مادر سپید

مادر یک روشندل

سفرنامه مشهد ۱

مرداد۳۱

سلام
ما رفتیم و برگشتیم .. این بار واقعا جا داره که بگم جای همه تون خالی ..
قبل از هر چیزی .. :loser
یک گله گی :teeth چرا سوتیی که دادم رو تذکر ندادین ؟؟؟؟؟:eyebrow
من در عنوان پست قبل نوشتم : السلام علیک یا موسی بن رضا !!! بعد از ارسال متوجه اشتباهم شدم ولی فرصت اصلاحش رو نداشتم .. گفتم الان بیام شونصد تا اصلاح کن تو کامنتامه و باید شونصد هزار دفه توضیح بدم که هول شدم و …. ..
نه چرا خالی ببندم !! خوب بلد نبودم ! نودونستم :embaressed !!! والله من هنوزم تو ترتیب امام پنجم تا هفتمم مشکل دارم !! یادم نمیمونه ! هزارتا چیزی که نباید بدونم رو میدونم اما اسامی این چند امام رو به ترتیب نمیدونم ! خیلی چیزای دیگه هم هست که باید بدونم ولی نمیدونم !! مث آیه الکرسی که هر بچه ایی الان بلده ! یا حتی جدول ضرب !!!! ماه های قمری یا میلادی که اصلا تو مخم نمیره ! یا …
وقتی هم داشتم تیتر پست قبل رو مینوشتم مطمئن نبودم بنویسم علی بن موسی الرضا یا موسی بن رضا !! آخرش هم غلط نوشتم !!
الان هم فقط میخواستم اصلاح کنم ..
خلاصه ایی از چند و چون سفر رو مینویسم تا بعد ..
سفر امسال برام راحت تر بود چون هزینه سفر رو یک جا و همون اول دادم به تور ی که قرارداد بستم بگذریم که جون به سرم کرد تا بلیط گرفت و راهمون انداخت .. یا بگذریم که برای اسکان در اتاقها کلی مچلمون کرد ..
مولودی حضرت مهدی داشتیم که از لحاظ محتوا خیلی پر بار نبود چون نه محمد نازنینم بود که مداحی کنه و نه بچه ها تو حس هنر نمایی هاشون بودند همه شون فقط قرآن بلد بودند نه شعری نه داستانی نه کار دیگه ایی .. نمیشد که همه شون هم فقط قران بخونن ولی به هر حال یه کارهایی کردند .. چند تا توپ و ترقه و فشفشه هم در کردیم که به سوختن لپ بنده :confusedختم به خیر شد !! :praying
برنامه گردشی هم به کوهستان پارک شادی که شهربازی مشهد هست خلاصه شد که خیلی باحال بود همه بچه ها کلی کیف کردند حتی ابراهیم عزتی و مهدی طاهری که پشت لباشون سبز شده بود کلی ذوقیدند !! تنها کسانی که حالشون توی پارک بد شد دو سه تا از ننه های لوس و نهنگ و داداش گندهه ابراهیم عزتی بود که کارشون به اورژانس پارک رسید یکی نیست بگه تو که جنبه نداری چرا میری سفینه سوار مشی ؟؟؟ والله ملیکا که ۵ سالش بود نترسید !! :laughing
کولی بازیی در آورده بود این داداش ه عزتی !!!!!!:sickضایع بازار جای شما خالی از ترس اینکه یه بلایی سرش بیاد سفید بشید و از حرکات ضایعش همون وقت هم خنده تون بگیره !!! :devil
امیر گفت از منم بنویس .. امیر جان نوشتم کافی بود ؟ :teeth:teeth
امیر هم ۵ شنبه مشهد سمی نهار داشت و مفتخر فرمود و با ما برگشت ..
بهترین قسمت سفر سورپرایزی بود که بهشون قول داده بودم .. و اون هم زیارت اختصاصی ضریح متبرک امام رضا بود که در شرایطی استثنایی و روحانی انجام گرفت ..آدم کار بلد نباشه هم عالمی داره ها .. از صبح با حسن و هادی توی صحن های طولانی و طویل بالا و پایین رفتم برای گرفتن ژتون غذای حرم که بچه ها کچلم کردند از بس اصرار داشتند تا جایی که تونستم تلاش کردم اما دستم به جایی بند نبود و نامه کوفتیی هم در کار نبود برای معرفی گروه ( .. مشکل همیگی من نداشتن نامه معرفیه ..) از گرفتن غذای متبرک که نا امید شدم دوباره از نو این صحن و اون صحن با این دو تا فسقلکیون بالا و پایین رفتم برای درخواست یک نفر روحانی برای جشن مولودی مون که معمولا در قسمت فرهنگی حرم در دارالهدایه مبلغ ها در حرم برنامه های فرهنگی مذهبی خوبی ارئه میدند که دو سال قبل یک برنامه اختصاصی سرگرم کننده و مفرح برای بچه های ما هم اجرا کردند که خاطره خوشش باعث شد باز هم به سراغشون برم .. بگذریم چی شد که نشد ولی بالاخره به خاطر عدم هماهنگی ما با ایشان نشد که بیاند هتل ( اختصاصی حاضر شدند تا هتل هم بیاند که بچه ها راحت باشند)
باز از این غافل شدم یادم افتاد که میخواستم درخواست قرق حرم رو هم بدم .. از چند نفر از خادمین پرس و جو کردم تا فهمیدم باید برم سراغ رئیس انتظامات حرم ..
یک ساعت نشستیم و با حسن صحبت های فیلسوفانه زدیم .. تا آقای منصوریان اومد .. پیرمرد جا افتاده ای و کم حرفی که وقار خاصی داشت گروه رو که معرفی کردم یک جمله کوتاه گفت که فردا ۷ و نیم صبح جلوی کفشداری شماره ۷ باشید . همین حالا من عین گاگولا هی میپرسیدم یعنی میشه ؟ حرم رو خالی میکنین ؟ و هزار تا سئوال دیگه ..
خلاصه صبح ساعت ۶ و نیم ملت نسوان و اطفال رو راه انداختیم طرف حرم و جااااای شما خالی که اصلا نمیشه توصیف کرد حال و هوای بچه ها رو مادرانشون و حتی بقیه زائرین رو که اول هیچ تلاشی برای کنار رفتن نداشتند و بعد از شعف تکبیر میفرستادند و اشک میریختند و لابد آرزو میکردند که ای کاش جای ما بودند ..
خود آقای منصوریان و چند نفر از خادمین قوی هیکل دو نرده فلزی متحرک سنگین رو برداشتند و راه افتادند من امیدوار بودم از طرف مردانه راه باز کنند که دیدم راه رو به طرف قسمت خانومانه کج کردند دیگه فاتحه رو خوندم .. مگه میشه از لابلای این سیل جمعیت راه باز کرد ؟؟؟؟ نمیدونم چطور شد که مثل رود نیل جمعیت کنار رفت خادمین جلو و پشت نرده ها به زحمت راه باریک یک متریی باز کردند و به زحمت جلوی جمعیت رو گرفتند بنده های خدا استخون هاشون تو اون فشار داشت خورد میشد ..
چقدر صحنه قشنگی بود من اول همه رفتم جلو تا اومدم به طرف حرم نگاه کنم به خودم اومدم سریع یکی یکی بچه ها و مادرانی که جلو می اومدند رو برای برگشت راهنمایی میکردم همه شون که اومدند یک نیم نگاهی به قبر مطهر آقا کردم که به یه عمر دیدن کل دنیا می ارزید دعا کردم در حق همه کسانی که التماس دعا داشتند و نداشتند برای عاقبت به خیری .. چه حظی داشت و چه معنویت خاصی که آدم رو به شدت میگرفت چه فضای سبک و آرامش بخشی در بین اوون همه سر و صدای زوار وجود داشت ..
واقعا جاای شما خالی ..
اینقدر اون چند دقیقه ازم انرژی برد که دیگه نمیتونستم روی پام بایستم .. با این حال تا ساعت ۳ شب همون روز بدوبدو داشتم ..
روز پر خاطره و دردسری بود که الان حس نوشتن ما بقی نیست .. ساعت از ۳ صبح گذشته و من خیر سرم فردا شب مهمون دارم و عموی بچه ها و جاری جدیده مون میخواند نزول اجلال بفرماند !
آها یک چیز دیگه اگه نگم حناق میگیرم :teeth بچه آدمیزاده که نیستم از روز شنبه که برگشتم برای امروز و فردا سفر همدان رو برنامه ریزی کردم که استقبال نشد به خاطر خستگی سفر مشهد !!!!!!!!!!!:hypnoidدویدن ها و سختی هاش مال من بود خستگی هاش مال سرکار خانومهای مامان تنبلا :surprise!!! همدان کنسل شد ولی باز یک سفر دیگه :teeth چهار شنبه ۶ شهریور سفر یک روزه نیاسر .. :dancing
چشمام چپ شده نه انگار راست راستی خوابم گرفته !! :yawn غلط غلوط ها و اشکالات هم به خاطر قیری ویری رفتن چشمام ه .. :embaressed
فعلا تا بعد ..

قدرت اندیشه

مرداد۳۱

سلام
همینجوری بی مناسبت .. از این داستان خوشم اومد قدیمی یا جدید مهم نیست قوی جذاب و تاثیر گذار بود ..
پیرمردی تنها در مینه سوتا زندگی می کرد . او می خواست مزرعه سیب زمینی اش راشخم بزند اما این کار خیلی سختی بود.
تنها پسرش که می توانست به او کمک کند در زندان بود .
پیرمرد نامه ای برای پسرش نوشت و وضعیت را برای او توضیح داد :
پسرعزیزم من حال خوشی ندارم چون امسال نخواهم توانست سیب زمینی بکارم .
من نمی خواهم این مزرعه را از دست بدهم، چون مادرت همیشه زمان کاشت محصول را دوست داشت. من برای کار مزرعه خیلی پیر شده ام. اگر تو اینجا بودی تمام مشکلات من حل می شد.
من می دانم که اگر تو اینجا بودی مزرعه را برای من شخم می زدی .
دوستدار تو پدر
پیرمرد این تلگراف را دریافت کرد :
پدر, به خاطر خدا مزرعه را شخم نزن , من آنجا اسلحه پنهان کرده ام .
۴ صبح فردا ۱۲ نفر از مأموران FBI و افسران پلیس محلی دیده شدند , و تمام مزرعه را شخم زدند بدون اینکه اسلحه ای پیدا کنند .
پیرمرد بهت زده نامه دیگری به پسرش نوشت و به او گفت که چه اتفاقی افتاده و می خواهد چه کند ؟
پسرش پاسخ داد : پدر برو و سیب زمینی هایت را بکار، این بهترین کاری بود که از اینجا می توانستم برایت انجام بدهم .

السلام علیک یا موسی بن الرضا

مرداد۲۲

سلام
السلام علیک یا موسی بن الرضا
سلام بر ضامن آهو
سلام بر غریب الغربا
به یاری خدا انشالله امشب سه شنبه ساعت ۱۰ و ۳۰ دقیقه حرکت خواهیم کرد .
سفر معنویی که تنها مشتاقان آن کودکان روشن بین و روشن دلی هستند که مصرانه بین انتخاب سفر های تفریحی و گردشی سفر زیارتی را انتخاب کردند .
نائب الزیاره تمام دوستان خواهیم بود .
التماس دعا .
تا بعد .

لیاقت

مرداد۱۸

سلام
اعیاد مبارک و خجسته شعبانیه رو به همه شما تبریک میگم ..:regular
یادش به خیر سال گذشته این موقع ما مشهد بودیم با بچه های نازنین گروه که الان محمد در بینشون نیست ..
محمد رفت اما یک کودک دیگه داره میاد .. مادر امین بعد از ۱۴ سال مشکلات ناباروری به طور غیر منتظره ایی باردار شده .. براش دعا کنید که فرزندش که نور امیدی به دلشون تابانده به سلامت متولد بشه و خطری هم برای مادر بیمارش ایجاد نشه ..
امروز با محبوبه صحبت کردم .. بهم ریخته بود ولی جلوی خانواده ش به رویش نمیاورد ..
امیر روز یکشنبه از فرنگستون برگشت . خوشبختانه در دانشگاه لاساپینزا ی رم پذیرش شده و حدود ۲ ماه دیگه باید برای مصاحبه فرمالیته ایی باز هم به رم بره .
سوغاتی هم آورده :teeth حسن میگه نگو که دلشون آب میشه :tounge.. اما از بهترین چیزایی که آورده به دوربین دیجیتالی حسین میشه اشاره کرد که هنر ذاتی عکاسی حسین رو پرورش میده .. شاید در وبلاگ به گرایش حسین به عکاسی و آثار تاریخی اشاره ایی نکرده باشم که الان کردم :teeth
مجسمه اندام داخلی انسان و اسکلت بدن هم دو مورد از بهترین چیزایی بود که در بین خرت و پرت ها دیده میشد ..
هادی چند روزه راه افتاده بعد از ۱۴ ماه .. عین اردک راه میره :rolling آدم شونصد تا بچه هم داشته باشه هر شونصد باری هم که بچه ش در مراحل مختلف رشد میکنه تجربه ذوقیدنش براش جدیده ..
برنامه مشهد در مرحله گرفتن بلیط دچار مشکل شده . تور ی که با اون در ارتباط بودیم با روئسای شرکت رجا دچار کدورت روابط شده و دودش به چشم ما رفته .. برای شنبه گفتند باز هم برم ببینم چکار میشه کرد . من برای یکشنبه ۲۰ مرداد وقت خواسته بودم ولی انگار جور نمیشه .. اعصابم قاطیه اساسی ..
از یه ور دیگه شرایط هیچ کدوم از افراد خانواده م هم برای همراهی با من جور نیست که برای نگهداری از بچه ها بیاد کمکم .. از طرفی خانم صادقی تنها همراه و یاورم در اردو ها هم دچار مشکلات جدی صاحبخونه و مستاجری شده و ممکنه نتونه با من بیاد .. :cry
از اون یکی طرف دیگه اگر هم بیاد نمیتونم زیاد ازش کار بگیرم جراحی کوچیکی داشته که باید خیلی مراقب باشه .. بگم که چرا که برای بقیه درس زندگی داره :sick:laughing:
حاج خانم سر سفره پاشون خواب تشریف بردند ، محل نداده پارچ آب رو برداشته تا بلند شده روی سرامیک زمین خورده پارچ شکسته و وارد سینه ش شده و تا استخون هم آسیب زده .. حاج خانم بچه شون هم خواب تشریف داشتن دل مبارکشون نیومده نور چشمی شون رو بیدار بفرماند گذاشتند فرداش رفتند بیمارستان .. اوضاعش وخیم شده و کارش به جراحی کشیده و الان بعد از ۳ روز عفونت مختصری هم کرده .. :sad
حالا خر بیار .. فصل باقالی هم نیست که بارش کنیم .. :confused
یه چیز دیگه هم میگن این جور وقتا .. زن زاید و زپلشک ز راه آید و .. چی چی پیچی :confused
الان ۴ میلیون برای سفر جور شده .. خدا به خییرین و دوستانی که در این راه کمک کردند یا دلشون خواسته کمک کنند ولی دستشون بسته بود خیرو وبرکت عطا کنه که افراد گروه امسال رو اغلب ایتام تشکیل دادند که گروه جدیدی از نظر اعضا برای من هست ( رابطم خانم صادقی بوده که زده خودشو شل و پل کرده .. اگر نیاد، اینا هیچ کدومشون منو پشه هم حساب نمیکنن باز اون یک هیبت و ارج قربی داره تو اون گروه و دو ذره به حرفش گوش میدند من رو نمیشناسن تره هم خورد نمیکنن !!:laughing)
امروز جمعه هم عقد خصوصی عموی بچه هاست در نقش جاری بزرگ میرم پیشو رو در حجله شیرش کنم :teeth عروس ه همچین به دلم نشسته:love:love :loveهمش به همه میگم عین اون وقتای خودمه ۱۸ ساله و هم تیپ خودم بعد هم کلی تعریفشو میکنم .. که عینهوی خودمه وقتی عروس ۱۸ ساله شدم .. وقتی از شنوندگان میشنومم واا داری از اون تعریف میکنی یا از خودت ؟ چشامو نازک میکنم و مماخمو رو به بالا میگیرم و میگم اواا مگه فرقی هم داره ؟ اونم چند سال دیگه مث من میشه !! تازه اگه سه تا پسر پدرنسوخته داشته باشه بدتر هم میشه .. :teeth
یادش به خیر جوونی … دیگه دلم نمیخواد روز تولدم یادم بیاد .. چقدر پیر شدم .. ۳۱ سال اوووووووه .. نصف عمرم رو کردم تازه اگر همه عمرم رو نکرده باشم ..
تمام مدتی که امیر نبود اینقدر درگیر بچه ها و خرید های خرد و ریزه عروس بودم که اصلا یادم نیفتاد که آیا دلتنگش شدم یا نه ؟!!
چقدر سخته یک زن نقش مرد خونه رو هم ایفا کنه .. خیلی سخت .. لیاقت لازمه که آدم از پس همه کارها بر بیاد اما واقعا از ابراز دلتنگی بچه ها و آروم کردنشون برنمیاد .. خدا به همه مادرای سرپرست خانواری که به نحوی مسئولیت سنگین و طاقت فرسای اداره خونه زندگی و فرزندان رو به دوش میکشند توان و قدرت بده .. خدا به این جور مادرا چه اجری میده ؟؟ فقط خودش میدونه ..
دیروز تولد فاطمه دختر یاس بود .. ۴ سالش تموم شد .. فاطمه دو ساله که اومده در جمع خانواده ما و چقدر از اون وقت تا به حال خیر و برکت وارد زندگی یاس و یوسف و بقیه خانواده کرده ..
خوش به حال یاس و یوسف که خدا در اون ها این لیاقت و توانایی رو دید که سرپرستی کودکی بی سرپرست رو بهشون عطا کرد ..
من و امیر چند سال قبل از تولد حسین اقدام کردیم و موفق نشدیم .. پسرکی که میخواستیمش الان ۷ ساله ست و نیومدنش هیچ وقت باعث نشد که حس نکنم که پسرک دیگه ایی هم یه جای دیگه دنیا دارم .. شاید یه روزی پیداش کردم کنار خانواده خودش و ببینم که اونجا خوشبخت تر و راضی تره ..
(میلاد نوزادی نزاییده ایی بود که خانواده سیدش به علت فقر مالی و تعدد فرزندان قادر به نگهداریش نبودند واسطه به خاطر مسایل شخصیش تعلل کرد و مهر نوزاد متولد شده به دل مادرش افتاد و ما هم پشیمون شدیم مث مادر میلاد ..) لیاقت ، لیاقت نداشتم ..
مثلا من جمعه کلی کار دارم … :atwitsend ساعت ۴ صبحه و هنوزم خوابم نمیاد .. :dontknow
فعلا ..
تا بعد .
راستی : دعا کنید لیاقت خدمت به بچه ها رو داشته باشم و روز شنبه بتونم قرارداد بلیط و هتل رو ببندم با شرایط مورد نظرم :praying:praying:praying:praying

متشکریم

مرداد۸

سلام
این چند روزه سرم خیلی شلوغه .. امیر یه کمی پول گذاشته خونه منم افتادم به جونش اول رفتم یک فرش فانتزی خوشگل برای اتاق بچه ها گرفتم به رنگ آبی زنگالی .. خیلی خوشگله . طبق معمول آخرین مغازه خرید کردم :teeth خیلی مشکل پسندم هر کی با من میاد خرید از کت و کول میفته گریه ش میگیره ..
عمو کوچیکه بچه ها بلاخره پشت گوشاش مخملی شد !! :teeth یه جاری درست حسابی گیرم اومده لنگه خودم مشکل پسند قراره از این به بعد با همدیگه بریم خرید !! :teeth چون هیشکی تحمل خرید های ما رو نداره ! :hypnoid
این چند روزه هم حسابی خونه تکونی کردم و دکور خونه رو عوض کردم .. تیر و تخته ها (اصطلاح کاربردی امیر درباره کمدهای جهیزیه من:waiting )رو جا به جا کردم:thinking .. کتابخونه مون که انبار کتاب شده بود رو به نحو شگفت انگیزی مرتب کردم که فکر کنم خود کتابخونه ه هم خودش رو اینقدر مرتب تا حالا ندیدیه:laughing ! . یه عالمه هم اثاثه اضافه و آشغال بیرون ریختم که کلی روحیه م رو بهتر کرد ..:shades
محبوبه حالش خیلی بهتره .. کمتر اذیت میشه .. منم بهترم ..
قضیه فوت محمد رو یواش یواش به حسن گفتم که حتما درباره ش مینویسم چون خیلی خیلی میتونه به بقیه کمک کنه .
حسن هم خیلی اذیت نشد .. بغض داشت و بهانه هم گرفت اما خوشیختانه با توصیفاتی که براش داشتم و نحوه انتقال مطلب خیلی خوب کنار اومد .:regular
الان خیلی خسته م دیشب نخوابیم :yawn.. امشب هم رفتیم برای عروس خانوممون خرید و مث جنازه برگشتم .. فردا هم بله برون هست و گرفتاری ها و کارهای مخصوص خودش رو داره .. :love
فقط خواستم بگم محبوبه گفت بنویسم : بهتریم و متشکریم از دلداری هاتون . :regular
تا بعد .

مادر ؟

مرداد۵

سلام
اگه ناراحت میشید نخونید .. اصلا برای خوندن ننوشتم !
چکار کنم که نمیتونم لحظه ایی از فکرش بیرون بیام ؟
چکار کنم ؟ نمیتونم تا حالا که نتونستم ..
اصلا مگه میشه حتی یک بار فقط یک بار محمد رو ببینی و محبت اون تا ته دلت ریشه نکنه ؟
الهی بمیرم برای دل تیکه تیکه شده محبوبه !!!
من که اینقدر بی تاب باشم اون چه حالیه ؟
نه فکر نکنید فقط من هستم ها .. هر بار که رفتم دیدنش خونه پر بود از کسایی که برای عرض تسلیت اومده بودند .. باورتون میشه هنوزم خیلی ها نیومدند ؟ هنوز خونه شون خالی نشده !!! تا حالا برای هیچ بچه ایی ندیدم که اینقدر مراسم و رفت و آمد انجام بشه !! اصلا مگه این بچه چقدر عمر کرده که اینقدر دوست و آشنا و دلدار داشته باشه ؟
خوش به حال شما که محمد رو از نزدیک نمیشناسید ..
چکار کنم ؟ چقدر خفه خون بگیرم ؟ اینجا که مال خودمه !!
نه جلوی محبوبه میتونم اشک بریزم نه تو خونه م که حال کسی گرفته نشه .. نه حتی امکانش رو دارم بچه ها رو جایی بزارم برم امامزاده بشینم گریه کنم شاید سبک بشم ..
محبوبه فریاد زد راحت شد .. خاله ریحانه چکار کنه که نه میتونه فریاد بزنه نه میتونه اشک بریزه ..
اینقدر فکر و خاطر و اسم این بچه ها تو خونه و زندگی من تکرار شده که نمیتونم از فکرشون بیرون بیام ..
خبرم اومدم فقط یک ایمیل رو چک کنم که باز عکس های محمد باز هم عکس های بچه هایی که همه شون رو از ۲-۳ سالگی باهاشون بودم .. و با محمد و محبوبه الفت بیشتری داشتم به خاطر روحیه مادرش و مهره مار محمد …
الهی خاله ریحانه فدات بشه .. رفتی و ما رو تنها گذاشتی اون هم با اییییین همه خاطره ؟ این قدر دلم برات تنگ شده که نگو .. همچین رفتی که به خواب هیشکی نمیایی .. عجب دلی کندی از این دنیا پسرک .. جراتش رو ندارم که بگم پسرم .. که مادری برای تو اینقدر سخت بود که فقط محبوبه از پسش بر میومد .. مادری که فقط بهانه تحمل فراق پسری که ۱۳ سال با خوشرویی و مهربانی به دوش کشید تصور راحتی او بعد از این هست !
چطور میشه اسم زنانی که فرزندان با محدودیت های شدید جسمی و ذهنی رو به بهترین نحو پرورش میدند مادر گذاشت ؟
چقدر ارزش این کلمه پایینه برای نام گذاری بر روی این زنان !!
مادر ؟ مادر رو فقط به زن های معمولی مثل من که فرزندان معمولی دارند میشه گفت !!
نمیدونم خدا چیزی یا کسی یا حسی یا نعمت خاص دیگه ایی غیر از چیزایی که الان دارم و نمیدونم چیز دیگه ایی هم داره برای اینکه من رو خوشحال کنه ؟ یه چیزی که واقعا غم رو از دل برده شده م پاک کنه !!
غیر از تاتی نرم نرمک و بامزه هادی .. غیر از زیباتر شدن تماشای پسرکم که کم کم به مرحله نوجوانی میرسه .. چیزی غیر از پدرسوخته گری های حسین شیطون بداخلاق بامزه ش .. چیزی غیر از هر چیز دیگه ایی که دارم .. و شاید هم قدرش رو ندونم ..
خدایا بنازم به قدرتت نمیخوایی یه کمی نونوارم کنی ؟ یک حس مثبت جدید .. واسه منه گناهکار یک سوپرایز نداری ؟ که جون بگیرم و بلند بشم ؟
خدا جون من کی ام که بگم بسه ! میدونی که خسته ام .. چند وقته لبخند به لبم سفت نشده اشک مهمون چشمام شده ..
تو با منی .. حس میکنمت همین جا و همه جا .. هر وقت که خواستمت با من بودی .. ببخش که من هیچ وقت وقتی تو خواستی با تو نبودم .. لرزش دلم رو ببین .. خدا سوپرایزم کن .. یک حس جدید میخوام یه حس نو .. یک حسی که اینقدر بزرگ و و عظیم باشه که من رو تو خودش غرق کنه ..
دلم برات تنگ شده .. من رو دریاب .. نمیخوام ، تو هم نزار که این بار باز هم ازت جدا بشم .. خدایا دوستت دارم ..من تا حالا هیچ هدیه ایی رو که به کسی دادم پس نگرفتم .. این حس رو بده من دلم رو از بنده ت پس میگیرم و به تو میدم .. من میام جلو هر چند صد قدمی که تو بخوایی اما به من ه کوردل نافهم نشون بده که تو هم میایی ..
تا بعد .