مادر سپید

مادر یک روشندل

آرزوی خواهرانه

آبان۲۹

سلام
ممنونم از کامنتهای متفاوتی که گذاشتید :regular مطلب دیگری رو حاضر کرده بودم اما کامنتها و جواب هاشون هم میتونه بخشی از صحبت هام باشه ..
بعضی از دوستان متوسل به خشانت شدند و راه حل های خشانت برانگیزی مثل کتک کاری هم پیشنهاد کردند ..
دوست دیگری پیشنهاد هیاهوی رسانه ایی دادند که این راه هم میتونه کارساز باشه حتی تونستم با آقای کامران نجف زاده ارتباط بگیرم ولی فعلا این راه رو استند بای :eyebrow نگه داشتم ، خارجی هم شدم :teeth!!! ای بابا خارجی چیه؟؟!!!! نمیدونید این خانم سلیمانی عزیز با آدم چه کارها که نمیکنه :dontknow!!! تو عمرمون همچین جاهایی گذرمون نمی افتاد چه جاهای خیلی ششنگی را از نزدیک ملاحظه فرمودیم و چه به به کرسی های نرم و گرمی در مملکت موجود است که افراد بی کفایت و نالایقی بر آن قدرت نمایی کرده و از وجود بی وجود سرد برخی شون حرارتی بلند نمیشه !!!! چه اداره های عریض و گت و گنده ایی که چند نفر با باند بازی و رابطه بازی فک و فامیل و دوست و رفیق هاشون رو از اون طریق از جوجه به آقا زاده تبدیل کرده و کوچکترین عذاب وجدانی در وجود عزیزشان نیست !!!
دوست دیگری ازندای بیصدای بچه های ناشنوا گفت که صدایی برای بلند کردن ندارند !! من هنوز با این قضیه مشکل دارم که کدام قشر از این افراد در جامعه نادیده تر گرفته شده اند ! فکر کنم هر کس مشکل خودش رو بزرگتر از مشکلات دیگران میبینه هر چند خودم به شخصه این نوع نگرش رو ندارم و همیشه مشکلم رو کمتر از دیگران دیده م ( برای روحیه دادن به خودم جهت خدمت به بچه ها ) ولی هنوز هم بعد از ۱۰ سال فکر میکنم نابینایان نادیده تر گرفته شده اند ! هر چند چه فرقی داره نابینا یا ناشنوا هر دو عضو همین پیکرند !!
دوست خوبم خانم آروانه مطلب رو بروی سایت مددکاری اجتماعی بردند که ازشون متشکرم و اگر باز هم مطلب در سایتها و وبلاگ های دیگری هم برده شود مشکلی نیست اجازه صادر شد :wink نه برای اینکه هیاهویی به راه بیفتد صرفا جهت دیده شدن مشکلات بچه های نامرئی استثنایی توسط حتی افراد عادی جامعه .فقط قبل و بعدش به بنده اطلاع بدید .
این هم لینکش : http://socialworkeriran.com/find-1.20.1059.fa.html
خانم خودمی عزیز از همدلی تون ممنونم .. ما معلم های زیادی داریم که با عشق کار میکنند و از وجودشون مایه میگذارند در همین مدرسه ما از ۳۰ نفر پرسنل و معلمی که هست فقط دار و دسته ۴-۵ نفره این خانم هستند که مسائل مادیشون از تعهدشون اهمیت بیشتری داره و خیانت در امانت رو از شیر مادرشون حلالتر میدونند . شما قطعا از دسته اول هستید .
از دوستان دیگری که به مسئله مهم آموزشی و تربیتی فرزندان ما توجه نشون دادند متشرک و خوشحالم که مشکل ما رو مشکل خودشون دونستند که در واقع هم همینطور هست مسائل تربیتی بچه های ما در هر کجا که باشند باید برای تک تک ما اهمیت داشته باشه که این بچه ها در آینده امت واحدی میشند و باید با هم زندگی کنند .
و اما اینکه چه کردم ..
اول اینکه به دلایل امنیتی !! چه ربطی به مطلب بنده داره !؟ خوب نه که نداشته باشه یه جاهایی واقعا دلایل امنیتی هم وجود داره .. بگذریم میگفتم به دلایل امنیتی نمیتونم همه مراحلی که رفتم رو بنویسم ..
در مرحله اول من و پدر حسن روز ملاقات عمومی رئیس آموزش و پرورش !!:liar استثنایی شهر تهران که چهارشنبه روزی بود رفتیم اول به دفتر مسئول آموزش نابینایان جناب بیگی رفتیم که ایشون جلسه بود و ما هم یکراست به دفتر مدیریت رفته و تا اسم خانم سلیمانی رو آوردیم آهی از ته دل کشیده و گفتند باز هم این خانوم ؟؟!!! که مشخص شد ما اولین شاکیان ایشون نبودیم ! شکایت نامه ایی نوشتیم و گفتند فردا میخواهند برای رسیدگی به این موضوع بیایند مدرسه . من برای بردن ماشین پرکینز سنگین حسن رفتم ( شما هم اگر خودکار بچه تون رو ۱ میلیون تومن خریده بودید هر جا لازم بود باهاش میرفتین !!) ایشون با مسئول حراست اداره و کارشناس امتحانات اومدند و حرف دل پرخون همکاران دیگرشون رو شنیدند ! اومدن مسئول حراست برای من خیلی عجیب بود ولی چون به بنده ربطی نداشت درباره ش نپرسیدم !
قرار شد ایشون رو عوض کنند و برای ایجاد آرامش در مدرسه ایشون رو برای کارهای اداری به اداره خودشون ببرند ولی تنها دو روزایشون مدرسه نبود بعد از اون با اینکه مدیریت مدرسه عدم نیاز نیرو اعلام کرده صاف میاد مدرسه توی دفتر میشینه و هیچ کسی از اداره هم حریف این بانوی ظریف مریف زبون دار نیست ایشون هم از بیکاریش نهایت استفاده رو میکنه و لابلای بچه ها میگرده و امضا علیه من یا همکارای دیگه ش جمع میکنه تا به قول خودش ما رو هشتبلکو کنه و بندازه بیرون !!!! بزار دلش به این خوش باشه !
وای امان از دست این مادرای ترسو نمیدونم چرا اینقدر بعضی ها ترسو اند !! باور کنید دوهفته وقتم تلف شد تا اینها رو مجاب کنم دقت بیشتری در رفتارها و حرفهای بچه ها نشون بدند تا از اوضاع کلاس خبر بیشتری بگیریم ، چون معلم با هر زبونی که تونسته بود حالیشون کرده بود حرفهای خصوصی کلاس رو بیرون نبرند بچه های ما هم خیلی باتربیت ند و حرف گوش کن:waiting مادر مرده ها :confusedهیچی نمیگفتند .. :nailbiting
بعد از دو هفته که بچه هاشون حسابی زیر دست این خانم شکنجه روحی روانی شدند تازه مادرجان ها پیش خودشون گفتند نکنه مادر حسن راست میگه و افتادند پی قضیه و دیدند بیشترین مسائل متوجه بچه های خودشون شده چون پدر حسن یک صحبت مفصل با این خانم داشت و حالیش کرد که واای به حالش اگر دستش به بچه من بخوره !!
این باعث شد که سه نامه شکایت جمعی دیگر هم بنویسیم که باعث شد ایشون رو از کلاس بردارند در حالی که ۱ ماه و نیم از سال میگذشت و بچه ها از نظر تحصیلی آسیب خیلی زیادی دیدند .. الان حدود ۱ هفته ست که معلم بچه ها عوض شده و خانم شامانی که انشالله خدا به همسر بیمارش سلامتی عاجل بده و خودش رو هم همیشه همینطور با انرژی و با انگیزه و با نشاط نگه داره معلم بچه ها شده .. ولی قضیه خانم سلیمانی هنوز هم تمام نشده ..
افراد موثر دیگه ایی رو حتی در وزارت خونه دیدیم که ترتیب اثر ندادند و متوجه شدیم سرکار علیه رفتند پیش کسی که قدرت برش بالایی در اعمال نظر به وزرا داره از روش ترحم برانگیز گریه زاری و خودش رو به( ببخشید این طور عنوان میکنم کلمه دیگری رو نمیتونم جایگزین کنم ).. کوری وعینک سیاه زدن و عصا دست گرفتن و خودش رو به در و دیوارکوبیدن که واای بیایید حق ما کورا رو بدید که یکی از اولیا اومده ما رو کشته پخته خورده !!! و این شده که وزیر هم این وسط برای عوض کردن ابلاغ آموزشی به ابلاغ اداری تعلل میکنه !!!
قضیه بیشتر و بالاتر هم بیخ پیدا کرده افراد موثری هم درگیر قضیه کرده اند ، بنده هم برگ چغندر تشریف ندارم که بشینم و ببینم بچه هایی که تا آخر عمر با هم در ارتباط هستند افرادی بشند مثل خودشون عقده ایی و دچار مشکلات مختلف شخصیتی که از هر کجا که رانده شوند انتقام آن را از کودکان بیگناه نابینای دیگر نگیرند .. در این خصوص احساس مسئولیت میکنم و سالهاست برای رسیدن به منظور ایجاد محبت و دوستی و وحدت بین بچه های گروه کودک و نوجوان نابینا مشغول فعالیت هستم و خواهم بود .. خوشحالم که از مدتها قبل به بچه ها حسن نیتم رو ثابت کردم و میدونم همه شون اگر هم فریب حرف های اون خانم رو بخورند همیشه در دلشون جایی برای شک و تردید وجود خواهد داشت که آیا مادر حسن واقعا انسان دروغگو و ظالمی هست یا نه !
فکر کنم اداره هم نتونسته وجود بیمار گونه ایشون رو تحمل کنه و داریم به این نتیجه میرسیم که همه دارند خودشون رو نصف میکنند که این خانم توی این مدرسه بمونه بهتره تا همکار ایشونها بشه!! کار به این جا رسیده بود که مدیر اون یکی مدرسه هم از ترس وارد شدن ایشون به سیستم آموزشش در این قضیه که بهش هیچ ربطی نداره دخالت کرده !! حیف که حوصله جواب دادن به اون یکی رو ندارم من که چند سال پیش بچه م رو از اون مدرسه خوشگل و بزرگ و خوش آب و هوای قشنگش فراری دادم !!
الان بچه های بیگناه مدرسه که در بوجود اومدن این مسائل هیچ نقشی نداشتند تحت تحریکات این خانم و دار و دسته اش دو دسته شدند چپی و راستی چپی ها ضد ایشون و راستی ها با ایشون !! نامه بازی و طومار بازی و حرفهای خاله زنکی باب شده و افکار مشوش دانش آموزان حتی راهنمایی و دبیرستان !!! اوه چه بلبشویی !!
این بود ۵در صد از داستان ما .. بقیه ش سر سبز رو که هیچی سر سپید رو هم به باد میده !!!! :teeth
خوشبختانه مدیریت مدرسه یک انسان به تمام معناست که وجدان کاری و تعهد و عشقی که به بچه های استثنایی داره رو با هیچ میز و مقام و منصبی عوض نمیکنه و به ما قول داده تا حتی اگر باعث برکناری ایشون هم بشه از تدریس سوء این خانم تا زمان درمان افکار های مشوش در مدرسه جلوگیری کنه ! ایشون با اینکه با این سنگ اندازی های منظوردار و مسموم این افراد خیلی فرصت نکرده اند به مسائل اصلی مدرسه برسند اما تا به اینجای کار لیاقت و صلاحیت خودشون رو برای اداره مدرسه نشون دادند !!
مدرسه امن و امان را آرزو میکنم .. ای وایی یعنی میشه ؟!! :praying
مدرسه ما خیلی خوبه با اینکه کهنه ست درب و داغونه محروم و نامرئیه , کادر آموزشی بسیار با انگیزه ایی داره همه معلم های ابتداییش غیر از خانم سلیمانی در کارنامه های شغلیشون تقدیر نامه ها و تشویق نامه های متعدد دارند ..
ای کاش باز هم مدرسه به آرامش برسه و دوباره به یک مدرسه معمولی تبدیل بشه .
هربار که به یاد خانم سلیمانی می افتم از ته دل آرزو میکنم بوجود اومدن این قضایا باعث بشه یک ذره فکر کنه که ممکنه خودش دچار مشکلاتی باشه که به طور قطع با روانکاوی حل میشه ..خدا میدونه دلم میخواد در آغوش بگیرمش و ازش بخوام به خاطر خودش و خانواده ش که متضرر اصلی هستند کمی فکر کنه آیا همه بد هستند یا ایشون بد بین هستند !؟
آرزو میکنم که ای کاش ای کاش ای کاش به فکر درمان خودش بیفته و بتونه وجود عزیزش رو نجات بده .. با همه این قضایا دلم براش میسوزه اما نه از روی حس ترحم از روی انسان دوستی که در ذات همه مون هست ..
آرزو میکنم برای کسی که میتونست مثل یک خواهر باشه .. دعا میکنم خداوند خودش در رحمتش رو برای ما خصوصا ایشون باز تر کنه ..

تا بعد ..

فرضیات مادرانه سال تحصیلی ۸۷-۸۸

آبان۲۰

سلام
فرض کنید فرض کنید فرض کنید ..
فرض کنید فرض کنید فرض کنید .. فرزند نابینایی دارید که اگر او نباشه میخوایید دنیا نباشه که مگر بین دو فرزند بینا و نابینای شما امکان گذاشتن فرق برای دوست داشتن ، هم وجود داره ؟
یک بار دیگه فرضیات مادرانه من را بشنوید و فرض کنید که به جای من یا مادران دیگر این قصه تلخ هستید چه میکنید ؟
فرض کنید فرض کنید فرض کنید .. اول مهر شده و فرزند شما همراه با سه دوست و همکلاس خود با دلی پر از شادی و عشق به مدرسه وارد کلاس چهارمی میشند که چهار ستونش خالی از هر گونه مهر و عاطفه انسانی ست چه میکنید ؟
فرض کنید فرض کنید فرض کنید .. فرزند نابینایی دارید که توانایی هایش را اینقدر قبول داره که برای شما و تمام کسانی که دوستشون داره آرزوی نابینایی میکنه اون وقت معلم بچه ت بیاد و اینقدر از معایب نابینایی و محاسن بینایی صحبت کنه تا بچه باور کنه موجودی بی دست و پا و سرباره ! چه میکنید ؟
فرض کنید فرض کنید فرض کنید .. معلم فرزندتون به دلیل مشکلات سلیقه ایی با همکارانش این مسائل و مشکلات را بدترین شکل به فرزندتون در کلاس منتقل کنه چه با گفتن ناسزا به پدر و مادر طرف ، چه با تحقیرش ، چه با تهمت دزدی زدن به او ، چه با لقب دادن اسم حیوان به او ، چه با ایجاد دشمنی بین رابطه دوستانه اون همکار که از قضا مدیریت سابق مدرسه هم هست با کودکانی که هیچ گونه قدرت تحلیل و انتخابی ندارند ، چه و چه و چه .. شما با چنین معلمی چه میکنید ؟
فرض کنید فرض کنید فرض کنید .. از معلم کلاس اولتون خانم شین خاطرات خوشی به یاد دارید ولی چون معلم فعال و نمونه ایی هست مورد غضب این معلم کلاس چهارم که ممبعد به نام خانم سین میخوانمش قرار گرفته مورد تهاجم انواع تهمت های ناروا قرار گرفته و به خاطر به طور قطع وجود عدم تعادل روحی روانی خانم سین این تهمت ها به بچه های کلاستون هم منتقل بشه و ذهنیت بچه ها از معلم کلاس اولشون بشه کسی که با پول دزدی هر سال به مکه میره و توی جیب هاش و شکمش پر از مال دزدیه !!! ( به ولله که غیر از عشق به کودکان استثنایی و درستکاری و پاکی از خانم شین هیچ کس چیزی ندیده !)
فرض کنید فرض کنید فرض کنید .. به خاطر گم کردن خط بریل موقع خواندن درس ضربه های هر چند نه خیلی سخت خودکار به انگشتان از طرف معلم هدیه بگیرد ! تا به حال وقتی چشمتون بسته بوده ، ناگهان ضربه ایی که انتظارش رو نداشتید رو از پشت دریافت کرده ید ؟ چه حالی شدید ؟ الان چند سالتونه ؟ ۱۰ ساله که نیستید ! نابینا که نیستید ! وقتی ضربه ایی به بدن وارد میشه چون تصور ذهنی از برخورد جسم با بدن در ذهن ایجاد میشه بدن برای پذیرش ضربه آماده میشه … لازمه توضیح بدم ؟
۱ بار ؟ ۲ بار ؟ چند بار این تنبیه صورت گرفته !!!
فرض کنید فرض کنید فرض کنید ..فرزندتون انسداد مجاری ادراری داره و مهمتر اینکه فشار چشم بالایی داره و با استفاده از قطره های گرون قیمت ۳۰ هزارتومانی سعی میکنید فشار چشم رو که اگر بالا باشه موجب تخلیه چشم خواهد شد را به زحمت کنترل کنید .. فرض کنید که همین خانم سین هم همین مشکل فشار چشم را خودش هم داره ، به خاطر فراموش کردن انجام تکالیف یا جا گذاشتن آن در منزل بچه تون رو تنبیه کنه که زنگ تفریح در کلاس خالی نگه داره و فشار چشم بالا بره و پزشکش تشخیص بده که در صورت تکرار مجبور به تخلیه خواهند شد .. خوب است چند بار به معلم تذکر بدید که در کودک تون ایجاد ترس نکنه !؟ چه میکنید ؟
فرض کنید فرض کنید فرض کنید .. امتحانات کتبی فرزندانتون به شکل هست ؟ مگر فرزند بینای شما موقع امتحان از روی برگه پرینت یا فتو شده معلم با داشتن وقت مناسب مشغول جواب دهی نمیشه ؟ اگر فضای کلاس بر اثر تلقینات معلم و تاکیدش بر سخت بودن امتحان پر از اضطراب و ترس باشه فکر میکنید کم شدن نمره از قصورات بچه ست یا ناآگاهی معلمش ؟ فرزند نابینای من این گونه امتحان میدهد : معلم از روی برگه بینایی سئوال میخواند و با حداقل زمان انتظار نوشتن از بچه ایی دارد که از اضطراب دستانش عرق سرد کرده .. شما چه میکنید ؟
فرض کنید فرض کنید فرض کنید .. خانم سین با مسئول آموزش مدرسه خانم کاف مشکلات غیر منطقی دیگری دارد ، نه از ایشان برنامه درسی هفتگی دریافت میکند ونه امتحانات و سئوالات متن درسی را که برگردان آن به بریل از وظایف مسئول آموزش هست را به بچه ها نمیدهد و با دادن برگه های سئوال و جواب آماده به خط بینایی از اولیا میخواهد که آنرا بخوانند تا بچه به قول خود خانم سین مثل میرزا بنویس بنویسد و مثل طوطی حفظ کند بدون اینکه بداند آیا این ریشه کتاب علوم در ته گیاه هست یا سر آن و یا اصلا معنی پلان که جدید ترین لغت شنیده شده در دایره لغات ذهنش هست را آیا میخورند یا میپوشند یا نه اصلا چیز دیگریست ؟
فرض کنید که باز هم نیتونید به خاطر ملاحظاتی بسیاری از مسائل ایجاد شده از طرف این خانم سین و دار و دسته مافیا مانندش را فعلا بنویسید .. غیر از صبر و انتظار و پیگیری شکایاتتون به مقامات بالاتر چه میتونید بکنید ؟
فرض کنید فرض کنید فرض کنید ….. نه اصلا نمیتونید یک لحظه هم خودتون رو به جای ما فرض کنید ! مگر مادر یک استثنایی بودن هم به این راحتی هاست که فکر میکنید ؟ وقتی مادر یک استثنایی میشوید آیا میتوانید مادری استثنایی هم باشید ! هضم این فرضیات برای مادران غیر استثنایی سخت و ناممکن هست ! خدا وکیلی چند بار گفتید که : مگه میشه ؟
شرمنده ام خانم سین که نمیتونم مادر یک استثنایی معمولی برات باشم واسه هر چیزی که میگی برات کف بزنم و تاییدت کنم اگر تو سر بچه یا خودم زدی بع بع کنم ! برات متاسفم که گرفتار مادر یک استثنایی شدی که توانایی های استثنایی در حل مسائلش داره ! وقتی خط و نشون کشیدی و گفتی خانم فلانی تو نمیتونی هیچ کاری بکنی بهت گفتم : تو این دنیای بزرگ فقط یک مادر حسن وجود داره و اون هم منم !!! متاسفم برات که داری با ناشیگری تمام به من سیلی میزنی غافل از اینکه اگر به من یک سیلی بزنی بهت دو تا سیلی میزنم و اگر به بچه من به ناحق یک سیلی بزنی با کمک خدادر احقاق حق ۱۰ سیلی به تو میزنم !
ادامه در مطالب بعدی …
تا بعد .

پنجشنبه ۱٧ اردیبهشت ،۱۳۸۳

آبان۲۰

فرضیات مادرانه
فرض کنید آخر ساله و حس میکنید اون طور که معلم بچه تون باید برای آموزش وقت و انرژی صرف میکرد ، نکرده و این سهل انگاری رو از طرف بچه تون میدونه و برای در رفتن از زیر بار مسئولیت برچسب های ناهنجار روی بچه تون بزنه ، شما چیکار میکنید ؟
فرض کنید یه بچه نابینا دارید که مشکلاتی هم در تکلم داره و نمیتونه صحبت کنه و معلم بچه هم پیره و حوصله کلنجار زدن با اونو نداره پس تا از در کلاس میاد تو بچه رو میبره گوشه کلاس میشونه تا زنگ خونه بخوره بچه هم نمیتونه حرف بزنه به اولیاش بگه تو کلاسش چه خبره و یه دفعه بعد از ۶ ماه به ولی بگن بچه ات آموزش پذیر نیست و چند تا تست بی ارزش ازش بگیرن و با باند بازی های معمول دار و دسته خودشون تو اداره آموزش استثنایی به این نتیجه برسند که این بچه چون حرف نمیزنه پس آموزش پذیر نیست باید کنج خونه بشینه تا ۱۵ ساله بشه و توی مراکز بهزیست پذیرش بشه ، شما چیکار میکنی ؟
فرض کنید بچه تون نابیناست و شرایطی مثل بچه بالایی داره و سال دومه که در آمادگی مونده و سال قبل مادرش باردار بوده و استراحت مطلق و کل سال رو بچه ۴ ماه بیشتر به مدرسه نیومده و غایب بوده و از اول سال هم کنج کلاس محزون و ساکت نشسته تا وقت بگذره و معلمش یک بار هم به او گوشه چشمی نندازه و او هم مثل بچه بالا از تحصیل محروم بشه و کنج خونه بشیه تازه همین بچه هوش خوبی هم داشته باشه ، و اون وقت تا بچه میخواد خودی نشون بده فوری برچسب عدم آموزش پذیری روش بخوره و بیفته کنج خونه ، شما چیکار میکنی ؟
فرض کنید بچه تون نابیناست و دو ساله میاد آمادگی هم حرف میزنه هم یاد میگیره ولی بریل رو ننویسه چون تمرکز کافی نداره و و باید معلمش بیشتر براش انرژی و وقت اختصاصی بزاره چون معلم استثناییه و باید کارش هم استثنایی باشه و حقوقش هم استثناییه !! اما همینکه پسرک میاد خودی نشون بده از مدرسه اخراج میشه تازه تمام این دو سال مادر پسرک هر روز کنار بچه تا ظهر در مدرسه اتلاف عمر میکرده ( اصولا عمر مادران جوان اصلا ارزشی نداره و باید حروم بشه .) این بچه هم باید صبر کنه تا ۱۵ ساله بشه بعد از امکانات دولتی استفاده کنه معلوم نیست اولیای بیچاره این بچه برای چی مالیات میدن در حالی که عزیز دلشون محبوس در خانه شده ؟
فرض کنید بچه تون یه بچه معمولی با توانایی های مختص به سن خودش باشه اما نابینا باشه البته کمی شیطون و کنجکاو باشه و توی مدرسه و کلاس این ور اون ور بره تا همه جا رو ببینه تا به حال هم هیچ مرکز آموزش نرفته باشه و بچه های همسن خودشو ندیده باشه و یک دفعه تو این محیط وسیع قرار بگیره و جذابیت های محیط اونقدر تحت تاثیر قرارش بده که دائم در حال کشف محیط باشه اون وقت برچسب پیش فعالی ( شیطنتهای بی حد و مرز و عدم تمرکز و .. ) روش بخوره و بفرستنش روان پزشک ( یه بچه سالم رو ) و داروی مخدر ریتالین سرازیر کنن تو حلق بچه و اون رو به مرده متحرک تبدیل کنن با لکنت زبان زیاد ، با این انگیزه که بهش بریل یاد بدن و یه دفعه ببینی ای بابا ۱۲ اردیبهشته و هنوز یک بار هم دست بچه لوح و قلم بریل نویسی ندادند ، شما چیکار میکنی ؟
فرض کنید بچه تون یه بچه معمولیه البته با بهره هوشی خوب اما نابیناست و میکروسفاله خیلی خلاصه بگم سرش کوچیکتره و اعصاب بینایی مغزش رشد کافی نکرده و همینطور اعصابی که فرمان دهی به دست ها میکنند برای نگه داشتن اشیا ریز بین انگشتان و تا ۱۲۰ سال دیگه هم که عمر کنه این مشکل رو خواهد داشت و به همین دلیل معلمه ۱۲ اردیبهشت بگه بچه تون بریل یاد نمیگیره پس امسال رفوزه است و باید سال دیگه هم آمادگی بمونه ، و از خودش سلب مسئولیت کنه ، شما چیکار میکنی ؟
فرض کنید یه بچه نابینا دارید و مجبورید مجبورید مجبورید ببریدش زیر دست معلمی این چنین و مشاور روانی و دیوانه ای مث هیاهو بزارید ، شما چیکار میکنید ؟
واقعا باید به این معلم گفت روزت مبارک
معلمی که تو اداره به سرش قسم بخورن و همه قبولش داشته باشند و با جو سازی نگذارن هیچ یک از اولیا جرات اعتراض داشته باشند و او هم آنقدر زبون چرب و نرم شیرینی داشته باشه که اولیا همیشه تو شک و دو دلیشون بمونن تا کار از کار بگذره و سال تموم بشه …
والله هیچی زیاد از حد نگفتم خیل هم رعایت کردم و حقایق تلخ تر رو نگفتم به خاطر مصالح دیگه ای که در کاره …
فعلا نمیگم که چه برچسبهایی رو حسن گذاشتن که وقتی یادم میفته سرم داغ میشه و اینقدر باد میکنه تا میترکه و باز دوباره باد میکنه و میترکه اونقدر که که از درد گریه میکنم و تا بلکه آروم بشم اما نمیشم . شاید وقتی دیگر تمام این مدت که نبودم درگیر ثابت کردن این قضایا بودم که فرزندم مشکلی نداره که خوشبختانه ثابت شد با دلایل قاطع پزشکی اما چه سود تمام سال اهمال کاری در آموزش که او یاد نمیگیرد باعث شده پایه اش ضعیف بشه و جزء شاگردان مشروط بشه ، درده به خدا درده اتلاف عمر شیرین یه بچه درده ! مشاورشون هیاهو میگه خانم غصه نداره بچه بمونه آمادگی تا سه سال وقت داره پایه اش قوی میشه … ای خدا سوراخ کردن یه کاغذ و یاد گرفت جهات چپ راست بالا پایین اینقدر سخته ؟؟؟!!!! اون هم برای بچه ای که بهره هوشی خوب داره ؟
آمادگی بچه های بینا که میرم بچه هایی میبینم که بچه های پیش فعال ( شیطون ) ما باید پیششون لنگ بندازن نه بهشون برچسبی میخوره نه به اولیاشون بی احترامی وقتی میبینم مادری که نمیتونه به بچه اش یاد بده درست کفش بپوشه اونجا سرشو میگیره بالا راه میره و با مادرای بچه های خودمون مقایسه میکنم که تو کارشون چه پشتکاری دارن میسوزم کباب میشم آتیش میگیرم …
دردهای مادران کودکان روشندل خیلی زیاده خیلی همه و همه هم درد هایی هست که مردم و مردم بهشون وارد میکنن این مردم میتونه شامل خانواده خود اولیای روشندلان ، مراکز آموزشی ، دوستان ، همسایه ها و دیگران باشه …
………………………………
بعد از تحریر : جالب انگیز ناک شده بعد از یک سری رفت و آمد پیش آقای آرامش و مطلع شدن ایشون از وضع بد تحصیلی بچه های آمادگی و قول اینکه بقیه بچه ها هم بتونن به کلاس اول برن و کلاس فوق العاده برای ایشان میزان معلم کلاس ابراز میفرمان که دلشون میخواد همه بچه ها امسال آمادگی رو پاس کنن !!!! ( کلاسی که مدرسه برای ایشون اجبا%D

حق تغییر

آبان۵

سلام
تا نوشته قبلی ام بازخورد های مختلف تر نداشته یه چیکه یا یه ذره توضیح میدم !
سعی میکنم خیلی توضیح ندم که قاط بزنید و حالتون بدتر از حال من بشه !
امروز چندمه ؟ :oh نودونم ! :teethبی خیال منظورم این بود که چقدر از اول مهر گذشته ! بر و بچه های ما که دو هفته اول مهر رو تعطیل بودند یا سرویس نداشتند یا کتاب یا مثل معلم امسال حسن آقا از زیر کار در رو !! میمونه دو هفته و چند روز که تعطیلات رو اگر حساب کنیم همون دو هفته !!
در این دو هفته ۴ بچه کلاس چهارمی ما دچار تغییرات خاصی از نوع تربیتی و اخلاقی شدند ..
معلم امسالشون ظاهرا خیلییییی خوبه !!
منتها به قول بچه ها خودش دروغ میگه و میگه دروغ نگو ..
خودش تهمت میزنه و میگه تهمت نزن ..
خودش غیبت میکنه و میگه غیبت نکن !!
قضیه ش خیلی مفصله این بانوی محترم در پی اختلافات شغلی با همکارانش برای انتقام گرفتن از اونها به شاگردان معصومش آموزش فحش و ناسزا نسبت به ایشان میداد و از بچه ها افرادی منتقم و ستیزه جو میساخت که نمونه های قبلی موفق ایشون شاگردان سال گذشته ش بود ..
اینقدر هم سرسخت و اخلاقیات متعجب کننده داره که از هیچ کس حتی مدیر جدید کوچکترین حرف شنویی نداشته ! طی این دو هفته دست کم دو روز در میون مدرسه بودم ..
اوایل برای اعتراض به جریمه های بسیار سنگین که باعث شده بود حسن کلا اعتماد به نفسش رو از دست بده و چند روز آخر که ..
مدتی بود حسن با غیظ زیر لب فحش میداد دقت که کردم دیدم درباره یکی از همکارهای خانم معلمه ست !! با والدین دیگه مشورت کردم متوجه شدم بازم صد رحمت به حسن بقیه بچه ها جری تر هم هستند !!! مثلا درباره بمب گذاشتن توی شکم مدیر قبلی و منفجر کردنش صحبت کرده بودند ! که شنیدنش همه مون رو شوکه کرد ! یا بکار بردن الفاظی مثل حیوون و اسمشو مبر و غیره ..
قرار شد زیاد توضیح ندم که حالتون بدتر از حال ما مادرا بشه !!
القصه وقتی پیگیری کردم متوجه شدم هیچ کدوم از همکارهای ایشون دل خوشی ازش ندارند به خاطر تهمت های ریز و درشتی که بهشون زده ! حتی ۴ نفر از معلمین که همه از معلمین تشویق شده و تقدیر شده مدرسه هستند صحبت هایی مبنی بر رفتن کرده بودند !!
با اولیای دیگه در خصوص شنیدن ناسزا از بچه ها صحبت کردیم نقش خودش رو در این ماجرا حاشا کرد !
گذشت و یک روز که اتفاقی :liar:liar مدرسه بودم مدیر آموزش پرورش استثنایی شهر تهران برای بازررسی به مدرسه اومد گویا گزارش های پر و پیمونی هم از این خانم داشته که حدود ۱ ساعت رو فقط برای شنیدن گله و شکایات همکارانشون اختصاص داد ! قول دادند که پیگیری کنند !
حق انتخاب ندارم حق تغییر که دارم !!!
امروز که هیچی اما اگر فردا این خانم سراپا عقده بخواد سر کلاس بیاد به راحتی ایشان رو از حضور فرزندم در کلاسشون محروم میکنم و قضیه رو شده به صورت قضایی پیگیری میکنم ..
احساس خطر میکنم .. از ادامه یافتن کلاس این خانم احساس خطر میکنم ! شاید مجبور بشم به خاطر پاره ایی از ملاحظات:nailbiting پست رو حذف کنم ..
تا بعد .

حق انتخاب

آبان۲

سلام
غیبتم به خاطر سرگرمی جدید نبود ! وقتی که مطلب قبل رو مینوشتم یک هفته ایی بود که سریال رو تموم کرده بودم . .. .
بی خیال غیبت . دلیلش هر چی بوده اینقدر خوب نبوده که بشه نوشت .. فکر کنید شاید نوعی مزاحمت نابخردانه !
اوووه چقدر اتفاقات ریز و درشت افتاده که ننوشتنشون باعث شده فکرم آزاد نشه .. سوپاف افکار مثبت و منفی کشیده نشه ، سرم شده مث زودپزی که منفذ هوایش بسته شده ! دلم پر از ابره و چشمم پر از اشک..
همینجوری ..
نه بابا چرا خالی ببندم کجا همینجوری !! یه ذره یه ذره جمع میشه و بعد ..
از اول بگم یا از آخر ؟
چه فرقی داره !
اوایل شهریور بود که با مادر کیانا تصمیم گرفتیم مادر بی محمد رو ببریم سفر که حال و هواش عوض بشه .. تو فکر کجا بریم کجا بریم بودیم که از زیبایی و زلالی دریای جنوب شنیدم و از خاصیت درمانی شن های ساحلیش که برای درمان افسردگی و اختلالات روحی مثمر ثمر هست .. القصه سه تایی رفتیم کیش ! دو سه روزی که بودیم نتونستیم بغضش رو بشکنیم .. خیلی سعی کردیم اما ذره ایی بهتر نشد خوش حال بود اما دل شاد نبود .. هنوز هم که هنوزه میگه گاهی یادم میره که محمدم نیست فکر میکنم وقتی درباره مرحوم محمد صحبت میکنند یکی دیگه رو میگند و این صحبت ها .. امیدوارم بودم بغض خودم بترکه که اونم هنوز تو گلوم مونده ..
از اینکه نتونستیم براش کار بیشتری کنیم حالمون گرفته شد و برگشتیم …
این نیز بگذرد ..
تعطیلات عید فطر به همدان رفتیم و حسن رو به آرزوی غار دیدنش رسوندیم ! برای رفتن به غار ۴ ساعت و نیم توی صف بودیم که نه من و نه امیر هر چقد جمع و تفریق میکنیم و مدت زمانهایی که تو عمرمون توی صف ایستادیم رو حساب میکنیم به۲ ساعت نمیرسه !!توی هوای سرد کوهستانی اونجا با کمترین لباس دیگه خودمون هم داشتیم قندیل میبستیم اما خوشبختانه به حسن خیلی خوش گذشت ..
این نیز بگذرد ..
امسال حسین به آمادگی رفت بچه مادر مرده به جرم اینکه فروردین متولد شده و نیمه اولی هست یک سال زودتر رفته مدرسه .. وای چرا من اینقدر از مدرسه بدم اومده !! برای ثبت نام دیر اقدام کردیم همه دولتی های محل پر شد و بردیمش غیر انتفاعی ! یه ذره بچه رو میخواند تا ظهر ۴ تا رنگ و عدد یادشون بدند چه خبره این همه شهریه میگیرند ؟؟؟۷۸۰ هزار تومن !!!!!!! سرمون سوت کشید ولی چاره ایی نبود از طرفی هم جو عمومی مدرسه رو بهتر از مدارس اطراف دیدیم .. فردای ثبت نام امیر گفت که سازمان خودمون هم مدرسه داره رفتیم اونجا رو دیدم گل و بلبل از در و دیوارش میریخت جو خیلی خوبی داشت تقریبا ۹۰ درصد از مواردی که مد نظرمون بود رو داشت از نظرتربیتی و آموزشی رتبه خوبی در منطقه داشت . رفتیم مدرسه قبلی برای یک روز ثبت نام و انصرافش بی انصاف ۳۸ هزارتومن گرفت ولی باز خوشحال شدیم که توی اون مدرسه پولکی نموند که غیر از سفارش کت شلوار ۳۰ تومنی فسقلی و لیست سیاه خرید لوازم ، کلی قمپز در نکرده داشتند که فرصت در کردنش رو نکردند ! مدرسه جدیدش با اینکه منطقه بهتر و سطح علمی فرهنگی بالاتری داره ولی ۸۰ تومان شهریه ش کمتر بود و با این قول که به هیچ وجه حتی در قبال وسایل مورد نیاز و اردو ها هم وجهی دریافت نخواهند کرد !!!
برای اولین بار احساس کردیم که واای چه عالی ما حق انتخاب داریم .. چه حس خوبی بود ..
این نیز بگذرد ..
جینگیل بچه چقدر سرویسش گرونه !!! ما که از مواهب !! مدرسه مفتکی و سرویس مفتکی آموزش و پرورش استثنایی بخوانید عاموضش گندورش اصتسنایی تا به حال بهرمند بودیم و دائم خوش به حالتون شنیدم که یه قروون دو زار هم واسه مدرسه بچه مون تا حالا ندادیم کلی جا خوردیم واسه ۴۰۰ هزارتومن هزینه سرویس حسین ..
از اونجا که امیر از سال گذشته صبح ها خودش حسن رو میبرد حالا حسین رو هم ببره مدرسه ، قرار شد فقط از سرویس برگشت استفاده کنیم .. چقدر باحاله آدم سرویس بچه ش رو هم خودش انتخاب کنه چقدر حق انتخاب حس خوبی به آدم میده !! سر ساعت زنگ در رو میزنه بدون اینکه من مجبور باشم هر روز ۱۵ تا گاهی هم ۴۵ دقیقه برای تاخیر سرویس های قراضه ۳۰ ساله توی خیابون با هادی بایستم و دائم نگران حسین باشم که به هوای کامپوتر حاضر نیست با من سر کوچه بیاد !!
این نیز بگذرد ..
اول مهر شد .. حسین پر از حس های پور شور و شر و با نشاط و شیطون حسن هم پر از احساس های مثبت و خوب ..
معلم حسین از ساعت اول ورود بچه ها به مدرسه برنامه ریزی شده و دقیق کارش رو درست و اصولی شروع کرد مدرسه مثل ساعت درست و سر وقت با حساب و کتاب دقیق جلو میره !
من هم فکر کردم بالاخره فراغتی حاصل خواهد شد و دست کم امتحان ۳ ماه عقب افتاده رانندگی رو میدم و طلسم رو میشکنم !! اما ذهی خیال باطل !!!
و اما مدرسه استثنایی مفتکی .. آخ که این کلمه چندش آور مفتکی بدجوری مخ آدم رو میخوره وقتی میبینه هیچ کس نمیدونه چرا اونجا مفته ! هر چند که مفت هم واسه ش گرونه ..
دو هفته اول مهر که کلاس ها برگزار نشد ! نه درسی نه کتابی نه معلم درست درمونی !!! هنوز هم بچه های ما معلم درس قران ندارند !! این مهم نیست که مربی قران ندارند مهم اون قسمت قضیه ست که هیچ معلم و بزرگتری اون دوساعت در کلاس مراقب بچه ها نیست که اگر خدای نکرده اتفاقی براشون بیفته به موقع کمکشون کنه ! البته این که مهم نیست کی جان عزیزان ما برای سیستم مهم بوده که حالا باشه !
این نیز بگذرد ..
امسال موفق شدیم برای حسن دستگاه بریل نویسی پرکینز بخریم . با کمترین قیمتی که تا به حال در ایران شنیده بودیم ! ۹۰۰ تومن .. تا شنیدیم سریعا اقدام کردیم .. قضیه این بود یکی که خدا خیرش بده از مرز افغانستان ۱۰۰ دستگاه پرکینز رو قاچاقی وارد کرده و با این قیمت فروخته .. من از سال گذشته از طریق شرکتهای غیر دولتی مربوط به ابزار آلات نابینایان دنبال پرکینز بودم قیمت دستگاه استانداردش از ۱ میلیون ۲۰۰ تا ۱ میلیون ۵۰۰ بود . وقتی دستگاه رو دستش گرفت بچه م انگار همه دنیا رو تو دستاش داشت ، نیاز بچه ها و عدم تمکن مالی برای تهیه همچین دستگاهی باعث شده بچه ها تا کلاس پنجم که دیگه نقریبا مجبور هستند به نوشتنشون سرعت عمل بیشتری بدند نتونند پرکینز تهیه کنند .
لازم به ذکر نسبت کار پرکینز با لوح وقلم در نوشتن مثل نسبت خودکار با مداد خودمون هست . نسبت به لوح و قلم سرعت نوشتن بیشتر میشه البته نه به اندازه سرعت نوشتن ما با خودکار .
این نیز بگذرد ..
با معلم امسال و نحوه آموزش و تربیتش به شدت مشکل داریم .. معلمی که اغلب شاگردای سال قبلش خیلی دوستش دارند اولیاشون از نحوه اموزشش راضیند و کلی تعریف میکنند که بچه شون رو راه انداخته که تو درس خوندن مستقل بشند و غیره .. یعنی یک بت تمام عیار برای بچه و اولیاشون ..
آه ه ه باز هم مسائل دوره آمادگی حسن و مشکلاتمون با خانم سال نو داره تکرار میشه ! این یک ماهه مهر اینقدر روحم فرسوده شده که میترسم باز سیستم عصبیم بهم بریزه ..
روش معلم روش فشار و تنبیه نوشتاری و جریمه های سنگینه .. به قول خودش ۳-۴ ماه اول مهر اینجوریه بعد از اونکه بچه ها راه افتادند فشار رو برمیداره . به کمییت بیشتر از کیفیت توجه داره ! سرعت نوشتن حسن خیلی پایینه این طور تشریح کنم که برای نوشتن ۱ صفحه و نیم بریل ۲ ساعت و نیم وقت میگیره .. غیر از تکالیف ۴ صفحه ایی ریاضی و ۲۰-۳۰ لغت هر کدام ۳تا ۵ بار امسال نوشتن از روی سئوال و جواب های فتوکپی معلم هم اضافه شده .. حسن ساعت ۱ ونیم ظهر میرسه خونه و از ساعت ۲ میشینه به نوشتن و تا ساعت ۱۰ شب هم حتی مشق های معمولش تموم نمیشه ! تمام این مدت شاید به زحمت ۱۵ تا ۳۰ دقیقه وقت استراحت پیدا کنه .. اگر ننویسه باز هم جریمه میشه .. فردا هم صفحانت نوشته شده اش پر از جملات ناراحت کنند و خورد کننده معلم هست مبنی بر بی توجهی و غلط های زیاد و نارضایتی .. بی انصاف یکی از جریمه ها رو به خاطر یک خط در میان نوشتن مشقش داده بود که نوشتن از روی ۴ صفحه مشق بریل هست که با محاسبه من حدود ۸ ساعت کاملا وقت میبرد که اجازه ندادم بنویسه فردا که رفتم باهاش صحبت کردم و تشریح کردم وضعیت دست ضعیف بچه مناسب این همه جریمه نیست با بی تفاوتی گفت که باید بنویسه و فردا بیاره که من هم با پررویی گفتم هیچ وقت نمیزارم که این مشق رو بنویسه ! با منت توی کلاس به حسن گفت به خاطر فردا که روز نابینایانه میبخشمت !!
پسرم رو بخشید !!! پسر بی گناهم بخشیده شد !
الان وضع روحی حسن بهم ریخته ست .. اعتماد به نفسش زیر صفر .. روحیه رقابتیش پایین ..هیچ لذتی از داشتن پرکینزی که سالها آرزو و حسرت داشتنش رو داشت نمیبره و هیچ چیز از کلاسش تعریف نمیکنه و هر بار هم که غیر مستقیم زیر زبونش رو کشیدم که معلم چه رفتاری باهات داره میگه خیلی خوبه !
میدونم معلمش چون برادر و همسر نابینا داره انسان دلسوز و با محبتیه . سختگیریش به خاطر دلسوزی وعشق و شفقتیه که نسبت به این بچه ها داره هست ولی راهی که در پیش گرفته لااقل درباره این یکی شاگردش راه گشا نیست ..
اگر حسن لوسه ..
اگر حسن کنده ..
اگر حسن خوندنش ضعیفه ..
اگر حسن اسلو موشنه ..
این راهش نیست ..
ای کاش میشد تو این همه جلسه ایی که با معلمش داشتم این رو میفهمید : این شاگردش کمی متفاوته !
این نیز بگذرد ..
مسئله آموزش حسن برای من و پدرش یکی از مسائل مهمی هست که این چند ساله تمام پایه های زندگی مون رو مبنی بر اون بنا کردیم .. به خاطر آموزش درست و صحیح گرفتن او تلاش میکنیم ولی باز هم مسئله ایی که بر آموزش ارجحیت داره ، تربیت هست ..
متاسفانه در مدرسه استثنایی ما تعلیم و بی تربیت انجام میگیره . بچه ها از نظر تربیتی در سطح پایینی هستند دانش آموزانی هم با تربیت های متفاوتی مثل حسن یا از این بی تربیتی حاکم تاثیر میگیرند در تضاد های مختلفی که با اون مواجه میشند حیران و سرگردان مانده اند .
یادش به خیر وقتی که حسن بچه ایی بود که مال ما بود ! الان نه حسن بلکه حسین هم تاثیراتی گرفته .. میدونم این معضل ، معضل همه خانواده هاست .. طی ۵-۶ سال خانواده فرزندشون رو به خوبی تربیت میکنند و در مدرسه هایی که تربیت و پرورش نادیده گرفته شدند زحماتشون به باد میره ..
ادعا ندارم فرزند فوق العاده با تربیتی دارم . ادعا ندارم تربیتی که در پیش گرفتم بی عیب و نقصه . ادعا ندارم ..
اما ادعا دارم تربیتی که داشته م کمی متفاوت با دیگران هست با این مثال که حسن هیچ گاه از نابیناییش به چشم عیب و نقص نگاه نکرده و توانایی های دیگرش رو واقعا قبول داره .
اما وقتی معلمش نابینایی رو یک عیب تلقی میکنه و اون رو القا میکنه دیگه از بچه ایی که از دروازه فلان و غار بهمان و چی چی آباد و چند دریه با انواع فرهنگ ها و تربیت های مختلف میاد وبعضا به خاطر محدودیت بینایی بیشتر برخی از بچه ها از اون ها به انواع مختلف سوء استفاده میکنه که اینجا جای گفتنش نیست !! چه توقعی میتوان داشت ؟(خواهشا اسم نبردن محله ها رو توهین تلقی نکنید ماشالله ملت همیشه دنبال بحث های خارج از موضوع هستند)
این قضیه رو باز نمیکنم چون اصلا تمایلی برای یادآوری مسائل ۵ سال قبل و تحملی برای تکرار اون ندارم .
سر قضیه خانم سال نو و مشاور دیوانه اون وقت مدرسه که خودش هم نابینا بود به اندازه کافی جامعه نابینایان از مادر حسن به عنوان یک آدم دردسر ساز نمک نشناس بی .. بی .. بی .. بی .. از من منزجر هستند ..
اگر بخوام این مسئله بی تربیتی رو باز کنم که بدجوری بوی دردسر توش پیچیده باز هم یک جنگ روانی علیه من راه خواهد افتاد باز هم از طرف همه مادرانی که دوستانم هستند بایکوت خواهم شد باز هم برای جراحی عصبهای بهم تنیده م باید وقت بگیرم باز هم مهر دیوانگی خواهم خورد باز هم همه کسانی که تا به حال پشتم رو گرم کردند تنهایم خواهند گذاشت …
طی این ۴ سال هیچ معلمی حاضر نشده آموزش خصوصی فرزندم رو به عهده بگیره احتمالا بعد از اون حسن هم بایکوت تحصیلی خواهد شد !
این نیز بگذرد ..
روز جهانی کودک بود که حسین با کلی دودورو و دادار و شور و نشاط یک رضایتنامه برای رفتن به شهربازی آورد خوشبختانه حسین روز کودک خوبی رو گذروند چون حق انتخاب داشت .. اما حسن ..
همان روز مدرسه بودم از مدیر پرسیدم بچه ها چه برنامه ایی دارند گفتند مدرسه بضاعت مالی نداره ما فقط تونستیم سر صف به بچه ها تبریک بگیم ..
چقدر زحمت کشیدند واقعا !! باز جای شکرش هست که تبریک گفتند ! ای کاش کنار این تبریک برای این ۸۰ تا بچه چند کیلو شیرینی خشک فسیل شده هم تهیه میکردند !! پرسیدم اشکال نداره من برای بچه ها هدیه بگیرم ؟ که استقبال شد !بچه های ابتدایی ۴۰ نفر هستند .. دیگه کفگیرم ته دیگ خورده و صندوقم داره خالی میشه دوست داشتم هدیه بزرگتری تهیه میکردم اما با یه ذره پولی که مونده بود ۴۰ بسته مگ مغناطیس ۲۰ قطعه ایی تهیه کردم .. ۲۰ قطعه یعنی هیچی یعنی یک مشت ! اما به هر حال در گشت و گذاری که بین اسباب بازی های بازار داشتم این هدیه ارزشمند تر بود .
راستی از فرصت استفاده کنم و باز هم درخواست کمک مالی کنم .. اندک اندک جمع گردد وانگهی دریا شود .. با همین آب باریکه ایی که گاه و بیگاه به صندوق خالی ما سرازیر میشه تا جایی که تونستیم به بچه ها و خانواده هاشون کمک کردیم ..
تعدادی از ایتام شناسایی شدند .. کمک خیریه از اهداف و خط مشی های من نیست اما بعضا اینقدر مسائلشون مهمه و لنگ حتی ۱۰ هزار تومن پول هستند و دور از انسانیته که بتونم ولی دستشون رو نگیرم برای همین مدتیه دارم سعی میکنم با کمک های واریزی به حساب خورد خورد و نامحسوس حتی اگر شده کمک کوچکی کنم . حل مسئله که ماشالله در این گل و سنبل مملکت امکان پذیر نیست ..
این نیز بگذرد ..
روز جهانی نابینایان بود اومد و رفت و امسال برای حسن خیلی بد گذشت مهجورانه و غم انگیز ..
قرار بود دو مدرسه خزائلی و نرجس در مدرسه محبی اجماع بشند و جشنی و بزرگداشتی انجام بگیره .. به چه دلیل واقعا نمیدونم ولی بچه های ابتدایی مدرسه رو به جشن نبردند و این قشقرقی شد برای معلم حسن که نتیجه ش لجبازی بیشترش با اداره و مدرسه
بود طوری که بچه های کلاس رو از مراسم جشن کوچکی که فردایش در مدرسه برگزار شده بود بیرون کشید ، لجبازی های بچگانه ایی که … همون چیز هایی که نباید گفته بشه ..
این نیز بگذرد ..
حسن فردای برنامه عصای سفید اومد و با عصبانیت گفت مامان خوب شد محبی(منظورش مدرسه محبی)نرفتم اونجا همه داد میزدند : هورا هورا روز کورا !!! من و امیر جا خوردیم ! چند لحظه همه نگاه کردیم هیچی تو دهنمون نچرخید بهش بگیم میخواستم سخنرانی توجیهات سطح فرهنگیئ پایین رو شروع کنم دیدم خیلی تکراریه فایده نداره .. زدم زیر خنده از اون خنده هایی که عصبی میشم میگیردم و ولم نمیکنه ..اوضاع بدتر شد اومدم بهترش کنم ، گفتم ای ول بابا چه بچه هایی چه طبع شعری دارن !!! عصبانی تر شد و داد زد نه خیر ما نابیناها دوس نداریم بهمون بگن کور . چرا میخندی !! توجیهی نداشتم چند منبر جهت ماست مالی خنده بیجا رفتم تا آرامش گرفت .. ولی بهش گفتم گاهی برای گذروندن یک ناراحتی باید بهش بخندی تا کوچیکش کنی ..
بعدا متوجه شدم بچه های کلاسش هم در این مورد از طرف کسی تحریک شدند ..
این نیز بگذرد ..
دو سه روزه که حجم تکالیف حسن از ۱۰۰ در صد به ۳ درصد رسیده !! نمیدونم به خاطر فشار های من و هر روز مدرسه رفتن هایم بوده یا نه ، تغییر روش داده ..
این نیز بگذرد ..
درباره فکر مشغولی های اصلیی که دارم هیچ نگفتم .. مسائلی که هیچ راه حلی براش پیدا نمیکنم .. مسائلی که آموزش و پرورش بچه ها هم توی اون گم میشه ..
یا حق مددی .
.
تا بعد .