مادر سپید

مادر یک روشندل

مادر شماره ۲ و دیگر هیچ

اسفند۲۹

سلام
هفته دوم اسفند موقع تقسیم پوشاک شنیدم مادر یکی از بچه ها در صدد تماس با بنده ست .. چندباری هم تماس گرفته بود ولیکن نشد صحبت کنیم وقتی شروع به صحبت کرد اول از گردش قلعه سحرآمیز کلی تشکر کرد که چقدر آرزو داشته بچه هاش رو همچین جایی ببره و این صحبتا .. و بعد با خجالت و من من گفت ۱۷ اسفند دخترش رها ۲۰ ساله میشه ، که به زوال عقل مبتلاست و معلولیت ذهنی و از اونجا که توانایی تولد گرفتن و کادو گرفتن برای دخترش رو نداره خواست به نحوی لباس هاش رو زودتر بفرستم پیشنهادش هم پیک یا ارسال به مدرسه بود نه دیدار حضوری ، ۱۶ هم رفتم بازار برای دخترش یک تدی خرس بزرگ گرفتم هنوز برنگشته بودم که مادرش زنگ زد و با لهجه غلیظ شهرستانی گفت دیگه نم شه بیاین دیرو(ز) پسر خواهرم رو برق گرفته دارم میرم شهرستان تشعیع جنازه ! بعد از تسلیت گویی قطع کرد و من واقعا دلم برای رها و رسول و خواهر بزرگتر معلول ذهنی و جسمی شدیدشون ” راحله ” سوخت . تولد خوبی میشد خصوصا با برف های شادی و بوق و کرنایی که تهیه کرده بودم یه شلوغ کاری کوچولو درست میشد .
فردای اون روز برای گرفتن سایز بچه ها تماس گرفتم مدرسه و با مامان مهربان که صحبت میکردیم پرسید تولد رها رو چکار کردی که قضیه رو گفتم ! با لهجه ترکی ش گفتم وایی ددم هی این که روبروی من ایستاده ! کجا شهرستان رفته ! هیچیش هم نیست فقط این بار دخترش رو نیاورده ! موندیم دو به شک علت دروغ مادر رها چی بوده ! از طرفی از یکی از مادرا شنیدیم که این بنده خدا در خصوص خرابی اوضاع مالیش دروغ میگه و در مجتمع مسکونی چنین و چنانی هم زندگی میکنه . از فکر و خیال داشتیم دیوانه میشیدیم ! و هزار چرا و اگر و اما در ذهن ما درست شد ! و ذهنیتمون درباره این خانواده مخدوش شد ! موقع تقسیم ارزاق سهمی براشون گذاشتم که به این هوا شاید شک ها برطرف بشند . آدرس تا یه جایی دقیق و درست بود بسیار دقیق حتی دوربرگردون های منتهی به منزل رو هم ذکر کرده بود ولی یک دفعه رسیدیم به محوطه ایی بزرگ و مسکونی شبیه هم . بعد از کلی پرس و جو توسط یکی از محلی ها تونستیم مجتمع که چه عرض کنم قصر مورد نظر رو پیدا کنیم ! کف مون بریده بود از این همه جلال و جبروت ! لابد استغفرالله پسران خدا اینجا زندگی میکردند ! ۱۰ دقیقه ایی ایستادیم و فقط به ساختمان مجللش نگاه میکردیم و ادرس رو برای هزارمین بار چک میکردیم که درسته یا نه ! با همراهمم هر چه تماس میگرفتم گوشی رو جواب نمیدادند ! بلاخره دل به دریا زدم و تدی خرسه رو برداشتم که سرو گوشی آب بدم ! زنگ رو زدم و مادر شماره ۲ اومد پایین در حالی که روی پیشونیش دونه های ریز و درشت عرق بود ! دخترش رها از پنجره بالا با خوشحالی صدام میزد که م ناینجام بیا پیشم و مادرش سعی میکرد راهی پیدا کنه که ورود من به ساختمان جلوگیری کنه . خونسرد و لبخند به لب گفتم میخوام خودم هدیه تولدش رو بدم . توی اسانسور با اضطراب و نگرانی با لهجه قشنگش گفت واللو خاستوم چن بار بتون بگم ولی نشد .. شرمنده م تروخدا .. دروغ تو کاروم نیستا ! و رها رو جلوی در دیدم که با معصومیت بغلش رو برام باز کرده بود بغلش کردم و بوسش کردم کلی از گرفتن تدی خوشحال شده بود سریع بردش توی اتاقی که صدای دو دختر جوان میومد که بهش تبریک میگفتند . مادر شماره ۲ میلرزید سعی کرد رادیو رو روشن کنه که صداش رو کسی نشنوه . آرامش همراه لبخند داشتم که بتونه حرف بزنه اما دلم مثل سیر و سرکه میجوشید . از بین کلمه های بریده بریده ش شنیدم که موضوع …..
………
………..
…………
……………..
………………..
…..حذف شد ………
به آگاهی مراجعه کرده شنیده که » برو خدا رو شکر کن زنده پیداش کردی !
از بهزیستی مدد خواسته شنیده » از چی ناراحتی این که نمیتونه شوهر کنه !
وا اسفا ! اینجا ایرانه : جمهوری اسلامی ایران ! و این هم جواب مسئولینش !
توضیح تکمیلی :
این خانواده در واقع پرستار دو خواهر زاده پدر بچه ها بودند که والدینشون به ماموریت خارج از کشور رفته اند .
توضیح تکیلی تر :
هفته بسیار سختی بود . تصمیم گرفتم دیگه این کار رو ادامه ندم . چون به خودم صدمه میزنم . تحمل ش رو ندارم . بریدم . کم آوردم … آره ، جا زدم … شرمنده .
خدا نگهدار شما .
غلط های املایی و کلمه های جاافتاده یا اضافی رو ببخشید .. نمیتونم دوباره برگردم بالا ادیت کنم ..
همینجا از خواننده ای محترم خواهش میکنم از این متن سو استفاده خبری ، سیاسی ، اجتماعی ، نکنند .. لطفا جناب بی بی سی هم لطف بفرماید و استفاده نفرماید .. این متن خوراکی برای پر کردن ستون های پر از خالی نیست .

مادر شماره ۱

اسفند۲۵

سلام
خواهشا مثل پدرم ، پوست منو نکنید از تکرار این جمله که : چرا هزینه نقدی اجناس رو به افراد ندادید ! :phbbbt مردم بس که توضیح دادم !!! :atwitsend در پست قبلی نوشتم .. اینجا دیگه میشه لینک و آدرس و حواله داد و تکرار نکرد ! :whew
هفته ی سختی بود ، دیدار با چند خانوار و شنیدن و دیدن زندگی شان بدجوری دپرسم کرد طوری که پاهای من یاری نمیکرد راه برم ..
خانواده شماره ۱ :
شنیده بودم دو فرزند ویلچری داره ، ۸ سساله ش رو با ویلچر ساعت ۶ صبح به مسیر سرویس مدرسه میرسونه و ۱۴ ساله ش رو ۶ و ده دقیقه صبح . کلا تصور اینکه یک مادر دو فرزند معلول جسمی داشته باشه خیلی سخته .
مادر شماره ۱ داشت دست های کفی اش رو با پر چادرش خشک میکرد که درب رو باز کرد . مادر شماره ۱ خیلی جوان بود شاید حدود ۳۰ – ۳۲ ساله . کسی به اسم پدر خانواده به من معرفی نشد دو آقای جوان برادران مادر شماره ۱ بودند در منزل حضور داشتند که خیلی هم عصبانی بودند .
وقتی ارزاق رو پیاده میکردیم و در حیاط راه رو مانند میگذاشتیم ، صدای ملتمس و گریه ی یک بچه رو شنیدم ، تشت لباس ها چنگ خورده روی زمین زیر بارون بود ، تعارف کرد که چای و پذیرایی کنه ، به هوای اهدای اسباب بازی ها رفتم تو از راهرویی که آشپزخانه هم بود رد شدم سمت راستش اوپن آشپزخانه بود و سمت چپ گاز و یخچال و ظرفشویی ، اتاق تو در تویی بود که بچه ها در اتاق پشتی بودند در نگاه اول چیزی که از بچه ها دیدم لباس های تمیز هرچند مستعمل و صورتی پاکیزه مثل ماه بود .. اما همراه با ناتوانی ذهنی و اسپاسم شدید عضلانی و طبیعی نبودن هیچ یک از ارگان بدن ….. پسرک ۸ ساله با چشم خیس از اشک روی تخت و پسرک ۱۴ ساله روی زمین دراز کشیده بود .. ۸ ساله کوچولو سلام کرد و از روی تخت سینه خیز به پایین خزید و بزرگتره هم سعی کرد خودش رو با سردادن روی زمین موازی من نگه داره . خدای من .. قربون کرمت ، من واقعا شعورم نمیرسه بفهمم دلیل این همه محبتت چیه ! این انصاف نیست خدایا ، این عدالت نیست که در نهاد یک مادر ، تا این حد ، عشق بیشتر بگذاری که بتونه از بنده های نازنینت به این خوبی نگهداری و مراقبت کنه .
نوازشی و احوال پرسی از بچه ها و ماشین های رو به بچه ها دادم خنده به لب و شادی به دل کوچکشان میهمان شد .. کمربندی آن طرف تر روی زمین افتاده بود ، دایی های محترم در حالی که زیر لب عصبانیتشون رو زمزمه میکردند از منزل بیرون رفتند در حالی که کتشون رو روی دوششون انداخته بودند .
دلم گرفت از این نادانی و نافهمی مهربانی خدا .. از ندانستن درب هایی که باز شده اند تا باعث عروج شوند و نه نزول ..
اما ..
مادر شماره ۱ با همه عشقش خستگی رو مهار کرده بود ..
تا بعد .

فقر مالی یا فرهنگی ؟ مسئله این است !!!

اسفند۲۴

سلام
از شنبه مشغول پخش ارزاق و پوشاک به کمک چند نفر از مادران و دوستان هستم ..
فرصت نوشتن که هیچ سرخاراندن هم ندارم .
مورد نقد قرار گرفتم که چرا به جای این همه تحمیل زحمت و خستگی به خودم مبلغ هزینه شده رو اهدا کنم ؟
خوب این بهترین راه هست ولیکن یک موضوع مهم تر هست که ایا کمکی که میکنیم به دست مستحق واقعی میرسه یا نه ؟
چطور میشد مطمئن بشم غیر از اینکه محل زندگی و منزل دریافت کنندگان رو ببینم ؟ توزیع ارزاق بهانه مناسبی بود و خوشبختانه راه موثری هم بود ..
دو سه خانوار بودند که در مناطق فقیر نشین ساکن بودند ولی بنده پیش ایشان فقیر بودم ! :surprise
یکی از افرادی که خیلی به راست و دورغ صحبت هاش مشکوک بودیم چون شنیده بودیم در یک مجتمع فوق العاده شیک زندگی میکرد که مشخص شد اونجا پرستاره و از خودش نیست ! که قضیه ی رقت انگیزش رو مینویسم ..
خانواده ای بود که به هیچ وجه نمیخواست وارد خونه ش بشیم صد تا بهانه می اورد که حتی دیدار دوستانه نداشته باشیم و اجازه نمیداد با فرزندش که ندیده بودیمش صحبت کنیم و حتی اردوها و برنامه ها رو هم شرکت نمیکرد و ما بعد شنیدم اصلا فرزندش فوت کرده ولی مدام درخواست کمک نقدی داشت . بلاخره در یک برنامه شرکت کرد و به حی و حاضر بودن فرزند واقف شدیم ولی ممانعت از ورود دوستانه ما به منزلش ما رو مشکوک کرده بود .. که ماشاااااا الله !!! بنده رفتم منزلشون با هزار زبان خواست که بالا نیام ولی خوب رفتم و به به به به !!! چه مبلمان و اسبابی !! برخی زیبنده صفت ” گداصفت ” اند ! :angry به دروغ گفته بود منزل ما یک خوابه است و فرزندم آرزو داره که اتاق داشته باشه ولی منزل دو خوابه بود ! این چه نوع محبتی ست که داشتن دو اتاق رو از فرزند ضایعه نخاعی و نابینا پنهان میکنند طوری که برای فرزندشون داشتن منزل دو خوابه و در حقیقت داشتن یک اتاق مجزا عقده یا آرزو میشه ؟؟؟
یکی دیگه بود که شنیدم دو فرزند ضایعه نخاعی داره ۸ ساله و ۱۴ ساله که دیدنشون خیلی حالم رو بد کرد از فقر مادی و فرهنگی ..
امروز انشالله تمام میشه ..
برمیگردم
تا بعد .

آستین های همه کاره

اسفند۲۰

سلام
در پی تخریب اعصاب و روان تخریب چی وسطی با روشن نمودن کولر بعد از خونه تکونی :atwitsend تخریب چی سومی روی درب کابینت های آشپزخانه اثری هنری سبز با مداد رنگی خلق کرد:brokenheart ! من که برام عادی شده ولی خانم خانه داری که در کارهای خونه بهم کمک کرد خیلی عصبانی شد و تقریبا سعی کرد با زبان خوش به هادی حالی کنه که باید خودش تمیز کنه:phbbbt ! و دستمال مرطوبی هم بهش داد:heehee … سرم به کارها گرم شده بود که بوی خوش اسپری خشبو کننده یاموش در هوا پیچید ! یه فریاد بی حال زدم که بسه دیگه خفه شدم چقدر اسپری میزنید :phbbbt؟؟ و باز هم سرم به کارها گرم شد و کم کم متوجه شدم بوی خوشبو کننده همینجوری زیاد میشه یه کمی که گوشم تیز شد صدای فش فش مداوم ش رو هم شنیدم :surprise .. عصبانی رفتم طرف منبع صدا ! تخریب چی کوچولو در حالی که از اسپری خشبو کننده به جای اسپری تمیز کننده برای تمیز کردن درب کابینت استفاده میکرد :eyebrow خیلی حق به جانب گفت » بوین !! شقد تمی نش کادام ! هبخت خواسی اینجا رو خودم بآآآآت تمی می کنم تا که مث آببببل ش تمیی بشه:heehee:eyelash ( ببین !! چقدر تمیزش کردم ! هر وقت خواستی اینجا رو خودم برات تمیز میکنم تا که مثل اولش تمیز بشه ) و بعد از اون لیوان آبی آورد و از توش با مشت آب پاشید روی دیوار و با آستینش لکه ها رو به لباسش ثابت میکرد :silly! بچه م که گناهی نداره:dontknow خوبه لباسش رو قیچی نکرده:hypnoid چون من همه لباس های کهنه شون رو آستین و پاچه هاش رو قیچی کردم و ازشون برای تمیزکاری استفاده کردم :teeth !! بهترین قسمت لباسهای کهنه برای تمیز کاری آستین ها و پاچه هاست چون زیاد کثیف میشند و بیشتر در استفاده و شستشو ساییده میشند و نازک شده و آبگیری خوبی هم دارند ..
خانم خانه داره که از عصبانیت خنده ش گرفته بود ! ولی خوب طبعا روش نمیشد وقتی من خونسرد به خلاقیت و علاقه فرزندم به کمک رسانی توجه نشون میدم ، اعتراضی کنه ! :teeth
در ادامه تمیز کاری هادی خان »»» وقتی دیده پاستل ها از روی دیوار پاک نمیشند با قاشق روی خط ها رو کنده بود:hypnoid:waiting:silly !! چند لیوان آب چرک شده از گند کاری هاش بغل دیوار ردیف شده بود:phbbbt ! پس از خیس شدن آستین ها رفت سراغ کشویی که لباس های عیدشون رو گذاشته بودم :nailbiting خوشبختانه به موقع رسیدم ! :whew
پیوست : خانم خانه دار بعد از سه روز بی خیال دستمزد شد و گفت توی این خونه کار تموم نمیشه خسته شدم و گذاشت رفت !

سره بازی

اسفند۱۷

سلام
دیروز حسین از من پرسید : سربازی یعنی میریم سر_ه_ بازی ؟؟ :question
_ :heehee
گفتم از عمو جانت بپرس که میره سربازی .. میخواست تماس بگیره که گفتم بزار شب بشه از سرکار برگرده بعد ..
تا شب ده دفعه پرسید عمو جنگش تموم شد ؟ عمو بازی ش تموم شد ؟ الان عموم سر_ه_ بازیه !؟ الان عموم چه بازی میکنه ؟؟خوش به حال عموم که از صب تا شب میره با کامپیوتر اداره شون بازی میکنه …..
_ :silly
هادی توی وبلاگ این عکسش رو دیده و میگه : عاااااااااا :hypnoid شقد بوزوگ شودم !:surprise!!! ( چقدر بزرگ شدم )
_ :rolling
qe4.jpg
احتمال داره به قد کوتاه بزرگترهای پشت سرش توجه کرده که در پرسپکتیو قرار گرفتند یا ممکنه زاویه دید پایین دوربین که قدش رو تا بالای ایوون حرم بالا برده باعث جلب توجه و واکنش متعجبانه ش بوده باشه ! :thinking

تخریب چیای محترم

اسفند۱۴

سلام
یه چیزی میگم اگه خندیدی کارت از قورباغه شدن میگذره ! :waiting
دستم رو به کمرم گرفتم و قد صاف کردم و با دیدن تمیزی و برق افتادن خونه یادم رفت بگویم آخ دستم آخ کمرم .. خطاب به تخریب چیای محترم گفتم پسرای خوبی باشید من یه چرت ناقابل بزنم .. چسبیدم به بخاری و چشمام گرم شد خیلی نگذشته بود که از سرما بیدار شدم .. همه جا مه بود توهم بود !؟ یه فروند داد ارسال کردن طرف اتاقشون که پنجره رو ببندید ولی نه ، یه صدایی میومد !! ووووووووو صداشون زدم : هادی ؟ حسین ؟ حسن ؟ نگاهی به حسن کردم که هدفونش رو گذاشته بود و داشت امتحان عربی تمرین میکرد ! کرخت و نالان بلند که شدم ۳ سال و نیمه پرید توی یه اتاق درو بست و ۸ ساله پرید توی اون یکی اتاق و در رو بست .. به شدت بوی خرابکاری میومد ! اما این مه چیه ؟؟ نفسم در نمی اومد ! هنوز تو عالم خواب و بیداری بودم خواستم درب اتاقم رو باز کنم که هادی پشت درو گرفته بود ؛ با احتیاط باز کردم گفتم چیکار کردید ؟ ترسیده گفت من مبودمااا! اوسی ی ن بود :nailbiting! (من نبودمااا حسین بود ! ) گوشش رو پیچوندم و گفتم باز چیکار کردی :angry؟ _ من ممممبودم !!! :( :cry
از اتاق که بیرون اومدم نگاهم به کلید های روشن کولر افتاد !! وااااای چشمتون روز بد نبینه این مه نبود دود و گرد و خاک بود که توی تمام خونه پخش شده بود !
دیگه جایی برق نمیزنه !!
نمیدونم واقعا نمیفهمم مخ این بچه ها چرا کم کاری میکنه !!
:waiting
همه ی کمد ها و کابینت ها توشون پر از خااکه .. کف سفید خونه تبدیل شده به منجلابی از گل و لای .. مبل ها همه سیاه شده و فرشها و خلاصه هر چی دو هفته سابیدم به باد رفته !!!
به شدت عصبانی و خسته و در حال حاضر دپرسم ! :cry
این پست رو برای مامان خاتون نوشته بودم منتها میخوام ۱۰۰ مین پست اون وبلاگ رو ویژه کار کنم و فرصتش رو ندارم فعلا !! خرابکاری های تخریب چیای محترم رو که ملاحظه میفرمایید !! :whew
تا بعد .

گزارش تصویری زیارت بی بی شهربانو ..

اسفند۱۰

سلام
گزارش تصویری زیارت آرامگاه بی بی شهربانو و شاه عبد العظیم – اسفند ۸۹ -
اطلاعات مختصری از بی بی شهربانو »
بی بی شهربانو نام آرامگاهی است در شهر ری. طبق کتیبه موجود در آن و باور مردم مقبره شهربانو همسر امام سوم شیعیان حسین بن علی و مادر امام چهارم شیعیان سجاد است .
به عقیده برخی از کارشناسان به دلایلی همچون قرارگرفتن زیارتگاه بر فراز کوه، نزدیکی به چشمه، ویژگیهای معماری سنگی، اختصاص زیارت آن به زنان در برخی دوره ها بوده است .
شک در این آرامگاه از آن‌جایی که بی‌بی شهربانو پس از تولد امام سجاد (ع) در شهر مدینه درگذشته‌ است، عده‌ای گور ایشان را در مدینه در آرامگاه قریشیان می‌دانند.
اطلاعات بیشتر سایت ویکی پدیا »
حسن و تعدادی از همکلاسی هایش در دامنه کوه ی که آرامگاه برآنجا بنا شده .
qw2.jpg
دو نفر از دوستان خوب حسن .. دست راستش فکر کنم پیمانی و دست چپش رمضانی .. به همون اسمی که صداشون میزنه ! اسم کوچیکشون رو یادم نیست :shades
qe7.jpg
حیاط آرامگاه ، دوستی که سمت چپ حسنه اسمش سجاد هست .. برای حسن یک شعر خیلی قشنگ سروده که در فرصتی دیگر شعر قشنگش رو میگذارم . :love همکلاسی کاپشن مشکی رو نمیشناسم !
qw1.jpg
نمایی از داخل رواق های بانوان .. تمام بنا از سنگ ساخته شده و زیبایی خاصی داری . بسیار ساده و روحانی . تصاویر بیشتر در لینک .
qw3.jpg
صحن زیارتگاه شاه عبد العظیم . همه ی همکلاسی های حسن و معلم پرورشی و بینش اسلامی (پیام های آسمانی فعلی )
qw6.jpg
هادی در صحن شاه عبدالعظیم
qe4.jpg
شیطنت های بچه ها تمامی نداره .. تنها لحظه ایی که هیچ کسی سر به سر بغل دستی اش نمیگذاشت ! :laughing
qw5.jpg
در حاشیه ۱ :
فکر میکنم مسئول برنامه های پرورشی مدرسه خیلی از حضور بنده در اردوها راضی نیست !
باید لزوم حضورم رو در اردوهای حسن باید جدی تر عنوان کنم به چند علت که قابل ذکر هاش : یکی به خاطر مسئولیت سنگین راهبری حسن هست که باید دائم سطح زیر پایش رو براش تشریح کنیم خصوصا در سطوح ناصاف . البته در دو- سه باری که با حسن رفتم مشکلی از این نظر ندیدم مربیان به طور خاص توجه دارند ولیکن چیزی که نگرانم میکنه ؛ همین توجه مضاعف هست که ممکنه برای کنترل بچه های دیگه که به اقتضای سن شون شیطنت و سربه هوایی دارند مسائلی ایجاد کنه . علت دوم اینکه من سعی میکنم ویژگی های بااهمیت محیط و فضا رو برای حسن شرح بدهم که بتونه در ذهنش فضا رو مجسم کنه و صرفا از یک محل به محل دیگه بدون دریافت اطلاعات نره . سوم اینکه مایل نیستم بچه هایی که نیاز به آزاد کردن انرژی و هیجان در اردوها دارند ملزم به همراهی با حسن باشند هرچند دوستانش مسئولیت پذیرند ، از دل و جون برای همراهی اش میاند و به نظر میرسه که باهمدیگر بهشون خوش میگذره ولی به هر حال این مسولیت برای سن شون خیلی زیاده ، ممکنه قبول مسولیت و محدودیتشون در همراهی با همکلاسی های دیگرشون که به راحتی میدوند و شیطنت میکنند باعث خستگی و دلزدگی شون ازهمراهی با حسن بشه .

در حاشیه ۲ : میگم چرا بعضی از راننده های وسایط نقلیه عمومی یه ذره نقشه تهران رو نگاه نمیکنند ؟ راننده از بدترین مسیر یعنی مسیر راه آهن میدان ولی عصر انتخاب مسیر کرد اون هم در شلوغی ظهر های تهران ! به قول اقشار مافنگی :teeth هر چی زده بودیم پرید !!!! :whew همه لذت برنامه اردویی در طولانی شدن راه و بوجود آمدن تاخیر یک ساعت پس از ساعت تعطیلی مدرسه همچنین ترافیک و سروصدای زیاد قررر و قررر مینی بوس تبدیل شد به خستگی و کلافگی و عصبی شدن گروه .
بهتره برای برنامه های زیارتی که آشنایی گروه سنی نوجوان با اماکن مذهبی ست برنامه های جدی تر و شادتری در اردو اجرا کرد که خاطره خوشی در ذهن نوجوان بمونه .
در ضمن فرستان این پسر بچه های شیطون و بلا به اردو با یک مربی هرچند باتجریه و لایق ، کار حرفه ایی نیست ! فکر میکنم در هر برنامه دعوت از سه مربی لازم باشه ، دو نفر برای نگهداری و نظم دادن به گروه و یک نفر هم برای هماهنگی ها با اماکن مورد بازدید . این نوع برنامه ریزی برای مربی بسیار خسته کننده و واقعا طاقت فرساست .:whew
بر اساس گزیده ایی از تجربیات یه مادر یک روشندل :shades :
که در سن N سالگی :teeth در سال ۸۴ یک گروه ۶۶ نفره از بچه های روشندل و مادرانشون رو تنهایی به اردوی ۷ روزه ی مشهد برد ! :atwitsend:atwitsend وااای هنوز هم که یادم میفته همچین کاری رو کردم خسته میشم :whew.. فک کن روی ۱۵ دقیقه میخوابیدم :hypnoid ! بعضی وقتا فکر میکنم خیالاتی شدم ! مگه میشه ؟ :oh
تا بعد . :regular

پاراگراف های چند خطی

اسفند۷

تو هرچه می خواهی باش، اما … آدم باش!!!
چقدر نشنیدن ها و نشناختن ها و نفهمیدن ها است که به مردم،
آسایش و خوشبختی بخشیده است!!!
مگر نمی دانی بزرگ ترین دشمن آدمی فهم اوست؟
پس تا می توانی خ*ر باش تا خوش باشی. (دور از جونتون!)
امروز گرسنگی فکر، از گرسنگی نان فاجعه انگیزتر است .
برای خوشبخت بودن، به هیچ چیز نیاز نیست جز به نفهمیدن!
سلام
این متن کوتاه توسط ایمیلی بهم رسید .. به نظرم در این دوره زمونه هر چقدر بیشتر در ندانستن سیر کنیم راحت تر و خوشبخت تر زندگی میکنیم .. مثل بچه ها …
متون قضا شده ایی هست که دوبار نوشته م ولی به دلایلی پریده .. مثل تمام شدن مهلت انقضای ای دی اس ال همایونی که سر به زنگار موقع ارسال پیام داد !! :nottalking
چند پاراگراف درب و داغون نوشتم .. خیلی نرسیدم ادیت کنم جمله های متلاشی و پاراف های سر و ته بریده زیادند ببخشید .. اصلا بهتره که وقتتون رو صرف خوندن متون بهتری کنید که گزارش های این روزها پراکنده و متنوعه و بیشتر برای ثبت در آرشیو نگاشته میشه .
این روزها خیلی مشغله م زیاد شده و فرصت نمیکنم سرم رو بخارونم .. لباس های بچه ها رو تقسیم بندی کرده بودم که یکی از دوستان بلاگرسابق تماس گرفت که برای ارزاق هم اقدام کردی یا نه !؟ صدای کفگیر مبارک که به ته دیگ خورده بود را شنید و گفت که هزینه اش رو میپردازه برای ۲۰ نفر حدود ۲ -۳ میلیون میشه .. سبد خیلی پر و پیمونی نمیشه چون ترجیحا به کیفیت اقلام توجه بیشتری دارم تا کمییت .
اقلامش رو مینویسم اگر مارک یا لیبل بهتری میشناسید معرفی کنید :
برنج ایرانی ۱۰ کیلو ، روغن ۵ کیلویی لادن طلایی، ماکارونی زرتاک ۵ عدد ، قند و شکرفریمان ، تن ماهی ، شکلات کاکائو ، پنیر ، رب گوجه فرنگی!!؟ (در این اقلام مارک خوب میشناسید ؟) حبوبان ۴ قلم نخود لوبیا چیتی عدس و لپه ، گوشت قرمز هم ۲ کیلو گرم ۱ کیلو چرخکرده و ۱ کیلو گوسفندی ، در فکر این هستم که ماهی هم اضافه کنم .. من خودم اهل این رسم و رسومات نیستم ولی خیلی ها دوست دارند که شب عید رو ماهی پلو میل کنند ، کلا از نظر من رب ها روغن ها برنج ها سیب زمینی ها و همه خوراکی ها فقط یه جورند !!! :embaressed نه که متوجه تفاوتشون نمیشم ! :teeth اصلا برام اهمیت نداره که سیب زمینی مثلا پشندی ه یا اسلامبولی !! این اسما رو هم از دوره راهنمایی درس حرفه و فنم یادمه !!:laughing هرچندسیب زمینی پشندی فکر کنم رنگش زرد تره وبرای سرخ کردن خوشمزه تر میشه ! یا مثلا میدونم روغن لادن طلایی خیلی خوش طعمه !! ولی کلا خیلی در قید و بندش نیستم .. برکت خدا رو بهش نه نمیگم ! کلا هر چی خوراکی باشه خوبه !! :teeth:silly
گوشت کیلویی ۲۰ تومن هست یکی از دوستان فروشگاهی رو معرفی کرد که گوشت بسته بندی رو ۱۷ هزارتومان عرضه میکنه ولی به کمک پدرم یک جای دیگه پیدا کردم که با ۱۳ هزارتومن گوشت گرم گوسفندی رو با بسته بندی و لیبل وزارت بهداشت و بقیه مخلفات عرضه میکنه که عرضه ش هم فله ایی هست و به کار ما میخوره .
ولی برای تهیه ی بقیه اقلام کسی یا جایی رو نمیشناسم اگر فرد خییری که جنس با کیفیت با قیمت مناسب عرضه میکنه میشناسید معرفی کنید . خصوصا ماهی و برنج که سررشته ایی ازش ندارم ! :dontknow ( برنج برنجه دیگه !!! :teeth خوردنیه :drooling و بعدشم برنج طلا هم بخوری آخرش که چی !؟ :thinking )
امیر خان هم چند روز دیگه دارند تشریف میبرند ولایت برای تمدید کارت اقامت مبارکشون !! و تا ۳-۴ روز بعد از عید هم تشریف نمی آوردند !! :cry :cry:confused گریه برای دوری نیست :heehee ! برای دست تنهایی در انجام هزار و یک کار انجام نداده است که باید تک و تنها انجام بدم .. کارهای خودم .. بچه های گروهم و خونه ایی که فکر میکردیم میتونیم عید نقاشیش کنیم اما بدهی ها و قرض و قوله ها و قسط ها رو دادیم و دیگه هیچی نموند !! حالا با اون گالری نقاشی که بچه ها در منزل به پا کردند رومون نمیشه مهمون دعوت کنیم !! :atwitsend من که فرار رو پیشنهاد میکنم هرچند امکانش نیست ! :shades راه حل دیگه !!!؟ :thinking
برای بردن اقلام به درب خانه بچه ها احتمالا ۱۸۹۳۷۸۷۶۴۷۵۳۴۷۸۴۵۹۴۷۸۸۹۶۳ لیتر بنزین ذخیره مون هم صرف میشه چون کلا امیر خیلی پسر خوبیه ! مثل آقا دکترا فقط با ماشینش میره سر کار و برمیگرده ! :eyebrow
برای بردن یک سری اقلام باید با آذر همراه سفر مشهدمون ، سری هم به قزوین بزنم که یکی از خانواده های مادرسرپرست و دو فرزند روشندلش رو یاری کنیم تا خونه ش رو مستقل کنه . نیاز به تلوزیون و یخچال و گاز داره که میخواستم از اینجا ببرم براش ولی شنیدم هزینه وانت بار حدود ۱۳۰ هزارتومنه ! صرفنظر کردم ! :sad
مچ دستم خیلی بهتر شده ، بیشتر کارهام رو انجام میدم البته اگر بریسم رو نپوشم دردناک میشه .:nailbiting . احتمالا تا یک ماه دیگه اگر دختر خوبی باشم :whistling و زیاد ازش کار نکشم :whistling :dontknow کاملا خوب میشه :heehee !
خونه تکونی رو شروع کردم که روز آخر سال با دیدن کوهی از کارناتمام ، مثل هرسال غبطه نخورم به کدبانوهایی که اول اسفند کارهاشون رو تموم میکنند ! :oh سه روزه دارم توی آشپزخونه یخ حوض میشکنم و هنوز تموم نشده :whew ! خوبه یه وجب بیشتر نیست !! :whew
به یاری و کمک اهل بیت محترم امیدی نیست چون بعد از ساخت آپارتمان فامیلی ( که ما توش جا نشدیم !! :confused به علت کثرت تخریب چیای محترممون ! :hug ) قبل از عید اسباب کشی دسته جمعی دارند ! فک کن … :dancing اسباب هاشون قاطی پاتی بشه !! :rolling من که از دور میخندم :teeth ! اصلا هم حسود نیستم:phbbbt که همه شون دور هم اند:confused و من بینشون نیستم ! :cry آبجی ها .. داداش ها یادتون باشه !! :waiting
امتحانات نیم ترم حسن هم شروع شده که تا بیست و چهارم ادامه داره ، خواندن دروس و کارکردن با او قوزبالا قوز تشریف داره ! :dontknow
رسیدگی مداوم به دروس حسن باعث شده که کمتر برای درس حسین وقت بزارم :atwitsend .. دیروز چند جمع سه رقمی و دورقمی بهش دادم که بلد نبود حل کنه:confused و این تقصیر منه که نمیرسم باهاش کار کنم:nottalking ! کتاب ریاضی کلاس اولش رو آوردم پله پله براش سرمشق دادم و باهم حل کردیم تا خوب یاد گرفته . متعجب شدم که بلد نیست پرسیدم پس چطور کتاب ریاضی رو درست حل میکنی ؟ گفت معلم مینویسه پای تخته و رونویسی میکنه ! از معلمی که نگرانی های عدم یادگیری حسین در کلاس رو این طور جواب میده که : برای کلاس ۳۰ نفره ی من اگر ۲۰ نفر یاد بگیرند من کارم رو انجام دادم ، توقع دلسوزی در آموزش نمیشه داشت .
کلا تحصیل در این دوره زمونه حرکت بی ارزشی ست و ممارست در انجام آن هفت خوان رستم است و خوشبختانه بچه ها از کودکی این بی توجهی رو لمس میکنند پس اگر علاقمند باشند خودشون رو بالا میکشند اگر هم نه ، بهتره جذب بازار کار بشند ، شاید راه خوشبختی شان از مسیر دیگری بگذره ! شرمنده اخلاق ورزشی دوستان آموزش و پرورشی ، برای بنده در این سیستم کهنه و قدیمی و غیرکارشناسی شده ی متغییر ه فرسوده ی ……. :angry :angry ارزش مادی معنوی نداره !
البته نقش معلم هایی که عاشقانه کار میکنند رو انکار نمیکنم . فرشته هایی گمنامی که با همه وجودشون خدمت میکنند . :applause
پنج شنبه باز هم حسن یک اردوی دیگه داشت . زیارت بی بی شهربانو همسر امام حسین در بالای شهرری و زیارت شاه عبد العظیم که تصویر و گزارشش برای بعد .
جشنی از طرف مدرسه حسن برای ستاره های علمی گرفته شد که عکسی از این برنامه ندارم . اما گزارش این یکی هم باشه بعد همراه با عکس . :shades
یک نکته دیگه که یادم رفت بنویسم ! یکی از دوستان خانوادگی مان هرساله برای تامین پوشاک گروهم کمک میکردند امسال هم بعد از تقسیم بندی پوشاک تماس گرفتند که خوشبختانه روزی همه بچه ها لباس نوی شب عید تامین شد . حالا منتظرم تا لباسهای جدید برسه تا دوباره تقسیم بندی لباس ها رو تجدید کنم . :oh
گزارش های دو خطی و ناقص و پر از اشکال فنی نوشتاری عجله ایی رو ببخشید .. در حال حاضر به شدت خسته ام :embaressed
تا بعد .

در دسته : دسته‌بندی نشده | دیدگاه‌ها خاموش

خدابیامرزی به اسم خدابیامرز

اسفند۶

سلام
هر لحظه ممکنه برامون اتفاقی بیفته .. هرفعالیتی که انجام میدیم ممکنه آخرین عملی باشه که در زندگی انجام دادیم . یه کمی به این فکر کنیم …. گاهی فکر میکنم ممکنه این پست آخرین پستم باشه و دیگه عمری برای ادامه دادن نمونه .. ( ولی خیال شما راحت رمز این خونه پیش چندنفر هست که دربش بسته نشه )
باخبر شدم دیروز یکی از بلاگرهای اسپیشیال در حادثه رانندگی از دنیا رفت .. خدابیامرزی به اسم خدابیامرز …
خدایت بیامرزد حسن خدابیامرز ..
پست آخرت ، آخرین شد ، یادت باشد که درسفرآخرت به کسی ۳ ساعت زل نزنی ! روحیه خوبی داشتید .. حال خوبی داشته باشید .. الهی آمین

http://aorta.special.ir/

خواننده وبلاگش نبودم ولی مگر فرقی هم میکنه ؟
خدایش بیامرزد .. برای آمرزش روحش که به آن نیاز داره دعا کنید ..

احمد تا احد

اسفند۲

05_20090824_1588079246.jpg
ز احمد تا احد یک میم فرق است
جهانی اندر این یک میم غرق است
یقینا میم احمد میم مستی است
که سرمست از وجودش ملک هستی است