مادر سپید

مادر یک روشندل

ما پنج نفر

مهر۲۸

سلام

در خصوص پست قبل : اگر بخواهیم این برنامه رو به صورت جدی اجرا کنیم به طور قطع سعی میکنیم حسن با همسالانش در ارتباط باشه ولیکن در موضوع های متنوع تر از یک کلاس که واحدهای درسی اش طبق میل دانش آموزان تنظیم نشده و ایجاد موضوع گفتمان واحدی در آن مکان مشکل است . در ثانی فکر میکنم برای گرفتن برخی از آموزش ها بشه به مدارس عادی و حتی نابینایان مراجعه کرد . مایلیم این برنامه رو اجرا کنیم ولی باید از کارشناسان آموزشی مشورت بگیریم که حسن ضربه نخوره . ما میخواهیم یک فضای آموزشی مناسب برای حسن ایجاد کنیم اما نه به هرقیمتی . کارشناسان آموزشی و معلمین یا هر کسی که موضوع شغلی یا غیر شغلی اش به این متن و متن قبلی مرتبط است نظر خودان را بفرمایند .

بلاخره روز گذشته بعد از گذشت سه روز از روز نابینایان دو تا جشن برای حسن گرفتیم . یکی در کلاس و دیگری در بین خانواده .

نمیخواستم خیلی وقت درسیشون گرفته بشه برای همین به حداقل ها قناعت کردم ، یک کیک و اسپری برف شادی چنان بچه های کلاس رو خوشحال کرد که لحظه ایی از جنبش نیفتادند ! تا تونستند خوندند و حرکات موزون و ادا و اطوار درآوردند . :) من مردم بس که خندیدم .. چقدر بچه ها رو دوست دارم .. همه شون قشنگند و همه شون یک دنیا پر از شادی و نشاط اند .. چقدر واژه دوست داشتن برای بیان احساسات نسبت به بچه ها کم هستند ..

فیلم حذف شد ..

این فایل تصویری کلاس هست .. ممکنه باز نشه برای شما .. جهت ثبت در آرشیو ها گذاشتم .. اگر برای شما باز شد لطفا آن رو کپی نکنید که مورد سو استفاده ی دیگران قرار نگیره . متشکرم .

یک جشن کوچک خانوادگی و چند هدیه کوچولو هم در بین خانواده ، ریخت و پاش خاصی لازم نیست ..

 گاهی باید به فرزندانمان یادآوری کنیم که چقدر برای ما اهمیت دارند ،

و به دیگران بفهمانیم این کودکان لایق احترام اند و وجودشون با ارزش است .

 

 

 

مسیر خوشبختی

مهر۲۷

سلام

لازم به گفتن نیست :دی .. اما ؛ ریحانه ام ! :)

گفته بودم یک هفته ایی که کربلا بودیم وظیفه رسیدگی به دروس حسن با خانواده همسرم بود از عمو و عمه گرفته تا مادربزرگ و پدربزرگ ، ریاضیش با عموکوچیکه بوده و ادبیاتش با عمه و عربی و دینی و قرآنش با مادربزرگ و ریاضی و علومش با پدربزرگ .. با اینکه چندین نفر بوده اند ولی باز هم رسیدگی به همه دروس سخت بوده به این علت باید هم درسی که معلم داده رو دوباره تدریس کنیم چون کتاب برای خواندن نداره و همان یکبار در کلاس شنیده و کافی نیست تا تمارینش رو حل کنه . از طرف دیگر باید تمرین ها رو هرشب از حسن بپرسیم و جوابش رو در کتاب و دفتر مثل یک دانش آموز بنویسیم تا معلمش ببینه . شاید برای هر درس دو برابر بچه های عادی و حتی بیشتر از دوبرابر زمان ببره .

پدربزرگ حسن حدود ۱۵ سال قبل مشاور وزیر آموزش و پرورش بوده ، منظور اینکه صاحب نظره در این زمینه ، پیشنهاد داد که حسن میتونه همه ی آموزشش رو در خانه و خانواده و کلاس های خصوصی بگیره ، به مدرسه نره و در اخر سال امتحان بده تا سطحش مشخص بشه و کلاس بالاتر بره .

قبلا هم ما این کار رو کردیم . کلاس دوم رو نگذاشتیم با بچه های دیگه بره و در واقع یک سال آموزشی از همسن هایش پایین تره که به نظر خودمون تازه برابر شده چون حسن متولد نیمه اول سال است .

هر چه میگذره به نظرم اجرای این طرح بهترین گزینه برای آموزش حسن هست . به جای اینکه روزی ۴-۵ واحد درسی را نصفه بخواند دو تا میخواند ولی با عمق و درک بیشتر . از طرفی برنامه های ملموس و تجربی برای گرفتن هر درس برایش طراحی میکنم که خصوصا در دروس علوم و جغرافیا و ریاضی تجربه کنه ، لمس کنه و یاد بگیره . مدتیه کتاب های صوتی تاریخی برایش مهیا کردیم که فرصت نکرده حتی یک بار در دستگاه بزاره ، دیگه وقت داره به جای چند خط توضیح ناقص یک کتاب در خصوص مفاد درسیش مطالعه کنه یا در واقع گوش کنه . کلاس های آزاد زبان قدرتمند و زبان های متعدد بره و دانش ئی کیو و مهارت های فردی و کلامیش رو بالا ببره . کلاس نمایش نامه نویسی و ورزشی و … بره که هم مثل بچه های دیگه از زندگیش لذت ببره و هم آموزش صحیح و عادلانه بگیره .

اصلا هم برایمان مهم نیست که در یک سال از نظر این سیستم بیمار آموزشی مورد قبول واقع خواهد شد یا خیر ..

مدتی پیش تقاضای بورسیه ی امیر قبول شد ، برنامه مون این بود که اگر لازم شد یکسال جلای وطن کنیم بچه ها رو مدرسه نفرستیم و از آموزشهای آزاد و تجربی برای آموزششون استفاده کنیم . خلاصه که چه ؟ اگر میخواهند پروفسور هم بشوند یکی دو سال دیرتر چه فرقی دارد ؟

مطمئنا این برنامه ها مسیر زندگی بچه ها رو تغییر میده ، بدون نگرانی میتونم بگم به صعود میرسانه .. بارها من یا امیر گفته ایم :

مسیر خوشبختی بچه های ما از مسیر آموزش و پرورش نمیگذرد .

امتحان سخت

مهر۲۷

سلام

حالا که برای نوشتن دو نفر شدیم دیگر تقریبا هر روز یک پست جدید داریم . راستی یک نکته مهم .. من و مادرزهرا هر کدام مسئول نوشته های خودمون هستیم . قرار نیست ایشاون پاسخگوی طرز فکر من باشند و بالعکس .. برای حسن سه فوق برنامه داشتم .. تلخ و شیرین گذشت .. باید نوشت ..

در خصوص نفرین مادرزهرا ؛ به نظرم نباید اسمش رو نفرین گذاشت به نظر من یک آآه جانسوز است و وقتی برمی اید که دیگر هیچ دستاویزی برای رفع و رجوع مشکلات باقی نمانده است .. شاید اگر فردی مثل من مدیرکل آموزش و پرورش استثنایی بودم دغدغه اش کمک به کودکانی بود که در جامعه جایگاهی برایشان تعریف نشده ، شاید اگر کسی مثل من مدیرکل بهزیستی بود دغدغه اش کمک به ایتام و معلولین و آسیب دیدگان اجتماعی بود .. به شخصه تا به حال کسی رو نفرین نکردم ولی چند روز اخیر با خودم درگیر شدم … این مسئولینی که اندکی از اشک چشم یک مادر دچار رقت قلب نمیشوند مستحق شنیدن آه جانسوز نیستند ؟ هستند ؟ نیستند ؟ آری هستند .. خیر نیستند .. گاهی به خودم حق میدادم ولی بعد از دلم نمیگذشت آرزو کنم زندگی کودکی در سختی بیفته که فرزندم افتاده .. درست است که شرایط زندگی فرزندم به علت قصور همین اشخاصی ست که مستحق آه جانسوزند .. فکر میکنم این مرحله جزئی از مراحل رشد ما والدین استثنایی باشه : گذشت از کسانی که باید در جای دیگری جواب اعمال خودشان رو بدهند ..

کودکان بی تقصیرند و معصوم ، هر کسی باید خودش مسئول اعمالش باشه ..

به قول همسر همیشه یاورم امیر » باید برایشان آرزو کرد که خدا امتحانی سخت تر از امتحانی که از ما گرفت رو از ایشان بگیره ..

این پست هم دست نویس مادر زهرا شین هست .

————————————————————————————————————-

صبح که به محل کارم رسیدم با بعضی از دوستان که لطف داشته و دست نوشته اول مرا خوانده بودند، مواجه شدم. یکی از دوستانم گفت: دست نوشته‌ات ساده بود و قسمت پایانی متن نیز با نفرین پایان یافته است . کاش این را نمی‌نوشتی بچه‌ها بی‌گناهند چرا آنها باید تقاص کم‌کاری و بی‌تفاوتی والدین خود را بر دوش بکشند.

پیش خودم فکر کردم آنها مو می‌بینند و من پیچش مو.

چرا بعضی‌ها خود را کامل می‌بینند و امثال فرزندان ما را ناقص فرض می‌کند. استعدادهای خدایی را در وجود فرزندانمان نادیده می‌گیرند. استیون ویلیام هاوکینگ فلج است ولی بزرگترین کیهان شناس دنیاست. اینان استعدادهای نهفته خود را از حالت بالقوه به بالفعل در می‌آورند. افراد موفقی هستند. دوستم می‌گفت بچه‌ها بی‌گناهند مگر کسیکه معلول است گناهکار بوده که با چنین شرایطی به دنیا آمده است. بیاییدنوع نگرشمان را عوض کنیم. به وحدانیت خداوند قسم می‌خورم که من از داشتن فرزند نابینا بسیار خوشحالم و هیچگاه حتی نگفتم خداوندا چرا من باید فرزندم در بین همه اطرافیانم نابینا باشد؟ همیشه خدا را سپاس گفته‌ام «خدایا از اینکه صلاح دانستی و به دخترم چشم ندادی با تمام وجود راضی و شاکرم» .خداوند لطف کرده و مرا انتخاب کرده و همیشه وجودش را در تک تک لحظات زندگیم کاملاً حس کرده‌ام . هیچگاه تنهایم نگذاشته وهمیشه یار و یاورم بوده است. هر وقت دلتنگ شده‌ام اشک ریختم نوری در دلم افروخته. هر وقت سرگردان بودم از خزانه غیبش راه را برایم هموار کرده . مگر فلسفه وجودی ما چیست؟ ما برای چه به این دنیا هدایت شده‌ایم. آمده‌ایم چند صباحی خوش باشیم و برویم؟!!

زهرای من نعمت بزرگ خداست و با تمام دنیا آن را عوض نمی‌کنم. او هدیه بهشتی است.خدا او را بسیار لطیف خلق کرده است. وی با چنان کلمات زیبایی از من دلبری می‌کند که هیچ فرزندی را ندیده و نشنیده‌ام که از مادرش این چنین صحبت کند.

بزرگترین مشکل ما کمبود شرایط و امکانات آموزشی است.

پیش خود قرار گذاشته بودم به مرور زمان تمام خاطرات زهرا را از تولدش می‌نویسم ولی اینجا ضروری دیدم دوتا از خاطراتم را برایتان شرح دهم.

خاطره اول

وقتی فرزندم به دنیا آمد، هنگام زایمان دوبار ایست قلبی داشتم . حالم خیلی بد بود. مدام به هوش می‌آمدم و از هوش می‌رفتم. هربار که چشمم را باز می‌کردم فقط چشمان متورم همراهان خود را می‌دیدم و پیش خودم می‌گفتم چرا اینها آنقدر ناراحتند شاید من مشکلی پیدا کرده‌ام که همه‌شون گریانند. به سختی پاهایم را تکان دادم ، نه پاهام سالمه، پس چی شده؟!! در بی‌حالی سراغ فرزندم را می‌گرفتم و پاسخی دریافت نمی‌کردم.

چون دچار عارضه قلبی شده بودم، دکترها گفته بودند باید حتما در بیمارستان از وضعیت فرزندش باخبر شود احتمال حمله قلبی مجدد وجود دارد.

وقت مرخص شدن رسید. همسرم با چشمانی گریان بالای سرم بود. گفتم چرا گریه می‌کنی؟ چیزی شده؟ بچه‌ام مرده؟ گفت : نه دخترمون چشم ندارد.

خداوند بی‌نظیر است . آیا شنیدید خداوند کریم قبل از اینکه بنده‌اش را امتحان کند ابتدا به وی صبر می‌دهد. بلافاصله بر زبانم جاری شد « گریه کردن نداره ، من دو تا چشمش می‌شوم و تو عصای دستش».

از آن پس الحق و الانصاف تمام وجودممان را صرف او کردیم و از این موضوع نیز بسیار خرسندیم این بچه تمام وجودمان را روشن کرده است و مایه روشنی چشممان است. وی چشم و چراغ خاندان ماست.

خاطره دوم :

دقیقاً به خاطر دارم دو ساله بود که یک روز پاییزی تب شدیدی گرفتم و در بستر بیماری افتادم. ناگهان سردی چیزی را روی پیشانی‌ام احساس کردم. این بچه با تمام جثه نحیف وکوچکش از کشوی لباس‌هاش یک لباس برداشته و آن را خیس کرده و روی سرم گذاشته بود ومرا نوازش می‌کرد. با همان حال تب‌دار وضو گرفتم و سجده شکر به جای آوردم. وجداناً کدامیک از فرزندان شما آدم‌های بینا این کار را برایتان کرده است.

روزهای خاکستری

مهر۲۶

سلام

دل نوشته مادر یک روشندل دیگر درباره روز عصای سفید .

———————————————————————- 

امروز ۲۳ مهر روز عصای سفید

خب خیلی خوبه که همین یه کم هم بودیم برای پرکردنه یه روز از تقویم ولی کیانا حتی این روز رو هم نمیشناسه ومن دلگیرم وقتی این روز رو بهش تبریک میگن وکیانا در جواب به خودشون میگه روز شما هم مبارک باور میکنید در خلوت خودش این مهم رو باور نداره ولش کنید این روز رو دوست ندارم نه برای اینکه کیانا نابیناست .صرفا در فرهنگ ما فقط یه روزه وتعریف از تاریخ لوئیس بریل که در ۳سالگی بینایش رو از دست داده و اراجیف دیگه حالا دیگه کار به این ندارند که بعد از این اتفاق چه ها شد که این بابا زندگیش عادی تر و بهتر از بهتر شد  حتی این هم مهم نیست بدیش اینجاست که حتی بهت اجازه نمیدن پیشنهاد بهتر رو برای فقط وفقط راحت تر بودن زندگیه یه نابینا بدهی حالا روز عصا سفید باشه یا هر رنگی ! تا حالا به این فکر کردین چرا سفییییییییییییییید ؟ وای خدا هر چی غر میزنم هنوزم بغضم تو گلوم داره خفم میکنه .. :(

و به همین دلیل هاست که تو آخرین لحظه های این روز هم دلت نمیخواد حتی یک کلمه هم چیزی بنویسی !

معلم هنرمند

مهر۲۶

سلام

یک هفته قبل از اینکه برم کربلا معلم درس هنر به حسن گفته بود : تا حالا گیلاس دیدی ؟ گفته بله .. معلمش گفته : برو خونه بدون کمک والدینت هر چی از گیلاس تو ذهنت هست رو نقاشی کن و بیار ..

حسن بهم گفت آقامون گفته که نقاشی کنم با مداد رنگی .. گفتم عزیزم نیازی نیست تو با مداد رنگی کار کنی مث من که نیازی نیست بریل بنویسم ! و بهش یاد دادم که کاغذ رو با دست ببره و یک کار کلاژ از گیلاس درست کنه و روی یک برگه تا شده مثل کارت پستال بچسبانه .

چند روز پیش معلم رابط حسن رو دیدم ،به ایشان سپرده بودم در خصوص پربار کردن این کلاس برای حسن راه هایی به معلم هنر پیشنهاد کنه .  بعد از سه هفته از این جریان ، معلم رابط رو دیدم و گفت حسن بهت گفته سر کلاس هنر چکار کرده ؟ گفتم : نه ! .. بعضی وقت ها از دست حسن عصبانی میشم که نمیاد به من چیزی بگه ! »:-( گفت معلم هنر گفته که من از عملکرد ایشون راضی نیستم بهش گفتم برو تصور ذهنیت رو درباره گیلاس خودت به تنهایی بکش رفته از پدر و مادرش کمک گرفته ، من هم مدادرنگی و کاغذ بهش دادم و گفتم حالا بکش و حسن هم کلی خطوط درهم و برهم کشیده که نه خودش فهمیده چیه و نه من فهمیدم چیه ! شاکی بوده که چرا اصلا حسن بلد نیست مداد دستش بگیره .

معلم رابط حسن جوش آورده گفته شما چی کار کردی ؟ دست یک بچه ی نابینا مداد دادی ؟ نیازی نیست که بچه ی نابینا بلد باشه مداد دستش بگیره و باهاش بنویسه مگر شما میتونی بریل بنویسی که توقع داری این بچه بتونه مداد دستش بگیره !؟ اصلا مگر شما کهکشان رو نمیبینی ؟ خوب حالا بیا نقاشیش کن ببینم میتونی ؟ و در مورد اینکه حسن چه قابلیت هایی داره صحبت کرده و جریانات دیگه که از حوصله نوشتن خارجه ..

حالا این هفته معلم هنرش ۷-۸ مدل حیوان اوریگامی به حسن داده و گفته تا جایی که بتونه به حسن یاد میده که اوریگامی درست کنه . حالا من میدونم ولی معلم هنرش نمیدونه که مهارت دست اموزی به نابینایان هم یه مهارتیه که هر کسی نمیتونه بهش یاد بده ..

باید یک کلاس برای این جناب محترم که همسن پدرم هست بزارم و یادش بدم چطور میتونه روش تازدن کاغذ رو به حسن یاد بده !

روشن کردن این معلم ها که دلشون میخواد یک کاری انجام بدند ولی روشش رو بلد نیستند وظیفه ی من نیست ..

والله خسته شدم از دست این بی آموزش و ناپرورش !!

دروازه بان سرگردان

مهر۲۶

 سلام

دیروز مطلع شدم که فردا در سازمان اموزش و پرورش استثنایی معلمین تلفیقی با رئیس سازمان در خصوص طرح مسائل و مشکلاتشون جلسه دارند . از آنجا که برای اولیا و رئیس سازمان هیچ جلسه طرح مسائل و مشکلاتی تشکیل نمیشه من و مادر زهرا به نمایندگی از طرف اولیای دیگه که با ایشان در تماسیم ، تصمیم گرفتیم در این جلسه شرکت کنیم .

شب خیلی زود خوابیدم که دیروز هم روز بسیار خسته کننده ایی بود .. پس از مدتها امروز صبح دیدم که سفیدی چشمم از کمخوابی سرخ نیست و این اتفاق هر ۸۰۰ سال نوری یک بار ممکنه برای من اتفاق بیفته ! ؛-) غافل از اینکه عجب روزی در پیش رو دارم .. یک روز پر از ترافیک کاری .. شرکت در جلسه سازمان و بردن حسن به جشن روز عصای سفید در مدرسه ی نرجس ، که روز را چه عرض کنم دو شبانه روز گذشته !!! و تهیه ی داروی کمیاب حسن .

بعد از رساندن بچه ها به مدرسه هاشون به دوستم که تازه اسباب کشی کرده سر زدم بین ساعت ۸ تا ۹ که وقت داشتم یکی از اتاق هاشو کمکش چیدم حدودای ۹ و ربع بدو بدو که نه گاز ماشین رو گرفتم و با مادر زهرا رفتیم ساختمان فلان که در جلسه شرکت کنیم آنجا آدرس یک ساختمان دیگه رو در یک محل دیگر داشت که باز هم گازشو گرفتم و رسیدیم اسممان را در لیست معلمین به نام والدین بچه های استثنایی ثبت کردیم و نشستیم پای صحبت های رئیس محترم آموزش و پرورش استثنایی جناب آقای (هژ) تعداد متنابهی از حکایات و مثل ها و خاطرات ایشان را شنیدیم تا همکارانشان تصمیم گرفتند مشکلاتشان را با پوزش از قطع کردن صحبت های ایشان مطرح کنند . با تردید از اعلام حضور یک ولی در بین معلمین ، داشتم جملاتی که میخواستم در جمع بیان کنم رو در ذهنم ردیف میکردم که معلم رابط حسن رو دیدم ، ایشان رفتند و موضوع مشکل معلم تلفیقی برای بچه هایی که در مدارس غیرانتفاعی تحصیل میکنند را عنوان کردند که مجری برنامه نگذاشت حرف ایشان تمام بشه و گفت که اینجا تریبونی برای شنیدن مسائل و مشکلات نیست ما جمع شدیم تا در این جلسه آموزش فراگیر را خدمت همکاران معرفی کنیم .. که همهمه معلمین بلند شد . این هم نحوه ی اطلاع رسانی در سازمان ! اصلا جلسه ایی در کار نبود ! این برنامه نشست علمی و تخصصی “آموزش فراگیر چرا و چگونه ؟ ” بود که بنده هم مدرک حضور در آن را گرفتم پس با اعتماد به نفس میگم مدارکش هم موجود است ! ؛-)

خلاصه ما آخر جلسه با چندنفر از مسئولین سازمان که در جریان مشکلات ما بودند صحبت کردیم . قول هایی دادند که مشغول پیگیری موضوع هستند . با آقای رئیس هم صحبت کردیم و گفتیم بچه های ما نیاز به معلم دارند گفت میدانم و در جواب ما عرق پیشانی شون رو پاک کردند و گفتند واقعا من شرمنده م و مشکلات شما را میدانم اصلا این موضوع را میگذاریم در سرفصل رسیدگی مشکلات دانش آموزان . مطلع شدم گروه مسئولین سازمان در حال عزیمت به مدرسه نرجس برای شرکت در جشن عصای سفید هستند . گازشو گرفتم و حسن رو برداشتم و بازم پرگاز رفتم نرجس ، جناب (هژ) که تا بنده رو که کمتر از ۴۰ دقیقه پیش در سازمان دیده بود از اینکه در ردیف پشت سرش هم این موجود سمج و بدپیله را در مدرسه نرجس دیده بود جا خورد ! آخر صحبت هایشان هم به حسن گفتم این آقا مرجع رفع و رجوع مشکلات درسی و تحصیلی و معلمت هست برو به ایشان دست بده و سلام کن و بعد هر چه دل تنگت میخواهد بگو .. آقای (هژ) با مهربانی دست حسن رو گرفت و با خودش به حیاط مدرسه برد و حسن در حیاط مدرسه مشکلات نبود معلم رابط و کتاب ها و نوارهای به روز نشده و مشکلاتی که برایش پیش آورده اند را مطرح کرد ، آقای (هژ) که شنید معدل حسن ۱۹ و ۸۸ شده رو کرد به من و گفت خدا توفیقتون بده از زحمات شماست .. گفتم جناب بنده توفیق میل ندارم من مادر دو کودک دیگر هم هستم ولی اصلا به مسائل آموزشی آن ها نمیرسم تمام وقتم صرف تحصیل این بچه میشود ، لطفا نفرمایید ! خواهشا اندکی مساعدت از طرف بندگان خدا مبذول فرمایید توفیقات را تقسیم کنیم .. و مجددا نبود معلم در مدرسه غیرانتفاعی را مطرح کردم ای کاش ایشان حداقل این جمله را نمیگفتند شاید در آن صورت به عملکرد ایشان امیدوار میشدم ، با خنده رویی گفتند شما که وضعتان خوب است و در مدرسه غیرانتفاعی بچه تون رو ثبتنام میکنید هزینه ی حق التدریس معل هم رویش !! جا خوردم و گفتم که نفرمایید جناب فکر میکنید از شکم سیریه ؟ وقتی مدرسه دولتی ۴۰ نفر دانش آموز داره میتونم از معلمش توقع رسیدگی داشته باشم ؟ اشاره به فرم مدرسه حسن (ژیله شلوار کتان شکلاتی و پیرهن کرم ) کرد و گفت به جایش چه فرم شیک و خوشگلی پوشیده آدم لذت میبرد گفتم بله جناب شما هم ۸۰ تومن هزینه فرم مدرسه بچه تون کنید خوش تیپ میشود ! من و مادر زهرا این حرف رو از رئیس طرح و برنامه سازمان که مسئول توزیع نیروهای معلمین هستند نیز شنیدیم !!!! :(

خلاصه گفتند ما در اولویت قرار میدهیم و آقای (ه*) که همراه ایشان بود گفت که تا دو هفته ی دیگر موضوع را حل کند و من به ایشان گفتم انشالله دو هفته ی دیگر ساعت ۸ صبح با اولیای دیگر جلوی درب اتاقشان منتظر پاسخ قطعی هستم .

من به این نتیجه رسیدم که مشکل معلم و کلا مشکلات معلمین رابط و دانش اموزان استثنایی را هیچ کدام از این آقایان نمیتوانند حل کنند .

۱۵ سال پیش جنابان دکتر افروز و دکتر قدمی گرامی این طرح را در انگلستان دیده و پسندیده اند و خواستند در کشور اجرا کنند .. متاسفانه این طرح به هر شکلی که بوده تمام جوانب کار سنجیده نشده .. مثل اغلب طرح های خوبی که ایرانیان اول اجرا میکنند و بعد به حل مشکلاتش میپردازند شکست خورده و حال که به اینجا رسیده ، شده یک کلاف سردرگم .. معلمین با ساعات کاریشون و … مشکل داشتند در حق معلمین رابط هم احجاف شده .. ایشان هم به جوانب کار اشنا نبوده اند و وارد ماجرایی شدند که صدها بار باعث پشیمانی شان شده . دانش آموزان مادر مرده هم که بماند ..

حس نوشتن ماجرای بعد از آن را ندارم .. خسته م ، انگار سنگینی یک کوه روی دوشم هست ..

آقا ، ما دور خود میگردیم .. گاهی هم شوت میشویم به جایی که فکر میکنیم دروازه است غافل از اینکه دروازه بان به جای گرفتن توپ ، به دور خودش میگردد .

تا بعد .

زهرا شین و روز عصای سفید

مهر۲۵

سلام

این لینک مربوط به وبلاگ یک نابینا به نام آقای مجتبی خادمی ست .. دانشجویی خلاق و مبتکر . این فایل یک نسخه شنیداری از گیم ویژه ی نابینایان هست که از زبان نویسنده و مبتکر و طراح بازی به طور مستقیم اینجا میگذارم :

این بازی که مخصوص نابینایان است، با صوت و دسته بازی لرزش دار با بازی کن ارتباط بر قرار می کند. مانند نسخه های قبلی تخت گاز، این نسخه نیز شامل:

حالت بازی چند نفره، قابلیت رقابت با حد اکثر هفت کامپیوتر و امکان ساخت جاده ها و ماشین های دلخواه شما، توسط خود شما می شود!

 برای ایشان آرزوی موفقیت بیشتر دارم .

.. این پست دست نوشته ی مادر زهرا هست به مناسبت روز عصای سپید . اولین متنش رو در این لینک میتونید ببینید . 

—————

امروز صبح که از خواب بیدار شدم خیلی روحیه‌ام خسته بود. احساس می‌کردم فشار زیادی رو تحمل می‌کنم. فشار آدم بزرگ‌های متمدن ، با کلاس ، تحصیل کرده.

 مدرسه‌ای که دخترم در آن درس می‌خونه، از پذیرش وی امتناع کرده و برای جابه جایی وی مقاومت می‌کنند. مدیر مدرسه خانم (غ) می‌گفت : شما چرا زهرا رو به مدرسه شاه عبدالعظیم نمی‌برید. اونجا آنقدر امکانات داره ، ما تعریفشو خیلی شنیدیم. بهشون گفتم : اگر شما تعریف اونجا را شنیدید من آنجا را دیده‌ام . راهی که شما می‌گویید من در سن سه سالگی دخترم پیمودم. همش فکر می‌کنند که من خودسرانه تصمیم به جابه‌جایی فرزندم گرفتم. فکر می‌کنند که مدرسه قبلی دخترم نیز از پذیرش وی امتناع کرده و من مجبور شده‌ام او را به مدرسه غیردولتی انتقال دهم. ولی واقعیت این است که من با مشورت مشاوران مدرسه استثنایی اقدام به این امر نمودم . من دوست دارم روی آینده فرزندم برنامه‌ریزی کنم. فرزندم علی‌رغم نداشتن بینایی می‌تواند یکی از افراد نخبه دنیا شود. (انشاءاله)

در روزهای نخست مدرسه، وقتی دخترم با یک دست مرا می‌گرفت و با دست دیگر عصایش را و به سمت مدرسه حرکت می‌کردیم، همه بچه ها ما را فقط نگاه می‌کردند. کم کم بچه‌ها با دیدن وی، مودبانه سلام می‌کردند و به ما نزدیک می‌شدند.. در هفته دوم از مقابل درب ورودی حیاط ما را همراهی نموده و در هفته چهارم من فقط آوردن زهرا را می‌دیدم . بین بچه‌ها گم می‌شد. چقدربچه‌ها با محبتند و اونو دوستش دارند.

صبح اخمو وارد حیاط مدرسه شدم . دوستان زهرا گروه گروه آمدند و روز عصای سفید رو بهش تبریک گفتند. خیلی از بچه‌ها هم براش هدیه گرفته بودند. از اینکه بچه‌ها و خانواده‌هاشون سریعاً توانستند با شرایط زهرا آشنا شده و اونو بپذیرند خیلی خوشحال شدم و با یک تبریک بی‌ریای آنها ، تمام بی‌حوصلگی‌ام به یکباره از بین رفت. احساس کردم دیگران چقدر مرا درک می‌کنند. چقدر درک آنها بالا رفته است. چقدر دنیای بچه‌ها زیباست . چقدر آنها سازگارند. من از داشتن نعمت فرزند سالم محرومم ولی همه بچه‌های بینای کلاسشون رو به شدت دوست دارم. تصمیم دارم اولین مناسبت برای همشون هدیه بخرم.

معلمشون خانم خسروی نژاد، معلم خیلی زحمتکش و جدی است. تمام سوالات و جواب‌هایشان را در کتاب بینایی برایش یادداشت می‌کنه تا من با او آنها را تمرین کنم. زهرا می‌گفت معلممون حواسش توی کلاس به همه هست و هیچ کس نمی‌تونه بازیگوشی کنه. (توی یک فرصت مناسب در خصوص فعالیت‌های معلم پارسال و امسال زهرا برایتان می‌نویسم.) معلم تستشون خانم شریفی هم خیلی با محبته و زهرا تست زدن رو دوست داره. معلم ورزششون خانم پدرام خیلی می‌ترسه که توپ بخوره به سر زهرا . می‌گه اون روزی خواستم دور کمر زهرا رو بگیریم ، دیدم همش که مانتوه ، کمرش کو؟ چقدر این بچه نحیفه!. معلم معرق کاری از پذیرفتن زهرا امتناع کرده است. میگه اگر چکش بخوره سرش یا اره دستشو ببره من چه کار کنم؟!!! انگار که چکش روی دیوار فقط میتونه بخوره سر زهرا که نابیناست و سر بچه بینا نمی‌خوره. از طرفی زهرا وقتی خیلی بچه بود سوزن و نخ از من می‌گرفت و دستمال آشپزخانه برام می‌دوخت بدون اینکه سوزن حتی یک بار به دستش بره. معلمش زهرا رو خیلی دست کم گرفته . معلم زبانشون خانم حکیم زاده نیز خیلی عادی زهرا رو مثل یک دانش آموز بینا پذیرفته است و کارهایی را که من باید انجام دهم بهم گفته است. در کل به مرور زمان همه بچه های مدرسه باهاش مثل بچه‌های بینا رفتار می‌کنند .

این دومین مدرسه‌ بینایان است که دخترم در آن درس می‌خواند . با یک حساب سرانگشتی می‌توانم بگویم : در مدرسه اول ۳۰۰ دانش آموز بودند .با فرض اینکه همه دانش‌آموزان دارای خانواده سه نفره هستند پس ۹۰۰ نفر با فرهنگ برخورد با معلولها از جمله نابینایان آشنا شدند. در مدرسه دوم ۱۴۰ نفر دانش آموز و با فرض خانواده سه نفره ۴۲۰ نفر مجدداً نحوه رفتار با معلولان را به صورت غیرمستقیم آموزش دیدند. اگر فقط ۱۰ بچه معلول در بین دانش‌آموزان عادی درس بخوانند میانگین ۱۳۴۰۰ نفر چگونگی رفتار با معلولان را آموزش دیده‌اند و به این باور می‌رسند که آنها نیز حق زندگی داشته و با بچه‌های خود هیچ تفاوتی ندارند و شاید هم در برخی موارد بسیار تواناترند . همچنین این رقم به صورت صعودی می‌تواند بالا برود. پس من ادعا میکنم با حضور فرزندانمان در بین مردم عادی و گذشت زمان ، رفتارهایی که برخی از مردم در مواجهه با افراد معلول دارند (ترحم، گریه کردن، آه کشیدن، مثل گدا رفتار کردن ، پول دادن و… ) فرهنگ سازی می‌شود و معلولان جایگاه خود را در جامعه پیدا می‌کنند.

مادر زهرا شین

من و ایران

مهر۲۳

سلام

سالهای گذشته در این روز برنامه ام این بود که اول به کیوسک های روزنامه سر میزدم و چند مجله یا روزنامه ایی که مصاحبه هایم رو چاپ کرده بودند رو تهیه میکردم و دست حسن رو میگرفتم و میبردم به برنامه های بزرگداشت نابینایان و به دنبال تریبون و شبکه های خبری بودم که حسن بتواند چند کلامی صحبت کند .

امسال ولی نه دعوت به برنامه ایی ، نه انگیزه ایی ، نه اشتیاقی و نه روحیه ایی ..

از دو سه هفته قبل چند تماس برای تهیه مصاحبه یا گزارش داشتم که رغبتی برای حضور نداشتم .. تنها مصاحبه م با روزنامه ایران بود آن هم به هوای مطرح کردن مشکل کتاب و معلم بچه ها قبول کردم .

موضوع گفتگو بیشتر حول محور ارتباط خانواده و من به عنوان مادر با فرزندم و چگونگی رفع نیازهای آموزشی فرزندم بود . پس از سالها تجربه و انجام مصاحبه های مختلف به برداشت های سلیقه ایی و برش های دلخواه از بین صحبت ها توسط خبرنگاران اعتمادی به انتقال درست مطالب نداشتم ولیکن این گزارش تا حدی مطالب رو درست منتقل کرده چند جایی از متن با اصل واقعیت مغایرت داره که اطلاعات ناقص بوده و خبرنگار محترم از حدسیاتش استفاده کرده .

این لینک مصاحبه است .

در روزنامه که امکان اصلاح ش نیست ولیکن من اینجا اصلاح میکنم ..

پزشکی که در پارگراف دوم اشاره شده در همدان نبوده ، در تهران بوده . شاید فکر کنید مهم نیست ولی دوستان همدانی من میدانند که من حسن رو پیش کدام پزشک میبردم و ممکنه در ذهنشان نسبت به ایشان پیش فرض ذهنی اشتباهی پیدا کنند .

در پاراگرافی که درباره بردن بچه ها به باغ وحش هست .. خانم جان من گفتم مینی بوس ؟ اتوبوس بود ! :دی شاید فکر کنید مهم نباشد ولی مادرانی که در اون اردو حاضر بودند و خواننده مقاله هستند یا فکر میکنند من چنین روز بزرگی رو در زندگی م فراموش کردم یا فکر میکنند فرق مینی بوس و اتوبوس رو نمیدونم یا شایدم فکر کنند توهم زده اند و اصلا در ان روز به یادماندنی همراه ما نبودند ! :دی

درباره باغ وحش کاغذی عزیز هم صحبتی نشده که یکی از مهمترین وسیله های آموزشی بود که من در آن مقطع زمانی ساختم این هم مدارکش که موجود است .

از خانم ها سامانی ، شایگان و مختاری جهت تهیه و تنظیم این گزارش سپاسگذارم ..

در روزنامه های دیگه چیزی در خصوص روز نابینایان ندیدم .. تنها سایتی که امروز چک کردم تابناک بود .. اینم لینکش .. باز بگید مهصن رزایی بده !! :دی خیلی هم خوبه من که بازم بهش رای میدم !! :)

تا بعد .

روز مترسک

مهر۲۲

سلام

فردا ۲۳ مهر روز جهانی عصای سفید _ روز نابینایان _ هست . مثل سالهای قبل مسئولین مترسک نما می آیند و با بچه های ما عکس یادگاری میگیرند .. گوش هایشان کر است و چشمانشان کور .. احساساتشان را چپانده اند در بالش کرسی شان  .. راستگویی را به چوپان سپرده اند و سپیدی صداقت را به زاغک ..

حال و روز خوشی ندارم .. افکارم به شدت در حال تصادفند .. برخی از باور هایم متزلزل شدند و برخی دیگر مستحکم .. برخی از افراد که فکر میکردم دوستند مبدل به دشمن شده اند و افرادی که دشمنان میپنداشتم ، دوست به نظر می آیند ..

 در دوره فکری خوبی نیستم .. ممکنه یک چیزی بگویم چند ساعت بعد فکر کنم نه ، درست نبوده و شاید هم بر آن پافشاری کردم .. میدانم یک موضوع اشتباه است ولی تاییدش میکنم و میدانم موضوعی درست است ولی آن را رد میکنم ..

به این نتیجه رسیدم پیگیری مشکلات تحصیلی بچه های روشندل چه فایده ایی دارد ؟ کلا پیگیری نقص قوانین در این مملکت چه اثری خواهد داشت به غیر از متحمل شدن خسارت های مادی و معنوی بیشتر ؟

سال گذشته یک روز بعد از روزعصای سفید یکی از معلمین برجسته و فهمیده و تحصیل کرده ی نابینا را بر اثر سقوط در چاله ی مترو و تصادف با ترن از دست دادیم .. هیاهویی برپاشد و چه وعده هایی داده شد ولی حال پس از گذشت یکسال در ایستگاه های مترو تغییر خاصی مشاهده کردیم ؟

باز هم سال گذشته جناب وزیر آموزش و پرورش در سالن کانون پرورش فکری کودکان نوجوانان در مراسمی از کمبود کتاب بریل درسی برای دانش آموزان مطلع شد ، شما را نمیدانم ولی ما تغییری در روند توزیع کتاب بریل درسی ندیدیم !

بگذریم … اندوه های دل مادر یک روشندل به تلنگری خواهد شکست ..

فردا باز هم روز مترسک است ..

نکند فردا باور کنید مشکلی از مشکلات نابینایان حل شده است ..

فردا روز مترسک است ..

نکند بخندید .. شاید باز هم نابینایان سرود بخوانند و رئیس جمهورشان برایشان دست تکان دهد ..

فردا روز مترسک .

 

چکار کنم ؟ هر وقت این تصویر را میبینم دردم میگیرد .. :(

کسی هست که صدای ما را بشنود ؟؟

مهر۲۰
سلام گرامی
این چرک نویس حاصل زخم های چرک کرده ی دل ما والدین کودکان استثنایی ست
صدای ما را اگر شنیدی بی تفاوت نمان .
 
*******
 
به خدا توقع ما والدین کودکان استثنایی از حد اختیارات شما مسئولین دولتی خیلی کمتر است ..
 ما از سیستم آموزش و پرورش مملکتمون میخواهیم برای ادامه تحصیل فرزندانمان فقط به ما کتاب و معلم بدهند .
 بقیه مشکلات کما فی سابق به عهده ی خودمان
هزینه ی تهیه ی کتاب ها فوق برنامه با ما ..
هزینه مدرسه محل تحصیل با ما ..
 هزینه سرویس ایاب ذهاب با ما ..
هزینه حق التدریس معلم در ساعات آموزشی با ما ..
هزینه کلاس های فوق برنامه با ما ..
هزینه نوار و سی دی درسی به روز شده با ما ..
هزینه های بیمارستانی و درمانی با ما ..
هزینه های سیاست نگذاری اقتصادی تان با ما ..
هزینه های آموزشی با ما ..
هزینه های فرهنگی با ما ..
هزینه های اجاره خانه با ما ..
هزینه های تورم با ما ..
هزینه های نفس کشیدن با ما ..
 حالا در اینجا ..
ما والدین کودکان استثنایی  برای دولت خیلی بیشتر از توانمان  هزینه کردیم ..
دولت برای ما چه کرده است ؟؟

 دیروز با روزنامه ایران مصاحبه ایی داشتم در خصوص ارتباط خانواده با یک کودک معلول .. از من پرسیدند : پدر کودک در انجام کارهای روزمره و کمک رسانی درسی به فرزندتان چه نقشی دارد ؟ جواب دادم : تامین این همه هزینه های آموزشی بچه ها اجازه میدهد ایشان بیایند خانه فقط استراحت کنند !؟؟؟؟؟

. اگر نتیجه از پیگیری های دولتی خودمون نگیریم خیلی راحت میتونیم به بیگانه دست بدیم ! اگر به اون جا برسیم دیگه همه چیز رو میبوسیم و میزاریم کنار !!

اگر یادتون باشه گفته بودم شهریورماه با مادر یکی از بچه ها رفتیم آموزش و پرورش برای پیگیری معلم رابط . لینک این مطلب رو   اینجا   میتونید ملاحظه کنید .

متن زیر نوشته مادر زهرا است ، در خصوص پیگیری قضیه ی معلم رابط برای بچه های تلفیقی محصل در مدارس غیر انتفاعی .  

————————

شنیدید کوچکترین صبر خدا چهل ساله!

دخترم زهرا پارسال در مدرسه دولتی درس می‌خوند. مدرسه‌ای در منطقه ۱۶٫ در یک کلاس کوچک ۴۰ دانش‌آموز بود. وقتی درب کلاس را باز می‌کردی هوای گرم و غیرقابل تحمل و فاقد اکسیژن به صورت آدم می‌زد. معلمش همش گلوشو صاف می‌کرد. از بس که حرف می‌زد که بتونه هم کلاسو اداره کنه، هم درس بده، هم درس بپرسه، هم تمرین حل کنه، هم دیکته صحیح کنه و… معلم وقتی از کلاس میامد بیرون، خستگی از صورتش فریاد می‌زد. دیگه رمق نداشت حرف بزنه.

با همکاری معلمش و رابط و خودم تونستیم به هر ترتیب بود کلاس سوم را با موفقیت تموم کنیم. با خودم عهد کردم که این دفعه باید دنبال مدرسه‌ دولتی بگردم که تعداد دانش‌آموزانش کم باشد .زهی خیال باطل.

خان اول : باید دخترمو می‌بردمش مدرسه غیر دولتی ثبت نام می‌کردم. شهریه‌ مدرسه غیردولتی۱۵۷۹۰۰۰ تومان به جز ایاب و ذهابش بود. با هزار التماس و خواهش و تمنا با ۲۰ مرتبه رفت و آمد (به قول بعضی‌ها که خواستگاری میرن، باید در این راه کفششون پاره بشه تا جواب بله بشنوند، من هم همینطور کفشم پاره شد و جواب بله شنیدم آن هم با هزار ناز  و ادا ) .

حالا می‌رسیدم خان دوم : معلم تلفیقی!!!!!!!؟؟؟

برای معلم تلفیقی رفته بودیم مدرسه نرجس. خانم «س» که خیلی خانم منطقی و فعالیه و من همیشه نسبت بهش ارادت دارم  گفت: « به ما ابلاغ شده که به مدرسه غیردولتی معلم تلفیقی نمی‌دهند. در نهایت شما مراجعه فرمایید به آقای «ع» معاون استثنایی در بلوار آیت اله کاشانی.»

به آقای «ع» کلی التماس کردیم و گفت : «بروید پیش خانم (ج) ، کارشناس مسوول اداره».

به خانم (ج) مراجعه کردیم گفت : « سازمان آموزش و پرورش کل تهران به ما دستور داده که به مدارس غیردولتی معلم تلفیقی تعلق نمی‌گیرد. شما می‌توانید به صورت خصوصی ساعتی ۲۵۰۰۰ تومان معلم بگیرید. هفته‌ای سه ساعت . شما به آقای (م) مدیر توسعه و هماهنگی آموزش و پرورش کل تهران مراجعه فرمایید.»

 

با یک حساب و کتاب ساده ، هفته‌ای سه ساعت و ماهی چهار هفته می‌شود ۳۰۰۰۰۰ تومان . برای ما قشر آسیب‌پذیر سیصد هزار تومان پولی نیست ، عددی نیست که ما را برنجاند . ما که حقوقمان خدات تومن است.

به همراه یکی از دوستانم که او نیز پسرش نابینا بود به دیدن آقای «م» مدیر رفتیم. آقای مدیر که بسیار متواضعانه روبه‌روی ما به عنوان یک والدین نشست گفت : « شما به عنوان یک والدین، آموزش و پرورش را همراهی کرده و در هزینه‌ها ما را مشارکت کنید.»

پرسیدیم : «چگونه مشارکت کنیم ، مشارکتی بالاتر از اینکه ما هزینه مدرسه را می‌پردازیم ، لوح و قلم را خودمان می‌خریم، دستگاه پرکینز را خودمان از خارج از کشور تهیه می‌کنیم، اشکال ریاضی و کمک آموزشی مانند نقاله، گونیا ، خط کش ، کاغذ ، دفتر و… را خودمان تهیه میکنیم . اصلاً معنی مشارکت چیست؟ شاید هم پرداخت حقوق معلمان آموزش و پرورش !!!!!! »

ایشان با مناعت طبع و دست و دلبازی فرمودند: «مدرسه استثنایی برای دختر شما در پاسداران، مدرسه نرجس است . شما تشریف ببرید ومنزلتان را آنجا انتقال دهید. »

این یعنی اوج مشارکت از نظر یک مدیر بسیار مسوول که خود نیز والدین است. او به عنوان یک والدین می‌گفت: « اگر پسرم از من درخواست خرید موبایل کند ، من میگویم ندارم. تو باید خودت را با درآمد من هماهنگ کنی. در نهایت شما اگر مشکلی دارید بفرمایید بروید پیش آقای (هژ) معاون محترم وزیر توانبخشی .»

اما این مدیر بسیار ارزشمند نمی‌داند که معلم یکی از نیازهای ضروری واولیه برای تحصیل است موبایل یک نیاز ثانوی و غیرضروریست و از نظر مقایسه‌ای این قیاس مردود است. از طرفی اجاره یک منزل ۵۰ متری در پاسداران ۴۵ میلیون تومان است. و برای قشر آسیب پذیری مثل ما این رقمی زیادی نیست!!!؟؟؟»

با همون دوستم رفتیم پیش آقای (هژ) ایشان نیز وقت نداشتند وما را ارجاع دادند به معاونت توانبخشی آموزش و پرورش آقای (ب).

باز خدا پدر و مادر این آقای (ب) رو بیامرزه. خیلی منطقی گفت : ما بخشنامه کردیم که به مدارس دولتی و غیردولتی معلم تلفیقی بدهند. شما بروید پیگیری کنید.

دوباره روز از نو روزی از نو.

تلفنی به خانم (ج) گفتیم بخشنامه آمده لطفا به ما معلم بدهید. خانم ج فرمودند : بخشنامه روی میز من است ولی وقتی ما به شما معلم بدهیم حقوق آنها را آموزش و پرورش تهران پرداخت نمی‌کند و ما بودجه نداریم و…»

تنها امیدمون آقای ب معاونت توانبخشی آموزش و پرورش شهر تهران بود. دوباره تلفنی به آقای ب نتیجه را گفتم. وی فرمودند: به خانم (ج) بگویید برای ما مکتوب بنویسند که ما نمی‌توانیم معلم بدهیم….

میدونید، فکر میکنم برخی ازمسوولان ما در این شهر بزرگ ، با کمبود توپ بازی مواجهند و علاقه خیلی زیادی به بازی کردن هم دارند . چون ما رو به صورت یک توپ همش از این اداره به اون اداره ، از این قسمت شهر به اون قسمت شهر پاس می‌دهند که در نهایت یا باید خسته بشیم و کنار بریم یا باید آرزو کنیم که هر کسی که کارهای ما را به تعویق می‌اندازد، انشاءاله تعالی ………… بعد از تحریر : خوشبختانه به علت تغییر نگرش مادر زهرا این نفرین دیگر آرزو نخواهد شد ………………………….. بشوند تا درد ما را درک کرده و به کمک ما بیایند تا بتوانیم بدیهی‌ترین نیاز آنها (تعلیم و تعلم ) را فراهم کنیم.

« مطالب قدیمی تر