مادر سپید

مادر یک روشندل

سال نو مبارک

اسفند۳۰

sib%20mahi.JPG
سال و فال و مال و حال و اصل و نسل و تخت و بخت
بادت اندر شهریاری برقرار و بر دوام
سال خرم فال نیکو وافر حال خوش
اصل ثابت نسل باقی تخت عالی بخت رام

دعای سال نو

اسفند۳۰

سلام
dooa.gif
انشالله به یمن آغاز نوروز در روز عید امام زمان امسال سال ظهور مهدی موعود (عج) نیز باشد .
راستی ۱ :
خاله مپیسه خیلی دلم سوخت وقتی که مامانی گفت نفیسه امروز رفته فکر کنم هنوز نرسیده باشه .. خیلی دلم سوخت که نرسیدم حتی تلفنی ازت خداحافظی کنم ..
راستی ۲ :
عروسی ها به خیر و خوشی تموم شد امیدوارم این جوجه متاهل های جدید بتونند با صبر و درایت آروم آروم با زندگی و مشکلاتش کنار بیاند و در کنار همسر شون خوشبخت و سعادتمند زندگی کنند ..
راستی ۳ :
گاهی اوقات فکر میکنم اگر الان مجرد بودم هنوز برای قبول کردن مسئولیت زندگی آمادگی نداشتم .. بعضی وقتا هم فکر میکنم زندگی رو اگه ساده بگیری راحت میگذره ! ولی باز فکر میکنم زندگی واقعا ساده نیست خیلی سخته ! اما باز به فکرم میرسه دیگه تا خل نشدم فکر نکنم فقط شاکر خداوند باشم که در آستانه دهه سوم زندگی م همسری مهربان و پسرانی همچو دسته گل و شیطون بلا دارم ..
التماس دعا

در دسته : دسته‌بندی نشده | دیدگاه‌ها خاموش

حلال زاده به عموش بره

اسفند۸

سلام
به سلامتی جان شما امیر رفت و برگشت .. داداش کوچیکه هم که از همه هول تر بود نتونست بیشتر صبر کنه بالاخره چهارشنبه گذشته عقدید و جل و پلاس نداشته اش رو جمع کرد و ندید بدید رفت خونه خانمش اینا لنگر انداخت و تا کنون هیچ اطلاعی از ایشان در دست نیست ..:waiting که بدجوری رگ خارررشووری رو در بنده قلمباند ! :teeth
فعلا منتظر نیمه دوم اسفند و عروسی داداش بزرگه بنده و داداش کوشیکه امیر هستیم .. این سه تا عقد و عروسی که تموم بشه همه جوونای نزدیک فامیل میرند خونه بخت و دیگه تا عروسی حسنین عزب اوغلی نداریم :teeth واای خدااا کی میشه سه تا دختر که خدا زده باشه پس کلله شون بیاند و این سه تا پسر من رو وردارن ببرن !! :oh پوست کله من رو کندند .. مخصوصا این هادی ه پدرسوخته ! تازگی داره حرف میفته و شیطنت که چه عرض کنم خرابکاری میکنه .. ماجرای یک روز هادی داری رو براتون شرح میدم .. قبل از اون برای ملموس شدن شیطونیای این وروجک به عکس زیر توجه بفرمایین !!
adiiman.JPG
یک روز بعد از عقد داداش کوچیکه :
هفته گذشته ش یک شب هم نتونستیم درست بخوابیم .. ۳ و ۴ میخوابیدیم و ۸ و ۹ بیدار میشدیم و تا بوق هاپو کار میکردیم امیر هم همون روز اومد و قاعدتا مراسم بازکنون سوغاتیا هم تا صبح طول کشید .. از خستگی حالت تهوع و سرگیجه گرفته بودم حسن که رفت مدرسه گفتم آخخیییییشش یه خواب آسوده ایی میکنم که تا ظهر هم بارها تلفن زنگ خورد تلفن رو از برق کشیدم زنگ درب یا گدا میومد یا اشتباه میزنگیدند … خلاصه تا ظهر چشم بهم نزاشتم .. حسن که برگشت گفتم آخی این سه تا با اسباب بازی های جدیدشون سرگرمند میزارند یک ساعت بخوابم .. زهی خیال باطل !!
یه زیر سفره ایی بزرگ پهن کردم و بیسکویت و میوه برای هادی گذاشتم تا سرش گرم باشه .. هیچ وقت خوابم اینقدر سنگین نمیشه که سر و صداشون رو نشنوم هر از گاهی هم چشامام به صورت خودکار مث رادار باز و بسته میشه مراقبم .. یک بار چشمم رو باز کردم دیدم رنده رو از کمد برداشته و داره بیسکویت سبوس دارش رو روی زیر سفره ایی رنده میکنه .. گفتم اشکال نداره بچه م داره تجربه بدست میاره چشمامو بستم چرتی زدم و بار دوم چشامو باز کردم دیدم میوه هایی که خورده رو جوییده و تفاله ش رو ریخته رو زیر سفره ایی ، گفتم بی خیال بعدا جمع میکنم .. باز چرتی زدم و بار سوم چشممو باز کردم دیدم با دست داره بیسکویت خورده و میوه ها رو به هم میماله و سرش گرمه گفتم به درک الان حسش نیست بلند بشم اینا رو از زیر دستش جمع کنم .. بار چهارم با صدای تکونده شدن زیر سفره ایی چشمامو باز کردم .. هر چی گند زده بود رو روی فرش ریخته بود .. از تصور جمع کردن این کثافت کاری ها خستگیم مضاعف شد باز هم گفتم بی خیال ننه ریحون خیال کردی چطوری این فرش مثل آدامس چسبونکی شده چرا اینقدر حرص میخوری بگیر بخواب حالت که سر جاش اومد تمیز میکنی ..
تازه چشمام گرم شده بود که جیغ و داد حسنین بلند شد : ماااااااماااان بدو بیا ببین هادی چیکار کرده ؟ همچین با هول پریدم که تا اون اتاق نفهمیدم با سر رفتم یا چهاردستا و پا ! دیدم کشوی داروها باز مونده و هادی یک شیشه روغن پارافین رو انداخته رو سرامیک و شکونده فرش و چند تیکه لباس و چند تا سی دی رو هم غرق روغن کرده کورمال کورمال روغن ها رو پاک کردم شیشه خورده ها رو جمع کردم که خودش بیست دقیقه شایدم بیشتر طول کشید .. سینه خیز رفتم سرم رو رو بالش گذاشتم چند ثانیه بعد بود انگار دیدم صدای دق و دوق مشکوکی میاد چشمو نصفه باز کردم دیدم باز هم هادی رفته توی چمدون نیمه خالی نشسته و شیشه شیرش رو روی لباس های نویی که امیر سوغات آورده بود میچکونه و با قاشق هم شیر رو فشار میده تا به خورد لباسها بره .. و ذوق میکنه جیلیغ و ویلیغ کنان پسره رو از تو چمدون در آوردم لباسها رو شستم و غر زدم و باز سراغ بالش کنار بخاری رفتم نمیدونم چقدر گذشته بود که باز هم صدای فریاد حسن اومد همچین پریدم که نمیدونستم برم تو بخاری یا برم طرف بچه ها .. دیدم هادی با چهره وحشتزده داره از سمت توالت به طرف من میدووه چند لحظه طول کشید تا مغزم فرمون داد بغل وا کنم براش که چشمتون روز گند و گ.و.ه نبینه دیدم سر زانوش هم گلاب به روتون پی پی مالیده شده … دستهای باز شده م رو جمع کردم و پریدم بالا که نپره تو بغلم زیر بغلشو گرفتم بردمش طرف حمام دیدم از توالت صدای شرشر آب میاد حدس زدم تا شیر آب رو باز کرده از صدا و فشار آب ترسیده و افتاده توی توالت و گلاب به روتون بچه ها هم سیفون رو نکشیده بودند و این شیطون اوغلی هم صاف افتاده اون تو .. اه .. دیگه داشتم از خستگی بالا میاوردم با این حال بردمش حمام که نیم ساعت طول کشید .. دیگه خواب از سرم پریده بود ولی کوفته و داغون با اعصاب متلاشی شده ..
خلاصه اون روز و هیچ روز دیگه ایی بعد از اون این هادی بزغاله فرنگی دست از شیطنت های خرابکارانه اش نکشیده و انگار در آستانه ازدواج دایی بزرگه شیطونش داره پا جای پای اون میزاره تا روزگار مامانش رو سیاه کنه !!!
پدرسوخته شیطنت که میکنه ریز میخنده و دندون شکسته اش رو بیرون میندازه و چشماشو تنگ میکنه تا قیافه اش هر چه بیشتر شیطنت آمیز بشه ..
نمیدونم کار خدا چرا این پسر سومی اینقدر شیطون شده اون هم در عرض یک هفته ! از تصور اینکه مثل دایی بزرگه ش شیطون بشه آب دهنم یخ میزنه و خون تو رگم خشک میشه !!واای خدا اون روز رو نیاره که مث دایی محمدش تو دنیا مادر نزاییده ! دیگه به قول مادرم دیوار هم از دست هادی به صدا در میاد !!
عکس پایین هم بعد از شیطنت ها و حمام ازش گرفتم .. ای کاش این حلال زاده بیشتر به عمو محمدش میرفت تا به دایی محمد .. ( عمو محمدش نقطه مقابل دایی محمده بس که آروم و ساکت و بی سر و صداست )
hdibala.JPG
تا بعد .