مادر سپید

مادر یک روشندل

صبای پدر

دی۲۲

نامه زیر یک کامنت در پست قبلی بود …
کاری که از دستم بر می اومد …
به امید بهبودی صبا کوچولو
با سلام خدمت شما هموطن عزیز.نامه ای که هم اینک به شما رسیده سرگذشت خانواده ای سه نفره در شهر شیراز می باشد .در تاریخ ۶ /۱۱ /۱۳۸۶طی آزمایشات متعدد متوجه بیماری تنها فرزندمان صبا که دختری ۶ ساله بود شدیم و پس از آن در صدد درمان او بر آمدیم که در مورخ۹/۱۱/۱۳۸۶اولین عمل جهت کار گذاری شانت مغزی بر روی او انجام ودر مورخ ۱۳/۱/۱۳۸۶عمل برداشتن تومور که بر روی مخچه بود انجام شد که متاسفانه تومور بد خیم تشخیص داده شد ودر همین حین با توجه به اینکه شانت بد کار میکرد طی دو مرحله دیگر نیز تحت عمل جراحی جهت رفع مشکل شانت قرار گرفت و بعد ازآ ن ۳۳ جلسه رادیوتراپی و۲جلسه شیمی درمانی گردید وتا این مرحله پزشکان مربوط از روند درمان و نتایج پاک بودن نمونه مغز استخوان و جلوگیری از رشد باقیمانده تومور به وسیله رادیو تراپی راضی بودند ولی دست سرنوشت برایمان چنین رقم زد که در خرداد ماه سال ۱۳۸۷فرزندمان دچار دل دردهائی گردید واورا به بیمارستان بردیم که متاسفانه به دلیل تعطیلات ۱۴و۱۵خرداد ونبود پزشک متخصص در بیمارستان کار فرزندمان به دست رزیدنتهای نروسرجری افتاد وآنان نیز دلیل دل درد را متوجه نمی گردیدند وپزشک واستاد مربوطه نیز درخارج از کشور بود ودر این ایام رزیدنتها چون مشکل رااز شانت میدانستند حدودا ۷بار دیگر فرزندمان را روانه اتاق عمل نمودند ولی باز جوابی نمیگرفتند که این امر وعملهای متعدد منجر به مننژیت وعوارض دیگردر فرزندمان گردید که او را به حالت کما برد در ابتدای برج ۴سال ۸۷بود که پزشک مربوطه از سفر برگشت و اعلام نمود برای فرزندمان تاد دیر نشده شانت vaوریدی تهیه نمائیم که این کار راانجام داده و او را سریعا عمل نمودند که به شکر خدا مشکل برطرف شدوفرزندمان داشت به حالت عادی برمی گشت وچون در حین یکی از عملها به دلیل سهل انگاری آسپیره شده بود وی را تراکستومی نمودند وبه آی سی یو انتقال دادند وتمام رفلکسهای وی کاملا رضایت بخش بود ولی متاسفانه در مورخ ۲۰/۴/۸۷ساعت ۷صبح پرستار مربوطه که از پرستاران طرحی بود حین تمیز نمودن تراک به دلیل عدم دقت تراک از محل خود خارج می گردد وهر چه تلاش مینمایندآن را نمیتوانند جا گذاری نمایند ورزیدنتهای مربوطه در ان زمان به دلیل توجیهی غیر موجه (داشتن امتحان)هیچکدام در آی سی یو حضور نداشتند وهنگامی پزشک بیهوشی و یکی از اساتید بر بالین فرزندمان حاضر میشود که زمان بسیاری از دست رفته بود ولطمات بی شماری به فرزندمان وارد شده واو کاملا ایست قلبی داشته وتیم پزشکی بدون توجه به زمان از دست رفته به او ۵بار شوک قلبی میدهند که قلب فرزندمان دوباره شروع به کار مینماید ولی به کما میرود واز آن تا ریخ تا کنون پس از ان که دکترها بعد از انجام ۱۷ بار عمل از ابتدای بیماری تا کنون از وی قطع امید نمودند او را به منزل اوردیم و مشغول نگهداری از او هستیم و اکنون در حالتpvs (زندگی گیاهی)میباشد وتوانسته ایم تا کنون با فروش تمام وسائل منزل و اشیائ قیمتی دیگرمان از تاریخ ۳۰/۴/۸۷تابه حال مخارج او را تامین نمائیم ودر همین رابطه نیز حهت روشن شدن مسائل پیش امده در روند درمان شکایتی نیز به دادگستری داده ایم ولی تا کنون جواب درست وقانع کننده ای به ما نداده اند و حال ما مانده ایم با تنها فرزندمان در این شرایط بسیار دشوار چه از نظر روحی وچه از نظر مالی که دیگر از تامین مخارج آن عاجز مانده ایم لذا این نامه را برای شما فرستاده ایم که شاید شما هموطن عزیز بتوانید پس از صحت وسقم اظهارات ما در این راه یاریمان نمائیدوصدای مظلومیت ما را به دیگر هموطنان برسانیدوهر گونه مساعدتی که از دست شما (از نظر مادی ویاکمک در روشن شدن حقیقت در روند درمانی درصورت داشتن اطلا عات پزشکی)برمی اید ازاین خانواده دریغ مدارید چون که ما در حال حاضر به دلیل مسائل پیش آمده مبالغ زیادی مقروض شده ایم واز کار نیز بیکار شده ام که حتی مجبور شده ام مراحل اهدائ یکی از کلیه هایم را جهت تامین گوشه ای از هزینه ها طی نمایم بی صبرانه چشم انتظار یاری شما هم وطن گرامی میباشم(در صورت امکان به دوستان واشنایان نیز اطلاع رسانی نمائید تا شاید بتوانند گوشه ای از مشکلات ما را حل نمایند)
سایت در مورد فرزندمان:http://www.sabayepedar.com/
شماره تماس:۰۹۱۷۸۸۷۹۱۹۹—۰۹۱۷۹۲۴۷۱۰۰
…………………………….

حسینونه

دی۱۹

سلام
فاصله حسنونه با حسینونه خیلی زیاد شد ..
قبل از هر چیزی ایام محرم و عزاداری سیدالشهدا آقا امام حسین رو تسلیت میگم . انشالله عزاداری هاتون مقبول حق باشد .
میلاد حضرت مسیح رو هم به هموطنان عزیز مسیحی تبریک میگم امیدوارم امسال سال خوبی برای ایشان باشه ..
بچه م مثلا کلاس اولی ه و مامانش اینقدر بی ذوق و بی خیاله که یک خط هم درباره ش ننوشته ! خدا میدونه ذوق من بیشتر از ذوق خودش بوده و هست ولی واقعا سخته .. کم آوردم هزار بار ! به دوتاییشون دیکته گفتن و درس پرسیدن و بهانه گیری های کلاس اولی !
222.JPG
حسین شخصیت خوبی داره . مستقل ، با اعتماد بنفس ، خلاق ، با نشاط … و گویا جمع این خصوصیات در قالب یک دانش آموز کوشا و سربه زیر و درسخون نمی گنجه … نوشتن تکالیفش حتما باید یک انگیزه مفرح داشته باشه وگرنه نوشتن دو سه صفحه مشق تا زمان خواب طول میکشه . معلم سختگیری داره که هر چند باعث بالارفتن دایره لغات و یادگیری اصولی میشه ولی از طرفی هم دلسردی و خستگی فکری و جسمی زیادی رو به دانش آموز تحمیل میکنه .
نمیدونم این آموزش منسجم و سختگیرانه آیا اثر منفی در ذهن بچه میزاره یا نه ؟ از اونجا که معلمش یکی از معلمین نمونه کلاس اول هست ، منتظرم ببینم بلاخره کی اون انگیزه و شوق خواندن و نوشتن در این بچه شکوفا میشه .. دوستانی که چندین ساله من رو میشناسند متوجه شدند با آموزش های دلسرد کننده با انتظارات بیجا مخالفم ..
111.JPG
یه کاسه بیشتر !
عدد نویسی های اولیه عدد های ۱ و ۲ هست که حسین از نوشتن عدد ۱ خیلی لذت میبرد چون خط صاف بود :dancing. عدد ۲ که اومد گفت اااااا اگه اینو بنویسم فردا باید بنویسم ۳:waiting ! کلی قصه و قسم و غصه سرش پیاده شد تا یک صفحه ۲ نوشت:praying !
روزی که عدد ۳ رو سرمشق گرفت ۵ ساعت یک ریز گریه میکرد ! دیگه کلافه شده بودم :atwitsend:nottalking، با عصبانیت داد زدم واسه چی گریه میکنی مگه نمیخوایی یاد بگیری ماشین هاتو بشماری:angry ؟ با لبای آویزون و چشمای پر اشک گفت:confused : خیلی سخته مامان ! آخه یه کاسه بیشتر داره ! :cry
فراموشی معلم !
وقتی با دردسر و مکافات راضی به نوشتن عدد ۳ شد :whewقرار بود عدد ۴ رو آموزش ببینند :oh.. پیش خودم گفتم امروز هم با عصبانیت برمیگرده خونه و کیف و کفشش رو شوت میکنه و لب و لوچه آویزون و اخمای تو هم رفته باز به غذا ایراد میگره و یه دست نوازش محکمی هم به هادی میکشه و کلی رو اعصابم بریک میزنه :nailbiting!
اما ظهر با جیغ و فریاد خوشحالی پله ها رو دوید و کلی ذوق و شوق داشت و بالا و پایین پرید و اووووه بیا و ببین:eyelash !! هی به کمرش قر میداد که مامان خانوم یادش رفت مامان خانوم یادش رفت :dancing! و هی مث جن بو داده از این ور به اون ور میدوید از اون طرف هادی هم که گریه و خنده ش به حسین بسته س با حسین هم نوا شده بود و عینهو قرص اکس خورده ها بالا پایین پریدند تا نیم ساعت تخلیه هیجانی داشت:silly تا اصل قضیه رو گفت : خانوم یاد رفته ۴ رو درس بده ۵ رو درس داده :smug!!! نگو که معلمش بر چه اساسی شاید تنوع آموزشی این روش رو داشته که بعد از آموزش ۵ عدد ۴ رو آموزش میداده !! :laughing
با کمترین توضیح :
از کودکی نابینا رو رابینا تلفظ میکرد و وقتی برای اولین بار خواست این کلمه رو بنویسه با تمام احساسش همونی رو نوشت که تا به حال میشناخت .
333.JPG
این گوشه ایی بود از علاقه ایجاد نشده تحصیلی در حسین :sad. کار من شده کشیدن نقاشی های متنوع در دفترش تا به ذوق نوشتن حروف و اعداد در شکم دایناسور و مار و به قول مادرم خر و سگ و قورباغه :eyelash! تشویق به نوشتن بشه که خوشبختانه خوب جواب داده و چند روزیه که سعی میکنه نوشته های درشت رو بخونه و لذت هم میبره :whew. امیدوارم که حسین از این بچه هایی نشه که مامانش با گرز آهنین :nailbitingبالا سرش وایسه و بنویس بنویس کنه ! :confused
امیدوارم هادیونه یک ماه دیگه طول نکشه ! :eyebrow
تا بعد .