عزیزی مدتی قبل به من گفت ننویس جانم .. مرض داری ؟ آزار داری ؟ تو هم مثل سایر معترضین تحت نظری کنترل میشی و فلااان . باز هم دوست عزیز دیگری گفت ننویس !! زود برچسب م۰ع۰ا۰ن۰د و صد تهمت توالت وار بهت میچسبونن و دیگه هیچ کس ازت خبری نمیشنوه ! میدونید الان دیگه برای من موضوع داشتن یا نداشتن معلم رابط نیست !

این موضوع الان برای من حق و ناحق ه !!

حداقل حقوق بچه های ما نقص شده !

پس مینویسم ..

تعلیم و تعلم برای همه عبادت است برای ما ریاضت !!

وقتی رسیدم آقای “هژ” به اتاق آقای “هد” میرفت برای جلسه مدیران ! از دور با اشاره سر به جمع مدیرانی که همه گی بنده رو شناخته بودند ، سلام کردم و پشت اتاق درب شیشه ایی به انتظار تمام شدن جلسه ماندم ، نزدیک درب شیشه ایی شروع به قدم زدن کردم نمیدونم از سیاهی سایه ی چادرم کلافه شدند یا خدا به دلش انداخت که چنددقیقه بعد آقای “بر” بیرون آمد و به من گفت از مدیر جدید استثنایی شهرتهران آقای “پر” نامه ایی بگیرم که به ما معلم تعلق نمیگیره و تاکید کردند حتما شماره اون آیین نامه یا مصوبه رو در نامه شون ذکر کنند . نخود سیاهی بود که باید یافت میشد ، حس کردم کودکی احمق هستم که مجبورم دستور رو عمل کنم . چه روزی رو شروع کردن جنابان مدیر ، لابد این پاسکاری اول صبحی دشت اولی براشون شگون داره !! راحت میگند برید نامه بگیرید !! فکر نمیکنند نامه گرفتن از این جمع همکارانشان هفت خوان رستم است !

با مادرزهرا تماس گرفتم و گفتم آقای “بر” باز هم گفته برید نامه از شهرتهران بگیرید ، مادرزهرا گفت: من الان با آقای “عا” در شهرتهران صحبت کردم گفته سریع بیایید امروز ملاقات عمومیه ، گازش رو گرفتم و رفتم دنبال مادرزهرا ، هنوز ۹ صبح نشده بود که ما جلوی اتاق اقای “پر” بودیم ! چندنفر از همکارانشون در نوبت انتظار بودند ، خوشحال بودیم امروز ملاقات عمومیه .. نشستیم و با خیال راحت مجله های لوازم کمک آموزشی معلولین روی میز رو ورق زدن و شماره تلفن های شرکت ها رو یادداشت کردن !

هنوز چنددقیقه نگذشته بود که یک نفر با عجله رفت به اتاق آقای رئیس و آقای رئیس هم با عجله آمد بیرون و به استقبال هیئتی از آقایان ، بعد هم رفتند داخل اتاق و سفارش پذیرایی دادند . خلاص !!! منشی گفت : مهمان از اداره کله .. دست کم دو ساعتی جلسه دارند !! معترضانه گفتم امروز ملاقات عمومیه و حق ارباب رجوع ه !! چه کلمه ی مزخرفیه این حق !! در مملکت ما حق رو باید نوشت : ” هق” زیرا که حق رو با هق هق میشه بدست بیارید !

منشی که کاره ایی نبود !! ارباب رجوع ها زیرلب غرغری کردند و رفتند !! نمیفهمم چرا زیر لب باید غر زد !؟ اگر از نظر آقایان مدیر مملکت حق ارباب رجوع اهمیت داشت حتما در خصوص روز های ملاقات عمومی حساسیت به خرج میدادند . کمی نشستیم دیدیم خبری نیست گفتیم بریم چند تا مشاوره از آقای “عا” و “قا” و .. بگیریم .. “قا” که نبود با “عا” صحبت کردیم که هر چه گفت را از قبل میدانستیم که : اینها کاره ایی نیستند و مجرین و اله و بله ..

وقتی نزد اقای “عا” میرفتیم از راهروی کارشناسان آموزشی گروه های مختلف معلولین عبور کردیم درب همه ی اتاقها قفل بود به غیر از یکی دو تا اتاق .. اتاق کارشناس جسمی حرکتی و اتاق کارشناس ناشنوایان ،کارشناس جسمی حرکتی خانمی با چادر ملی بود و با دو نفر صحبت میکرد صدایش رفت ته خاطراتم چقدر آشنا بود .. زمانی نداشتم فکر کنم صدای کیه ! پشتش به من بود تو دلم گفتم خدا خیرش بده داره به کار دو نفر دیگه میرسه . موقع برگشتن همانطور که با مادرزهرا صحبت میکردم دوباره چشمم به تابلوی اتاق کارشناس جسمی حرکتی افتاد خانم *طا* رویش به سمت درب بود یک لحظه دیدمش .. شما فرض کنید یک حرکت اسوموشن از جلوی اتاق و یک فلاش بک سریع به ۹ سال قبل !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! وااای خدای من .. اولین معلم دوره ی آمادگی حسن بود ! خانم *طا* سالها به دنبالش میگشتم و پیداش نمیکردم .. بنده ی خدا رو اینقدر در مدرسه محبی آزار دادند که رفت و هیچ اثری ازش نموند ! از آن دست معلمینی که تا آخر عمر فراموششون نمیکنی ! از همان معلم هایی که فقط در کارتون ها و فیلم ها میبینی ! ۱۶ دانش اموز دوره ی آمادگی با انواع و اقسام معلولیت جسمی حرکتی حسی شنوایی و درخودمانده ، باورتون نمیشه ساعت ۸ همه رو صف میکرد و با انرژی و شوق یکی یکی ورزششون میداد دست ها و پاهاشون رو برای نرمش حرکت میداد چنان موج عظیمی داشت انرژی این بانو که تمام وجود مادران رو غرق شور و نشاط میکرد . زنگ های تفریح سفره ی بزرگی می انداخت و خوراکی ها رو تقسیم میکرد .. زمان تدریس گروه بندی میکرد و هر گروه متناسب به توانایی تون مشغول انجام کار آموزشی میشد یک گروه مهره و حقله نخ میکرد و گروه دیگه با مکعب های برجسته ی بریل .. دیدن پیشرفت چندروزه ی بچه ها در یادگرفتن برای ما مادرانی که از چاله ی مهدکودک نابینایان درآمده بودیم بسیار لذت بخش بود . اما متاسفانه ایشان و روش ایشان مغضوب همکاران کوتاه نظرش شد و بعد از ۱۶ روز تنش و آزار و تهمت های حیثیتی و ناروای ثابت نشده ایشان با قلبی ناراحت و چشمانی اشکبار مجبور به ترک بچه های ما شدند و دیگه ما هیچ خبری از ایشون نشنیدیم و حالا بعد از این همه سال باز هم همان صدای محکم و پر انرژی . چقدر خوب یادش بود همه ی بچه های کلاس رو و حتی حسن که بچه ی خیلی آرام و کم حرفی بود .یک ساعتی با ایشان مشغول صحبت شدم .

حدودای ۱۰و نیم بود همچنان مهمان های آقای رئیس حضور داشتند . تا ایشان رفتند و نوبت ما رسید ساعت۱۰ و۴۵ دقیقه شده بود .. باز هم خوبه بیشتر منتظر نشدیم . نگران بچه هامون بودیم که ۱۲ و نیم تعطیل میشدند و ما هنوز هیچ کاری نکرده بودیم .

بلاخره موفق شدیم ایشان رو ملاقات کنیم .. چقدر این اتاق من رو میشناخت برعکس مدیر سه هفته منصوب شده !! روی میز کنفرانس توده ی عظیمی از میوه های پوست کنده و شیرینی های خامه ایی بود . از موفقیت های تحصیلی حسن در مدرسه تلفیقی گفتم از معدل های بالایش .. فکر میکنید چی گفت ؟ با یک حالت عاقل اندرسفیهی خطاب به من و رو به مادرزهرا گفت یعنی شما فکر میکنید این نمرات پسرتونه ؟ این نمرات رو بهش دادند !!!! از کجا مطمئنی نمرات خودشه !؟ گفت من خودم ۱۰ سال معلم تلفیق بودم و میدونم

واای پتک توی سر من میکوبید کمتر دردم میامد . از این همه …. زبونم بند اومده بود ! حتما ایشان در دوارن معلمی خودش همینطور به بچه های ما نمره داده .. من و امثال من از این نمرات بادآورده فرار میکردیم و حالا یکی از همین معلمین روبروی من نشسته و با زشتی میگه این نمره ها رو به بچه تون داده اند !!! مادرزهرا ادامه داد و درخواست مون رو گفت . گفت این قانونه و هیچ کاریش هم نیمشه کرد من چنین نامه ایی نمینویسم همچین چیزی نیست که شما میگیید  . مادرزهرا گفت نخیر آیین نامه ی جدید میگه معلم به مدارس ” دولتی و غیر دولتی”  تعلق میگیره و ما میدونیم به شما بخشنامه شده . گفت به هرحال من نمیتونم همچین نامه ایی بنویسم ، برید درخواستتون رو بنویسید بدید به اقای “قا” من نهایتا میخونم و امضا میکنم !! چه پز مدیریتی ! با یک تلفن میتونست شماره ی اون آیین نامه رو بگیره و نامه رو بنویسه و کار ارباب رجوعش رو راه بیندازه !

من در عجبم از این جنابان از آن آقای شماره ی ۲ تا آن آقای شماره سه صفر که همگی میگویند : برای پرداخت حق التدریس معلم رابط خودتون اقدام کنید چون وضع مالی تون خوبه پس به آموزش و پرورش کمک کنید ! خدای من اگر در سازمان آموزش و پرورش از این نامردمی هاست پس در سایر ادارات و سازمان های ما چه خبر است .. اینجا که سالمترین ارگان ما به حساب میاد اینطوریه !! واااای به حال این مردم .. نه ، نه .. از خودم میگم .. که من رو لایق دیده اند چنین مدیرانی برای رفع و رجوع مشکلاتم بر سرکار بگذارند  !

میگه : شما که دارید ۳ میلیون هزینه غیرانتفاعی رو میدید دیگه این ۱۰۰ تومن حق التدریس معلم تون رو هم بدید و خلاص !!! فک کن … ماهی ۲۰۰ تومن دارن مالیات از حقوق کارمندی مون کسر میکنند که آموزش و پرورش رایگان و خدمات شهروندی رایگان بگیرم ، باید ۱۰۰ تومن دیگه هم بزارم رویش !! این ۱۰۰ تومن پول زوره تو بگو یه قرون ! نمیدم . پول معلم بچه من کجاست ؟؟ در جیب امثال خاوری دیگر !! این که سئوال نداره ! حالا کی خسته ست ؟ : دوست ، یار ، رفیق ، خودی ، نه ناخودی و بیخودی و بیگانه !!

موضوع معلم رابط و پول و کتاب و درس و مشق نیست !! موضوع حقه که باید نوشتش “هق” و گریست .

دوست من که منع کردی از نوشتن که مهر سکوتم زدی از روی رفاقت .. ببخشید . سر من سبز نیست ، سه رنگ است .. به باد نمیرود به خاطر اینکه نقش دلم “ الله اکبر ” و ورد زبانم از تو حرکت از خدا برکت .

ساعت ۱۳ و ۳۰ دقیقه ظهر بود تا بلاخره موفق شدیم بعد از دوندگی ۳ ساعته در سه طبقه ی ساختمان و بین چهار اتاق رئیس و وکیل و وصی و .. حرف شنیدن و کج خلقی و بی ادبی و فریاد شنیدن از آقای شماره ۴ تا سه صفر اون اداره یک نامه بگیریم که میتوان در هر مجمع دفاع از حقوق بشر سیستم اموزشی حاکم رو زیر سئوال برد و محکوم کرد .

متن نامه با حذف تعریف تعارفات اداری :

با عنایت به بند (ه) و بند ۳ صفحه ۱۹ دستورالعمل ساماندهی نیروی انسانی به شماره یک ممیز هفتصد و ده مورخ ۲۳ فروردین سال نود وزارت ، صرفا جهت تصدی مدیریت می توان یک نفر نیرو مامور (توپرانتز میگم فقط یک نفر مدیر ) نمود و نیروی آموزشی به مداری غیردولتی تعلق نمیگیرد .

لذا با توجه به بند ۳ بخش دوم از فصل ۳ دستور العمل ساماندهی یاد شده اختصاص نیروی رسمی بصورت موظف و غیر موظف به مدارس غیردولتی بصورت رابط فقط در صورت اعلام نیاز سیستم (هوشمند) بکفا امکان پذیر می باشد . که در حال حاضر این سیستم اعلام نیاز نمیدهد .

 زیرکانه در این نامه از ذکر آن بند معلم رابط به مدارس دولتی و غیر دولتی تعلق میگیرد خودداری کرده اند . خیلی راحت به علت کمبود نیروی انسانی تعدادی زیادی از دانش آموزان رو در منگه گذاشتند . بچه هایی که غیر از تحمل مشکلات جسمی شون محکومن به مورد قهر واقع شدن ! خیلی خنده داره که سیستم هوشمند بکفا محکوم ترینه !! آقای “ق” به تمسخر گفت برید بکفا رو درست کنید !در جواب تمسخرش گفتم آره مقصر مهندس کامیپوتری تونه ! میگویند وقتی نام مدرسه غیردولتی وارد سیستم میشه سیستم ارور میزنه !

چرا نیرو ندارید ؟؟ چرا استخدام ندارید ؟؟ به خاطر کمبود بودجه ؟؟ مگر این بودجه مملکت نیست که هزار هزار میلیارد میشه و میره تو جیب امثال خاوری و یدکی و تریلی و نفتکشی و .. چند روز پیش جناب وزیر اعلام کردند ما ۳۰۰۰ نفر نیروی متخصص آموزش استثنایی تربیت کردیم ، وقتی همکارانتون تکذیب کردند ما چی بگیم ؟ اصلا به من چه ربطی داره ؟ استخدام کنید !؟ میآیند و تمساح وارانه اشک میریزند و ادعای نگرانی میکنند ای داد ای هواار آمار دانش آموزان کم شد !! آدم میترکه از این همه ریا و دروغ !

مدیران میگویند کلاس های عادی ما معلم ندارد آن وقت ما بیاییم برای یک نفر غیرانتفاعی یک نفر نیروی آموزشی مون رو بزاریم ؟ آقا “مح” مدیر طرح و برنامه سازمان میگوید : ما معلم میفرستیم برای تدریس در مدارس استثنایی آن وقت با گریه برمیگردد و میگوید شوهرم گفته اگر بمانی در این مدرسه طلاقت میدهم چون افسرده شدی !! میگفت معلم ها حاضر نیستند بروند در استثنایی تدریس کنند ! گفتم بس که مدارس استثنایی شما آشغالدونیه ! حق دارند !! آقا “مح” که با شنیدن کلمه ی آشغالدونی به حالت قهر دیگه جواب من رو که با بچه ی خواب در بغل روز اول مهر جلوی تو اشک میریختم رو ندادی !! به جای در میان گذاشتن این کثیفی با من ه والد به مدرسه ت برس ، درمدرسه استثنایی شما نگران بچه ی ۸ ساله م بودم مبادا دستمالی شود  .. برو و ببین در مدارس استثنایی چه اوضاع کثافت باری میگذره که معلم در آنجا افسرده میشه !؟ حق داره معلمت که از مدارس استثنایی فرار کنه .. حق داره ! اما خوش به حال معلمت که میتونه نیاد توی مدرسه ی فرزندانمان ! ما چه کنیم که مجبوریم بچه هامون رو توی اون آشغالدونی هایی که برای ما ساخته اید ببریم ؟!! فکر همکار خودتون هم اگر باشید مدارس استثنایی رو درست می کنید ، سخت نیست .. کمی به روحیه والدین و بچه ها برسید کمی کلاس آموزش خانواده مبنی بر رفتار درست با یک کودک معلول بگذارید .. کمی اطلاعات والدین رو بالا ببرید بعد ببینید آن دانش آموز خمیده ی که هرروز با صورتی چنگ خورده میآید چه خنده یی خواهد کرد ، آن والدین افسرده ی فراری از مدرسه چه انرژی به شما خواهند داد . کمی سرگرمی برای اون دانش آموز بیکار بگذارید ذره ایی ورزش ، ذره ایی اخلاق مداری رو اول به خودتون و بعد به بچه های ما آموزش بدید ، یک مشاور یک مسئول امور تربیتی یک کارشناس امور شادی بخش پرورشی نیاز مدارس ماست ! وقتی دانش آموز نابینا در دوران بلوغ نیاز به کمک های تربیتی شما داره نیستید ، وقتی فضا کثیف میشه نگران سلامتی اعصاب و روان همکارتونید ؟؟ بچه رو ول میکنید میچسبید به همکار !؟؟ بهتر است پیشنهادتون رو قبول کنم و گزارش بدم نالایقی تان را .. مگر دلتان نمیخواست بشینید در خانه مگر نگفتید خسته شدید !؟؟

روز بزرگداشت معلولین میشه همه تون نوبت میگیرید که با فرزندان ما عکس یادگاری بگیرید .. چقدر خوش عکسید ، خیلی شیکید روی دیوارهای اداراتتون ! خیلی شیکید به خدا !! از مدیریت و رسیدگی فقط ژستش را بلدید !

طبق این دستورالعمل از طرف وزارت خانه در تهران بزرگ ۱۰۰ نفر دانش آموز استثنایی که در مدارس غیردولتی عادی با مشقت تحصیل میکنند از وجود معلم رابط محروم شده اند .

 

دنیا با من کاری نداری ؟

آبان۱۰

سلام

دیروز سه شنبه وقتی که آقای هژ گرفته بود برای حل مشکل معلم های رابط تمام شد .

تصمیم گرفتم وقتی بنویسم که آروم شده باشم ..

هنوز هم آروم نیستم .. همون حرفهای قبلی را شنیدم وکیل و وزیر و نوکر و کلفت همه یک حرف را میزنند !!!

: شما که وضعتون خوبه به آموزش و پرورش کمک کنید و  ۱۰۰ تومن حقوق معلم رو خودتون بدین !! و …

به شدت سردرد دارم .. باز هم دچار فلجی صورت شدم ..

نامه ایی دستم هست که میتونم در همه ی جوامع بین المللی دفاع از حقوق بشر محکومشون کنم به دلیل سهل انگاری در اموزش جمع کثیری از دانش آموزان استثنایی اما حرف بزنم میشم معاند چون جریان بیخ پیدا میکنه به جاهایی که راحت برایم دردسری میشه بزرگ ! 

دوست دارم در کشور خودم زندگی کنم و بچه هایم در خاک وطنم رشد کنند .

موضوع داشتن یا نداشتن یک معلم نیست .. این موضوع الان برای من فقط گرفتن حق هست .

 

یه جور غم انگیزی خفه ام ..

  دلم میخواد تعطیل بشم از این دنیا ..

  دنیا کاری با من نداری ؟

  من را دیگر با تو کاری نیست ..

  دنیا نمیخواستمت تو آوردی ام

  دنیا خفه شدم

  این بود جواب بلی من به دعوتت ؟

  ولم کن … خفه شدم .

روز میلادت مبارک

آبان۸

امشب

دیگر نخواهم نوشت

 از آتش عشق

خواهم بر قامت شعله سجده کنم

 وقتی که روشنایی شمع قیام کند

 و بالهایم را طواف دهم

بر گرد شعله ایی که تــــو

در دلم روشن کرده ای

 تنها خاکستری کوچک

ما را بس

 تا بال سوخته ام حرمت پیدا کند

 سالروز تولد توست و من

اگر بارها به دنیا باز آیم

خاکستر می شوم

 در قیام شعله ایی که در دلم روشن کرده ایی

 “تولدت مبارک امیر عزیزم “

حسن و آنتوان

آبان۳

سلام

فردا حسن انشا داره . موضوع انشا یکی از موضوعهای مورد علاقه ش هست . تشریح زندگینامه ی یکی از ادبا نویسندگان یا مشاهیر ایرانی یا خارجی .. کلی ذوق کردیم جفتمون !

به آنتوان چخوف علاقه زیادی داره درباره اش اطلاعات کمی نداشت ولیکن باز هم سرچ کردم و چندین متن از سایتهای مختلف مثل ویکی پدیا و سایت رشد  پیدا کردم و چندین بار برایش خواندم .. بعد پاراگراف به پاراگراف ازش پرسیدم که کی ؟ چه طور ؟ چجوری؟ چه سالی ؟ چه شهری و … که سریع یادآوریش میشد .. برخی از اسم های سخت روسی رو هم چندین بار برایش تکرار کردم تا ملکه ی ذهنش بشه … گاهی از یادآوری لغات سخت ادبی توسط حسن شگفت زده میشم .. واقعا چه حافظه ایی داره من خودم حیرت میکنم ! خدا رو شکر خودش هم استعداد ادبی ش کم نیست . برخی از جمله هایش رو از نظر دستوری بهش تذکر داده و اصلاح کردیم . از آنجا که امکان نوشتن چکنویس و پاکنویس توسط خودش نیست فکر کردم عادلانه باشه که برخی اشکالات قواعد دستوریش رو بهش تذکر بدهم .

 انتهای انشا که لحظه ی مرگ آنتوان چخوف بود توسط همسرش الگا کنیپر تشریح شده بود ، جفتمون بغض کردیم ! :) دیدم که اوه اوه چونه ش داره میلرزه و اشکش هم داره سرازیر میشه .. براش توضیح دادم که ببین یک انسان در طی یک زندگی کوتاهی که داشته چقدر برای انسان های دیگر مفید بوده و سراسر زندگیش نیز تجربیات روابطش با مردم عادی را به نگارش درآورده . تو هم سعی کن در عمر کوتاه یا بلند خودت اینقدر مفید باشی که اگر سالها بعد از مرگت یک کودک ۱۳ ساله زندگی نامه تو رو بخونه اشک  تو چشمش حلقه بزنه . متفکرانه بغضش رو قورت داد و گفتم : چشم .

 وقتی بغضش میشکنه دیگه اشکش بند نمیاد .. گفتم دیگه همینم مونده بشینه واسه فوت چخوف هم اشک بریزه !!

متن انشای به شرح زیر است :

بنام خدا

انشا : زندگی نامه ی یکی از نویسندگان یا مشاهیر

آنتوان چخوف

چخوف درام نویس شهیر روسی بود که در در سال ۱۸۶۰ در تاگانریک روسیه به دنیا آمد . پدرش انسان مذهبی و خشنی بود و اصرار داشت تا فرزندانش در گروه سرود کر کلیسا که خودش آن را راه اندازی کرده بود آواز بخوانند و اگر اشتباهی میکردند آنها را با چوب کتک میزد . او در ۷ سالگی به مدرسه یونانی مذهبی کلیسای امپراطوری قسطنتنیه و سپس به مدرسه ی گرامر تاگانرک رفت .  

پدر چخوف به موسیقی علاقه زیادی داشت که باعث ورشکستگی پدرش شد که او همراه خانواده اش برای فرار از دست طلبکارهایش به مسکو مهاجرت کرد اما چخوف در تاگانرک برای اتمام تحصیل دوره دبیرستان ماند . در آنجا با نوشتن نمایشنامه و داستان های کوتاه زندگی خود را میگذراند .

او در سن ۱۹ سالگی به دانشگاه پزشکی رفت ، خودش میگوید : در آن زمان من عقیده ی مبهم و گنگی راجع به دانشگاه ها داشتم یادم نیست چرا رشته پزشکی را انتخاب کردم ولی بعدها از انتخاب این رشته پشیمان نشدم . در زمانی که به دانشکده پزشکی میرفتم برای گذران زندگی در مجلات و روزنامه های هفتگی نویسندگی میکردم و تا زمان اتمام تحصیلم نویسنده ای ماهر شده بودم . در همان زمان در سن ۲۸ سالگی جایزه ی ادبی و معتبر پوشکین را که مبلغ ۵۰۰ روبل ارزش داشت از طرف آکادمی علوم امپراطوری به او اعطا شد .

او در سن ۳۰ سالگی به دهکده ی میلخواا در ۸۰ کیلومتری جنوب مسکو رفت برای مباره با بیماری وبا رفت . بیماران از ۵۰ کیلومتری روستا با گاری یا پیاده می آمدند تا معالجه شوند و پزشک جدید را ببینند . انها با چخوف معامله ی پایاپای انجام میدادند . چخوف به آنها داروی مجانی میداد او همه ی این ها راا ثبت میکرد وی طی شش ماه ۵۶۸ نفر را ویزیت کرد و بعد از مامور بهداشت منطقه شد و طی دو ماه ۲۰۰۰ بیمار را ویزیت کرد . با فرا رسیدن زمستان شیوع وبا پایان یافت . اما چخوف تمام بدنش خسته شده و از پا افتاد . او برای راحتی مردم آنجا رنج بسیاری کشید حتی برای تحصیل دهقانان مدرسه ایی دایر کرد .

او در سن ۳۱ سالگی به اروپای غربی برای کمک به قحطی زدگان رفت بعد از ۵ سال به مسکو برگشت . برادرش نیکلاس بر اثر بیماری سل درگذشته بود . او نیز بیماری سل میگیرد . ولی از گرفتن کمک های پزشکی امتناع میکند تا جایی که حملات بیماری شدید و شدیدتر میشود در سن ۳۶ سالگی با توصیه ی استاد خود الکسی اوستریمف به مرکز نگهداری و مراقبت بیماران مسلول در دریای سیاه رفت اما آنجا به جای استراحت مشغول برنامه ریزی دریافت اعانه جهت احداث مرکز درمانی و آسایش مسلولین شد .

در سن ۴۱ سالگی به مسکو برگشت و با ستاره ی تاتر مسکو بنام الگا کنیپر ازدواج کرد . سه سال بعد با الگا به آلمان رفت و در آسایشگاه بادن وایلر ساکن شد . حال او رو به بهبودی میرفت ولی این بهبودی طولی نکشید و حال چخوف روبه روز بدتر شد . همسرش الگا تمام ساعات آخر زندگی او را به صورت دقیق نوشته است :

ساعت ۱۱ شب حال آنتوان وخیم شد دکتر شوور آمد و او را آرام کرد سرنگی برداشت و کامفور تزریق کرد و دستور داد یک شربتی بیاوردند آنتوان شربت را مزه کرد و گفت خیلی وقت است شربت نخورده ام و لاجرعه همه را سرکشید و بعد به سمت چپ دراز کشید من فقط توانستم به سمت او بدوم و روی او خم شوم و صدایش کنم اما او دیگر نفس نمیکشید این اتفاق در سحرگاه ۱۵ ژوئیه سال ۱۹۰۴ افتاد .

جسد او را یک هفته بعد به مسکو آوردند ماکسیم گورکی نویسنده ی قهار روسی که در مراسم تشییع جنازه چخوف حضور داشته میگوید :

علاوه بر نویسندگان و روشنفکران حضور مردم عادی نیز چشمگیر بود . جمعیت به حدی بود که عبور و مرور در خیابان های مسکو مختل شده بود . سرانجام او را در گورستان صومعه ی نوو-دویچی به خاک سپرده شد .

از اثار چخوف به نمایشنامه ها و داستان های کوتاه زیر میتوان اشاره کرد :

ایوانف – بی پدری – ۵۵ روز در پکن -

سه خواهر – دایی وانیا – باغ آلبالو -

بوقلمون صفتان – خرس – عروسکی -

 استپ – خانم و سگ ملوسش – آواز قو -

اتاق شماره ۶ – فراریان ساخالین -

 از چاله به چاه – مسافر درجه یک -

 دفتر یادداشت یک پیرمرد – خواستگاری -

در یک نقطه محلی – درگاری – ملخ

 حسن

دوم راهنمایی

 

« مطالب قدیمی تر