مادر سپید

مادر یک روشندل

بسم الله ی سخت …

تیر۲۲

سلام
حدود ۵۰ روز پیش که حسن در بیمارستان بستری شد دخترکی همسن او چند روزی جلوتر به علت نارسایی قلبی بستری شده بود . مریم رضایی هنوز هم در همان بخش بستری ه و مدتهاست در آی سی یو در انتظار قلب جدید هر لحظه با مرگ مبارزه میکنه . مریم ۱۱ ساله تنها ثمره باقی مانده زندگی خانواده ایست که فرزند پسر خود را نیز قبل از تولد مریم به علت همین بیماری از دست دادند .
طی مدت بیماری و وخیم شدن حال او و بستری های طولانی مریم تمام پس اندازهای این خانواده تمام شده . پدر ۴۷ ساله بیمارش هم نتونست از کمیته امداد کمک هزینه درمانی تهیه کنه چون هنوز به سن بازنشستگی نرسیده …
اگر کسی راه کار یا کانال موثر حمایت اجتماعی و درمانی برای این خانواده میشناسه یا به طرق دیگری میتونه کمکی به این خانواده کنه بسم الله .. در کامنتهای من پیام بگذارید …
…………
چندروز پیش خاله م اسباب کشی داشت دو روزی پیشش بودم و کمکش کردم وقتی از خستگی نایی به تن نمونده بود یاس خواهری اومد و زنگ تفریحی شد میخواستم درباره ش بنویسم که دیدم یاس قسمتهایی ش رو نوشته اینجا بعد رفتم پست قبلیش رو دیدم یادم افتاد وقتی آذر در طول سفر مشهد از بچه های ایزوله صحبت میکرد چقدر دلم میخواست گاهی در بین این کودکان مشق عشق تمرین کنم .
………..
هفته دیگه این موقع هاست که حسن یک لقب جدید گرفته و اون هم کربلایی حسن هست .
انشالله چهارشنبه ۲۴ تیر حسن بهمراه چندنفر از خانواده پدری ش من جمله پدربزرگ دوست داشتنی ش به زیارت نجف و کربلا مشرف خواهد شد .
حسن دل پاک و ضمیر روشن و اعتقادات محکمی داره برای همین هم توفیق زیارت امام حسین (ع) و امام علی (ع) زودتر از ما نصیبش شده . نایب الزیاره همه دوستان خصوصا شما نیز هست ، من توصیه تون رو میکنم :)
زمان جنگ ما ساکن اهواز بودیم خاله م اون وقتها میگفت اگر راه کربلا باز بشه ما اینجا مهمانداران زائرین کربلا میشیم … و حالا بعد از این همه سال که از جنگ و صلح و باز شدن مرزها میگذره حسن مشرف شد و ما هنوز اندر خم یک کوچه ایم !!!!
نام کربلا رو که میشنوم یاد اون رجز بسیجی ها می افتم : هر که دارد هوس کرب بلا بسم الله …
و حالا بعد از این هم سال تازه فهمیدم که بسم الله گفتن به این راحتی ها هم نیست …
تا بعد .

مصائب تیرماه

تیر۱۲

سلام
آه ه ه ه … به بهانه اولین سالگرد فوت ناگهانی محمد مینوفر صمیمی ترین دوست حسن که ۱۸ تیر سال گذشته چند روز بعد از تولدش که امروز ۱۲ بود اتفاق افتاد ..
پسر نیلوفریی که فقط یک بار دیدنش باعث میشد فکر کنی سالهاست که نوع دوست داشتن بی ریایش رو میشناسی .. دلم برای ماچ های پر از تف و پوف ش تنگ شده .. هر بار باید صد دفه محکم از صورتم پاکشون میکردم تا دفه آخر ۳-۴ روز قبل از رفتنش گفتم خاله جون تو دیگه بزرگ شدی خوب نیست تا میرسی بی تعارف بپری بغلم از دفعه دیگه من باید ازت رو هم بگیرم .. هنوز یادم نمیره رنگ گلی لپات رو وقتی یادت افتاد داری کم کم مرد میشی .چرا اینقدر عجله داشتی برای رفتن ؟جان دل خاله ریحانه ؟
آه ه ه ه … یادم افتاد امروز ۱۲ تیر هشتمین سالگرد فوت یکی دیگر از دوستان دوره مهدکودک حسن هست .. بهزاد نازنیم کوچولوی ۴ ساله شیرینی که آرزویش این بود موهایش را مدل آلمانی بزند و تنها دو روز بعد از اینکه به آرزویش رسید سرطانی که فکر میکردند ریشه کن شده عود کرد و بهزاد خداشناس نتونست بیشتر از دو هفته مقاومت کنه و …
آه ه ه ه … باز به یاد مژده محمدی افتادم که ۶ سال از فوتش گذشته … به دلیل فقر مالی و عدم دارو رسانی به موقع در درمان نارسایی کلیوی و پیوند …
آه ه ه ه … و یاد تصادف وحشتناک عموی دوست داشتنی و مهربانم و از دست دادن او و محمدرضا پسرعموی نوجوان و نجیبی که حیف بود غیر از باغ های فردوس جایگاه دیگری داشته باشد ..
آه ه ه … هنوز هم از جلوی چشمانم میگذرد صحنه دلخراش ۴۰ روز پیش بخش اعصاب و قلب مرکز طبی کودکان …. و نفس های آخر ساسان شریفی …
. بلاخره محبوبه مادر بی محمد هم در پی انتقال شغلی همسرش به شهرستان رفت و علیرغم همه برنامه ریزی هایی که داشتیم نشد که خداحافظی کنیم .. اگر هنوز هم جویای حال او باشید عطای صبر جمیل پروردگار را شکر میگوید .. و البته هیچ مادری مثل مادر بهزاد آرامش قلب نداشت ، وقتی دستهای کوچک بهزاد در دستان پر مهرش کم کم سرد میشد او به این فکر میکرد که جسم کودکش از تحمل این همه درد رها شده و روح او تا ابد در کنار دل صبورش خواهد ماند .. و خدا چه صبر عظیم تری باید بدهد به مادر ساسان که هیچ زمینه ذهنی درباره رها شدن کودکش از درد نداشت ..
ای کاش رها شدن هیچ کودکی از درد به بهای طلب صبر برای مادرش نباشد ..
هر سال هوای تیرماه برایم نفس گیر تر از سال قبل میشود ..
گویا ۱۲ ماه سال همگی تیرماه را محکوم به داغ ی مضاعف کرده اند ..
تا بعد ..

مشهد نامه ۶

تیر۸

سلام
ادامه مشهد نامه ۵ :
جمعه : بلاخره سفر قشنگ و خوب مون با همه سختی ها و خاطراتش که ۱۰۰ درصدش خوب و بیادموندنی بود ساعت ۱۰ صبح تمام شد و باز هم التماس دعاهای دوستان که برای سال بعد از همین الان تقاضای ثبت نام داشتند ..
بعد از چند روز دوندگی یک خواب طولانی خستگی ها رو به در کرد …
شنبه صبح : من به خانم صادقی : با سفر یک روزه نمک آبرود یا دو روزه همدان یا دو روزه شمال چطوری ؟
خانم صادقی البته با فریاد : رررررررررررررررررررررریحااااااااااااااااااااااانه !!!!!!!!!!!!!!!!! هنوز خوابم میاد …:)
اسم سفر امسال رو باید بزارم سفر خانم صادقی .. قطار دلیجان کوپه سه نفره او و پسرش و من ! اتاق دو نفره دیگه چی بهتر از این که از من هم دور بود و از ترکش های خرده فرمایش ها و بداخلاقی های من هم جون سالم بدر برد ! … باید سفر بعدی حال این دوست جون راحت طلب خوبم رو جا بیارم :))
hasanali.jpg
حسن و علی صادقی ..
adii.jpg
این هم هادی که دائم در حال غرولند و بهانه گیری بود ..
این بود شرح کامل سفر با اضافه جزئیات سفر تا جایی که خیلی خسته کننده نشه ..
فرصت عکاسی م محدود بود خیلی دوست داشتم مثل هر سال عکس های بیشتری بگیرم اما واقعا نشد .. فکر کنم به زحمت ۱۰۰ تا بشه که از بینش چند تایی برای صفحه وبم انتخاب کردم ..
از توجه شما ممنونم ..
ریحانه .

مشهد نامه ۵

تیر۸

سلام
ادامه مشهد نامه ۴ :
alihasan.jpg
علی صادقی و حسن ..
پنج شنبه روز اخر : ساعتم رو روی زنگ گوشخراشی که باعث بیدار شدم بشه تنظیم کردم وقتی با صدای سنج و شیپور وحشتناکش از خواب پریدم دیدم نزدیک ۵ هست و هیچ کسی بیدار هم نشده ! کورمال کورمال و خواب آلود درب همه اتاقها رو زدم بیدارشون کردم یک سری که از فرط خواب آلودگی مجبور شدند سر و کله شون رو هم زیر آب بگیرند تا بلکه از خستگی صبح و شب گذشته کم کنند .. القصه تا ساعت ۵ صبح به هر زحمتی بود از اقامتگاه بیرون زدیم .. گرفتن ماشین و تاکسی برای همه تلاشی بیهوده بود خلاصه تعدادی با ماشین و تعدای هم پیاده به سمت حرم تقریبا دویدیم چون بین راه در تماسی که داشتم گفتند باید ۵ صبح اینجا میبودید و دیر شده و زودتر … …
به هر زحمت و سختی که بود همه تا ۶ پشت درب جمع شدند که خدمه حرم گفت که اجازه ندارید بیایید داخل چون خیلی دیر شده و تا چند دقیقه دیگه شستشوی حرم شروع میشه .. .. بعد از کمی خواهش و تمنا گفتند فقط بچه هاتون رو خودمون میبریم و میاریم .. مقدار خواهش و تمنا ها که بیشتر شد اجازه ورود خودمون هم دادند که .. واقعا جای همه تون خالی .. بعد از تحمل فشار دیگر زائرانی که پشت درب بودند و ایجاد زنجیره حمایتی مادران بچه ها و دیگر افراد گروه رو وارد قسمت داخلی حرم مطهر کردیم و چند دقیقه ایی به راز و نیاز و عبادت و اشک و ناباوری برخی از دیدن این فضای روحانی گذشت و بعد از ایجاد راه باریکی به سمت ضریح مطهر همه افراد گروه به زیارت مشرف شدند .. نتونستم خودم زیارت مجزایی داشته باشم اما دائم در ضمیر دلم دوستان و آشنایان و کسانی که التماس دعا داشتند رو یاد میکردم اینقدر فضا روحانی و مقدس تر از همیشه شده بود که حتی خدام حرم از دیدن زیارت بچه ها و دل پاک و خواسته های صادقانه و کودکانه شون اشک میریختند ..
بعد از زیارت تعدادی از افراد برای استراحت برگشتند من و آذر به همراه حسن موندیم حرم تا برنامه غذای حضرتی رو پیگیری کنیم که بعد از سه روز پیگیری و سفارش و توصیه ایی که داشتیم بالاخره سه پرس غذا به ما ژتون دادند که اون هم قرار شد ۱۱ صبح دوباره برگردیم حرم و بگیریم که این بار خانم صادقی فداکاری کردند و من و آذر رفتیم اقامتگاه که مثلا استراحت کنیم .. اقامتگاه درخواست تخلیه بیشتر از ۱۰ اتاق از ۱۵ اتاقی که در اختیارمون بود رو داشت که مجبور شدم باز هم اتاقها و خانواده هایی که به خاطر داشتن پسرهای بزرگ در اتاقشون تفکیک شده بودند رو دوباره اتاق بندی کنم و خانم ها و بچه های کوچک رو به اتاق بزرگتری که اقامتگاه در اختیارمون گذاشت بفرستم .. موقع حساب رسی ها و برنامه ریزی های روز آخر بودیم که کلا باطری من تموم شد و از هوش رفتم .. طفلکی آذر طی اون مدت به جابه جایی اتاق ها پرداخت با اینکه آذر چندین بار به افراد توضیح داده بود ولی روز آخری انگار مخ سایرین هم هنگ کرده بود دم به دقیقه میموند و جای تعویض شده شون رو میپرسیدند که باعث شد خواب با اعمال شاقه به هر شکلی که بود صورت بگیره ..
آذر بعد از چند روز فعالیت بی وقفه عصر ۵ شنبه زودتر از ما جهت رسیدگی به نذر دعای ندبه اول ماه ی که در منزل داشت با هواپیما برگشت و من در آخر سفر با کوهی از کار تنها موندم ..
فصل آخر سفر هم برای خودش سفرنامه اییه ..
بعد از تسویه با خانه شهید و جمع کردن افراد در لابی و حرکت بگذریم از دردسر های اوکی کردن بلیط های گروهی که هر سال برای خودش داستانی داره تونستم اجازه ورود رو برای گروه بدون بررسی کارت شناسایی بگیرم موقع ورود افرادم متوجه ورود مرد و زنی در بین ازدحام جمعیت و شلوغی گیت شدم که مشکوک و عجیب بودند .. کمی دیر شده بود وقت نداشتم به شکم توجه کنم از بدشانسی رستوران قطار بین دو واگن ما قرار گرفته بود که برای رسیدگی به گروه مشکلات خاص خودش رو داشت . وقتی همه سوار شدند دیدم ۴ نفر از بچه ها بیرون موندند و مامور قطار هم ایراد گرفت که بی بلیط سوار کردید و باید جریمه بشید و خط و نشون کشید .. تا اینجای سفر حداقل ۵۰۰ دفعه آمار گرفته بودم نمیدونستم ایراد از کجاست طبعا با غیبت آذر باید یک صندلی هم اضافه می آوردیم .. یکی یکی کوپه ها رو چک کردم تا متوجه شدم اون خانم و آقای مشکوک داخل یکی از کوپه ها شده درب رو قفل کرده و پرده ها رو هم کشیده بودند .. بعد از درب زدن و درخواست های مکرر بالاخره اون آقا درب رو باز کرد و طلبکارانه خواست که در کوپه بمونه چون بلیط داره و حقشه که در جای خودش بمونه .. وقتی به زحمت از داخل کوپه بیرون کشیدمشون داخل راهرو ایستادند که با اون قیافه های غلط انداز خاصی که داشتند و از دیگران فرار میکردند ترسیدم فکر کردم نکنه از این خرابکار های منافق باشند و برنامه ایی داشته باشند ! به مامور قطار اطلاع دادم که مامور ها چند نفری از قطار پیاده شون کردند که اون آقا با داد و بیداد و فریاد و ناسزا و شلوغ کاری سعی کرد وارد کوپه های ما بشه که مامور ها مانع شدند . من هم که زهره ترک شده بودم سریع همه رو توی کوپه ها کردم و دربشون رو قفل کردم که نتونه وارد بشه .. بازرس قطار اجازه داد در رستوران بمانند تا در مقصدشون نیشابور پیاده بشند .. بعد از حرکت قطار همون آقا اومد در راهرو واگن ما چند بار قدم زد و به کوپه ایی که غصب کرده بود هم چند بار نگاه انداخت .. که ترس م رو صدبرابر کرد و گفتیم حتما یکی از مسئولین لابد توی قطاره و اینجا بمب گذاشتند بچه ها رو بیرون کردم و توی کوپه رو گشتم یک کیف سیاه بزرگ در قسمت بار بود که با کیف های سرمه ایی قطار همرنگ نبود ! فکرشو کنید چه حالی شدم کوپه های کناری رو هم خالی کردم فرستادم انتهای واگن و با مامور قطار برگشتیم تا دوباره کوپه رو چک کنیم همه درز ها و سوراخ سنبه های کوپه رو گشتیم به کیف که رسیدیم ماموره خندید و گفت این که مال خودمونه !!! ای الهی رو آب نخندی !!! مردم بس که حرص خوردم و ترسیدم با این حال بین لحاف ها و کیف ها رو هم گشتیم و خوشبختانه خبری نبود ولی تا چند ساعت بعد از اینکه اون آقا و خانم مرعوب کنند در نیشابور پیاده شدند ما هر آن فکر میکردیم الانه که بال دار بشیم بریم رو هوا ! بعدا متوجه شدیم اون آقا کارمند سابق راه آهن بوده و بعد از بازنشستگی خودش رو صاحب خونه میدونسته که میتونه بدون بلیط قطار سواری کنه !!! ..
برای اولین بار در طی این ۵-۶ سال سفر اردویی نتونستم بین راه بیدار بمونم و مقاومتم تا ۳ شب بیشتر ادامه نداشت ..
ادامه مشهد نامه ۴ در پست بعد ..

در دسته : دسته‌بندی نشده | دیدگاه‌ها خاموش

مشهد نامه ۴

تیر۸

سلام
ادامه مشهد نامه ۳ :
چهار شنبه : خوابیده و نخوابیده ملت رو به زور بیدار کردم و با مینی بوس مفتضحی به سمت پارک آبی راه افتادیم از مفتضحیش همین رو بگم که ۲۰ دقیقه راه رو ۳ بار لاستیک عوض کرد و دو ساعت به زمان در نظر گرفته شده م تحمیل کرد موقع برگشت هم لاستیک همچین بامبی کرد و ترکید که قلبمون از دهنمون زد بیرون !!! ولی زمان تفریح در پارک با توجه به اینکه اغلب مادرا بالای ۴۵ سال سن داشتند و بعضا تا به حال حتی استخر هم نرفته بودند و حتی موردی داشتیم که نمیدونست لباس شنا رو چطور باید استفاده کنه !!! جوو دستتون اومد ؟ اون دو تا دختر نابینا که اجازه ورود ندادند تا دو بار تعهد و ضمانت از من گرفتند و ۶ ا اثر انگشت مبنی بر اینکه هر اتفاقی افتاد مسئولیتش پای بنده باشه .. خلاصه هر طوری بود این دو تا بچه که حتی تا به حال توی حوض هم بازی نکرده بودند رو بردم با مسئولیت خودم هم سرسره آبی و هم چند بازی دیگه رو که خطر و هیجان کمتری داشت رو سوار کردم که تجربه لمسی و حسی که براشون داشت به ارزش معنوی کل سفر می ارزید .. اینقدر این دو تا سه ساعت خوب بود که حتی خطر ترکیدگی لاستیک سرویس هم نتونست از هیجان این مادرای طفلکی کم کنه .. القصه تا ۲ رسیدیم اقامتگاه و باز هم نفهمیدیم نهار رو چطور خوردیم بس که به طرز فلاکت باری گرسنه شده بودیم ! دو سه ساعتی ملت استراحت کردند اما باز هم بنده با آذر به دنبال کارهای برنامه شب و پیدا کردن آشنا و پارتی در کوهستان پارک و پایین اومدن هزینه ها در تلاش بودیم . دوست آذر که گفتم برش بالایی در کارهای اداری داشت قول دادند ۲۵ پرس غذای حرم حضرتی رو برای شام بیارند کوهستان پارک ما هم شام اقمتگاه رو کنسل کردیم و با اینکه دنبال ساندویچ سرد بودیم موفق نشدیم و در آخر قرار شد حاضری نون و گوجه و خیار برای اولین بار به ملت بدیدم که همه استقبال کردند .
gataar3.jpg
gatar2.jpg
gatar1.jpg
mohamad1.jpg
mohamad2.jpg
این محمد خسروی ه .. همه عاشق خنده های نخودی و با نمکش هستند .. همچین با زحمت توی وسیله بازی جاش کردم که دو نفری هم نمیتونستند درش بیارند ! :))
خلاصه با رایزنی های دوست آذر یک تخفیف اساسی هم از پارک گرفتیم و با توجه به دیر رسیدن شام به پارک تا ساعت ۲ نیمه شب برنامه طول کشید ..
از طرفی هم تماس با حرم مشخص شد فردا ساعت ۶ صبح باید در حرح جهت زیارت خصوصی که اغلب به گروه های خاصی مثل معلولین داده میشه حاضر باشیم ..
این بار از حق نگذریم من دو سه ساعتی تا ۴و نیم صبح خوابیدم .. !
ادامه مشهد نامه ۴ در پست بعدی ..

در دسته : دسته‌بندی نشده | دیدگاه‌ها خاموش

مشهد نامه ۳

تیر۸

سلام
ادامه مشهد نامه ۲ :
سه شنبه : صبح زود گرفتار توزیع ژتون ها بودم .. یکی از سخت ترین و وقت گیر ترین کار های سفر توزیع ژتون هاست که دردسر های خودش رو داره ..
بعد از اون طبق قرار و آشنایی که دادند با آذر به بهزیستی مشهد رفتیم تا بتونیم چند نامه جهت استفاده از اماکن تفریحی و گردشی و همچنین درخواست غذای حضرتی بگیریم .. با اینکه اینقدر پارتی بازی کردیم برای گرفتن دو نامه بیشتر از ۴ ساعت از ۸ صبح تا ۱ بعد از ظهر در بهزیستی علاف شدیم که این بار آذر هم مجاب شد کمک از دستگاه دولتی گرفتن یعنی اتلاف وقت هدر رفتن انرژی و بربادرفتن اعصاب ! نامه نگاری ها به گرفتن سه پرس نهار حضرتی در روز آخر بعد از کلی پیگیری و البته تخفیف در بلیط سرزمین موج های آبی منتهی شد . بعد از گرفتن دو نامه یکی برای درخواست غذای حرم و قرق برای زیارت و قول نامه ایی از طرف یکی از ان جیو های نابینایان مشهد جهت استفاده از تخفیف موج های آبی من به حرم و آذر دنبال نامه ان جیو رفتیم .. نامه رو به قسمت مربوطه دادم در حالی که حتی فرصت نکردم باز هم به طرف حرم آقا نظری انداخته و از دور زیارتی کنم باید برای توزیع ژتون ها تا ۱ و نیم برمیگشتم .. قرار شد از طرف حرم برای مجوز غذا و دادن وقت جهت قرق تماس بگیرند ..
وقتی برگشتم آذر هم نامه تخفیف رو گرفته و به موج های آبی برگشته بود ولی مدیریت برای استفاده نابینایان دختر که ۶ نفر بودند نامه رو باز هم به ان جیو جهت ضمانت نابینایان ارجاع داده بود .. باید دوباره صبح فردا نامه رو جهت ضمانت به همان ان جیو میبردیم که اتلاف وقت زیادی بود .. به هر حال بعد از نهار که از فرط خستگی و گرسنگی نفهمیدیم چطور خوردیم سعی بیهوده ایی انجام شد برای خوابیدن که با سر و صدا و شیطنت های سه پسر خودم و دو دخمل یاسی در اتاق بی سرانجام ماند ..
خوشبختانه خوراکی های مفصل پذیرایی رو صادقی با چند نفر از مادران انجام داد برنامه مولودی هم با شرح زندگی نامه امام محمد باقر با زبانی کودکانه و دست و شیطنت های کودکانه و درخواست و التماس بنده به مادران جهت نام نویسی در سرزمین موج های آبی به پایان رسید jashn1.jpg
jashn2.jpg
مسعود جانی و ابولفضل عجمی هر دو کم شنوا و کم بینا ..
.. برای نگه داری بچه ها آذر اعلام آمادگی کرد و با توجه به سابقه کارش با کودکان بی سرپرست در بهزیستی اعتماد مادران رو برای گذاشتن بچه ها جلب کردیم اما مهمترین مسئله مادرا این بود که دلشون نمی اومد چنین حظ تفریحی رو بدون بچه هاشون ببرند ! آخه مادر هم شد آدم ؟؟!!!! مادر اگه آدم بود که مادر نمیشد !اون هم مادر بچه های استثنایی!! یکی یکی رفتم باهاشون صحبت کردم و به قول معروف مخ زنی کردم بالاخره چند ساعت مخ زنی از ۳۵ نفر مادر ۲۴ نفرشون قانع شدند که این بچه ها رو از جیگرشون بکنند دو ساعت هم به خودشون برسند ! اینکه میگم التماس واقعا التماس بود !! وجدان درد گرفته بودند که چطور بدون بچه ها خوش بگذرانند !!؟!!!!
بعد از شام هم طبق معمول هر شب حساب و کتاب و گزارش دهی به همدیگه و برنامه ریزی برنامه فردا تا ۱۲ شب طول کشید اما امشب شارژ از استقبال و مخ زنی مامانا نیمه شب حدود ۱ شب با هم به حرم رفتیم که این برنامه هم چون در نیمه شب و وقت خلوت تر حرم هست حظ فراوانی وجود دارد ناگفتنی .. که نائب الزیاره بودم از طرف همه بچه های بلاگر و غیر بلاگر.. حتی حسن هم برای همه تون خیلی دعا کرد ..
ساعت ۴ صبح برگشتیم و قرار شد برای عزیمت به پارک آبی ساعت ۷و نیم صبح در لابی جمع بشیم ..
ادامه مشهد نامه ۳ در پست بعدی ..

در دسته : دسته‌بندی نشده | دیدگاه‌ها خاموش

مشهد نامه ۲

تیر۸

سلام
… ادامه مشهد نامه ۱ :
nojavanan2.jpg
.
nojavanan3.jpg
دوشنبه صبح بعد از اسکان و نهار دیگر کار خاصی نمونده بود . خانم صادقی رو برای ردیف کردن قرق حرم و درخواست غذای حضرتی که خیلی طرفدار داره به حرم فرستادم و قرار شد برای تجدید قوای صوتی :)) و جسمی کمی استراحت کنم که به اصرار آذر و یاس ( خواهری و دخملک هاش دو ساعت مونده به حرکت قطار به جای عکاس بانویی که قرارش رو کنسل کرد جایگزین شدند. ) تصمیم گرفتیم کمی هم دل و جرات به خرج بدیم و به قول معروف جیم بزنیم بریم سرزمین موج های آبی ..
(داخل پرانتز :

این سایت سرزمین موج های آبی که چیز خاصی نداشتhttp://www.wwlco.ir/
کمی درباره ش از این طرف و اون طرف پیدا کردم :
۱- مجتمع آبی به مساحت ‪ ۸۴۶۰‬متر در زمینی به گستره ‪ ۲۵‬هزار مترمربع بنا شده است.
۲- مجموعه سرپوشیده دارای سرسره‌های عمودی و موج دار، دریاچه و رودخانه همراه با موج مصنوعی، سونا و جکوزی، اتاق ماساژ، پیست ماساژ کف پا و همچنین استخرهای مجزا ویژه کودکان گروه سنی یک تا چهار و چهار تا ‪۱۰‬ سال است
۳- مجتمع دارای منبع یک میلیون لیتری ذخیره و سامانه تصفیه خودکار آب می‌باشد که مانع اسراف آب ناشی از سرریز سرسره‌ها و استخرها می‌شود.
۴- پارک آبی در هر نوبت کاری پذیرای ‪ ۱۲۰۰‬نفر است و مراجعان، می‌توانند تا پنج ساعت از امکانات این مجموعه تفریحی استفاده کنند.
۵- پارک آبی تعداد ۹۰‬نفر نجات غریق ‪ و تیم پزشکی چهار نفره ، شامل یک پزشک و سه پرستار که مراجعان قبل از ورود به استخر، توسط پزشک معاینه می‌شوند لذا از ورود مبتلایان به بیماری‌های پوستی، قلبی و فشار خون جلوگیری می‌شود . ” )

خیلی وقت نداشتم .. کمتر از سه ساعت برگشتیم ولی به حدی در روحیه م تاثیر مثبت گذاشت که علیرغم مخالفت های خانم صادقی مبنی بر گذاشتن بچه ها مون در اقامتگاه و تحمیل هزینه خارج از برنامه ریزی تصمیم گرفتم که این بار برای مادران هم برنامه تفریحی ترتیب بدم تا شاید ساعتی از فکر کردن به مسائل سخت زندگی شون دور بشند .
بعد از اینکه برگشتیم آذر با یکی از دوستانشان که آخر هم نفهمیدیم کجای این دستگاه های دولتی دست داشتند که اینقدر کار های ما رو راه انداخت برای برگزاری بهتر کیفیت اردو تماس گرفت که توصیه شد برای گرفتن نامه به بهزیستی نزد آشنایان ایشان برویم .. بعد از تهیه ژتون غذا و راه انداختن افراد گروه به سالن غذاخوری و رسیدگی به حساب و کتابها و پیش بینی هزینه ها و برنامه ریزی ساعت حدود ۱ نیمه شب شد و طبق معمول در روز اول نتونستم باز هم خدمت ثامن الحجج رسیده و سلامی عرض کنم ..
مشهد نامه ۳ در پست بعدی ..

در دسته : دسته‌بندی نشده | دیدگاه‌ها خاموش

مشهد نامه ۱

تیر۸

سلام
قبل از هر چیزی تولد حسن رو تبریک میگم به خودش و داداش های شیطونش .. که مثل دو تولد گذشته داداشی هاش ماست مالی شد !!! :”)
و اما سفر امسال مشهد که به همت و نیت خیر شما دوستان بلاگر با کیفیت بالا و برنامه های متعدد برگزار شد .
nojavanan.jpg
بعد از درخواست کمک داوطلبانه دو نفر برای کمک رسانی به بچه های نابینا و بنده داوطلب شدند یکی مادربزرگ یکی از بچه ها که به قول خودش از عید تا به حال سه بار بچه های معلول رو به مشهد برده و برگردونده بود که برای من تجربیات و کمکش خیلی سودمند میبود اگر در کنار من میموند ! مادربزرگ برعکس قول هاش ۱۰ دقیقه بعد از اتاق گیری رفتند حرم و من تا دو روز چشمم به جمالش منور نشد !! و دیگری هم از دوستان یاس به نام آذر که اگر ایشون و کمک هاش نبود امسال واقعا تلف شده بودم !!! همه جا کنار من بود و واقعا به بچه ها کمک کرد که به هیچ زبونی نمیتونم از زحمات و تلاش ایشون تشکر و قدردانی کنم .. آذر عزیز متشکرم ..
و اما بعد … درباره سفر .. نمیدونم سفرنامه بنویسم یا گزارش .. از نظر کیفی یا از نظر کممی ! ( این تشدید کدوم کلیده ؟!)
برنامه ها :
دوشنبه : صبح اسکان .. ما بقی روز وقت آزاد برای افراد .. خرید .. زیارت نیمه شب حرکت گروهی به حرم
سه شنبه : صبح وقت آزاد برای افراد .. زیارت .. خرید .. عصر مولودی امام محمدباقر (ع) نیمه شب حرکت گروهی به حرم
چهارشنبه : صبح سرزمین موج های آبی برای مادران .. شب کوهستان پارک (شهربازی) برای بچه ها و مادران .
پنج شنبه : صبح زود قرق حرم برای زیارت .. وقت آزاد برای افراد .. زیارت .. خرید .
قطار امسال ۴ تخته دلیجان بود شنیده بودم که در کوپه ها تلوزیون هست ! من خودم تا به حال از سرویس های قطار غیر از موارد اردویی استفاده نداشتم فکر میکردم عجب کلاسی ! تلوزیون هاش نه صدای استاندارد و نه نور کافی داشتند فقط خداخدا کردیم زودتر فیلم تحمیلی انتخابی ش تموم بشه و از صدای خرخرش خلاص بشیم ! از نظر دیر و زود رسیدن هم تفاوتی با اسپانیایی و کویر نداشت چون دنباله همون واگن ها وصل بود .. ولی خلاصه این رفیق شفیقمون خانم صادقی از صدا افتاد بس که التماس کرد به خاطرش یک بار هم قطار رو سرویس درجه یک بگیریم ! خوبه که متوجه شد همچین فرق خاصی هم با سایر قطار ها نداشت . از حق نگذریم سرویس پذیرایی شام و صبحانه و چای ش خیلی چسبید چون دغدغه تهیه شام و صبحانه رو نداشتیم و بعد از دوندگی های جایگیری افراد در کوپه ها اون چای خیلی به داد حنجره مون رسید !
امسال هم بچه ها رو به خانه شهید بردم که کیفیت اتاق ها و سرویس دهیش بهتر شده بود . اتاقهای ۲ تا ۸ تخته که افراد رو بر اساس تعداد بچه ها و همخوانی سن مادران و فرزندان دسته بندی و اسکان دادیم .
soiit.jpg
خانه شهید گزینه خیلی خوبی برای سفرهای اردویی و حتی خانوادگی ست برای سفر های گروهی هر شب نفری ۱۴۰۰۰ تومان که با توجه به آشنا شدن با گروه بنده امسال هم لطف داشتند و ۱۳۰۰۰ تومان حساب کردند که کلی در هزینه تخفیف محسوب شد
soiit2.jpg
سیاهی لشگر مشهود است که حسین میباشد !! :)
.. همچنین تعداد ۸۴ نفر رو ۷۵ نفر حساب کردند که در کل حدود ۹۰۰هزارتومان تخفیف داده شد . ما یک شب رو هم که شرحش داده خواهد شد رو هم از شام خانه شهید استفاده نکردیم که مجموعا ۱ میلیون تومان از هزینه ما رو کلا کم کرد .
این از قطار رفت و اسکان .. قطار برگشت کلی ماجرا داره .. :)
مشهد نامه ۲ در پست بعدی ..

در دسته : دسته‌بندی نشده | دیدگاه‌ها خاموش