مادر سپید

مادر یک روشندل

سینیوریتا

تیر۳۱

سلام
چی بنویسم ؟؟!!!:thinking :heehee
:teeth وقتایی که نوشتنم نمیاد معمولا پستم طولانی میشه !!:eyebrow :oh
چهارشنبه صبح امیر برای بستن قراردادهایی ماموریت اداری داره که ۱۱ روز از ما دور میشه و بعد از مدتها یک سفر طولانی میره ..
خوبه والله تا باشه از این ماموریت ها !!!! :shades نمیدونم چرا این ماموریت ها رو فقط واسه آقایون میزارند !! مگه ایشون خانوم بچه ها ندارند !؟ :confused
جا قحطی بود ؟ این هم شهرهای سرسبز و نه سرسبز داخلی:dancing ! میخواد بره شهری که تو کوچه هاش هم آب افتاده !!! :thinking اونجا هم شد جا ؟ :drooling اه اه اه پیف پیف پیف ! کو گوشته که دستم بهش نمیرسه ؟ :drooling:drooling:drooling
7 روز چند شهر ایتالیا قرارداد و گشت و گذار بعد همکارشون که برگشتند:eyebrow ایشون با روحیه ماجراجوییی :smugکه دارند تنهایی تشریفشون رو میبرند وین و بعد هم آمستردام !!
البته خوب بنده که بخیل نیستم :confusedاصلا هم نپکیدم از حسودی:oh ! کی گفته ؟؟؟؟؟؟؟؟؟:liar:liar:liar
:wink
خلاصه منم و این سه تا تفنگدار شلوغ پلوغ عشق بابایی !!! :atwitsend:atwitsend:atwitsend
با این روحیه بسیار بسیار بسیار شیک و پیکم !! :whistling
فکر کنم امیر وقتی برگشت باید بیاد منو از تو بیمارستانهای روحی روانی جمع و جورم کنه ! :laughing والله ! با این پسراشون !:dancing
زبون درازای بابا دوست ریخت و پاش کن شلوغ پلوغ جیغ جیغوی همیشه تو بغل آویزون !!!!!:yawn
:wink
وقتی امیر گفت بد نیست یه دوری دور و ور ایتالیااااانو بزنم و آب و هوایی تازه کنم :sick ! البته این جوری نگفت بنده این مدلی تعبیراندم صحبتشون رو ! :devil
طفلکی با ترس و لرز گفت : خانوم اجازه هست برم چند تا شهرای دور و بر ونیز اینا دنبال پرکینز حسن ؟ :liar البته خوب من دوست نداشتم این جوری هم بگه چون اصلا از مرد زن ذلیلی که اجازه ش دست خانومش باشه خوشم نمیاد ! :sick اونم این جوری نگفت که !! :dontknow البته بازم تاکید میکنم دوست نداشتم این جوری بگه هااا !! :liar
خوب یه روز اومد خونه و بلیط های جدید وین و آمستردام رو کوبید روی اوپن آشپزخونه :nailbitingو خیلی محکم و با اعتماد به نفس گفت : من دلم میخواد برم گردش حرفی داری ضعیفه ؟ :phbbbt
خالی بندیش خیلی تابلو بود :teeth
نه بابا اصلا خودم بهش پیشنهاد کردم :love
کم خرج ترین عضو خانواده معمولا مرد خانواده ست ! مخصوصا این آقا مرد خونه ما که اصلا خرج نداره به قول خودش اگه تنها بود ماهی ۱۰۰۰ تومن هم خرجش نمیشد ! :liar خوب آرزو بر جوانان که عیب نیست بزار فکر کنه ۱۰۰ تومن اصلا تو ماه خرج میکنه ! :sick
این همه ما گشتیم و ریخت و پاش کردیم یک بار هم امیر ! :applause:applause:applause
واسه خودم دست زدمااا :teeth
گفتم اصلا هم هیچی غیر از دستگاه پرکینز حسن نگیره !
هیچی هیچی هم که نه !
چند تا روسری و کفش و پالتو و زیورآلات و پوشاک و کاکائو و خوردنی که نشد چیز میز !!وااااااااا
:teeth:devil
سفارش بچه ها به کنار اسباب بازی !! :oh
نه بابا جدی جدی گفتم هیچی لازم ندارم ! :applause:applause:applause این دست ها هم مال خودم بود !
*****
این چند وقت اینقدر حالم بهم ریخته بود که دست و دلم به نوشتن نمیرفت هنوزم خیلی سرحال نیستم .. ولی دیگه اینجا خیلی ماتم گرفته بود ..
*****
محبوبه حالش کمی بهتره ..
*****
برنامه سفر مشهد هم با یک تور داره هماهنگ میشه که زحمت کمتری برای من داشته باشه جهت تهیه بلیط و هماهنگی محل اقامت که باز هم قبل از اسکان با خانم صادقی یک سفر یک روزه افتادیم که بریم مکان رو ببینیم از نظر امنیت ( بلندی های خطر ساز و ایاب و ذهاب بچه ها) و مسائل دیگه ..
مهمترین مشکل من و خانم صادقی اینه که هیشکی دوسمون نداره که باهامون بیاد و مراقب بچه ها باشه !! :cry نه از اقوام او و نه از اقوام من هیچ کسی حاضر نیست بیاد ! خواهری یاس که خودش دو تا بچه داره مادرم خودش با دوستاشون یه گروه دیگه اند که شهریور میره ، پدرم تنهایی از پس اینا برنمیاد ، داداشا هم که ترم تابستونی دارند ! عمو یوسف اگه بیاد با گروه فیلمسازیش میاد فیلم از خودش در وکنه ! اون یکی عموه هم داره مزدوج میشه فعلا تو ابرا سیر میکنه !! دیگه کسی نیست !!! :dontknow
امیر هم که ۱۱ روز اینجا ۵ روز هم برای اواخر تیر مرخصی گرفته دیگه واقعا رویش نمیشه ۵ روز دیگه هم مرخصی بگیره مگه اینکه برای انجام کارهای عقب افتاده ش تا یک ماه تو اداره بخوابه !! :confused
خلاصه من موندم و این سه تا وروجک !! حسین خیلی شیطونه ! هادی هم که همیشه آویزونه تا من چادرمو سرم کنم دیگه ول کن نیست !!! :eyebrow
تعداد بچه های روشندل در حال حاضر ۲۲ نفره که اول ۳۵ نفر بودند اما با توجه به اعیاد و برنامه های عروسی ها و جشنها خیلی ها انصراف دادند ! گروه سنیشون هم از ۵ سال تا ۲۵ سال هست ..
خوشبختانه امسال تقریبا همه بچه هایی که تحت سرپرستی مادر هستند و به تعبیری جزء ایتام هستند رو میبریم .. راضی کردن بعضی هاشون واقعا کار حضرت فیل ریحانه ! بود !!
آدم لذت میبره از آبروداری ایشان ..
*****
محمد نجف الهی هم یکی از بچه های ۹ ساله گروهه که با خانواده اش به حج مشرف شده ، نمیدونم چطور دائی ایشون وبلاگ بنده رو توی نت پیدا کرده و این مایل رو فرستاده :
ریحانه خانم سلام
امیدوارم حالتون خوب باشه و در کارهاتون موفق باشین
حجت هستم دایی محمد
محمد از سفر حج برگشته
یه خاطره جالب داره پدرش میگه
هم توی مدینه و هم توی مکه در داخل حرم نبوی و مسجد الحرام دیدیم قرآن به خط بریل هست واسه همین هر بار که میرفتیم داخل حرم
برای زیارت محمد ازم میخواست قرآن رو بیارم و شروع به خوندن بریل میکرد میگفت این کار محمد تعجب حجاج کشور های دیگه رو بر انگیخته
حتی یکبار دورش جمع شدند و بصورت عربی تشویقش کردند
کلا خیلی بهش خوش گذشته
بد نیست برا اینجور سفرها هم فکر بشه حتی شاید بشه از سازمان حج سهمیه گرفت
اگر خواستید این مطلب رو توی سایت بذارید
یا میتونم عکسهایی از محمد رو در مکه براتون بذارم

من خیلی خوشحال میشم از عکسهای محمد برای من ایمیل کنید .
سفر حج هزینه خیلی زیادی داره برخی از بچه های ما توی پرداخت همین ۵۰ هزارتومان هزینه حج فقرا کلی مشکل دارند .
*****
واای چقدر طولانی شد ..
*****
از دیشب حسن مریض تب کرده و دائم حالش بهم میخوره ! نمیدونم به خاطر عفونت دندانی هست که کشیده یا ویروس جدیده یا مسمومیت غذاییه که دکتر گفت یا .. .لی هر چی میخوره گلاب به روتون برمیگردونه !
نصفه جون شدم از بس چشمم از محمد ترسیده همش تو فاز منفی ام !:confused
مخصوصا که دائم میگه مامان کمکم کن .. دلم یهو میریزه … :confused
*****
فعلا حرف دیگه ایی یادم نمیاد ! غیر از اینکه قول داده بودم درباره ارتباط حسنین با همدیگه بنویسم که مدتیه دچار امواج خروشان احساسات برادرانه شده !! :heehee
بعد مینویسم ..
*****
مشخص نیست که پست بعدیم کی باشه چون امیر مجبوره لب تاب رو ببره و کامپیوتر خونه هم معلوم نیست بعد از یک سال غیر از مدیا پلییر برنامه دیگه ایی رو باز کنه !! :oh
فعلا تا بعد ..

پست تکراری

تیر۲۹

سلام
مطلب خاصی برای نوشتن ندارم :sad دست و دلم به نوشتن نمیره . نه فقط به خاطر محمد ! انگار زبونم رو قورت دادم کلا کم حرف شدم و خوش به حال امیر که دیگه سرشو نمیخورم !! :tounge
سفر امسال مشهد هم طی این هفته تاریخش مشخص میشه .. توی آرشیوم دنبال یک مطلب خاص گشتم بزارم ایمیلی ، نوشته ایی چیزی ولی پیدا نکردم .. یاد سفرنامه مشهد پارسال افتادم که چند قسمت کرده بودم همونو با کمترین ویرایش گذاشتم .. سفر پارسال پوست از کله مبارکمان کند با بدقولی سوپورایی که تازه به منصب رسیده ند ! ببخشید که قشنگتر نشد توصیفشون کنم . :angry

سفرنامه مشهد تابستان ۱۳۸۶
سفر سخت من و نه ما (که گویا به بچه ها خوش گذشته بود) از همان ساعت اول شروع شد . کوپه بندی !!! واای حالا هر کی بشنوه میگه تو سرگروه بودی باید لیست رو میدادی بهشون هر کی بشینه سر جاش اما موضوع برای بچه های استثنایی کمی فرق میکنه ! بعضی از بچه ها سر و صدا رو نمیتونن تحمل کنن مث همین محمد عزیز خودمون(:brokenheart) که کم کم داره پشت لباش سبزه در میاد :hug! بعضی از بچه ها داروی خواب آور دارن و توپ هم در کنی خوابشون رو راحت میرند اما بهتره که خوابگاهشون ساکت باشه ! مث مجتبی:kiss ! بعضی بچه ها هم دوست دارن مث ماماناشون تا صبح با همدیگه جیک جیک کنن ، مث حسن و همکلاسی محبوبش حسین حیدری :laughing! بعضی از بچه ها هم تا ساعتها توی راهرو شلوغ میکنن ! مث امیرحسین :sillyو … .
ما یعنی من !! (همه ما ها رو مفرد کنید به من :embaressed)یه اشتباهی کردیم و اون هم بچه های ۴ سال به پایین رو حساب نکردیم شرکت رجا هم از خجالتمون در اومد و جریمه کرد ! به حساب رجا تعداد ۷۸ نفری ما ۸۴ نفر بود ولی رئیس قطار انصاف به خرج داد و جریمه دو نفر بزرگسال رو گرفت .حرکت ساعت ۱۱ و ۳۵ دقیه بود و تا ۳ صبح برای جا گرفتن بچه ها در سر جاشون مابین دو واگن رفت و آمد داشتم ! قضیه این بود که ۴ خانم از یک گروه زیارتی دیگه از سالمندان که سرپرستشون حاج قاسم بود به صندلی های ما به شدت پیچ شده بودند که فقط دو ساعت طول کشید حاج قاسم با حرکت اسلو موشنش بلیط هاش رو بالا و پایین کنه و بفهمه اون چهار تا صندلی مال ما هست ! وااای تا این مادربزرگها رو از جامون بلند کردیم و اونا هم با چه حرکات فوق اسلو موشنشون و چه غرولندهایی حاضر شدند بلند بشند و بچه های ما برند سر جاشون ! خلاصه حکایتی بود:atwitsend !! تا چای صبحانه رو سفارش بدم و بخوابم شد ۴ ! هول هولی ۷ بیدار شدم فکر نمیکردم اینقدر زود باشه همه خواب بودند به زور بیدارشون کردم و صبحانه ساده ایی که تدارک دیده بودیم رو سرو کردیم . امسال محل اسکان رو از طرف یک ارگان نیمه دولتی قول داده بودند(:waiting) ! سرتون رو درد نیارم ظهر رسیدیم حول و حوش ۱۲ ظهر بود خوشحال و شاد و خندون رفتیم جلوی هتل آپارتمان منظور شده و …
_ببخشید شما ؟
_فلانی از طرف آقای اسمشو مبر !
_نمیشناسم !!!
_:nailbiting امکان نداره ه:nailbitingین الان باهاشون صحبت کردیم گفتن هماهنگ شده !
_نه خانم ما ۴ ماه پیش قراردادمون رو با اونجا کنسل کردیم !!
_حالا دو تا اتاق ندارید بچه ها رو از توی خاک و خل کوچه جمع کنیم !
_نه خانم شب عیده مشهد غلغله است جا گیرتون نمیاد !!!
:atwitsend:atwitsend:atwitsend
بابت قول ۱۰۰ درصد و حتما و بیایید خرجش با مای اون سازمان اسمشو مبر ، اصلا یه ذره هم ته دلم قرص نبود ! اما بالاخره هر کی دیگه هم بود اعتماد میکرد !
از طرف همون بدقولین چند جای دیگه رو پیشنهاد کردند یکی وکیل آباد که خیلی دور بود یکی دیگه یه مدرسه !!:nailbiting و آخری هتل اطلس که شبی ۱۰۰ تومن کرایه اش بود که اگه سازمان مربوطه اسمشو مبر بابت حساب هزینه اقامت میزد زیر حرفش تا سال دیگه که بچه ها برمیگشتن مشهد باید اونجا ظرف میشستم !! دست به دامن اقامتگاهی به نام خانه شهید شدیم که دو سال گذشته در آنجا مستقر بویم ! به سرعت با خانم صادقی رفتیم و صحبت کردیم و بالاخره تا ساعت ۱و نیم ظهر اونجا بودیم ، لطف کردند و با اینکه غذای سلف هم تمام شده بود دوباره برای جمع ما غذا پختند . از طرف سازمان اسمشو مبر اومدند و دو جای دیگه رو برای اسکان معرفی کردند که به خاطر پله و بالکن بدون نرده منصرف شدیم . قرار شد هممونجا بمونیم و هزینه اش رو اسمشو مبر بده ! هر روز از پذیرش تماس میگرفتن که واریز نشد ! تا دو ساعت مونده به برگشتمان به تهران که بالاخره چک به خانه شهید رسید . نصفه جون شدم تا این چک به قول حسین کوفتی رسید !
ولی انصافا دست اسمشو مبر و سازمانش درد نکنه که بالاخره هر چند در کم شدن وزن خانمها نقش مهمی داشت ولی الوعده وفا کرد و هزینه اقامت رو پرداخت کرد .
گرفتاری اتاق بندی از کوپه بندی بسیار دشوارتر بود ! وسواسی داشتیم ! تحصیلکرده افتاده حال داشتیم ! فیس فیسو و تیتیش مامانی داشتیتم ! غرغرو و بد عنق داشتیم ! بی قید و خیال از نظافت داشتیم ! و کمی ادا اصولای خاله زنکی ! به غیر از اون باید یه جوری اتاق بندی میشد که بچه ها با هم بسازن و تفاوت سنی نداشته باشند یا اتاقهاشون پر از بچه نشه که سلب آسایششون بشه ! خلاصه تا روز دوم هم نقل و انتقال ادامه داشت خوشبختانه به اندازه کافی جا داشتیم و نگرانی از این بابت نبود . فکر کنم این گرفتاری باز تا ۳ صبح شنبه ادامه داشت !
روز سوم بود ! دست رو نشسته حساب کتابها رو انجام دادیم و قرار شد برای یک وعده نیم روزی نصفه ساندویچ برای پارک بچه ها تهیه کنیم که بعد از تحقیق نشونه یک اغذیه فروشی خوب رو در مشهد گرفتیم ! حالا زبونم که کج و کوله نمیشه اسمشو بنویسم ! جنبه تبلیغی نداره ولی اگه رفتید مشهد و خواستید یه ساندویچ حسابی مابین غذاهای شکم سیرکن رستورانهای مشهد نوش جان کنید به این اغذیه جاسمین سری بزنید ! فکر کنم در خیابان سجاد بود ! فاصله محل اقامت ما تا اونجا ۴۵ دقیقه بود ولی نمیشد ریسک کرد و غذای به این مهمی که ممکنه منشا تمام بیماری های دل و روده ایه رو از یه جای عادی تهیه کرد . فکر کنم سه ساعت طول کشید تا با مادر یکی از بچه ها در رکاب هادی خان رفتیم و سفارش دادیم . این قضیه روز اول بود !!
خوشبختانه امسال برای رسیدگی به کارهای اردوی یک گروه ۴ نفره بودیم که اگر نگرانی های اقامتگاه رو نداشتیم بی شک بهترین سفری میشد که توی این ۶ سال تدارک دیده بودم !
روز دوم روز خیلی خوبی بود ، شادی و نشاط کودکانه پر از انرژی و هیاهو . برای بچه ها مولودی تولد امام حسین و حضرت عباس رو گرفتیم که هر کدوم اومدند و کلی هنرنمایی کردند و ۵۰۰۰ تومن هم عیدی گرفتند که کلی با پذیرایی مفصل شکمی بهشون خوش گذشت ..
و روز سوم …
محمد از صبح چندین بار تشنج کرد . ما نگران حال او بودیم و او نگران از دست دادن فرصت بازی در شهربازی . تا بعد از ظهر ۳ بار تشنج داشت کم کم حالش بهتر شد و با گروه همراه شد .
از طرف دیگه …
میدونستم این هماهنگی هم مثل اون یکی هماهنگیشون هست ! برای همین تا رسیدیم پارک و گفتند فلانی رو نمیشناسیم و تماسی حاصل نشده بدونی تعجب و اتلاف وقت با کمک گروه خودم سریع و بی منت و دردسر در عرض ۲۰ دقیقه بلیط نیم بهای ۵ بازی رو گرفتیم . ۲۰ دقیقه هم که وقت گرفت به خاطر بزرگ بودن پارک و طی مسیر بود .
همه بچه ها غیر از محمد رضا که جراحی قلب داشت سوار شدند حتی ابراهیم که ویلچری بود به کمک پدرش سوار شد .. قبل از حرکت اسباب بازی باز محمد دچار تشنج شد … این بار سخت تر بود و من تا به حال هیچ کودک معصومی رو در این حال ندیده بودم چقدر سخته کنترل اعصاب و حفظ خونسردی که محبوبه با همه شلوغی و رفتارهای آزاردهنده مردم عادی سریع دیازپام رو تزریق کرد …. محمد نتونست هیچ بازی رو استفاده کنه ولی تا آخر میخواست کنار بچه ها در پارک بمونه .
غیر از تشنج محمد که سعی کردیم بقیه بچه ها بویی ازش نبرند بقیه برنامه به خوبی پیش رفت به موقع ساندویچ دستمون رسید . بهترین اسباب بازی قطار بزرگ بود جیغ و شادی بچه ها روح آدم رو از شادی سیراب میکرد .
بعد از اون حمله دیگه محمد حمله جدیی تا آخر سفر نداشت .
آخی برنامه های من تموم شد فردا یه کمی استراحت میکنم .
فردا رو برای خرید و وقت آزاد اختصاص دادیم .
روز چهارم خیالم راحت بود تا ظهر به کارهای عقب افتاده و حساب کتابها پرداختم و به خاطر فسقلیام که از دیدن اسباب بازی های دوستاشون دهنشون آب افتاده بود یه سری به بازار همیشه شلوغ رضا زدم ! به دو تنفگ و ماشین ۱۰۰۰ تومنی کلی شنگول شدند ! خوش به حال این بچه ها با این دلای بزرگی که با یه آبنبات چوبی اینقدر دلشاد میشند .
تا عصر باز هم چند بار از پذیرش تماس گرفتند که چک پرداخت هزینه دستمون نرسیده دلم از سیر و سرکه بدتر میجوشید . با رابط تماس میگرفتم میگفت کار تون نباشه !اون با ما !!! اصطلاح ایشون بود از همان ۴ ماه پیش تا حالا هر بار برای پیگیری تماس میگرفتم همین رو میگفت . دیگه چارقدا رو بسته بودیم دور کمر بریم سر ظرفشویی که دو ساعت مونده به تحویل اتاقها این مژده همی رسید چک واصل شد ! ای خدا پدرتو بیامرزه نمیشد این ۵ روز سفر ما راحت سر بزاریم زمین یا مث بقیه شنگول باشیم ؟
با توجه به تجربه سال گذشته که دیر به راه اهن رفتیم امسال زودتر راه افتادیم خوشبختانه مشکلی نبود و با خیال راحت گفتم آخییی بقیه سفر رو اقلا با اعصاب خوش به سر میکنم !
به خیال راحت ، به خیال ، به …
جناب آقای شرکت رجااشتباهی یک کوپه کمتر بلیط صادر فرموده بود !!!!! ۱۳ کوپه رو ۱۲ کوپه بلیط داده بود ! ما همینجوریش هم ۶ نفر که بچه های زیر ۵ سالمون بودند رو مشمول جریمه بودیم . نمیدونم این جور وقتا چقدر ملت وظیفه شناس میشند درستکار و قانونمند !!!!
خلاصه کنم : جریمه گرفتند . کوپه که هیچی تخت هم ندادند و حواله کردند با برگه جریمه بریم پولمون رو از خزانه دولت بکشیم بیرون یعنی بی خیال !! خدا پدر من رو بیامرزه که این مادرا رو با هم دیگه دوست کردم ! :teeth:teeth:teeth با دوست بازی غائله پایان پذیرفت ! ولی این تجربه هم اضافه شد که به کامپیوتر دولت هم نباید اعتماد کرد .
صبح آرامتر بودم سفر پر پیچ و خم و تجربه های جدید گردشگری ام به پایان رسید .
**************
………
امسال محمد بینمون نیست ..
……..
تا بعد ..:sad

محمد نیلوفری

تیر۲۸

سلام
باید یه توضیح کوتاه درباره عنوان پست قبل میدادم که فراموش شد ..
نام خانوادگی محمد خیلی زیباست .. محمد مینوفر .. ولی همه بچه ها مینوفر رو نیلوفر میشنوند و او رو محمد نیلوفر یا نیلوفری صدا میکنند ..
هنوز عادت نکردم که فعل های محمد رو به فعل رفت بنویسم ..
……
امروز منزل محبوبه بودم .. به همه دوستانی که پیام تسلیت دادند و یا دلشون نیومده بعد از خوندن مطلب چیزی بنویسند سلام رساند و بابت همدردی هاشون تشکر کرد ..
از حالش بخواهید ..
چی بگم .. مجبوره که خوب باشه . به خاطر محدثه که دائم مراقبه که مبادا اشکی از چشم مادرش بچکه .. ظاهرا که خوبه .. بهتره .. فکر نمیکردم اینقدر زود بتونه خودشو کنترل کنه ..
اینکه چی شد و چه اتفاقاتی افتاد ..
محمد حالش خوب بود رو به بهبود بود ..
محبوبه تا به حال تجربه های زیادی در پشت سر گذاشتن حمله های تشنج های طولانی محمد رو داشت حمله هایی که تا ۷ ساعت هم طول میکشد و تنها راه کنترلش هم همون آمپول های دیازپام۱۰ ی بود که از طریق این وبلاگ براش پیدا کردیم ..اما یک سال اخیر خبری از این حملات نبود فقط در حد خواب رفتگی زبان یا سرگیجه و تهوع که با استراحت کوتاهی هم رفع میشد ..
اما یکی دو ماه گذشته شبها بی قرار بود .. علتش رو من نپرسیدم ..دقیقا نمیدونم ..
اون شب هم اصلا حمله تشنجی در کار نبوده .. پیمانه عمر محمد پر شده .. هرچند اورژانس لعنتی ساعت ۳ نصفه شب ۴۰ دقیقه تاخیر داشت و شاید به موقع اومدنش باعث نمیشد که این پدر و مادر بالای سر فرزند در حال احتضارشون بال بال بزنند ولی گویا محمد خوانده شده بود که بره ..
چیزی که محبوبه فکر میکرد حمله تشنج سبک هست حالتهای احتضار بوده ..ماساژ قلبی و تنفس دهن به دهن راه به جایی نبرد ..

تشریحش اینجا کار درستی نیست ..
..الان محبوبه همون مرثیه ایی که با زجه برام روز اول فریاد زد رو با آرامش برای دیگران تعریف میکنه جز به جز .. بعد ، از آرامشش تکونی میخوره و فکر میکنه همه چیز رو توی خواب دیده ..
ما مادرای بچه های استثنایی خصوصا نابینایان خیلی خوب همدیگه رو درک میکنیم .. ارتباطاتمون با همدیگه بعضا از ارتباط با اقواممون قوی تر و محکمتره چون همدردیم .. اما درد محبوبه رو هیچ کدوم نمیتونیم درک کنیم ..
چطور میتونم بهش بگم عزیزم درکت میکنم !!!!؟ کلمه ایی هست که بشه با اون مرحم دلش بشی ؟
محبوبه یک مادر معمولی نبود .. هنوز هم یک مادر معمولی نیست .. با همه اندوهش باز هم وقتی بغض تو گلوت میشکنه با آرامش بهت دلداری میده ..

من نمیدونم چطور به حسن بگم .. اصلا بهش بگم ؟ بهانه هاش رو چکار کنم ؟ هر روز چند بار میخواد که به محمد زنگ بزنه .. فعلا بهش گفتم محمد رفته دیدن پدربزرگش و با خانواده ش برنگشته .. اما تا کی ؟ تازه با شنیدن این خبر کلی گریه زاری راه انداخته ..
محبوبه نظرش اینه که فعلا چیزی بهش نگیم اما تا کی .. این دو تا خیلی با هم عیاق بودند .. دو تا دوست خیلی صمیمی .. محمد یکی از بهترین دوستان حسن بوده ..
اگر قراره بگیم باید تو تابستون باشه که بشه احساساتش رو کنترل کرد و جواب درست بهش داد .. اگر بهش نگیم تا کی میتونیم پنهان کنیم بقیه بچه هایی که فهمیده اند بهش خبر بدهند که بدتره !!
حسین ناقلا که خیلی سر به سر محمد میزاشت هم حتی به هوای تکرار شیطنت های ریزش دلش برای محمد (و به قول خودش محدرثه ش) تنگ شده ..
اگر بهش تو تابستون بگیم سفر مشهد سالهای گذشته که همراه محمد بوده رو به یاد میاره و باز هم اذیت میشه ..
این هم برای خودش معضلی شده که هم فکر من و امیر و هم فکر محبوبه و همسرش رو مشغول کرده ..
تا بعد .

پسرک نیلوفری

تیر۲۷

سلام
…………………………………….
نمیتونم بنویسم …
هنوزم نمیتونم بنویسم ..
پسرک نیلوفری م .. دلم برات تنگیده ..
………..
….
.باز هم ابتدای فصل بارش اشک است

مادر بی محمد

تیر۲۱

mohamad.JPG
سلام
یکشنبه …
محمد حالش خوب شد .. خوب خوب .. یک ماه اخیر حتی انحراف مردمک چشمش هم اصلاح شد . حتی کج هم راه نمیره راه رفتنش هم خیلی خوب شده صافتر و محکمتر .. حمله های تشنجش خیلی خفیف شده .. در حد لرزش خفیف بدن یا خواب رفتن زبونش و تهوع که با استراحت کوتاهیی رفع میشه ..
یکشنبه شب …
اما یک ماهه شبها از خواب میپره و فریاد میزنه و مامانم مامانم میگه داد میزنه و میچسبه به مادرش ..اینقدر صدا میکنه که گاهی خاله هاش به نوبت یا مادربزرگش میاند کمک محبوبه و همسرش تا دست و پای محمد رو نگه دارند تا به خودش آسیب نرسونه … ولی فقط شبها ..
یک ماهه که محبوبه نخوابیده .. محبوبه ……..محبوبه ………. فقط محبوبه ……….
یکشنبه شب درب …
چند روز پیش تولد ۱۳ سالگیش رو هم جشن گرفته فردا با اون حال خراب اومده خونه ما که فیلم شاد تولدش و مرد شدنش رو بهم نشون بده .. جناب آقای اخلاق خوش تا از در اومد تو مثل عادت همیشه گیش دست انداخته گردنم و ملچ ملوچ ماچ آبدار از لپم میکنه .. با شوخی و تعجب دست کشیدم به سرش و بهش گفتم ووااای محمد تو که پشت لبات سبز شده مرد شدی دیگه من خجالت میکشم هفته دیگه که اومدی باید به خاطرت روسری هم بزارم .. لپاش گل انداخت و خندید اما بازم دم رفتنی از گردنم آویزون شد و برای آخرین بار روی من رو از اون ماچ های پر ملاتش کرد …
یکشنبه شب درب آسمون …
هر وقت خواستم یکی از بچه هامون رو معرفی کنم سه بار اسم مادر رو میاوردم چون برای نام بردن از این مادران یک بار مادر گفتن خیلی کمه ..
میخوام این بار کسی رو معرفی کنم که همه تون میشناسیدش :

http://cp74.blogfa.com/

مادر مادر مادر مادر مادر مادر …………
یک شنبه شب درب آسمون باز …
.
اما یکشنبه حتی به خواهرش هم نیازی نبود اصلا خود محمد کیفش رو داده بود دستش و گفته بود محدثه برو خونه مامانی تعطیلات من دیگه حالم خوب شده نگرانم نباش .. خاله هاش و مادربزرگش هم فرستاد بروند ….
عشق خاله ریحانه … محبوب خاله ریحانه …..
یک شنبه شب درب آسمون باز شد …
مادر مادر مادر مادر بی محمد …
محبوبه دیگه محمد نداره ..
محبوبه تموم شد …
محمد تموم شد …
رفت …
گل وجودش پرپر شد …
محمد ، محمد خاله ریحانه …..
یکشنبه شب درب آسمون باز شد و محمد رفت به فعل رفت .
دیگه وقتی بخوایی به محبوبه بگی مادر باید فقط اسمش رو تکرار کنی … هویت محبوبه محمد بود *..
من باز هم جا موندم این بار حتی بیشتر .. بهزاد کوچولو رو دو ساعت دیر بهش رسیدم مژده کوچولو رو یک ساعت دیرتر اما به محمد دو روز دیر رسیدم …
اون تازه حالش خوب شده بود …هفته دیگه ایی در کار نبود … هفته دیگه من رفتم … خونه ش خالی مبلش خالی تختش خالی … عروسک مجید دلبندم دلبندش تنها …
محمد ۱۳ سالش بود اما به اندازه مرد ۱۰۰ ساله ایی درد کشید زجر کشید اما به خاطر مادر فداکار و پدر مهربانش و دل کوچولوی محدثه عاشقانه زیست … اون وقتی رفت که به تنها آرزوش رسیده بود اون وقتی به آرزوش رسید رفت … آرزوش این بود که قدش اندازه پدربزرگش بشه .. شد و رفت … به قول محبوبه ، محمد راحت شد ..
دارم میرم یک سفر مزخرف از پیش تعیین شده تا دو شنبه نیستم .. اگر بچه ها اینقدر منتظر نبودند باز هم پیش محبوبه میموندم .. چهار شنبه صبح که مطلع شدم رفتم پیش مادر بی محمد و چند ساعت به بامداد جمعه بود که برگشتم .. فقط دارم به این امید میرم که روبروی موجهای همیشه خروشان خزر فریاد بزنم تابلکه .. شاید سبک بشم …
*کسی ما مادرا رو به اسم خودمون صدا نمیکنه ! خیلیامون حتی اسم همدیگه رو نمیدونیم مامان محمد مامان حسن مامان علی ……مادر محمد

حسن در رنگین کمان

تیر۱۴

سلام
میخواستم در پست قبلی این لینک رو بزارم اما گفتم یک پست جدید براش بزارم

http://iransima.ir/WinMediaPlayer.jsp?code=137559

مدتیه نمیتونم به مطالبم لینک کنم نمیدونم ایراد کار از کجاست !
به هر حال این لینک برنامه کودک رنگین کمان هست که حسن در اون شرکت داشت و ملت رو با خوندن کتابش سر کار گذاشت !!! :laughing
قضیه این بود که کتاب کلاس اول رو به حسن دادند تا براشون بخونه یک صفحه هم علامت گذاشت که بخونه گویا صفحه ۶۶ ولی هول شده بود و پیداش نکرد ! به جاش چند تا لغت از یکی از صفحه ها پیدا کرد و خوند !!! یادم نیست قاشق بود بشقاب بود چاقو بود هر چی بود آشپزخونه ایی بود :wink
..
متاسفانه اشتهام کاملا باز شده :atwitsend و فهمیدم بابا چه دستپخت دارم:smug یانگومی !!! :teeth ولی حیف که دیگه میخوام رعایت کنم .. عادت غذایی گذشته رو ادامه بدم یعنی قبل از سیر شدن دست از غذا بکشم که دستور پیامبر هم هست .. از همان کودکی روی من تاثیر مثبتی گذاشت البته تا وقتی که این پند رو آویزه گوشم کرده بودم ..
دو کیلو دیگه هم کم کردم اما هنوز مونده تا به وزن طبیعی برسم …:teeth
از شیدای عزیز بابت دادن لینک آرشیو صدا و سیما یک دنیا ممنونم . :hug
سرکار خانم خودم جان عزیزم مطلب قبلی سکته کرده بود:silly درستش کردم ! نمیدونم چطور مطلب پریده بود اما از کارکرد درست کامنتدونیش خبر ندارم ! :kiss
دوست عزیز اعظم بانو گفته بودید اسمایلی ها رو نزارم که خوندن مطلب راحت تر باشه . البته اگر آدم نتونه با درست نوشتن حسش رو به خواننده منتقل کنه ضعفه نویسنده است و بنده هیچ ادعایی درباره نحوه نگارشم ندارم ولی گذاشتن اسمایلی ها غیر از اینکه به مطلب فضای کمیک و فانتزی که من دوستش دارم میده به انتقال مطلب هم کمک بیشتری میکنه . البته مورد دوم به ضعف نگارش نویسنده هم ارتباط داره که دو بار این جمله رو تو یک پاراگراف آوردم که این هم مربوط به همون ضعف نگارش نویسنده هه هست ! :wink
راستی خیلیا عرق زیره نوش جان فرمودند کپل شدند ! این اصلا به بنده مربوط نیست چون بنده بهشون اون عرق معلوم نیست چی رو ننداخته م ! :teeth دوست جان کورال نوشته بودند که چون زیره گرون هست عرقش تقلبیه .. من یادم افتاد که امیر این عرق رو از محلات چند سال قبل خریده بود ! هیچ بنده خدایی هم برام شخصا نلطفیده بود عرق اختصاصی برامون بگیره ! :shades
فعلا تا بعد .
راستی ۱ : یادم نرفته درباره ارتباطات برادرانه جدید این حسنین شیطون بنویسم اما مطلب حساسه باید درست رو نوشتنش وقت بزارم ..

مامان خروسه

تیر۱۲

سلام
حسن از وقتی کارتون فرار مرغی رو دید عاشق سینه چاک مرغ هم شد ! حیوونای قبلی که دوست داشت گاو و گوسفند بودند !
هیچ کسی حق نداره به مرغ هم “تو” بگه ! خوردن مرغ هم تو خونه حرام اعلام شد ! مگر اینکه بوقلمونی :teeth شترمرغی:wink چیزی باشه ! ( نه بابا شترمرغم کجا بیده بوده !؟ بوقلمون رو چطوری مینویسن ؟! اسمش رو عوض میکنم !)
چند روز پیش حسنین با هم بازی میکردند تازگی ها غیر از دعوا های برادرانه بازی های خنده داری هم میکنند این یک نمونه ش :
حسین که از سرمای کولر زیر پتو قایم شده بود : حسن من تخ (م) کردم (من ::surprise)
حسن با ذوق : حسین تو مرغ من باش . (من::hypnoid)
حسین : قد قد قد
حسن : تو مرغ من باش که تخم کرده برام جوجه میاره منم مرغی میشم که ازت مواظبت میکنه ! (من::thinking)
حسین : اا پس کی خروس باشه :phbbbt؟ (من ::eyebrow)
حسن : اه خروس چیه خالی بنده دروغگوووه خروس خوب نیست من مرغ تو میشم تو مرغ من !! (من::silly)
حسین : اااا من خروس تخلخلی (منظور بچه م تخیلیه :heehee) نمیخوام :phbbbt !
حسن :خوب چیکارت کنم ؟:phbbbt:phbbbt من که خروس نمیشم :angryخودت خروس شو :angry! من مرغم:angry !
حسین : دوباره میره زیر پتو : اااا :phbbbtمن دوست دارم قدقد کنم تخم کنم :phbbbt!
بعدش دعوا میشه سر اینکه کی مرغ بشه ! :atwitsend
آخرش قرار شد بنده خروس بشم :confusedتا خانوما در صلح و صفا تخم بزارن :laughing!
مامان خروسه هم شدیم !!:sillyخدا رو شکر که دایناسور بازی نمیکردند !!:sick
*********
به حسین به قربون صدقه میگم : واااااااااای مامانی کی بزرگ میشی سیبیل در بیاری و زن بگیری با بچه هات بیایی خونه مون …
در تو ذوق زدن بسیار ماهره :goon خونسرد گفت: من زن نمیخوام .
میگم وا چرا زن نمیخوایی ؟
میگه آخه مدرسه رام نمیدن ..
گفتم خوب باشه ! واااای کی بزرگ میشی سیبیل در میاری بری دانشگاه …:drooling
خونسرد گفت : دانشگام نمیرم !
میگم : چرا دانشگاه نمیری ؟
میگه آخه مدرسه رام نمیدن !:confused..
یکی نیست به من بگه آخه ننه ۳۰ ساله تو هنوز نمیفهمی آدم اول باید بره مدرسه بعد بره دانشگاه بعد بره زن بگیره یه بچه ۵ ساله عقلش بیشتر از توهه !!! :oh
**********
مدتیه حسین نسبت به نابینایی حسن واکنش ظاهرا منفی نشون میده .
اینکه میگم ظاهرا منفی یعنی باطنش دنیای کودکانه و مثبتیه …
یادم میمونه که درباره این مشکل جدی و مهمی که مطمئنا برای همه خواهر برادرای بچه های روشندل اتفاق میفته بنویسم ..
تا بعد .
راستی ۱ : سرکار خانم آروانه برای بلیط اقدام کردیم هنوز جواب ندادند .
از پیگیری تون متشکرم .
راستی ۲ : پست قبلی رو اصلاح میکنم : استدیو مثلث شیشه ایی و نام مجری هم رشید پور !
راستی ۳ : اشتهام باز شده اندازه هادی میتونم غذا بخورم :teeth ! ولی در هفته اخیر هنوز نمیدونم چقدر دیگه وزنم کم شده ! امیدوارم هیچ رژیمی این طوری نگیردتون ! :cry

روز شیشه ایی حسن

تیر۹

nima%20v%20hasan.JPG
امروز حسن مهمان برنامه رنگین کمان بود .
جزئیاتش مهم نیست مهم نحوه ارتباط برقرار کردن نیما با بچه ها بود که خیلی عالی و دوستانه بود .
لینک برنامه رو پیدا نکردم زمان پخشش ساعت ۱۰ و نیم صبح از شبکه ۵ بود اگر میدونید چطور میشه لینکش رو پیدا کرد بهم بدید بزارم اینجا .. من نتونستم از سایت صدا و سیما چیزی پیدا کنم .
shabshisheii2.JPG
خودم بردمش مهمان شب شیشه ای هم شد ..:teeth
استدیو خالی و البته تاریک من هم بردمش هم استدیو رو وارسی کرد و هم دلش خواست بشینه عکس بگیره ! فقط جای این مجریش اسمش چی بود ؟؟؟؟:oh خالیه !! آهان آقای رشیدی :shades
shabshisheii3.JPG
فعلا تا بعد .

اردوی مشهد

تیر۷

سلام
خانوما کادو مادو گرفتین ؟ :teeth
خدا پدر این رئیس امیر رو بیامرزه هر سال خرج امیر رو کم میکنه کادوی ما رو با لوح تقدیر میفرسته !:oh
حالم بد نیستا اما هنوز نمیتونم غذا بخورم کلی اشتها دارم بوی غذا که میاد ولی نمیتونم بخورم .. اگر هم لوس بشم و کمی بخورم دل درد و سرگیجه رو بعدش دارم ..چند روزه وزنم رو نکشیدم اما فکر نمیکنم خیلی مث اون هفته کم شده باشه .. عجب گرفتاری شدما :atwitsend!!!
آدم کیک بستنی کاکائو ماکارونی و… ببینه و نتونه بخوره :oh!!! چه شکنجه اییی :wink هر چی بزارم دهنم مزه ش تلخ و بد مزه ست :oh
امیر میگه روحیه ! بگو میتونم بخورم دلمم درد نمیگیره حالمم بهم نیخوره خیلی هم خوشمزه ست و …
ممکنه روحی :eyebrowروانی:atwitsend باشه ! نییدونم :dontknow
بگذریم ..
ثبت نام سفر مشهد رو که شروع کردیم سیم ثانیه لیست بسته شد با حداقل تماس ۷۷ نفر غیر از خودم و همراهانم ثبتیده شدند !! امسال ۹۰ نفر روی شاخشه ! اسیمبل نداریم در حال کوفیدن توی سر ؟:atwitsend نه این اسیمبله خوب نیست عصبانی که نیستم پول ندارم !! :brokenheart
بچه های روشندل رو که هر سال مهمان ویژه امام رضا بردم بدون هزینه .. امسال ۲۰ تومن هم به مادرا تخفیف دادم که از سال قبل تخفیف کمتری شده ولی باز هم زیاد نیست .. نفری ۵۰ تومن مادرا خواهر برادرای ۷ تا ۱۸ سال هم همون ۵۰ تومن ! دریافتی ها رو که جمع زدم دیدم از اولیا فقط ۱و نیم میلیون دستم میاد !!!
هنوز ۱ و نیم میلیون کم داریم !
بیشترین پولی که دستم میومد به خاطر همراه های خانواده ها بود که امسال به خاطر کمبود جا فقط خودم و خانم صادقی جهت کمک در نگهداری از بچه ها همراه میبریم که اونم چیزی نمیشه ..
امسال چند مورد هم داریم که چند فرزند روشندل دارند و هر چند نفرشون هم باید مهمان باشند به همین خاطر از نظر نقدی کم آوردم ..چون بیشتر از این ظرفیت رو نمیتونم جمع و جوور کنم به خیلی از مادرانی که مشکل مادی کمتری دارند و خودشون میتونند سفر داشته باشند خبر ندادم .. ۹۰ نفر کم نیست اما میتونم سازماندهی کنم .. چه کنم چه کنم م شروع شد .. از همین دیشب که حساب کتاب کردم خواب آشفته دیدنم شروع شد .. خواب میدیدم رفتیم مشهد بچه ها رو بردم پارک هزینه ش زیاد بوده نشده بگردند .. کلی خجالت زده بودم .. واای چقدر بده ادم واقعا تو وضعیت گیر کنه !!
..آره مرض که دارم .. سرمم واسه این کارا درد میکنه .. خل و چل هم که هستم !
ولی وقتی به کارهای گردشی بچه ها میرسم از مسائل خودم فارغ میشم و حالم بهتر میشه .. این هم نوعی خوددرمانیه ..ولی اینقدر کیییف داره .. بچه ها خوشحالند آدم کلی کییفوور میشه خنده هاشونو میبینه ..
انشالله خود امام رضا این کسری رو زودتر درست کنه داره برای سفر دیر میشه ..
دوست دارم همراه گروه یک خانم یا آقای شاد شنگولی که بتونه حسابی بچه ها رو شاد کنه و سر حال بیاره رو با گروه ببرم .. قصه گویی ، طرح سئوالات جالب ، مسابقه ، بازی های دسته جمعی .. یه چیزی در سطح کار مربی های کانونهای پرورشی .. کسی رو میشناسید که با ما همراه بشه ؟
عمو یوسف هم که میخواد بیاد فیلمبرداری و عکاسی رو انجام بده که من به کارهای دیگه برسم .. هر بار خیلی ازم انرژی میبره این کار ..
سال قبل جشن گرفتیم بچه ها خودشون برنامه اجرا کردند و هدیه نقدی خوبی هم گرفتند امسال هنوز برنامه خاصی نریختم .. برای بهتر شدن برنامه مون اگر پیشنهادی دارید بدید ..
تا بعد .

به من بگو مادر …

تیر۴

سلام
روز میلاد خجسته ترین بانوی عالم فاطمه زهرا به همه شما مبارک .
روز زن که ای کاش به جای این لغت ؛ از لغت بانو نام برده میشد هم بر همه بانوان پاک نهاد ایرانی مبارک .
و روز مادر اما … روز مادر رو به همه مادرانی که خود مادر شده اند و همه مادرانی که خود مادر نشده اند تبریک میگم …
مادران سپید سرشتی که فرزندان بیشماری را مادری میکنند اما شاید طفلی مادر خطابش نکند …
به من بگو مادر ، کودکم ..
روز مادر بر همه مددکاران ، مربیان و بانوانی که زندگی خود را وقف رشد و اعتلای فرزندان ایران کرده اند مبارک .
*********************
جواب آزمایشاتم رو گرفتم :teeth این دکتر مشنگول یک هفته ست همه مون رو سر کار گذاشته :waiting اصلا تست تیروئید رو یادش رفته بود بنویسه :waiting:waiting:waiting
امروز باز تست تیروئید دادم .. تا شنبه جوابش حاضر میشه .. بقیه تست ها جوابش خوبه در سلامتی کامل به سر میبرم :teeth
کپلیا تپلیا حالا برید عرق زیره میل بفرمایید !! :teeth
زیره سیاه نه زیره سبز !!!
زیره سبز اشتها رو باز میکنه ها مث داداش ۱۲۰ کیلویی من نرید زیره سبز بخورید و خانوم بچه هاتون به من بد وبیراه بگن ها !! :wink
بهترین وقت میل عرق زیره نیم ساعت قبل از غذاست ..:eyelash
البته به قول یکی از دوستان شما که به نت دسترسی دارید برید تحقیق کنید بنده برای هفت پشتم بسه …:oh
امروز صبح حالم بهتره بعد بد شد اما باز الان خوبم :teet حال و هوای دلم شده عینهو بهار :heehee . دم به دقیقه ابری میشه صاف میشه میگیره …تقصیر من نیست هواشناسی خالی میبنده وقتی که میگه خوبه یه دفعه طوفان میشه …
حسن پوستمو کند توش کاه کرد بس که گفت برام تولد بگیر امشب یک مهمونی کوچولوی خانوادگی براش میگیریم .. این بچه کادو هاش رو از ملت بکنه:devil دلش خنک شه !!!:teeth جان ریحانه منتظر عکس نباشید که من در این زمینه خیلی بد قولم !!! :oh
حالا یه وقت دیدی شیطون زد پس کله م و شونصد تا عکس گذاشتم ..:heehee
دوست جونمان سارا که معرف حضور انورتون هست دیشب تصادف کرده میخواستم از این تریبون اعلام کنم : کنس میمردی یه جوری میخوردی به ماشینه که ما یه شیراز هتل مامان فیروزه میفتادیم ؟ :devil:devil:devil
اینم کادوی روزش :devil خوب الان رو مود بدجنسی م !:thinking برید خدا رو شکر کنید که بنده با شما اینقدر تو دوستی قاطی نیستم :devil ..
ولی خدا رو شکر به خیر گذشته .. البته بنده غلط بفرمایم ایشون رو چشم کنم !
شیطونه گفت یه کمی سر به سرش بزارم اینجا گفتم ضایعه اس ام اس میدم اینجا که محفل خصوصی نیست !!:eyelash
ولی خوب مردم از حسودی !:embaressed! فکر کنم چشمش کردم آخر !! :teeth
برای سارا :
_سارا کجایی ؟
_رفتیم سعدی بستنی میخوریم
_سلام کجایی؟
_صبحونه خونه دایی اینا دعوت بودیم اومدیم ( صبحونه :hypnoid:hypnoid:hypnoidترو خدا صبحوووووونه ؟؟!!!!!:praying)
_کجایی ؟
_رفتیم باغ استخر
_..
_ باغ ارم ، شب چره(یکی از فست فوود های تقریبا زنجیره ایی معروف شیراز) به قول من روز چره بعد از ظهر چره..
_..
_ تولد دختر دایی باز یه روز دیگه دختر خاله باز یه روز دیگه .. ماشالله هر روز هم قاعدتا تولد یکی هست دیگه سارا هم اونجا دعوته !!! :teeth اکثرا هم دم بخت دم به دقیقه هم عروسی هاشونه !!
_…
_حافظیه داریم تفائل میزنیم ..
خوب منم که اینجا تک و تنها غیر اینکه بپکم از حسودی چیکار میتونم کنم ؟ :dontknow
معلومه دیگه چشم میزنم :rolling:rolling
این دفعه زنگ زدم خالی ببند بگو بستنیت رو داری تو دست و پای گچ گرفته رو به قبله میخوری من چشمت نکنم :teeth
تا بعد .

« مطالب قدیمی تر