مادر سپید

مادر یک روشندل

به یاد آقای مهاجر

مرداد۲۵

سلام
انا لله و انا الیه راجعون
متاسفانه چند لحظه پیش خبر فوت ناگهانی وب مستر سایت اسپیشیال جناب آقای مجاهد را از یکی از کامنتها خواندم و بسیار متاثر و متاسف شدم .
آقای نوید مجاهد جوان خوشفکری که به بیماری مادرزادیدیستروفی ماهیچه‌ای دوشن مبتلا بود ۶ سال قبل برای اولین بار به فکر راه اندازی سایتی برای گرد هم آمدن افرادی با بیماری های خاص یا مشکلات جسمی ، این وب سایت را با هزینه شخصی بدون اینکه از اعضا برای خرید فضای وب مبلغی دریافت کنه فقط و فقط در جهت اطلاع رسانی به اقشار مختلف جامعه در خصوص معلولین راه اندازی کرد و به حق موفق هم شد و گروه های زیادی از اقشار مختف جامعه بزرگ انسانی با جامعه کوچک معلولین آشنایی پیدا کرده با خواندن خاطرات تلخ شان گریستند و با خاطرات شیرین لبخند زدند .
آقای مجاهد جزء افرادی بودند که مصداق افرادی بود که عرض عمرش بیشتر از طول عمرش بود . با این همه مشکلات جسمی که برای ایشان پیش آمد ولی با مراجعه به وب سایت ها و وبلاگهای متعددی که داشت قطعا متوجه اطلاعات و معلومات بالای ایشان در زمینه های مختلف اینترنت و کامپیوتر و غیره میشوید .
در ایمیل های درخواست های وب سایتم هر بار ایشان را آقای مهاجر خطاب کردم و هر بار ایشان با تصحیح آن به مجاهد به بنده اسم درست را یاد آوری کردند ولی باز هم در مطلبی که از ایشان نوشتم در همه موارد باز هم نوید مهاجر را نوشته بودم !!! باز هم یک پرنده مهاجر دیگه از جامعه کوچک و دوست داشتنی مان پرید … یادمان نرود که همه ما مهاجریم ، بهتره که طوری زندگی کنیم که وقت هجرت نام و یادی نیک از ما بماند تا باعث آمرزش گناهانمان شود .
بهتر است بچه های اسپیشیال مجلس یادبودی برای قدردانی و حق شناسی از ایشان بگیرند .
این ضایعه بزرگ رو اول به مادر و خانواده محترم ایشان و بعد به خانواده کوچک اسپیشیال و جامعه بزرگی که با این وب سایت ها با معلولین پیوند خورده اند تسلیت میگویم . روحش قرین شادی و رحمت باشه ..
مادر یک روشندل ، ریحانه .

با اجازه ت، خسته ام !

مرداد۲۰

سلام
اگر اجازه بدی ، اینقدر این روزها خسته م که انگار توی یه مکعب تنگ و کوچیک اسیرم و .. نه مکعب نه ، انگار توی یه هرم سه گوشه با زاویه های تیز .. نه ، انگار توی یه کره ء گرد فلزی .. نه .. بی خیال ! انگار کسی پس ه گردنم رو گرفته و به در و دیوار میکوبدم ! .. نه ! آخرشم نتونستم بگم چه انگاری تو دلمه ! بی خیال .. چه اهمیتی داره !؟
……………..
……………..
……………..
……………..
……………..
حذف کردم ..
……………..
……………..
……………..
……………..
با اجازه ت اگه ناراحت نمیشی میخوام بگم : این روزا خیلی خسته ام انگار توی یه مربع تنگ و کوچیک اسیرم و .. نه ، مربع ! نه ، انگار توی یه مثلت سه گوشه با زاویه های تیز .. نه ! انگار توی یه دایره ء گرد فلزی .. نه ..
بی خیال ! …..

نمک آبرود

مرداد۱۱

سلام
تاخیر یک هفته ایی در ارسال گزارش سفر نمک آبرود توجیه قابل ذکری در این وب سایت نداره ! به هر حال … ببخشید .
grohi.jpg
تعدادی از بچه ها : رقیه ، سبا (با سین نه با ص”ملکه سبا” ) ، شقایق ، بابک ، محمد ، حسین ، حسن آقا ، ابراهیم ، نشسته هم علی صادقیه .
سفر خوبی بود . تجربه های سفرهای یک روزه با همه سختی هاش برای بچه ها بسیار لذت بخشه .. فرصت مناسبی برای با هم بودن در زمانی طولانی تر نسبت به اردوهای داخل شهری که برای بچه های همسن و سال وقت بسیار خوبی جهت محکم کردن ارتباط دوستی و تخلیه هیجانات است ..
نمیدونم گزارش های لحظه به لحظه و شرح اتفاقات چقدر برای خواننده جالب خواهد بود ولی برای بنده میتونه ثبت تجربیات و تقویت نقاط قوت و حذف کاستی ها در اینده باشه .
برنامه این بود که ساعت ۵ صبح از ایستگاه شماره یک واقع در میدان انقلاب به سمت ایستگاه دوم در میدان آزادی بریم با اینکه بارها با اعضای جدید گروه تماس گرفتم و زمان و مکان رو گوشزد کردم باز هم ده دقیقه به حرکت متوجه دیرکرد یکی از خانواده ها شدم که چهار تا بچه هم داشت و بیشتر از ۶ نفر از افراد گروه رو هم تشکیل میداد .. نمیتونستم جاشون بزارم نه فقط برای اینکه کرایه اتوبوس شون به دیگران تحمیل میشد به خاطر ۴ بچه ایی که تا به حال غیر از مسیر روستای دور افتاده شان تا خانه را ندیده بودند .. شاید توجیه کاملی برای نگه داشتن گروه نباشه اما یکی از اهداف من بیشتر کار کردن روی خانواده هایی هست که امکان ایجاد فضای های متفاوت رو برای بچه هاشون ندارند .
با ۴۵ دقیقه تاخیر به راه افتادیم ..
وااای واقعا از دست این مامانا خسته شدم . دنبال راهی هستم بشه از دست بعضی هاشون خلاص بشم ! ” واای چته ؟ ساکت ” ،” سرم رفت بسه دیگه ” ، ” راه نرو ، نددو ، بازی نکن ، بشین سر جات ” ، ” به جایی دستتو نمالی ها دستت کثیف میشه ” ….. فقط میخواند که بچه ها ساکت باشند شیطونی نکنند و فقط خودشون بگو بخند کنند !!!
طی مسیر تا جایی که حنجره مبارک اجازه داد درباره مسیر سبز جاده و سد و جلب توجه بچه ها به رایحه ها و بوهایی که در جاده بود زمزمه رودخانه که به جاده دور و نزدیک میشد و غیره فریاد رسانی شد ولی قسمت مهیج جاده رسیدن به تونل ها و تشویق به آزاد سازی صداهای متفاوت از ته حلق به هر شکل ممکن بود که متاسفانه باعث نشد مامانهای از رخوت و سستی و بیحالی و خواب آلودگی در بیاند و جهت ساکت کردن اغتشاشات حاصله با دری وری گفتن به بنده با مضمون خرس گنده خجالت بکش و باز این مامان حسن حالش بده و غیره سعی کردند فضای حاکم را خیلی اصولی اطو کشیده و صاف و صوف طبق نظر خودشان در بیاورند که با جو سازی موفق شدند بنده را با حفظ مصلحت گروه مجبور به اطاعت کرده و به حالت استند بای در آورده ( لازم به ذکره من تا تونل هشتم هم مقاومت کردم بعدا خوابم برد :) ..)
” ادبیات نوشتاریمان هم مغتشش !! شده حتما تاثیرات اتفاقات جاری ست ! ”
تهیه بلیط ۸۰۰۰ تومانی تله کابین هم جریاناتی داشت ! مشکل همیشگی نداشتن نامه از ارگان خاصی جهت معرفی گروه اغلب هزینه زیادی رو تحمیل میکنه با این حال با معرفی گروه به مدیریت تله کابین و نظر لطف ایشان به حرکت خود جوش مادران بچه های استثنایی تخفیفاتی دادند از هزینه پیش بینی شده دو هزار تومان بیشتر بود چاره چیه ؟ منت کشی هیچ سازمانی جهت دریافت نامه نصیب هیچ بنی انسان آدمی زاده ایی مباد !!
از خستگی چک و چونه زدن جهت بلیط ها داشتم واا میرفتم .. اولین کابین صادقی رو فرستادم که همه نفرات رو بالا تحویل بگیره .
کابین ها ۶ نفره بود تند تند دو سه تا کابین فرستادم موقع سوار کردن نفرات متوجه شدم چند نفر از مادرا هی میرند ته صف ، موقع سوار کردن هم کابین در حال حرکت هست باید سریع بپری بالا و بشینی با توجه به سختی سوار کردن بچه های بزرگ که از کابین معلق هم میترسیدند وقت و استرس بیشتری جهت به سلامت سوار کردنشون داشتم حالا این حدود ۱۰ نفر ترسو هم میخواستند به هر طریق ممکن فرار کنند !
babak1.jpg
تقریبا میشه گفت اول با التماس و بعد با تهدید و کمی هم هول ترسیده ها رو سوار کردم ، خدا رو شکر کار به هول های محکم به اسم اردنگی نرسید ! بچه ها رو یه حرفی ، این مادرای … گنده شون چرا میترسن ؟ واسه همین میگم از دست مامانا خسته شدم … اینقدر که بحث کردن سر آزاد گذاشتن بچه ها در لمس و گرفتن تجربیات زندگی های اجتماعی و گروهی خسته م کردند که واقعا دارم به فکر کنار زدنشون در اردو ها می افتم !!
آخرین کابین هم خودم و بر و بچه هامون بودیم .. انشالله تله کابین نمک آبرود بطلبدتون :) خیلی خوش گذشت حتی به بنده حتی یک سر هم برای هزار سودام باقی نمونده !
بالای کوه هم یک آیس پک زدیم تو رگ کل هم اجمعین تا شارژ بشند برای پایین رفتن !
hadi.jpg
این بچه سید ها مامان شون اینقده ترسیده بود که مجبور شدم با کابین این ها برگردم ولی جای من خالی تو کابین محمد خسروی که یک عکس تپلش رو در شهربازی مشهد دیدید !با صدای ظریف و هیکل تپلی ش اینقدر واای واای واای کرده بود که هر کی تو کابینش بود موقع پیاد شدن از خنده رو زمین افتاده بود !
seyedmehdi.jpg
آذر که وصف خدماتش در سفرنامه مشهد هم ذکر شد این بار هم خیلی زحمت کشید در تهیه نهار بچه ها .. یکی از دوستانش که نزدیکی محل تله کابین ویلا داشت گروه رو دعوت کرد و ساعتی در فضای یخ زده ویلای شیک و چوبی ایشان جهت صرف نهار و استراحت میهمان بودیم .. تقبل زحمت تهیه و مخارج نهار باعث شد هزینه گروه خیلی پایین بیاد . بانو آذر باز هم از شما و اکیپ دوستان تون متشکرم .
ساعت ۴ به طرف قسمتی از دریا که محافظت شده بود رفتیم . به خاطر احتمال طوفانی در ساعت های آینده دریا بازی تعطیل بود ولی ساحل آرام بود و بچه ها هم بیشتر از یک ساعت تنی به آب زدند .. لازمه بگم از ۱۴ نفر از بچه هایی که با ما اومده بودند بیشتر از ۸ نفرشون برای اولین بار بود که به دریا اومده بودند ..
(آقای فیلتر گفت عکس دخترا رو بردارم ! )
به دریا بردن این بچه ها هم مکافات بود ۳-۴ نفر از پسرای بزرگتر رو نشونده بودند کنار و با رشوه دادن با خوراکی میخواستند که دست و پای بچه ها خیس نشه !!! وااای از دست این مامان تنبلا !!! بماند با چه تلاشی بچه ها رو که با ممانعت های مادرا ترسیده بودند رو تا فقط لب ساحل بردم حداقل از پس ماند موج ها پاهاشون خیس بشه !
seyedmehdii.jpg
!! هوا گرم بود و آب تنی برای بچه ها خیلی لذت بخش … مراقبت از بچه ها برخلاف تصور در آب سخت نبود .. روز خیلی خوبی بود خیلی خیلی خوش گذشت .. باز هم میگم این بار به من هم خیلی خوش گذشت .. حدود ۶ عصر به طرف تهران حرکت کردیم که تا ۱۰ طبق پیش بینی راننده برسیم .. دو ساعت تمام برای یک تصادف جزئی در ابتدای راه در ترافیک بودیم از ۸ گذشته بود که ترافیک رفع شد و بطرف تهران راه افتادیم .. قسمت برگشتن جاده بر عکس آمدنی که پر از شادی و نشاط و شلوغ بازی بود خالی از هر گونه صدا بود ! هیچکس جیکش در نمی اومد زحمت خاصی لازم نبود همه بچه ها باطریشون ته کشیده بود و از حال رفته بودند ما مامانا هم اوایل جاده شروع به عکس گرفتن از مسیر وهم آلود جاده کردیم کمی بعد با چشمای از حدقه بیرون زده ، زبونا رو قورت داده بودیم و تسبیح به دست دعا میکردیم که با این مه وحشتناکی در جاده دیده میشه راننده بتونه راه رو تشخیص بده ! به جرات میشه گفت میدان دید در قسمت هایی از جاده کمتر از ۵۰ متر بود یک بار که اگر مهارت راننده نبود حتما سر یک پیچ رفته بودیم تو دل کوه !
meh.jpg
با ماشین شخصی خیلی این جاده رو رفته بودیم حتی جواهرکوه هم که روز و شبش مه آلود هست اینقدر نترسیده بودم ! نمیدونم چند ساعت توی مه بودیم ولی هزار بار مردم زنده شدم . طی ثبت نام سفر اصرار داشتم شب راه مهمان دوستان آذر بمانیم و فردا برگردیم ولی از طرف اکثریت رد شد !
۸۹۷۸۳۶۸۷۵۸۹۴۶۰۹۴۸۲۶۳۷۴۶۳۸۲۷۸۰۹۳۹۰۲۳۸۹۹۴۰۹۰۲۹۰۹۲۹۱۸۰بار به غلط کردن افتادم که دیگه سفر یک روزه به مناطق کوهستانی را به هیچ وجه قبول نکنم !
ساعت ۱۲ تا ۱۲ و نیم شب خانوم بچه ها رو سپردم به شووران و پدران در حالی که قلبم با خوشی های اون روز از دهنم زده بود بیرون !!
نا شکری نمیکنم ، سفر و تجربه خوبی برای همه بود حتی با وجود شوری رود نمکین جاده چالوس همون مه بی مثال اون شب ..
تا بعد .

پسرکی که زود آقا شد !

مرداد۲

سلام
بلاخره بعد از یک هفته پسر تاج سرم برگشت ..
IMG_0254.jpg
چقدر بهش خوش گذشته .. هیچ چیز از سختی هاش رو یادش نبود برام عجیبه ولی تنها چیزی که از دید او تعریفی هست زیارت ائمه و شوق دیدن قبور معصومین هست .. نه از گرمای هلاک کننده نه از گرد و غبار و نه از غذا هایی که هیچ از آنها نخورده بود هیچ و هیچ نکته بدی از نظر او در این سفر وجود نداشت .. حسن آقای من در پناه فرشته ها با وجود ناامنی ها و خطرات افراطیون و خرابکار های سامرا به زیارت امامان مظلوم و مهجور در سامرا و کاظمین نیز مشرف شده است .
IMG_0271.jpg
خوش آمدگویی به بریل برایش نوشتم : حسن جان زیارت امامان معصوم گوارای وجودت . دوستت داریم ، مامان و بابا و داداشی ها ..
IMG_0280.jpg
چقدر بزرگ شده .. خیلی بزرگتر از من !
………….
دومین اردوی تابستانی بچه های نابینا :
فردا سوم مرداد سفر یک روزه به نمک آبرود . تعداد فرزندان نابینا ۱۷ نفر .

تا بعد .