مادر سپید

مادر یک روشندل

مشهدنامه ۳

شهریور۳۱

سلام

قرار بود روز شنبه ما با صورتجلسه ی مامور اماکن بریم اداره بهداشت و شکایت کنم که کار خوبی می بود اگر فرصت داشتم منتها تا ساعت ۷-۸ شب گرفتار جابجایی بودم .

تعداد نفرات گروه ۱۰۱ نفر بود ولی دو نفر از بچه ها و مادرشون از قطار جاموندند .. جزو نخبه های گروه بودند البته ! وقتی ما وارد گیت میشدیم مادرجان شان تازه از خواب بیدار شده بود ! خیلی سعی کردیم هم من و هم رئیس قطار که با قطارهای بعدی بیان ولی خودشون نخواستند جریاناتش مفصله ولی تقصییر خودشون بود فقط هزینه زیادی رو به ما تحمیل کردند . یک نفر هم کنسل کرده بود و از ترس جریمه دادن خبر نداده بود فکر کرده بود که دانکی در دانکی ه و هیچ کسی نمیفهمه ! نخبه اند دیگه بعضیا !! حالا این نخبه هایی که اومده بودن هم مشکلات درست کردن ولی نه خیلی مهم .. پس ما چهار نفر غایبی داشتیم پس شدیم ۹۷ نفر .. این توضیحی بود که باید در پست های قبلی میدادم .

مرتضی مهربان و مجتبی سیاسرانی .. مجتبی عاشق ویلچر مرتضی ست پارسال هم تا مرتضی رو پیدا میکرد دیگه ول کنش نبود ! :)

میگفتم .. همینکه کار جابجایی تمام شد من و آذر به حرم رفته و تقاضای قرق برای گروه معلولین کردیم . روال کارش هم اینه که در صحن آزادی به حجره ریاست خدام کنار کفشداری شماره ۷ باید مراجعه کنید . اذیت نمیکنند تا جایی که بتونند همکاری میکنند . اولش گفتند شستشوی حرم یک شب قبل انجام شده .. یعنی وقتی ما درگیر جابجایی هتل ها بودیم .. ولی بعد از مشورت با همدیگه گفتند یکشنبه ساعت ۱۳ جلوی درب ریاست خدام جمع بشیم . چند ساعت باقی مانده شب رو در اختیار زوار گذاشتیم برای خرید یا زیارت . من و یاس رفتیم خرید :) البته برای بچه ها :-/ .. از فروشگاه آستان قدس رضوی که بیرون درب باب الجواد هست به تعداد بچه ها سنجاق سینه هایی به شکل شمسه گرفتیم با حکاکی یا علی بن موسی الرضا که به عنوان نشانه روی سینه هاشون نصب کردند .. بعدنش بچه ها کلی ذوق مرگ شده بودند که این مدالیون رو به خودشون هدیه دادیم .

این خانوم قلبه آبجی یاس بنده س که خوشحال کنار خواهران و برادر عبدی ایستاده !

 

وقتی برگشتیم حدود ۱۲ شب بود .. اغلب گروه استراحت کرده بودند و اماده رفتن به حرم .. من دیگه نا نداشتم حرف بزنم ولی به هوای حسن که زیارت نرفته بود راه افتادیم و دسته جمعی رفتیم زیارت .. شب های مشهد خیلی سرده به جاش حرم خیلی خلوت تره اما نه تا اون حدی که فکر کنی میتونی بری ضریح مطهر رو لمس کنی .. دیگه جان نداشتیم تا نماز صبح صبر کنیم برگشتیم و دو ساعت خوابیدیم . صبحانه گروه رو تهیه کردیم و یکی یکی به اتاق هاشون تحویل دادیم و گفتیم ساعت ۱۱ صبح برای رفتن به حرم حاضر باشند .

از راست به چپ : خواهران قمصری و قنبری  – محمد رضا – فرشید – کیانا در لابی هتل برج

در گروه مون دو نفر از معلمین بچه های استثنایی مهمان بودند گفتند که سه نفر از شاگران سابق ما مشهد هستند که دعوت شدند برای قرق حرم بیایند از طرف دیگه یکی از دوستان ساکن یزد یاس هم مشهد بودند که همسفرشون دو فرزند روشندل داشت .. قسمت شد که این چند نفر هم با گروه ما برای قرق حرم بیایند .

از راست به چپ : مهدی عباسی – پارسا آقالر- غلامرضا منیقی - محمد خسروی کپل تپل من – فرشید و  سحر لایق خواه – سحر عباسی

ساعت ۱۱ شد چند نفر از نخبه ها نیومده بودن ! گوشی شون رو هم بچه ش و یا منشی تلفنی جواب میداد ! خیلی معطلشون شدیم داشتم میترکیدم از عصبانیت ! آخه آدم حسابی جایی که باید گوش به فرمان گروه باشی چرا گوشیتو جواب نمیدی .. اگر هم جواب میدی چرا به بچه کوچیکه ت سپردی و کنترل نمیکنی ؟! حدودای ۱ و نیم این خانواده رو پیدا کردم !! فک کن چقدر حرص خوردم .

محمد گرجی و امیر محمد گلی در بغل مادر بزرگ محمد گرجی

ابولفضل شیخی هنگام رفتن به حرم

مرتضی مهربانی .. پسرکی خوش اخلاق و مهربان .. با صدایی بسان گنجشک سرماخورده که همه باید و باید از صدای خوش الحانشون مستفیض بشن

 با قرآن و روضه شروع میکنه و به ترانه سوسن خانم تمام میکنه !

گروه رو با هم حرکت دادیم که گم نشند ، ولی باز هم بینابین شلوغی دو دسته شدیم دسته ایی که با من و محبوبه بود به صف نماز رسید اما بقیه هیچ اثری ازشون نبود تعداد کمی هم نبودند که نتونیم در صحن آزادی پیداشون کنیم ! بعد از اقامه نماز هر چه میگشتم گروه آذر و یاس رو پیدا نمیکردم !  ساعت حدود ۱۳ شده بود و در حرص و جوش ۵۰ نفر گمشده بودم که هیچ جوری گوشی هاشون آنتن نمیداد و حتی به مسیج ها هم پاسخ نمیدادن ! آدم یاد سریال لاست میفتاد :) ! هیچ کجا نبودن ! با اینکه محل قرار رو هم میدونستند ولی اثری از ایشان نبود .. در این بلبشو امیرحسین ۱۴ ساله پسر کم بینای و شیطون مریم یکی از سرگروه ها هم گم شد ! نصفه جون شدم تااینکه خداخواهی بچه خودش برگشت به محل قرار !! ساعت ۱۳ و نیم شده بود و گروه جمع نشده بود رفتم دفتر مدیریت که ساعت رو کمی عقب بیندازم که جلوتر گفتند جلسه اضطراری پیش اومده و یک ساعت برنامه عقب افتاده .. خدا رو شکر … بچه هایی که با من بودند رو فرستادم در صحن پشت کفشداری شماره ۷ .. اسمش رو دقیقا یادم نیست . کم کم بقیه هم پیدا شدند و من هم با دوربینی که یواشکی جاسازی کرده بودم شروع کردم به عکس های قاچاقی انداختن ! :دی

مهدی عباسی و پارسا آقالر

دوست یاس و همراهان روشندلشون هم رسیدند همچنین شاگردان سابق خانم معلم ها در مدرسه خزائلی .. چقدر خوشحال شدم دیدمشون چه جالب بود برام که میشناختمشون ، همه ی خاطرات چند سال پیش زنده شد ، سعید و وحید و سلمان .. سه تاشون کم بینا بودند ، سعید و سلمان سال آخر حقوق بودند و وحید رفته بود در بازار گل کار میکرد ، سعید و سلمان رو خوب یادم بود . حسن که کلاس اول بود آنها سال آخری بودن وقتی من سعید رو اون زمان دیدم پیش خودم گفتم یعنی میشه یه روز حسن هم مث سعید یک پسر همه چی تمام و عاقل و فهمیده باشه .. سلمان هم بچه زرنگ مدرسه و مراقب بچه های کوچکتر بود !

سید محمد جعفری – سید مهدی جعفری – پدر زحمتکششون و سید ابولفضل جعفری

 یادمه سلمان برای نظم دادن به صف بچه ها یه پس گردنی به مهدی جعفری زده بود  .. با اینکه شاگرد اولی بود کلی توبیخ شد !! خوشم اومد که در آن مدرسه به ضعیفتر ها توجه میکردند .. البته در ان زمان های قدیم ندیم ها … چقدر بچه ها بزرگ شده بودند :)

ار راست به چپ : وحید – سلمان – حسن – سعید

ساعت ۱۴ و نیم جلوی درب ورودی برادران جمع شدیم .. خیلی از افراد متفرقه میخواستند وارد جمع بشن ولی تجربه بدی داشتم چند سال قبل که از روی دلسوزی چندنفر رو وارد کرده بودم باعث شد در وحشی بازی آن افراد چند نفر از بچه هامون زیر دست و پای آن ها صدمه ببینند برای همین دیگه هیچ وقت اجازه ندادم که کسی وارد این جمع بشه . از طرفی تحمل این اقایان در عقب راندن این جمعیت وحشتناک یک حدیه .. از نظر شرعی اجازه ندارم برای افراد عادی ایشان رو در زحمت بیندازم .

جمعیت زائرین خیلی زیاد بود حدود ۷-۸ نفر از خدام آقا با نرده های فلزی جمعیت رو عقب زده بودند و به زور و زحمت نگه داشته بودند دو نفر از خدام خانم هم بچه ها رو راهنمایی میکردند .. برای هر نفر فقط چند ثانیه و شایدم کمتر فرصت بود به ضریح مطهر امام برسند ..

فاطمه ۲۵ ساله از بچه های سندرم دان میهمان ما بود .

فقط فاطمه بود که اینقدر وقت پیدا کرد که عریضه ی دو صفحه ایی ش رو در داخل ضریح بیندازه ! ده نفر آخری مانده بودند که دیگه خدام خطاب به رئیسشون فریاد میزدند دیگه نمیتونیم نگه داریم، دیگه تحمل نداریم .. فکر گیر افتادن چند نفر باقی مانده در بین این جمعیت هراس انگیز بود .. خوشبختانه به سلامت باقی مانده افراد هم زیارت کرده و برگشتند و تازه برخی فهمیده بودند که چه اتفاقی افتاده و اشک هاشون سرازیر شده بود .. بعد از زیارت رئیس خدام باز هم از همه بچه ها التماس دعا گرفت و فقط خدا میدونه چقدر این فضا روحانی میشه حتی افرادی که پشت نرده ها هستند اشک میریزند و التماس دعا میگیرن .. پاداش من و همکارانم در این سفر فقط دعای خیری ست که پس از این زیارت کوتاه مدت اما معنوی حاصل میشود ..

ساعت ۶ بعد از ظهر برای رفتن به کوهستان پارک شادی قرار گذاشته بودیم .. دو نفر خانم معلم ها همراه با دوست مشهدی م برای تهیه ساندویچ برای شام بچه ها فرستادم و آمدم هتل که بقیه برنامه رو هماهنگ کنم …

ادامه دارد ..

————

دیروز رفتم ۵ کتاب بریل و مابقی کتاب های صوتی حسن رو از مدرسه نابینایان نرجس گرفتم .. متاسفانه همچنان از سال ۸۵ به بعد به روز نشده اند و خبری هم از به روز شدن محتوای درسی این کتب نیست . مسئول کتاب خانه میگفت فقط کتاب هایی که تغییر کلی دارند به روز خواهند شد و در جواب اینکه آیا کتاب بینش اسلامی که به پیام های آسمانی تبدیل شده است به صوت یا بریل برگردان شده یا خیر گفت : هنوز چیزی به دست من نرسیده !! پرسیدم کی مسئوله ؟ گفت اداره استثنایی که منحل شده برید اداره کل اموزش و پرورش .. قبلا رفته بودم بهم گفتند کتابش بریل شده !!!! احتمالا تبدیل کتاب به بریل در کره ی ماه بوده !! »:-(

دوست جونم رو اغفال نموده و وبلاگی برایش زده ام بهش سر بزنید .. معرفی میکنم :

دوستام »» محبوبه مادر کیانا .. محبوبه »» دوستام .. همدیگه رو تحویل بگیرین :) ♥

نمیدونم چرا لینک باز نمیکنه ! ):-(

blind.persianblog.ir

 »»» به نام تو “کیانا ” «««

تا بعد ..

نظر همسفران

شهریور۳۱

سلام

نظر یکی از همسفران عزیز

مریم گفته :

سلام به مادر سپید و خسته نباشی فراوان…
در این سفر من هم همراه این گروه بودم و از نزدیک شاهد ماجرا و اگه میتونستم و از دستم کاری بر میومد انجام میدادم ….
من چند سالی هست که این سعادت و خدا نسیبم کرده با این گروه به زیارت امام رضا برم و همیشه ریحانه جان همه تلاشش و برای به نحوه احسن بودن این سفر انجام میده و خیلی اذیت میشه .. خسته میشه .. درمانده میشه… اداره ۱۰۰ نفر آدم که حدود ۴۰ نفر روشندل هستند واقعاً سخته و دشوار … جه برسه با اینکه یه همچپین مشکل بزرگی هم پیش بیاد و با یه عده افرادی روبه رو باشی که شخصیت و فهم و درکشون در حد همون ریخت و شمایل هتلشون باشه فکرش و بکنید که چه طور میشد به این انسانها فهماند که هتل کثیف و پر از سوسک و ساس است و نمیشه اینجا ماند وای که چه شبی بود کابوس بود … بچه ها خسته بودند و خوابشون میومد .. کلافه شده بودن …
خیلی جالب بود که ادعا میکردند که این ساسها رو شما از تهران آوردید وای که چه آدمهای بی…..
تو این جریان ریحانه حالش بد شد از فشاری که روش بود ….
………..

واقعاً خوشا به حالت ….

—————-

در دسته : سفر نوشت | ۴ نظر »

مقدمه سفرنامه ۲

شهریور۲۹

سلام

حسش نبودا ولی کامنت نگین برانگیزم کرد :دی من تمام تلاشم رو کردم که امسال بی دردسر برم که مشکلات بعد از اردو نداشته باشم . با آژانسی قرار داد بستم که مدیر عاملش آشنا بود و قدیمی و معتبر ، قطارم بهترین قطار بود .. شاید برخی از سرزنش ها به حق باشه که باید قبل از بردن گروه به هتل جلوتر میرفتم و هتل رو میدیدم . قصد داشتم که یک روز برم و هتل های پیشنهادی رو ببینم ولی فرصت نشد ، البته قبلش توسط فرستادن یکی از دوستان مسافت بین کوچه شش امام رضا که هتل در آنجا بود و حرم رو تخمین زده بودم ،  این شغل من نیست که به همه ی زوایای اون اشراف داشته باشم و بتونم پیش بینی همه ی زوایا رو انجام بدم .. پیش بینی هایی که داشتم در خصوص برنامه ریزی تفریحی و زیارتی بود که اگر این اتفاق نمی افتاد از سالهای قبل بسیار بهتر انجام میشد ، تجربه شد که قبل از سفر برم محل رو ببینم . ولی خیلی دلم شکست که توسط افرادی توبیخ شدم که وقتی ازشون کمک خواستم با من بیاند ، نیومدند ! از دور نشستند و گفتند لنگش کن .. تک و تنها با این همه حجم کاری خانه ی خودم در اواخر شهریور تنهایم گذاشتند وقتی امیر گرفتار یک پروژه سنگین کاری بود و نمیتونست به من کمک کنه .. از همه شون ناراحتم .

والله من نمیدونم از کجا بنویسم و چطور بنویسم که کوتاه تر بشه .. تا به حال هم جاهای کم اهمیت ترش رو حذف کردم که حوصله رو سر نبره .. میگفتم ..

قبل از اینکه اقای سین همان آقای ۵۰ ساله اصفهانی بیاد با ۱۱۰ تماس گرفتم و شرح ماوقع رو دادم جواب دادن که این موضوع مربوط به اداره بهداشته ، ما وظیفه مون تامین امنیت ه وقت ما رو نگیرید . گفتم الان هم مشکل ما عدم امنیت سلامتی و بهداشتی در این هتل هست شما باید پاسخ گو باشید که بدون نتیجه تماس قطع شد .

آقای سین که خودش رو مدیر رزرو هتل معرفی کرد اصرار داشت که ساس در اتاق ها وجود نداره و هر چه ما دلیل و مدرک می اوردیم قبول نمیکرد که اتاق ها کثیفه .. حتی وقتی ساس ها رو نشونش دادم گفت : شما خودتون از تهران ساس آوردید !! این ها مال هتل ما نیست ! وقتی این حرف رو زد همه ترکیدند یه سری از خنده یه سری هم از عصبانیت ! سر آخر هم با لهجه اصفهانی اش خیلی خونسرد در جواب ما گفت : شوما یه شام مهمان ما بودید نوش جونتون ، هتل ما همینه که هس نیمیخاین بفرمایین بیرون !

با جواب شدن از سمت هتل با ۱۱۰ تماس گرفتم بیشتر از ۴ بار تماس گرفتم و در خواست کمک کردم هر بار به یک شماره تلفن دیگه ارجاع میدادند ، ماموری که پشت خط بود اصرار داشت این موضوع به پلیس ربط نداره و یک این یک مشکل بهداشتیه و نهایتا شماره اماکن رو داد که والله من تا این سن همچین جایی رو نمیشناختم ! تماس گرفتم کسی جواب نمیداد .. حدودا ساعت ۳ بود که سرگروه ها : آذر و محبوبه و یاس همراه یکی از خانم های میان سال که به عنوان خییر کمک رسان به خانواده های چند معلولیتی با ما همراه شده بودند ، مستقیما به کلانتری مراجعه کردند .. اول اینکه این خانوما حسابی قاط زده بودن و اولش به راهنمایی رانندگی مراجعه کرده بودند و نیم ساعت دسته جمعی ماجرا رو برای ماموری که آخرش کله اش پکیده بود :) تعریف کرده بودند تا متوجه شده بودن باید برند کلانتری و نه پلیس راهنمایی رانندگی ! :) ناشیگریه دیگه .. :)

در کلانتری اما ، همه ی تقصیرها به گردن مجریان و صد البته بنده بود . در جایگاه رابط هتل و آژانس قرار گرفتم و متهم شدم که هزینه مسافرین رو گرفته ام و به جای سرویس دهی مطلوب و مناسب پول مسافرین رو به جیب زده م .. حالا هر چه سرگروه ها میگفتند این شغل ما نیست ما یک گروه مستقل و خصوصی هستیم تنها سفرمون هم سالی یک بار مشهد هست پلیس زیربار نمیرفت که دست کم ماموری به محل برای گرفتن شکایت ما بفرسته ، با کلی توبیخ و این طور که میگویند توهین ، داشتند برمیگشتند که یک مامور معلوم نیست از کجا وارد میشه .. یاس به شوخی میگه والله جلوی من یه دیوار بود فقط ، انگار از بین دیوار یا از آسمون اومد داخل اتاق . مامور مذکور به دقت به حرف هاشون گوش داد و گفت این موردها فقط کار ایشونه و قول داد مراجعه کنه .. من هم از این طرف به توصیه ی پدرامیر که تلفنی راهنمایی میکرد به کدام ارگان ها تماس بگیرم عمل میکردم که البته همه ی تلفن ها ختم میشد به پیغامگیر .. ملت در شهرستان ها نصفه شب دچار یک مشکل بشن چقدر بدبختی میکشن هیچ کسی در سمت خودش شیفت شب نداره !! باز از ناشیگری این خانوما .. :) سرکار استواره گفته بود شما برید من پشت سر شما میام .. این ها گفتن نه دوره ما به شما نمیرسیم بزارید ما با ماشین پلیس شما بیاییم که استوار قبول نکرده :) حالا خوبه این خانوما جزو  نخبه های گروه  که دو تا پست پایین تر ازشون نوشتم نبودن !! :) راستی این نخبه های گروه قسمت دوم هم داره ! :) مشهد – تهران هم حماسه آفریدن ! :)

خلاصه حدودا ۴ و نیم صبح بود سرکار استوار به محل هتل رسید حدود ۷۸ نفر از بچه و مادران تا اون موقع پایین آمده بودند . توی لابی جای سوزن انداختن نبود . طفلی تن بابک ۱۹ساله خارش داشت  .. بابک وقتی هیجان زده میشه حرکت پرتابی دست و پا داره .. وقتی بچه ها شنیدن پلیس اومده هیجان زده شده بودند و کلی ذوق کرده بودند انگار ماموری از فضا اومده ! :) وقتی که استوار از جلوی بابک رد میشد بابک از ذوق آمدن یک پلیس چند حرکت پرتابی اومد :) ، بنده خدا استواره فکر کرد حال بابک بهم خورده ، کم مونده بود از تاثر ناشی از سهل انگاریهای صورت گرفته بشینه اونجا گریه کنه .. شرمنده اخلاق ورزشیتون اگر ناراحت میشید از خوندن جمله بعدی … ولی ما و خانواده بابک که میدونستیم بچه ذوق کرده کلی یواشکی خندیدیم . حرکت بابک باعث شد استوار با دقت بیشتری گوش بده و چنان صورت جلسه ایی بنویسه که دل هر مدیر هتلی آتش بگیره . دیگه به هر چیزی که تونسته بود ایراد گرفته بود تا حتی کثیف بودن شیشه های اتاق ها ! چندبار من گفتم که ما ساس ها رو گرفتیم و حتی ساس هایی که در دستمال پیچیده بودم رو نشونشون دادم ولی گفتند باید خودم ببینم .. کلی گشتیم تا یکی پیدا کردیم خدمت آقا نشانش دادیم ! عشوه گری ساس محترم به رویت کارمند هتل هم رسید ! و صورت جلسه شد .. موقع نوشتن گزارش ، استوار متوجه شد فردی که به عنوان مدیر رزرو هتل خودش رو معرفی کرده همان مدیر هتل است که ۱۰ -۱۵ ساله هتل رو از آقای جلالیان که همنام هتل است اجاره کرده اند . در پروانه کار مدیر هم مشخص شد این مکان مهمانپذیره و هتل آپارتمان نیست که همه ی موارد صورتجلسه شد که مدیر خیلی خیلی خیلی سعی میکرد خودش رو کنترل کنه که ما یا ماموره رو نزنه ! با ظاهری آروم نظر سرکار استوار رو شنید و قبول کرد و بعد هم امضا … ماجرا تااینجا به نفع ما تمام شد .. و اما این جمعیت رو در این پیک شلوغی مشهد در کجا جا بدم ؟ با چند هتل و مهمانپذیر تماس گرفتم هیچ کجا جا نداشت .. حتی به حسینیه هم راضی شدم ولی جایی پیدا نمیشد . یکی از کارمندان همان جا یک هتل نزدیک معرفی کرد که ۴۰ نفر جا داده بود .. به سرعت با یکی از سرگروه ها رفتم و محل رو دیدم .. خیلی تمیز و مرتب بود ولی گفت همین الان ۷ تا تخت هاش اجاره رفته و فقط برای ۳۳ نفر جا داره .. برگشتم به جلالیان ماموره هنوز اونجا بود به گلایه های مادران گوش میداد .. یک مهمان از بچه های سندرم داون ۲۵ ساله داشتیم که مثلا اورده بودیمش از افسردگی بعد از طلاقش دربیاد و روحیه بگیره .. این هم قاط زده بود و به زمین و زمان بدو بیراه میگفت .. بجه های دیگه هم هرکدوم به زبان خودشون معترض شده بودند و بلبشویی شده بود ..آدرس هتل برج که چنددقیقه قبل دیده بودم رو به سرگروه ها دادم که گروه رو منتقل کنند ، فکر اینکه بچه ها رو چکارشون کنم و از خجالت صبوری این مادران فشارم افتاد پایین و از حال رفتم .. دیگه سرکار استواره قاط زده بود و تا تونست لیچار بار این مدیره کرد و گفت همین الان باید این بجه ها رو اسکان بدی یالله زنگ بزن از همکارات کمک بگیر .. الهی من بمیرم .. محمد خسروی ۱۷ ساله کپل تپلم زده بود زیر گریه و حلوا و خرمایی هم لابد برایم پخش کرده بود :) این محمد از بچه گی اینقدر من رو دوست داشت که روزی ۵۰ بار تماس میگرفت و بلد هم نبود ارتباط برقرار کنه یا ریز ریز میخندید یا هیچی نمیگفت .. خیلی ناراحت شدم این بچه همیشه خندان اشکش در اومده بود .. من ماندم در هتل جلالیان و سرگروه ها همه ی ۷۸ نفر رو به هتل اپارتمان برج بردند بهتر که شدم راه افتادم و تلوتلو خوران رفتم هتل برج .. همچنان منتظر بودند من بیام اتاق بندی کنم !! برای همچین کاری هم باید خودم دست به کار میشدم .. کارمند هتل با لبخند و خوش خلقی ۷ اتاق رو که خالی داشتند نشان داد و گفت فقط به تعداد تخت هایی که داریم ساکن کنید و بقیه در لابی و یا نماز خانه کوچک هتل باشند تا اتاق خالی بشه . تمام بچه ها رو در اتاق ها جا دادم و در هر اتاق هم چند نفر از مادراشون رو مراقب گذاشتم و مابقی در لابی بودند .. کمی که گذشت دیگه کارمندان هتل سختگیری نکردند و این طور شد که حدودای ۷ صبح تمام ۷۸ نفر در این  اتاق به زحمت جا گرفتند .. در اتاق ۴ تخته ی ما حدود ۱۵ نفر خوابیدند طوری که من و محبوبه و یاس در آخر زیر ظرفشویی اتاق جای خالی پیدا کردیم و از خستگی نفهمیدیم چطور خوابمان برد .. فکر کنم یک ساعتی شد تا زنگ های بیداری گوشی هامون نواخته شد . و باز هم شروع شد پر کردن فرم های پذیرش هتل و جا دادن و خانوار بندی کردن اتاق ها و کم و زیاد کردن و حساب کتاب و تهیه صبحانه و بعدش هم نهار آن روز که به عهده خودمون بود . هتل موج دلسوزانه و مهربانانه برخورد کرد تا تونست اتاق ها رو خالی کرد و کم کم این ۷۸ نفر در بین ۲۰ اتاق جاگرفتند .. تا ۶ عصر روز شنبه همه ی مهمان های جامانده رو هم در همین هتل پذیرش کردند متاسفانه گردش موج های آبی رو نشد اجرا کنیم .. حال گیری بزرگی بود .. حتی تا ساعت ۱۴ هم میخواستم برنامه اجرا بشه ولی جایگیری مسافران ارجحیت داشت و کسی هم حاضر نبود مسئولیت این برنامه رو که ممکنه حادثه ایی هم در پی داشته باشه رو به عهده بگیره ..

———

خیلی خسته ام امروز درگیر خرید مدرسه بچه ها بودم کیف و کفش و لباس .. چقدر کیف الکی گرونه .. کوله ایی که در منوچهری ۳۵ تومن قیمت کردم در محله خودمون ۲۵ تومن بود ولی سر اخر در بازار ۱۴ تومن گرفتم .. اگر فردا از دست پزشکان و دندانپزشک محترم جان سالم به در ببرم خدمت میرسم برای شرح مابقی سفرنامه . :)

مقدمه سفرنامه ۱

شهریور۲۸

سلام

حدود ساعت ۱۵ رسیدیم .. به شدت خسته ام .. این چند روز اتفاقاتی افتاد که خواب از چشمان من و همکارم رو گرفت اتفاقاتی که نیاز به پیگیری داره . جهت معرفی همکاران :  آذر (که بانویی محترم خییر و یاری رسان به افراد آسیب پذیر و معلولین و ایتام هستند ) محبوبه (مادر کیانا از بچه های روشندل ) یاس (خواهرم ) مریم ( مادر امیرحسین از بچه های روشندل )

اتفاق رو مینویسم سفرنامه و تصاویر برای پست های آتی .

هر سال برای اقامت به یک مهمانپذیر وابسته به خانواده شاهد میرفتیم . اشکال خاصی نداشت غیر از اینکه تا حرم ۱۰ -۱۵ دقیقه راه بود . امسال چندنفر از بچه ها ویلچری بودند . ابراهیم ، رضا ، امیر ، مرتضی و امیرمحمد . برای راحتی این بچه ها با آژانس معروف و قدیمی بالای میدان راه آهن با نام اختصاری “س س ا ” برای تهیه بلیط و محل اسکان قرار داد بستم . قطار اتوبوسی پردیس و هتل آپارتمانی که طی مسافت آن تا حرم حدود ۵ دقیقه بود . قطار که فوق العاده بود .. تقریبا* همه خوششون اومد برای بچه ها هم تجربه ی جدیدی بود . و اما هتل .. انتظارات من از هتل نزدیکی راه و مناسب بودن کیفیت غذا و کیفیت اتاق ها و همجنین امنیت محیطی بود ** خیلی به آژانس تاکید کردم اگر قراره یک خانواده معلول یک بار یا هرسال به مشهدمقدس سفر کنه باید و باید تمام امکانات تعریف شده ی هتل نسبت به هزینه ی ما در حد عالی باشه . آژانس با حسن نیت نسبت به بچه های این گروه دو هتل معرفی کرد که یکی نوساز بود و از حرم دور بود و یکی هم نزدیک حرم و ۱۰ -۱۵ سال ساخت بود . حتی برای مطلع شدن از کیفیت هتل چند روز صبر کردم تا یکی از مسافران همین آژانس از کیفیت هتل مطمئنم کنه ، گزارش مسافر و رابط آژانس و هتل مذکور حاکی از فضایی کاملا مناسب با وعده های غذایی با کیفیت بود . به آژانس اعتماد کردم به خاطر سابقه کاری درخشانی که داشت .

ساعت حرکت ۶ و بیست دقیقه بود .. حول و حول ساعت ۱۵ رسیدیم به مشهد و ساعت ۱۵و نیم به هتل آپارتمان “جلالیان ” رسیدیم . با قول و وعده وعید آژانس با شادی و خوشحال بودم و مژده نزدیک بودن مسیر رو به خانواده ها دادم . وقتی به سردرب هتل رسیدیم ، دیدن فضای خفه و تاریک لابی کمی توی ذوقم زد ..  با تجارب قبلی ، طبق برنامه ریزی که از قبل کرده بودم خیلی سریع خانواده ها در اتاق هاشون جادادیم . وقتی اتاق بچه ها رو تحویل میدادم از خجالت مردم .. نور اتاق ها  بسیار کم بود .. لامپ های کم مصرف ۸۰ واتی نور اتاقهای بی پنچره رو کم کرده بود روکش های مبل ها چرک به نظر می آمد .

 طفلی خانواده ها غرولند نکردند قانع بودند .. اما این مکان جایی نبود که آژانس قول داده بود .  وارد اتاقم که شدم یک فضای ۱۰ متری بود که به اتاق خواب منتهی میشد سرویس بهداشتی و اشپزخانه انلاینش در همین فضای نشیمن بود . سرامیک کف پر از لکه های سیاه ریز و درشت بود و زوار کف و دیوار لایه ایی از جرم و کبره بسته بود مشخص بود تمیز کردن کفپوش اتاق ها و کلا هتل با بی حوصله گی و بی دقتی انجام میشود .

 اگر لبه های تی شستشو به لبه ی مماس کف و دیوار کشیده میشد این جرم ها ایجاد نمیشد . این جرم دور تادور اتاق توجه همه رو جلب کرده بود . روی تخت ها از ملحفه اضافی خبری نبود . روتختی ها هم تمیز نبود بعضا در برخی از اتاق ها انواع لکه های غذا و غیره دیده شده بود ،  مبل های تخت خواب شو به حدی چرک و تیره رنگ بودند (زرشکی و مشکی ) که حالت بهم میخورد رویشان بشینی ..

ظروف آشپزخانه در کابینت هایی گذاشته شده بود که دلمون نیومد حتی دستگیره این کمد رو بگیریم و درب رو باز کنیم .

 آه ه ه خدای من از سرویس بهداشتی ! اغلب توالت ها سنگ هاشون شکسته بود و وقتی سیفون رو میکشیدی آب با فشار زیاد روی سرامیک کف میریخت . بدتر از اون خرابی پدال جای صابون مایع بود و برای شستن دست باید درب جامایعی رو برمیداشتی و با دست شیرجه میزدی توی صابون مایع تا دستت رو صابون بزنی ، دیگه امروزه در مهمان پذیرها صابون و شامپو وجود داره که در این هتل آپارتمان وجود نداشت . روی لبه ی آیینه سرویس بهداشتی قشری از گچ و خاک سفید نشسته بود .

 یخچال دفریز نبود و فریزرش فشر ضخیمی از یخ داشت . درپوش فاضلاب کف آشپزخانه وجود نداشت . یک محل کثافت بار و خجالت آور … با آژانس تماس گرفتم و گفتم خانم “نون” این هتل خیلی کثیفه ! اینجا جایی نبود که قول دادید .. گفت الان با واسطه مون (کسی مه رابط هتل و آژانس هست ) تماس میگیرم مشکلاتتون رو رفع کنه . حدود ۲۰ دقیقه بعد آقای فاف که مثلا مسئولیت داشت آمد .. جوانی حدودا ۳۰ ساله بود ، بی توجهی های بهداشتی که ذکرش رفت رو توضیح دادم و تاکید کردم نظافت و بهداشت اتاق ها برای ما خیلی خیلی اهمیت داره .. توجیه ش این بود که امروز جمعه هست و ما دو نفر خانه دار برای نظافت نداشتیم .. تذکر دادم که این کبره های درز دیوار و کف مربوط به یکی دوبار سهل انگاری نظافت کردن نیست .

چند دقیقه بعد ملحفه های تمیز و صابون و شامپو … آوردند . برای اقدام به قرق حرم با آذر یار قدیمی سال گذشته ام به حرم رفتیم و حدود ساعت ۱۰ و نیم شب به هتل برگشتیم ، به ساعت سرو شام در رستوران نرسیدیم . مریم و محبوبه برای ما شام رو آوردند .گرسنه بودیم در حد تیم ملی ، یک سیخ چوبی جوجه کباب بود که نمیدونم به چه دلیلی گوشت جوجه حالت پرزپرز داشت .. یک سس قرمز و تند هم روی آن ریخته بودند که من این مدلی جوجه نخورده بود .. جوجه پرز دار با سس .. با گوشت سرد و سفت .. من به غذا ایراد نمیگیرم .. ولی از باقی مانده غذاها در پشت درب اتاق های دیگر مشخص بود که مورد قبول واقع نشده اند .

تعداد زیادی لباس برای بچه ها کادو کرده بودیم که وقتی به حرم مشرف میشند بپوشند .. مادران و بچه ها به اتاق ما می آمدند و بسته ای رو میگرفتند و خوش و بش کنان میرفتند .. ظاهرا همه چی آروم بود . خوش میگذشت چون فضای دوستانه بین افراد گروه خیلی زیبا و دوستانه بود .. حدود ۱۱ و نیم شب بود که خواستیم استراحت کنیم تا ساعت ۳ صبح دسته جمعی برای زیارت برویم . خیلی خسته بودیم .. محبوبه دو خواهرش رو برای کمک به گروه آورده بود که با نگهداری کیانا ، بتونه به ما کمک کنه .. خواهرزاده کوچولوی محبوبه از خواب بیدار شده بود و با بیقراری تنش رو میخاروند ..

ما هم بعضا خارش داشتیم .. گذاشتیم به حساب پشه . هنوز خیلی نگذشته بود که ضدای جیغی از اتاق روبرو بلند شد .. پریدیم تو اتاق چندنفری رفته بودند بالای یک تخت .. روی کف اتاقشون ملحفه ها رو پهن کرده بودند که روی فرش کثیف راه نروند گفتند پتوی روی تخت رو کنار زده اند . زیرش چند تا سوسک ریز دیدند . چند دقیقه ایی گذشت یکی دیگه از مادران گفت اینا سوسک نیستن یه چیز دیگه اند .. و موجودی رو که لای دستمال گرفته بود رو نشانم داد .. حشره ی نه چندان ریزی بود با شکم بزرگ و سر کوچک و پاهای ریز . به یکی از مادربزرگ ها نشانش دادیم همانطور که به سمت ساکش نیم خیز میشد تا زیپ اون رو ببنده بلند گفت : ساس ه ه ه ه !

معرفی میکنم : بچه ها ساس ، ساس بچه ها ..

یکی از مادرها در حالیکه پسر ۷ ساله جسمی حرکتی ش رو بغل میزد گفت وای .. بچه م به حشره حساسیت داره ، سریع برگشتم توی اتاق و تشک خوشخواب رو بلند کردم داشتم وارسی میکردم که از یه اتاق دیگه صدای جیغی بلند شد .. اول پتو ها رو بیرون ریختیم و ملحفه های سفید رو پهن کردیم و لرزان نشستیم و نگاه کردیم که چیزی میبینیم یا نه ، گفتیم شاید یکی دو تا بوده .. با حساس شدن به این موضوع به اتاق های دیگه سرزدیم و دیدیم بعععله .. هنوز ۱۲ شب نشده بود که ما چندنفر سرگروه از ترس ساسها بار و بندیل مون رو  جمع کردیم و اوردیم توی لابی ..  یک نفر از کیشیک شب هتل روی کاناپه به خواب سنگینی رفته بود طوریکه سروصدای ما اصلا تکونش نداد .. نفردوم هم با کامپیوتر مشغول بازی بود . رفتم جلوی میز رزرویشن و دستمالی که یکی از ساس ها رو توش گرفته بودیم رو باز کردم و گفتم این چیه ؟ خندید و گفت سوسکه .. و با مسخره پرسید از سوسک میترسین ؟ واسه سوسک بلوا کردین ؟ وقتی جریان رو برایش توضیح دادم ، خیلی بیخیال و خونسرد گفت : خوب که چی چکار کنم نصفه شبی ؟!! و به ادامه بازیش مشغول شد .. گفتم : تماس بگیر تا مسئولت بیاد .. با خونسردی جواب داد اون خوابه نمیاد هتل . ما که عصبانی شده بودیم گفتیم بیدارش کن وگرنه با ۱۱۰ تماس میگیریم .. پوزخندی زد و همکارش رو که روی کاناپه خوابیده بود رو با اکراه و فسسس و فسس بیدار کرد و به ما اشاره کرد و گفت اینااا میگن اینجا ساس داره ! اون بنده خدا هم که هنوز چشماش پر از خواب بود گفت : نه ، نداره .. به چه زحمتی بلندش کردیم که بیاد پشت میزش بشینه .. میگفت : ساس چیه ؟ و از افتخارات پذیرایی از گروه های قبلی که اینجا پذیرایی شدند تعریف میکرد ..

محبوبه و مریم رفتند که بقیه رو خبر کنند . به غیر ۲۷ نفر مابقی رو پیدا کردیم ؛ اتاق ها رو تخلیه کردیم و به لابی آمدیم . پاهامون از شدت خستگی و راه رفتن سوزن سوزن شده بود چشمامون از خستگی و خواب آلودگی باز نمیشد حدود ۱و نیم شب بود باز هم آقای فخار تماس گرفت و شروع کرد به گلگی که : امروز جمعه بوده خانه دار برای نظافت کم بوده یه شب رو تحمل کنید تا فردا تمیز کنیم همه جا رو .. اصلا زیر بار نمیرفت که در هتل ساس وجود داره و حتی اینقدر احساس مسئولیت نداشت که به هتل بیاد تهدید کردم به ۱۱۰ تماس میگیرم او هم خونسرد گفت زنگ بزن .. فک کردی چکار میکنن ؟؟  . حدود ۲ صبح بود که دیدند نه خیر .. این طوری که همه مادران آشفته حال بچه های خواب آلودشون رو پایین می آوردند به تکاپو افتادند .. یکی دیگه از کارمندهاشون اومده بود .. آقایی حدود ۵۰ ساله با لهجه غلیظ اصفهانی که خودش رو مسئول رزرو هتل معرفی کرد .. …..

خیلی خسته ام .. چند بار موقع نوشتن متن خوابم برده .. بقیه اش فردا شب اگر فرصت کنم . دندون پانسمان شده م این چندروز امانم رو برید باید برم دندونپزشکی  .. یک سر هم به آژانس برم و کارهای دیگه ..

فعلا تا بعد

—————–

**منظورم از امنیت محیطی ، وجود محافظ و نرده در لبه های پرتگاه های ساختمان است .

* این که میگم تقریبا برای اینکه همه ی مادرا راضی نبودن چون بچه ها دائم دوست داشتن رفت و آمد کنند ، برای من در اردوها نظر و رضایت بچه ها مهمتره .. همیشه بچه ها تابع حرف و نظر و سلیقه ی مادرشونن این چند روزه من توقع دارم مادران تابع بچه هاشون باشند .

در دسته : سفر نوشت | ۹ نظر »

نخبه های گروه

شهریور۲۴

فردا کله ی سحر ۶ و ۲۰ دقیقه مسافرم و هنوز بار و بندیلم رو نبستم . توی راه آهن ساعت ۵ صبح قرار گذاشتیم .. هنو تا دقیقه ی نود جا هس ..:)

اینقدر خسته و کوفته و درب و داغونم که حس ندارم بلند بشم .. حتی نوشابه های انرژی زا هم کاری از دستشون برنیومد :( ! هفته ی پیش که حسن در بیمارستان بستری بود دندونم سرو صداش در اومد تا امروز که دردش یک چشمم رو بست وقت نکردم برم دندونپزشکی .. فعلا پانسمانه … آی ی ی ی ی درد میکنه !!! آی ی ی ی درد میکنه !!! تازه لباس ها رو ریختم توی ماشین .. هر کدومش خشک شد برنده یک سفر زیارتی مشهد میشه !! هر کدومشون هم خشک نشد لابد لیاقت نداشته ..

این بر و بچه های گروه امروز حسابی روی اعصابم بریک زدند !! هر سال ما چند نفر نخبه هم تو گروهمون داریم .. مادر زنگ زده .. حالا من از عصر پشت فرمون بودم ..

میپرسه گفتی صبه جمه بیام ینی شب شمبه بیام !؟؟؟ کلی براش توضیح دادم شب بخواب نماز صبح بیدار شدی بلند شو بیا .. بازم میگه من نفهمیدم  میگم : میدونی دعای ندبه روو کی میخونن .. کله ی سحر صبح جمعه .. میدونی ؟ میگه آره میدونم : اما نفهمیدم صبه جمه بیام یا شب شمبه ؟ آخرش هم گفت : بیا به شوهرم بگو !!

اون یکی میگه : این جمعه یا جمعه ی دیگه !!؟؟

یکی دیگه میگه : حالا مطمئنی فردا بلیط میدن !؟؟؟

یکی دیگه شون میگه ۴ صب راه بیفتم میرسم راه آهن ، حالا خونه شون آذری ه ها بغل راه آهن !!

واااااااای خدای من یکی دیگه پیغام فرستاده : مگه اسم منم نوشته بودی ؟؟؟؟

این یکی رو بگو ، میگه : ببخشید خانوم فلانی من جا موندم .عروسی داشتیم ۷ شبانه روز . شرمنده نشد تماس بگیرم زیارت قبول …

این آخریه که دیگه منفجرم کرده از عصبانیت .. ساعت ۱۰ شب زنگ زده میگه مهمون از شهرستان میخاد برام بیاد نمیتونم بیام ! ۵ نفر هم هستند .. گفتم شرمنده اگر بخوایی بیایی قدمت سر چشم ۵ نفرتون ۱۵۰ تومن اگر نیایی نفری ۵۸۲۰۰ تومن پول قطار رو  ازت جریمه میگیرم . میگه : نه خو .. حالا که طلبیده میام !!!

هر سال یک بسطی دارم با این ها ..

باورتون نمیشه امروز چه تماس هایی داشتم بسکه برخی گیج میزنند . داشتم دیگه میپکیدم .. درد سر و چشم و دندونم کم بود این ها هم میرفتند روی اعصابم .. اینقدر عصبی بودم که کم مونده بود دکترم منو با طناب ببنده به یونیت !! بسکه با هر نیش گاز این دریلش از جا پریدم ..

الان هم یازدهه شبه دلم برای حسین تنگ شده که فرستادمش قم خونه دائی ش .. فقط هادی و حسن رو میبرم که بتونم به کارهام برسم .. قرار نبود هادی رو ببرم چون بدجوری آویزونه ولی دلم برای دوریش میمرد .. اینو تو بیمارستان عوض کردن ، بس که دخترونه س روحیاتش ..

نائب الزیاره تون هستم و  التماس دعا دارم خیلی .. برای من دعا کنید ، احساس میکنم توان و انرژی سابق رو ندارم .. دپرسی جریان هفته پیش هنوز هم آزارم میده .

سلامت و بانشاط باشید ..

در دسته : سفر نوشت | ۵ نظر »

اردوی مشهد سال ۹۰

شهریور۲۳

سلام

فکر میکنم آخرین پستم باشه قبل از سفر ..

انشالله جمعه  ۲۵ شهریور سال ۱۳۹۰ صبح زود اردوی مشهد ویژه ی نابینایان رو با کمک مادران برگزار خواهم کرد . نائیب الزیاره شما هستیم شما هم دعا کنید به خیر و خوشی بگذره ..

مفتخرم اعلام کنم امسال دست به زانوی خودم زدم و بلند شدم از هیچ کجا به غیر از کمک مالی خییران مردمی جهت تامین هزینه ی ایتام و کم بضاعت های گروه هیچ کمک دیگری از هیچ سازمان دولتی و غیردولتی نگرفتم البته به غیر از استفاده از قطار از شرکت رجا ، امیدوارم مثل پارسال ، ناوگان حمل و نقل مملکت با ناآگاهی از قوانین و تبصره ها و تذکره هایش باز هم چوب لای چرخ معلولین نگذارند .

هزینه ی پیش بینی شده نفری ۱۵۰ هزار تومان است . ۵۸۲۰۰ برای قطار و ۶۳ هزار تومان برای اقامت ، ۲۵ هزارتومن برای پارک موج های آبی ، برای کوهستان پارک و ایاب و ذهاب حدود ۴۰۰۰ هزارتومن پیش بینی کردم ولیکن پذیرایی های متنوعی که هر ساله هست دیگه با خودمونه چون واقعا نمیشه دریافتی رو بالاتر برد . تامین این هزینه برای یک خانواده ۵ نفره واقعا غیر ممکنه ! هر سال برای اینکه افراد دارا و ندار از یکدیگر مشخص نشوند همه ی بچه های نابینا رو رایگان میبرم و هزینه اش رو از خییرین مردمی تامین میکنم . خانواده هایی که مطمئن هستم از نظر مالی دچار مشکل اند یا چندمعلول در خانواده دارند نیز مشمول تخفیفات می شوند . سالهای گذشته خانواده های کلا رایگان هم داشتیم اما امسال به دلایلی تصمیم گرفتم حداقل ۵۰ هزارتومن دریافتی باشه هرچند برخی همین مقدار رو هم نمیتونستند پرداخت کنند ، برای جلوگیری از کنسل کردن و فشارکمتر به خانواده پرداخت قسطی رو امسال اجرا کردم . بلاخره هدف من از برگزاری اردوها همراه شدن افراد مختلف با سطوح مختلف اقتصادی - فرهنگی ست ، برای ثبت نام اولویت با افرادیست که در موضوع اقتصادی دچار مشکلات بیشتری هستند هرچند در این مملکت اگر دکتر هم باشی وجود یک معلول در خانواده باعث میشه از نظر اقتصادی آسیب پذیر محسوب بشی .

 و اما مشخصات افراد گروه :

تعداد کل نفرات : ۱۰۱ نفر .

تعداد روشندلان و معلولین : ۴۰ نفر .

تعداد مادران : ۲۴ نفر .

تعداد کل پسران بینا و نابینا : ۲۷ نفر .

تعداد کل دختران بینا و نابینا : ۲۴ نفر .

تعداد میهمانان : ۷ نفر .

تعداد پرستاران داوطلب برای کمک رسانی به مادرانی که چند معلول به همراه دارند : ۳ نفر .

تعداد مجریان برنامه : ۶ نفر .

قطار ما توربوترن پردیس با واگن های اتوبوسی شد .. حقیقتش من تا به حال با اتوبوسی سفر نرفتم ولیکن شنیدم سرویس دهی خوبی داره و ۸ ساعته میرسه . کلی جایزه لباس و اسباب بازی و خنزل پنزلی دوست داشتنی تهیه کردم و با کمک مادران کادو کردیم که با مسابقه های مختلف بهانه هایی برای کادو دادن داشته باشیم . امسال ۵ نفر داوطلب از مادران و خییرین دارم که مجری برنامه هان که کمک زیادی به من میشه . محل هتل آپارتمان به حرم نزدیکه ، نوسازه و با توجه به تحقیقاتی که قبلا انجام دادم کیفیت سرویس دهیش خوبه .

برنامه ها خیلی فشرده اند . امیدوارم با توجه به شلوغی آخر شهریور ، برای قرق حرم وقت مناسبی بگیریم . تا به حال این طور نشده که موقع شستشو بتونیم زیارت کنیم هر بار حدود ۷-۸ نفر از خدام قوی هیکل با زحمت زیاد جمعیت رو با نرده های فلزی عقب میرانند و یک راه باریک برای رفت و آمد دو نفر باز می کنند تا این بچه ها بتونند ضریح مقدس ومطهر آقا امام رضا(ع) رو در آغوش بگیرند . روز شنبه برای دختران و مادران برنامه پارک موج های آبی رو داریم و روز یک شنبه گردش در اماکن تفریحی و توریستی مشهد و شب هم کوهستان پارک شادی ، البته اجرای برنامه ها بستگی به این داره که چه موقع برای قرق حرم به ما وقت بدهند . انشالله روز دوشنبه ۵ و نیم صبح هم به تهران برمیگردیم . دو نفر از معلمین شاداب و بانشاط ویژه نابینایان با ما همراه هستند و برنامه های تربیتی و آموزشی گروه رو انجام میدهند . خیلی حیف شد که تلاشم برای گرفتن عکاس ثابت بی نتیجه ماند و باید خودم این کار رو انجام بدم بلاخره کارعکاسی یک حرفه ایی و کسی که تنها مسئولیتش عکاسی باشه خیلی متفاوت خواهد بود ، یک خبر خوش هم برای پدرای گروه مون که خواننده وبلاگ هستند : متاسفانه فرصتی برای رفتن مراکز خرید پیدا نمیشه »:-) خیلی خوشحال باشین ! :)

زیاده تر عرضی نیست . تقاضای حلالیت دارم . به خواست خدا برمیگردم .

تا دوشنبه ..

یک کلمه ی دیگه : سیستم کامنت دانی وبلاگ این طوریه که کامنت های جدید باید از بنده تاییدیه بگیرند بنابر این اگر کسی برای اولین بار کامنت میگذاره و کامنتش رو نمیبینه محبت بفرماید ۶۹۰۸۴۹۸۵۳۲۹۴۷۵۸۲۳۹۴۷۵۹ دفعه ارسالش نکنه ! صبر کنه تا برگردم و تایید کنم نظر همایونی اش رو .. سپاس فراوان . :)

دو کلمه ی دیگه : جناب سلجوقی براتون در زیر کامنتتون لینک ابزارهای بریل نویسی رو گذاشتم .

سه کلمه ی دیگه : مادر زهرا هم جداگانه عازم مشهد هست برگشتیم حتما قضیه ی معلم تلفیقی رو دنبال میکنیم . در صورت نیاز حاضر به مصاحبه با شبکه های خبررسانی بوووووووووووووووووووووووق هم هستیم . والله با این آموزش پرورششون ! ؛)

خفه شدم از بوی کپک

شهریور۲۳

مادره بچه ی ۵ ساله ی کم بیناش رو آورده جلوی مسئول آموزش نابینایان و درخواست ثبتنام در مهدکودک نابینایان مدرسه رو داره .. توانایی ذهنی کودک برای ورود به مرکز آموزشی نابینایان این گونه ارزیابی شد :

_ سلام اسمت چیه ؟

- ……….

_ اسمتو بگو .. میخوایی بری مدرسه ؟

بچه ی کوچولو مثل گربه ی ترسیده خجالت زده گوشه ی دامن مانتوی مادر رو گرفته .. مادره دستپاچه بچه رو به آرامی کمی به جلوتر هول میده که شاید بچه یک کلمه حرف از دهنش خارج بشه ..

کارشناس رو به مادر .. این بچه مشکل داره نمیتونه بره مدرسه .. مادره : نه الان خجالت میکشه .. میتونه حرف بزنه ..

کارشناسه : شایدم الان خجالت بکشه ببرش هفته ی دیگه بیارش وقتی که بتونه ارتباط برقرار کنه ! اصلا برو بهمن بیا .. نیمه ی دوم دیر نمیشه ..

 دلم مرد برای این بچه و مادرش .. یک بچه کوچولوی نابینا که مطمئنا در مرکز آموزشی دیگری تعلیم ندیده و از آموزش های ابتدایی سنش عقب افتاده .. یک مادر درب و داغون دیگه که امیدوار اومده به مدرسه و فکر میکنه خدایا .. بلاخره تموم شد دوره ی سخت خردسالی کودکم .. بلاخره بچه م وارد یک مرکز آموزشی شده .. بلاخره او هم چیزی یاد خواهد گرفت و باعث مباهاتم خواهد شد ..

این رفتار کپک زده ی غیر آموزشی و از سرباز کردن اولیا تا کی ؟؟؟

آقا .. آقا پاشو .. خوابت برده ….

شهریور۲۲

سلام

از دوستان پتک به دست متشکرم .. این کار فرهنگی – آموزشی نیاز به خشانت نداره اگر لازم بود خدمتتون عرض میکنم :-)

نوشته بودم که یکشنبه رفتم سازمان آموزش و پرورش استثنایی شهر تهران و خدمت خانم جواهریان که مشاور آموزشی نابینایان هست رسیدم . ایشون برای دنبال کردن مشکل معلم تلفیقی یا همون رابط من رو ارجااع داد به آقای محمدی در اداره ، امروز من و مادر زهرا که از بچه های غیرانتفاعی و تلفیقی هست رفتیم خدمت آقای محمدی مدیر طرح و برنامه اداره آموزش و پرورش شهر تهران .. ایشون کلا از موضوع خبری نداشتند . یا لااقل این طور وانمود میکردند که خبر ندارند .. برخی مسئولین چقدر جالبند !! گفتم جناب محمدی حداقل امکانات یک دانش آموز چیه ؟ آیا کتاب اولین منبع آموزشی یک دانش آموز نیست که حتی اگر معلم هم نداشته باشه جهد و تلاش کنه میتونه کنکور هم قبول بشه کما اینکه در روستاهای ما هنوز چنین دانش اموزانی هستند .. ایشون تایید کردند که درسته .. وقتی گفتم بچه های ما کتاب ندارند و کتاب های صوتی شون هم در سال ۸۵ روخوانی شده و تغییرات جزئی و کلی کتاب ها در سالهای ۸۵-۹۰ اصلاح نشده و ما والدین خودمون کتاب ها رو برای بچه هامون صوتی میکنیم گفتند به به چه عالی خوب خودتون به ما (آموزش پرورش) کمک کنید و به بچه های دیگر هم این فایلهای صوتی تون رو برسونید ! ای بابا … بیا و درستش کن !! طَبَق های توقع های آموزش و پرورش رو یکی بیاد جمعش کنه !!!! :-o

من نمیدونم واقعا این چه مملکتیه که اموزش و پرورشش از اولیا توقع داره کتاب درسی نده و والدین برای دانش اموزش هم کتاب رو با هزینه شخصیش تهیه کنه ! مدرسه نده و والدین خودشون شهریه N  میلیونی مدرسه شون رو پرداخت کنه باز هم با این حال معلم هم نده والدین خودشون جلسه ایی (۴۵ دقیقه ) ۲۰ الی ۲۵ هزارتومن (به گفته خانم جواهریان ) حق التدریس معلمی که خدمتش به دانش اموز جزو وظایفش هست رو پرداخت کنه !! بگذریم از هزینه های ایاب و ذهاب .. بگذریم از هزینه های تهیه ی کاغذ که باید کلی گردنت رو جلوی چند نفر کج کنی قیافه ی مکش مرگ مای مظلوم بگیری شاید به جای ۳۰ تا برگه بهت ۵۰ تا برگه بدند .. بگذریم از اینکه بچه های نابینا ن دا ر ند ۱ میلیون و ۵۰۰ هزار تومن هزینه خرید دستگاه بریل نویسی رو بدهند بگذریم از اینکه ابزارهای ساده ایی مثل پرگار و خط کش که برای یک بچه ی بینا با ۲۵۰۰ تومن میشه تهیه کرد رو باید ۱۶۰ هزارتومن هزینه کنند .. بگذریم از اینکه ن دا رند پرینتر ۷ میلیون تومانی خریداری کنند .. بگذریم از اینکه کیبور بریل خوان ۴ میلیونی داشتن هم جزو آرزوهای محاله یک بچه ی نابیناست … آخ بگذریم ..

من نمیدونم واقعا نمیدونم چرا دارم ماهی حدود ۱۰۰ هزارتومن پول حلال زحمت کشی رو به این دولت مالیات میدم بدون اینکه حداقل امکانات اموزشی رو برای فرزندم داشته باشم !

باید تمام هزینه های آموزشی دو فرزند دیگرم رو کنسل کنم تا بتونم هزینه های آموزش به فرزند روشندلم رو پرداخت کنم !! کتاب – مدرسه – معلم .

این دولت پاسخگو کجاست وقتی مسئول آموزش سازمان استثنایی میگه : منتی نیست ها ! ولی ما وظیفه نداریم به اولیا و همکار پاسخگو باشیم !!

صحبت های ما با آقای محمدی به هیچ کجا نرسید .. ایشان حرف آخرش این بود من منابع انسانی ندارم ! ما بازنشستگی داریم ولی استخدام نداریم .. این دولت زنده ست که شهروندش باید هزینه استخدام معلم خصوصی رو بده ؟

ایشان ما رو ارجاع دادند به سازمان آموزش و پرورش استثنایی .. همان موقع رفتیم .. مدیریت محترم که جلسه داشتند .. چه اسم سختی داشت بازم یادم رف هوابری ؟؟ هوبری ؟ هوخشتری !؟ آهان آقای هژبری .. هر کسی یک جور تلفظ میکرد والله آخرش روی پاکت های اداری اسم ایشون رو درست فهمیدیم ..  رئیس دفترشون ما رو فرستاد پیش آقای برقی مسئول آموزش ایشون هم سعه صدر نشستند و صحبت های ما رو مبنی بر دلایلی که از مسئولین و معلمین و مربوطین به معلمین رابط شنیده بودیم را شنیدند و گفتند : این برداشت های کمبود و کم کردن هزینه های ریالی و حق التدریس و این صحبته ا سو برداشت همکارانشون هست .. چنین بخشنامه ایی وجود خارجی داره ولیکن فردی به نام خانم حمایتی چه کاره ست که بخواد این بخشنامه رو صادر کنه ؟! داره روی معایب این بخشنامه کار میشه و باز هم در حلسات این موضوع مطرح میشه ! این مشکل برای شهرهای همدان و مشهد و یزد فکر کنم !! هست و ما برطرفش میکنیم شما برید ما اول مهر براتون معلم میفرستیم ! آخرش هم ارجاع داد به کارشناس آموزش نابینایان خانم پورسلطان . ایشان جلسه داشتند ولیکن لطف کردند و آمدند و به صحبت های ما گوش دادند و گفتند کی این حرفها رو زده؟ تازه کار قانونی شده .. تا قبل از این معلم رابط به مدارس غیرانتفاعی تعلق نمیگرفت ولیکن در مصوبه یا بخشنامه نمیدونم دقیقا اسم اداری اون مدل کاغذبازی چیه ؟!  ما یک مصوبه دادیم به ادارات مربوطه مبنی بر اینکه به مدارس دولتی – غیرانتفاعی معلم رابط تعلق خواهد گرفت ! شما از اول مهر معلم دارید و نگران نباشید . مصوبه ش هم به ادارات ارسال شده و در دست اقدام هست و ….. که بلاخره بعد از سه روز دوندگی کلی مشعوف شدیم و لب ما به خنده باز شد و کلی ذوقمرگی ایجاد شد ..

از سازمان امدیم بیرون من از مادرزهرا جدا شدم و خوش خیال در هپروت داشتن یک معلم ، که تازه فکر کردید در هفته چند ساعت به بچه ی من تعلق میگیره ؟ همش ۲ ساعت !!!  اگر این دو ساعت ارزش آموزشی نداشت اینقدر واکنش منفی والدین رو در پی نداشت .

جریانات ادامه داره .. آقایان رئیس و مدیر و وزیر و وکیل و وصی در خواب ناز تشریف دارند ؟ فکر میکنید میشه بیدارشون کرد ؟ وقتی مرئوس دستور رئیس رو نادیده میگیره و فقط اصرار به پرداخت حق التدریس از سوی اولیا پافشاری میکنه فکر میکنید بلاخره کدوم طرف کوتاه میاد وقتی یک فرد بی گناه در این کشاکش داره آسیب میبینه ؟

از مادر زهرا میخوام مابقی رو بنویسه چون ایشون بعد از آن با مسئولین تماس داشته اند .

بانو منتظریم .. :)

این پست رو دیروز نوشتم متنها موقع ارسال صفحه م ارور داد و بخشی از انتهای اون هم قبل از ذخیره سازی از بین رفت ..

دو روز تا برگزاری اردوی مشهد باقی مانده و کلی سرم شلوغه .. امیدوارم بتونم فردا به روز کنم .. همچنان منتظر گزارش تماس های تلفنی مادرزهرا با مسئولین هستم ..

تا بعد .

من نمیدونم و دیگر هیچ ..

شهریور۲۰

سلام

از احوال پرسی ها سپاسگذارم . حال حسن خوبه .. من هم دیروز و امروز وقت نداشتم برم تو تریپ دپرسی و اینا ..

دیروز و امروز در شهر تهران حدود ۱۰۰ کیلومتر و شایدم بیشتر رانندگی کردم ! و فردا برای ادامه ی مراجعات احتمالا با خط ۱۱ باید برم .. یعنی پیاده .. قضیه از این قراره که اوایل تابستان رفتیم دنبال خونه اطراف مدرسه حسن که اجاره خونه در اون منطقه با نیاوران یکی بود و پشیمان شدیم .. اما با این تغییر ناگهانی در اوضاع سلامتی حسن تصمیم گرفتیم  علیرغم میل باطنی مدرسه خیلی خوبش رو عوض کنیم و جایی نزدیک به خانه و خانواده مان مدرسه پیدا کنیم . این شد که از کله سحر رفتم آموزش و پرورش منطقه و لیست مدارس رو گرفتم و شرایط حسن رو گفتم .. دو مدرسه خلوت تر پیشنهاد داد .. مدیر شماره یک گفت : چارت کلاسا بسته شده و جا نداریم .. ولی بعد از معدل و انظباطش پرسید که کارنامه ها و تقدیرنامه های حسن رو دید کلی مشعوف شد و گفت حالا اشکال نداره ۲۷ نفر بشه ۲۸ نفر .. ولی همینکه شنید حسن نابینا هست کلی ادله و دلیل بی منطق آورد که جای بچه تون در مدرسه استثناییه و اونجا امکانات بیشتری دارند .. مردم چه فکرهایی درباره معلولین و متولیان رسیدگی به معلولین دارند .. فکر میکنند چون این افراد در اقلیت هستند پس امکانات خوبی برای بهزیستی و تحصیل دارند  .. از طرفی اینشون اینقدر از مواجهه با یک فرد نابینا نگران بود انگار این فرد نابینا از کره ی مریخ اومده !  فکر میکرد نابینا یعنی شخصی دست به سینه ایستاده که حتی قدم هایش روهم بدون یک همراه بینا نمیتونه برداره .. یک شرط هم گذاشت که من از زمان تشکیل کلاس (۷ و ۴۵ دقیقه) تا زمان تعطیلی مدرسه ( ۱۴ و نیم) برای رفع و رجوع مسائل شخصی و تحصیلیش در مدرسه حضور داشته باشم ! که ناچار پذیرفتم .. با مشاور آموزشش که جوان تر از من بود پچ پچی کرد و گفت باید با اداره صحبت کنم ببینم چه امکاناتی بهم میدند بعد با شما تماس میگیرم .. پر واضحه اگر با اداره تماس بگیره ، مطلع میشه به بچه م نه کتاب بریل میدند نه معلم رابط مگر عقلش کمه که دانش آموز پایه دوم که تا به حال باهاش سرو کار نداشته رو ثبت نام کنه  .. خودمم خوشم نیومد ۱- به خاطر شلوغی کلاسش که اگر قراره تو کلاس ۲۸ نفر باشه خوب چرا نره به دولتی ؟؟؟ ۲ – مدیری که دستورکارش رو از یک جوان ۳۰ ساله بگیره چه مدیریت آموزشی موثری میتونه داشته باشه ؟

مدیر مدرسه شماره دو بعد از آشنا شدن با مسائل یک دانش اموز نابینا دلسوزانه گفت : حالا که معلم نمیدند ببریدش مدرسه استثنایی خودش اونجا دست کم معلم ها اموزش بریل دیدند .. و ادله و توضیحاتم رو که شنید بهانه گیری و سنگ اندازی و شروط سختی عنوان کرد مثل حضور هر روزه ی من در مدرسه و رفع مسائل تحصیلی و مشاوره من در همه ساعت های مدرسه برای تدریس به فرزندم و تهیه همه وسایل کمک اموزشی مناسب حسن و .. دست کم نمره مثبت این مدیر این بود که بیشتر نگران آموزش حسن بود تا ایاب و ذهاب و کارهای شخصیش ..

هرچند عصر وقتی خسته و کوفته گزارش کار رو به پدربزرگ حسن که روزی مشاور وزیر آموزش پرورش (آقای نجفی) بودند میدادم حسن مطلع شد و گریه و زاری که من نمیخوام مدرسه م رو عوض کنم . من به اینجا عادت کردم .. دوستانم رو دوست دارم و معلم هامو میخوام و .. که ما هم در مقابل درخواست به حقش مقاومت نکردیم .

مدیران مدارس غیر استثنایی هیچ پیش فرضی درباره برخورد با دانش آموز استثنایی ندارند .. کمتر مدیری مثل مدیر مدرسه ی فعلی ش پیدا میشه که به وجود یک بچه استثنایی به عنوان نعمت و برکت نگاه کنه و تا حد امکان شرایط تحصیل و آموزش مناسب رو برای دانش آموزش مهیا کنه .

 تا جایی که من از اولیای بچه های استثنایی شنیدم اغلب مدیران مدارس عادی در مقابل اولیا جبهه گیری میکنند و حتی با تحقیر با ایشان برخورد کرده اند .

مادر امیر – ن دو ساله که به مدارس محلشون برای ثبتنام مراجعه میکنه و هر بار ناامید برمیگرده .. مادر حسین -ح ۳ ماه برای ثبتنام فرزندنش با ۶۰ سال سن دوندگی کرد .. مادر حمیدرضا – آ از مدیری شنید مدرسه عادی ها برای سالم هاست و مدرسه استثنایی برای ناقص ها .. مادر زهرا-ش شنید وجود بچه های ما در کنار بچه های عادی در روحیه بچه های سالم اثری بدی میگذاره . مادر علی -ص شنید …..

امروز هم رفتم آموزش پرورش استثنایی شهر تهران ؛ همانی که در کنار قلعه ی نابینایان آقای لام و خانم گاف *است .. مقر سرکار خانم حمایتی که مدتی پیش برکنار شده یا منتقل شده نمیدونم ، فعلا که اون سازمان صاحا… رئیس نداره .. مشاور آموزش نابینایان با روی خوش در جواب بنده که پرسیدم : چرا به پسر من معلم رابط تعلق نگرفته همان جواب هایی که میدانیم رو تحویل داد .. البته منهای اون جمله ای معروفش :این دیگه مشکل اولیاست .

دلایلی که از خانم جواهریان شنیدم همان چیزهایی که قبلا شنیده بودم . اینکه معلمین رسمی و دولتی اموزش و پرورش برای مدارس غیر انتفاعی کار میکنند و حقوقشون رو دولت میده ! و اینکه کلا میخواهند معلم رابط رو از دانش آموزانی که به مدارس دولتی میروند نیز بگیرند با این دلیل که دانش اموز با بچه های دیگر درس میخونه و مشکلی نخواهد داشت . گفتم سرکار خانم .. این فردی که این قوانین رو از خودش تولید !! میکنه هیچ پیشفرضی از مشکلات آموزشی نابینایان نداره .. این سازمان به این بزرگی که نه کتاب بریل میده و نه کتاب صوتی به روز شده و نه معلم و نه مدرسه پس چه کار میکنه ؟ شانه هایش رو بالا انداخت و جواب داد : من نمیدونم !! و دیگر هیچ .

معلوم نیست این سرکار خانم جواهریان چی میدونند ؟ ایشان مگر نباید پاسخگوی مسائل آموزشی بچه های نابینا باشند ؟ پس چرا هیچ پاسخی ندارند ؟ فقط من رو به مسئول معلمین رابط ارجاع داد که فردا خدمت این آقا هم خواهم رسید .. فقط برای مقدمات .. فقط برای اینکه اگر بعدا بازخواست شدند نگویند این مادر به ما مراجعه نکرد ..

من نمیفهمم چرا دولت به زور نه به اختیار هر ماه از حقوق مای کارمند مالیات کم میکنه در حالی که باید به خودمان و بچه های ما امکانات تحصیلی و درمانی و اجتماعی بده .. برای خودمان که چیزی نخواستیم ولی دست کم باید به بچه های ما که باید مثل بقیه افراد جامعه خدمات آموزش و پرورش بده . این دولت خاک بر سر چه غلطی میکنه وقیی بچه ها نرم نرم از تحصیل محروم میشوند .. مبادا این هم از سیاست های دولت فخیمه ست ؟

تا بعد .

* اگر اسم کامل این عزیزان خدمتگذار به نابینایان را نیاوردم برای این است که مدتهاست من از اون مدرسه بچه م رو فراری دادم . البته شنیده های غم انگیز از اولیا زیاده ولی من که ندیدم .. هر کسی هم مشکل داره خودش دست به زانوش بگیره بلند بشه .. تجربه ثابت کرده از طرف خودم فقط صحبت کنم و از این دو نفر گرامی شنیده ها کافی نیست بلکه باید مستقیم دید … مگر اینکه درباره ماجراهای دوره پیش دبستانی حسن در آن قلعه برای یادآوری خاطرات بنویسم ..

شرح حال روز چهارم (ترخیص)

شهریور۱۸

سلام

همین الان اشکال فنی اکانتمون حل شد و تونستم  کانکت بشم .. فرناز عزیز لطف کرد اس ام اس من رو در کامنت ها برای رفع نگرانی شما گذاشت . متشکرم فرناز مهربان . از لطف همه دوستان خوبم ممنونم که دائم چه از طریق وبلاگ یا مسیج و تماس تلفنی احوالپرسی حسن رو میکردند .. شرمنده م که باعث نگرانی شما شدم .. و خوشحالم برخی از دوستای ناقلای همیشه خاموش بلاخره روشن شدند و بعد از سالها خواندن وبلاگ بلاخره کامنت همایونی لطف کردند :)  

دیروز و حتی امروز هم حال نفس کشیدن ندارم .. خسته م .. انگار توی هونگ کوبیده شدم . طی مدتی که توی بیمارستان بودم فقط برای بچه های دیگه دعا میکردم برای سعید که دو ماهه بر اثر سکته مغزی توی کماست و دائم والدینی که درخواست عضو داشتنند به مادرش رجوع میکردند و نمیدونم با چه رویی درخواست خرید عضو یا اهدا عضو سعید رو داشتند در حالی که وقتی این پسرک ۱۶ ساله رو صدا میکردی چشم هاش رو باز میکرد و سرش و گاهی تکون کوچکی به پاش میداد تا بگه صبر کنید سر جنازه م دعوا نکنید .. هم اتاقی مون علی اصغر هم حالش خیلی خراب بود .. شب آخر تا صبح با جیغ و فریاد از خواب میپرید و مثل کسی که از چیزی فرار کنه خودش رو به میله های تختش میکوبید و تشنج میکرد وضعیتش خیلی ناراحت کننده و غم انگیز بود . زینب ۹ ماهه هم این چند روز یک ساعت هم به صورت مستمر نه خودش خوابید و نه گذاشت ما بخوابیم .

دیروز صبح خانم دکتر ح گزارش امآرآی رو دیدند و با توجه به گزارش های دیگر نوارمغزی و آزمایش کاکتاک و .. گفت در این گزارش ها چیزی به نفع ملاس نیست . ولی برای اطمینان صددرصد قرار شد هفته ی دیگه یک آزمایشگاه مطمئن برای بیوبسی عضلانی بهمون معرفی کنه . شما هم اگر آزمایشگاه مطمئن میشناسید بهم پیشنهاد کنید . نمیدونم ازمایشگاه مسعود در این زمینه متخصص دارند یا نه ! دیروز باز هم تهوع و استفراغ داشت که گفتند ویروسیه که در بخش مسری شده . چند ساعت بعد از ترخیص تهوع و استفراغ هم رفع شد .

و اما متوکندری ! اختلال متوکندری رد نشد در واقع جهش ژنتیکی متوکندری مادر بیماری هایی مثل لبر و صرع مرف و .. است . داروهایی برای کنترل تشنج تجویز شد که قبلا نوشتم . بیوتین و Q10 + دپاکین و داروی جدیدی که به صورت ویال یا آمپول خوراکی ه .

از پزشکش خواستیم شرح حال بیماری رو بر اساس مدارکی که تا به حال داشته بنویسه تا بعد از ترجمه بفرستیم به رم تا بررسی های بیشتری انجام بگیره .

امروز خیلی سرحاله .. و الان سه تایی دارند با همدیگه بازی میکنند . برای عوض شدن جو :

چند دقیقه پیش سه تایی رفتند توی اتاق حسن و بازی میکنند . شنیدم که حسین گفت بخوابیم تا بریم توی خواب همدیگه ( تحت تاثیر سریال ۵ کیلومتر تا بهشت ) . سرو صداشون افتاد هادی اومد دستم رو گرفت و برد به سمت اتاق و گفت : بیا ببین ما داریم میریم تو خواب همدیگه ، رفتم دیدم بالش و لحاف هاشون رو آوردن خودشون رو زدند به خواب . هادی چپید زیر لحاف .. حسن و حسین جدی جدی مثلا توی خواب بودند . از پیامدهای این بازی *نگران شدم گفتم این فیلمه الکی بوده ها این جوریا نیستا .. یه دفعه هادی با ذوقمرگی گفت هیسسسس ما داریم میریم تو خواب آیدا ! (یکی از شخصیت های سریال با بازی شبنم قلی خانی ) شنیدن این جمله از سمت هادی برامون خنده دار بود چون معمولا هادی احساساتش رو به سختی بروز میده .

* در خبرها خوندن پسر بچه ایی با تقلید از این فیلم و برای رفتن به خواب دیگران و روح شدن و مطلع شدن از نظرات دیگران در مورد خودش تصمیم به خودکشی گرفته و از میله بارفیکس خودش رو دار زده و متاسفانه به علت نرسیدن اکسیژن به مغز دچار مرگ مغزی شده .

———-

روزی که حسن رو بستری میکردیم هادی برای دلداری اومد کنار تخت حسن و توی گوشش آروم گفت : حسن یادته بشه (بچه) بودم بدش (بعدش) موودم (مردم ) اومدم بیمارستان بدش(بعدش) خوب شدم برگشتم خونه ؟؟ :) به جریان یک سالگی اش در سقوط از تخت دو طبقه ش اشاره کرد که منجر به شکستگی دندان جلو و پارگی چونه ش شده بود .. دلم سوخت از اینکه احساسش در اون موقع اینقدر ناامید کننده بود .. ماماانش براش بمیره .

——–

ملاقات کننده زیادی نداشتیم غیر از چندنفر از خانواده دو نفر از دوستانش _ امیر حسین و حسین حیدری _ اومدند که خیلی در روحیه ی حسن اثر خوبی داشت . مهمان دائمی اتاق که مزاحم بقیه بود با سر و صداش نیما خزائی بود و علی اصغر ۷ ساله هم شرح حالش رفت .. امیدوارم حالش بهتر بشه . زینب هم دیروز با ما مرخص شد . برای معرفی نشانگر موس رو روی عکس نگه دارید .

با بچه هاتون دعوا نکنید ..

دیگه هیچ کسی حق نداره جلوی من با بچه ایی دعوا کنه ناراحتش کنه و برای چیزهای بی اهمیتی مث درس خوندن یا نخوندن باعث استرس و نگرانیش بشه .. ساقه ی عمر بچه ها خیلی زود میشکنه ممکنه یک ساعت دیگه بچه ت کنارت نباشه .. عمر آدمی کوتاهه .. مراقب بچه های نازتون باشید .

« مطالب قدیمی تر