مادر سپید

مادر یک روشندل

زیر مثبت

اردیبهشت۳۰

سلام
* مسلمون نشنوه کافر نبینه ! وضعیت بیمارستانهای تهران رو میگم !
اتفاقی برای آیه افتاد که قلب همه رو کند . وقتی تلفن رو برداشتم فقط صدای جیغ و گریه شنیدم . نفهمیدم صدای کیه نشناختم صدا مال کیه فقط چادرم رو کشیدم روی سرم و سراسیمه و پابرهنه دویدم طبقه بالا خونه یاسی …
وقتی داشته بادگلوی آیه رو میگرفته متوجه نشده و پاش به اسباب بازی گرفته و لغزیده خودش به دیوار خورده بود و بچه از دستش سر خورده بود . بچه اینقدر جیغ زده بود که پاهاش سیاه شده بود . خدا پدر الکساندر گرام هانبل رو بیامرزه سریع مادرم و مادر یوسف و پدرش اومدند و هول هول نفهمیدیم چه لباسی پوشیدیم و زدیم بیرون برای بیمارستان . بچه یه لحظه هم ساکت نمیشد . این جور وقتا هی میگم کجا بریم کجا بریم ! بهترین جا مرکز طبی کودکان به نظرم رسید رفتیم اونجا گفتید باید جراح مغز و اعصاب ببیندش برید بیمارستان امام . آیه رو بغل کردم و تا اونجا دویدم بقیه هم دنبالم … دکتر کشیک خونسرد خونسرد فقط به این توجه داشت که همراه اضافه بیمار رو بیرون کنند وقتی شرح حال آیه رو گرفت با حرکات اسلو موشن در حالی که زبونش نمیچرخید درست به اوستاش توضیح بده گفت بچه از دست مادرش افتاده و … گفتند بشینید در حالیکه اگر صدمه یا آسیبی به بچه وارد شده بود هر لحظه هم میتونست حیاتی باشه .
یاسی و مادر یوسف بغضشون ترکیده بود و گریه میکردن آیه بغل مادرم بود و من هم سعی میکردم یوسف و پدرش رو که بین دو بیمارستان گم کرده بودیم رو با تلفن پیدا کنم دیدم پزشک کشیک به طرف مامور انتظامات بیمارستان که همون دور و بر بود رفت رفتم طرف پنجره که آنتن دهی بهتر بشه وقتی برگشتم دیدم افسر آگاهی با لباس شخصی با یک مامور داره از مادرم که به شدت مضطرب و از خود بیخود بود اطلاعات یاس رو میگیره اسمش و اسم پدرش و مشخصات آیه و … با هول پرسیدم چکار میکنید . افسره خیلی جدی گفت هیچی خانوم روال طبیعی کاره مزاحم نشید . گفتم از همه با مامور اطلاعات میگیرید ؟ گفت بله و به مامورش گفت آدرس و شماره تماس بگیر .ماموره آروم زیر لب گفت از اونایییکه چاقو خوردن و ضرب و جرحی ن یا تصادفین و یا … اطلاعات میگیریم . مادرم رو عقب تر فرستادم و گفتم برای چی ؟باز افسره گفت همین دیروز یه مادره بچه ش از دستش افتاده بود زمین و .. مادرم گفت ادامه ندید آقا ! مگر میشه مادری قصد جون بچه ش رو بکنه . گستاخی کردم و نگذاشتم مادرم دیگه صحبت کنه و ماموره چیزی بنویسه که افسره گفت الان زنگ میزنم از کلانتری بیان ببرنش ! :surprise کلی جر و بحث پیش اومد !
اگه به موقع دوزاریم نیفتاده بود دستی دستی داشتند برای یاس مادر مرده پرونده قضایی درست میکردند . ما آیه رو برداشتیم و در حالی که سعی میکردند جلوی ما رو بگیرند سریع از بیمارستان در واقع فرار کردیم .
بعد از اون تا امروز ۷-۸ بیمارستان دیگه رفتیم و چندین پزشک از خدا بی خبر و از خدا با خبر ویزیتش کردند و دست آخر گفتند هیچ مشکلی برای اندام داخلی و خارجیش پیش نیومده و فقط ترسیده و بدنش احتمالا ضرب دیدگی داره ، بی قراریهاش به خاطر استرس مادرش هست که باعث ترشح هورمونهایی در شیرش میشه و باعث کولیک شدید شکمی شده .. یاسی که آروم شد آیه هم بهتر شد .
این چند روزه قلبمون اومد تو دهنمون … طفلکی یاس و یوسف خیلی تکون خوردند ، پیر شدند . برخورد اون پزشک احمق که به جای ویزیت یک نوزاد ۳۷ روزه رفت برای مادر بچه مامور خبر کرد و برخورد اون افسر نیروی انتظامی در اون موقعیت تحملش خیلی سخت بود .
* از هفته پیش طلسم رو شکستم و کلاس رانندگی ثبت نام کردم . از ۵ شنبه دوم خرداد هم کلاس های در شهرم شروع میشه ! شاید شما هم بگین عجب خنگی :sad! دو بار امتحان ایین نامه رو رد شدم ! :cry:cry
امیر به زبون نیاورد ولی من از دلش شنیدم !
: (واقعا که ! ) من بار اول قبول شدم حتما خوب نخوندی !
داداشم گفت : اشکال نداره آبجی ایشالله یه روز مایکل شوماخر رو میگیری !
یک عدد دوست هم گفت : اوا هر ( ببخشید) یابویی دفه اول قبول میشه تو چرا رد شدی ؟
یک عدد خاله زنک دیگر هم گفت : رقی خانم دو کلاس بیشتر سوات نداره دف اول قبول شد !
حسن گفت : رفوزه !:eyebrow
حسین با نگاه عاقل اندر سفیه نگاهی کرد و رفت پی بازیش .
هادی هم نیشش رو تا بناگوش باز کرد و دندونای ریزشو ریخت بیرون !
خلاصه حسابی پر از روحیه م اساسی زیر مثبت !:confused
البته خوب اصلا نخوندم بودم ! شب قبلش هم اصلا نخوابیدم . اون روز همخیلی خوش به حالم شد یه مهمون خارجی داشتم :love یه دخمل خوشگل لپ کپلی ژاپنی :love مامان هنا لطف کرد و روی ماهش رو به من نشون داد :love! کلی برای دیدنشون ذوقزده بودم :love:love… سارا کوشودو خیلی خوش اومدی ببخشید که هادی ما پیشو رو در حجله کشت و شیویدهای بور روی سرت رو کشید:embaressed .
دفعه دوم هم هوین جوری رفتم آموزشگاه دیدم روز امتحانه نشستم الکی دو تا تست زدم:thinking !
آماااا دیشب نشستم مث آدم زیر مشت و لگد هادی کتاب حجیم:teeth !!! آیین نامه رو تموم کردم:applause . زود هم خوابیدم ساعت های ۴ بود که از گرما بیدار شدم و نتونستم بخوابم :sad. نشستم پست الان رو نوشتم :eyelash.
* دارم روی جزوء بریل و روش های جدید آموزشی اون کار میکنم . الفبای بریل رو سعی میکنم زودتر در بلاگم بزارم اما قصد دارم برای استفاده بیشتر علاقمندان و افرادی که به یادگیری این خط نیاز دارند این روشها رو در قطع جیبی بعد از تایید و مراحل چاپ کتابچه ، به چاپ برسونم .
حالا اگر کسی به یادگیری گفت خیلی نیازدارم مشکلی نیست براش میفرستم .اگر نامردی صورت گرفت و زودتر اقدام به چاپش گرفت هم اهمیت نداره ، منظور انتشار روش نویی در آموزش بریل هست این که کی منتشر کنه مهم نیست .
امیدوارم این دفعه آیین نامه رو قبول بشم آبروم پیش حسن رفت !!! :embaressed:teeth
تا بعد .

دستان و فلبش

اردیبهشت۲۵

سلام
دو مطلب مهم
۱ – آشنائی با نرم افزار پارس آوا
بسته ی نرم افزاری پارس آوا نگارش ۱٫۱ شامل دو سی دی و یک قفل سخت افزاری در اردیبهشت ۱۳۸۷ عرضه شد. این نرم افزار ویژه ی نابینایان فارسی زبان ایران و دیگر کشورها طراحی شده است. امکانات ارائه شده در این نرم افزار به ترتیب زیر می باشد :
متن خوان فارسی، که هم بر روی ویندوز XP و هم ویندوز Vista قابل نصب می باشد.
واژه شناس فارسی، که می تواند متن های اسکن شده را به Word تبدیل نماید و با متن خوان فارسی آنرا بخواند. فیلم های آموزشی این نرم افزار در سی دی دوم موجود میباشد.
غلط یاب فارسی، که پس از نصب در منوی Tools در Microsoft Word گزینه ی آن ظاهر می شود و بوسیله آن غلط های داخل متن را می توان تصحیح نمود.
فایل های صوتی مجموعه ی آشنائی با کلیدهای میانبر جاز و ویندوز، که بسیاری از اصطلاحات و کلیدهای میانبر را به کاربران آموزش می دهد.
نرم افزار جاز ۸، برای کاربرانی که جاز را بر روی رایانه ی خود نصب نکرده اند.
ویژگیهای برتر پارس آوا، به شرح زیر می باشد :
سی دی های بسته ی نرم افزاری پارس آوا، Autorun میباشد که پس از فعال شدن سی دی، نام نرم افزار و شماره ی سی دی با صدای پارس آوا خوانده می شود.
راهنمای نصب به صورت صوتی و مکتوب در اختیار کاربر قرار دارد.
کیفیت و وضوح صدا، قابل رقابت با متن خوان های فارسی دیگر می باشد.
ارائه ی دیکشنری ویژه ی کاربران برای کسانیکه می خواهند لغت های جدیدی را به نرم افزار اضافه نمایند.
امکان گردش در قسمت های مختلف ویندوز و خواندن متن هائی که به دو زبان فارسی و انگلیسی نوشته شده است.
هماهنگی پارس آوا با نرم افزار جاز، به گونه ای که بسیاری از کلیدهای میانبر جاز و امکانات فراوان آن با نرم افزار پارس آوا کار می کند.
امکان نصب ساده ی نرم افزار پارس آوا توسط نابینایان بدون نیاز به کمک افراد بینا
قیمت مناسب نرم افزار متناسب با توان مالی بسیاری از کاربران
( ۳۰ هزار تومان )
نمونه صدای پارس آوا رو ازhttp://parsava.ir/SampleVoices.htm میتونید بگیرید .
نمونه بسیار خوبی بود . http://parsava.ir/SampleVoices/1.mp3
برای تهیه پارس آوا می توانید با شماره تلفن‌ تهران ۸۸۸۶۰۰۰۱ الی ۳ تماس بگیرید .
از آقای امید هاشمی بابت اطلاع رسانیشون سپاسگذارم .
۲- مطلب دوم تقدیم به آوا ها ، سرور ها ، محبوبه ها ، ریحانه ها و خصوصا مادران کودکان آسمانی :
همه کودکان خاص هستند، اما برخی از کودکان نیازهای خاص دارند. والدین این کودکان برای آرامش کجا باید بروند؟ افراد جامعه که همه فکر و ذکرشان وضعیت بچه های خود در این دنیای عادی است، از مشکلات روزانه این خانواده ها چه اطلاعی دارند؟ اگر این جملات حال شما را بیان می کند، “نوع خاصی از عشق” را بخوانید.
این کتاب برای والدین، پدر و مادر بزرگها، پدر و مادر خوانده ها و فامیلهای وابسته به خانواده های کودکان با نیازهای خاص نوشته شده است . نوع خاصی از عشق http://www.nioc.org/moshavereh/book_more.asp?article_id=1242&category_id=0#id_msg
ببخشید که مجبور شدم آدرس رو مستقیم وارد کنم سیستم نوشتاری وب سایتم دچار اشکال شده .
از دکتر کمالی و آقای جوادی بابت اطلاع رسانیشون سپاسگذارم .
گزیده ای از این کتاب که در وب سایت آقای جوادی http://mrec.blogfa.com/ آمده رو با اجازه ایشان اینجا میگذارم :
مشاهده با دستان و قلب
وقتی دکتر ها فهرستی از مشکلات جسمی نوزاد دخترم را بر می شمردندشوکه شدم و آنها مرا بر روی صندلی نشاندند تا آرامم کنند.
حس می کردم نابود شده ام. به زور می توانستم نفس بکشم. آنچه در مخیله خود در مورد آینده کودکم ساخته بودم و تصوراتی که از خود به عنوان یک مادر داشتم ظرف یک ثانیه دود شد و به آسمان رفت. هفته بعدش به زحمت و بی صدا به یک گروه حمایتی که پیشنهاد شده بود پا گذاشتم به عنوان یک تازه وارد احساس ضعف و ضربه پذیری می کردم تا جائی که حتی به چشمان هیچ یک از مادران نگاه نکردم هنوز برای من زود بود که کاملا” بفهمم چگونه از این وضعیت سخت جان سالم به در برده اند.
هنگامی که داشتم مثل غریبه ها به انتهای اتاق برای نشستن روی یک صندلی می رفتم یک مادر شجاع یکدفعه مرا در آغوش کشید. او با توجه به اینکه پسر ده ساله اش مشکل مشابه دخترم را داشت درد مرا حس می کرد او گفت: “می دانم ازاینکه فهمیده ای بچه ات روشندل است در حالت شوک هستی اما به من اعتماد کن. اشکهای تو خشک خواهد شد. روزی که ببینی دخترت چه کار هائی را می تواند بکند دیگر گریه نخواهی کرد.”در حالی که اشک از گونه هایم سزازیر بود گفتم : “اما دنیای او تیره و تار است . او نابیناست.”
“مری می دانم که جولیان نمی تواند صورت تو را ببیند اما می تواند صدای تو را بشنود تو را لمس کند و بوی حضور تو را بفهمد. دستان کوچک او را بگیر و وقتی حرف می زنی روی صورت خود بگذار. می توانی به او یاد بدهی که دنیایی هم در اطراف اوست. می توانی به او انگیزه یادگیری و کشف بدهی. اگر او محیط اطراف خود را درک نکند علاقه ای هم برای ارتباط نخواهد داشت دختر تو صرف نظر از تاریکی چشم مشاهده کردن را به نوعی دیگر تجربه خواهد کرد.”
از آن غریبه که به نظر می رسید راجع به دخترم چیزهای بیشتری نسبت به مادرش می داند پرسیدم “آیا قول می دهی که این اتفاق بیفتد؟”
“قول می دهم.”
آن زن در حالی که لبخندی روی لبانش نقش بسته بود و با انگشت سبابه بر صورت من اشاره می کرد. نگاهمان به هم گره خورد ادامه داد: “بچه تو خواهد دید با استفاده از دستان و فلبش”
تا بعد .
راستی ۱ : برای راحتی خوانندگان وبم اطلاعات بالا رو از وب سایت محصول کپی کردم .

شیراز نامه

اردیبهشت۲۰

سلام
دو روزی هست که طی استقبال گرم حسن و امیر برگشتم منتها خونه پکیده بود نشد بیام نت !
هوای شیراز هر چند به گرما میرفت ولی بهاری و لطیف بود . پیچ خوردگی پام هم بدتر شد راه هم که میرفتم پام پیچ پیچی میشد !! ولی شب اول سارا با یک معجون حاوی مومیایی و زردچوبه و روغن خاصی تجویز کرد بعد از یک شب خوب شد !!!
حالا حتما باید بنویسم کجاها رفتیم ! ؟ :thinking حافظ و سعدی و باغ عفیف آباد و باغ ارم و شاهچراغ و بازار :teeth
به خاطر آقا هادی و بهانه گیری هاش گفتیم سفر هوایی انجام بدهیم که خاطر گلشون آزده نشه !
چشمتون روز بد نبینه ! گوشتون جیغ بنفش نشنوه تمام ۶۵ دقیقه پرواز رو یه بند جیغ و ویغ کرد باز خوبه سارا بود و گاهی به هوای اون نفس تازه میکرد ! وقتی رسیدیدیم عینهو جنازه بودم ولی خانواده سارا با روی خوش پر انرژی ما رو بردند پارک و شام اونجا تناول فرمودیم من که عاشق گشت و گذارم همچین خسته م کرده بود که دوست داشتم فقط برم خونه سر بزارم بمیرم ! بهانه گیریش بیخودی نبود وقتی رسیدیم متوجه شدم دندون نیش بالایش سر زده ! فکر کنم اونم اومده بود ببینه هادی چشه اینقدر بی قراره !
برگشت تنها بودم یک جای تنگ و فسقلی با تهویه نامطبوع ، گرم ، و جیغ بنفش هادی و نچ نچ و اهن و اهون مسافرای بیچاره !!! تازه مدت پرواز هم ۴۵ دقیقه اضافه شد یعنی ۱ ساعت و ۴۵ دقیقه ! بماند که امیر از این طرف و سارا از اون طرف برامون شب هفت و چله هم گرفتن ! هادی بازم برای دندونش و گرما پوست منو کند و توش کاه چپوند ! خیلی خسته م کرد .
البته طی سفر خانواده سارا نگذاشتند زیاد بچه پیشم باشند و اغلب بچه ها با ایشون سرگرم بودند .
صبح روز اول افتخار آشنایی با جناب سینا کوشودو رو پیدا کردم . بچه فوق العاده زیبا و جذابیه . امیدوارم روزی پیشرفتش حتی از حسن هم بیشتر و باعث افتخار والدین دلسوز و فداکارش بشه .
روز ۱۵ هم روز شیراز هم بود آرامگاه حافظ و سعدی غلغله بود اصلا نشد یک عکس با زاویه باز بگیرم حدود ۱۰۰۰ تا عکس گرفتم که اگر فرصت کنم چند تاییش رو میزارم توی فتوبلاگم لینک میکنم .
خیابان منتهی به آرامگاه سعدی فالوده بستنی های خوبی داره . کش اومدن بستنی جالب بود حسین که فقط به قول خودش نخ سفید خورد اگر رفتید بستنی سنتی خیابان سعدی رو فراموش نکنید .
روز دوم حسین یه دسته گل ناجور آب داد که هنوزم فکرشو میکنم خیلی ناراحت میشم !
داداش یکی یه دونه سارا یک شاه بلبل داشت که ۱۴ سال دست آموزش بود طوری که وقتی جناب داداش از سر کوچه به طرف خونه شون میومده شاه بلبلشون واسش بال و پر میزده و نوع خاصی آواز میخونده و … بیشتر بگم سارا میاد میخونه دلش دوباره خون میشه !
هیچی دیگه میشه حدس زد … بلبله رو ول کردند تو خونه ایشونم رفت آبتنی کرد بال هاش خیس شد حسین فکر نمیکرده اون نمیتونه فرار کنه و به موقع بپره با ضرب پریده بود که بگیردش به خیال اینکه اون پر میزنه و بیچاره بلبله … گردنش شکست و چند دقیقه بعد هم تموم کرد …
طفلکی داداش سارا … فکر نکنم همچین چیزی رو هیچ جوری بشه جبران کرد . وابستگی عاطفی همه خانواده به این بلبل که یادگار روزهای خوش حضور پدربزرگ و مادربزرگ مرحومشون بود و …
امیر که وقتی فهمید گفت یالله خرت و پرتات رو بزن زیر بغلت برو هتل یا یه جوری برگرد ! اما بنده های خدا اصلا به رومون هم نیاوردن !
روز سوم بیشتر به خرید در خیابان های مختلف سپری شد و بعد از ظهر هم به شاهچراغ رفتیم .
روز آخر صبح بار و بندیل رو بستم و گذاشتیم توی صندوق و زدیم بیرون باغ ارم و باغ عفیف آباد رو تا بعد از ظهر گشتیم که فوق العاده زیبا بودند . آخ که من چقدر دوست دارم از جاهای ممنوع عکس بگیرم ! ای کاش همه جا تابلوی عکاسی ممنوع بود من خوشحال تر میشدم ! چند تایی از موزه اسلحه و تسلیحات جنگی عفیف آباد عکس گرفتم و رفتیم داخل عمارت.. چقدر زیبا بود دو سه تا عکس یواشکی گرفتم سربازه خیلی زرنگ تر از بقیه شون بود مظلوم مظلوم گفت عکس نگیر ! اضافه میخورم ! نیم ساعت فکر کردم که منظورش چیه فهمیدم منظور اضافه خدمته ! راست یا دروغش مهم نیست دلم نیومد دیگه عکس بگیرم !
کلاس گذاشتم و همه رو کافی شاپ دعوت کردم عجب حسابی شد ها !!!!
شب یک ساعت وقت اضافه آوردیم رفتیم شهربازی و دو تا بازی هول هولکی سوار شدیم و راه افتادیم طرف فرودگاه ! وااای که چقدر فرودگاه شیراز دوره مثل اینکه شیراز و بوشهر فرودگاه مشترک زدند . ۴۵ دقیقه راه بود . ۲۰ دقیقه به پرواز رسیدیم ! انگار حالا این دو تا بازی رو نمیرفتیم آرزو به دل میشدیم ! ولی خیلی مزه داد .
هواپیما که بلند شد ۱۰ دقیقه اول دو سه بار چراغها روشن خاموش شد بس که هادی شلوغ کرد وقت نکردم به خاطر نقص فنی احتمالی واسه خودم فاتحه بخونم یا بترسم . اما حتما یه طوری شده بود که ۴۵ دقیقه بیشتر پرواز طول کشیده .
دو سه روز قبل هم یکی از پروازهای شیراز تهران بعد از ۱۰ دقیقه پرواز به علت نقص فنی و ایجاد یک صدای بلند در زیر هواپیما مجبور شده برگرده .
بالاخره این سفر هم تمام شد و کلی خاطره به جا گذاشت .
تا بعد .
راستی ۱ : حروف بریل برای آقای سهند که درخواست کرده بودند :
حرف ر : خونه های ۱ و ۲و ۳ و ۵
حرف ب : خونه های ۱ و ۲
حرف م : خونه های ۱ و ۳ و ۴
حرف ن : خونه های ۱ و ۳ و ۴ و ۵
حرف ی : خونه های ۲ و ۴
امیدوارم به موقع ببینند .

بهانه بی بهانه

اردیبهشت۱۳

سلام
یک بار اومدم کلی مطلب نوشتم قبل از ذخیره سازی برق رفت .
جای شما خالی انشالله قسمت بشه نمایشگاه کتاب بودم . یک ضد حال از طرف اداره امیر خوردیم بن کتابشون به جای ۱۰۰ تومان وعده شون ۵۰ تومان بود آی دلم شکست آی دلم شکست ! کلی کتاب پس دادم
چقدر انتشارات کودکان زیاد شده . میخواستم لیست کتابهای حسن رو تهیه کنم زندگی ۱۴ معصوم و قصص قرآنی و بچه م کلا تو مود مذهبی و علمی رفته ! اغلب انتشارات کودک و نوجوان تحت این عنوان کتابهای مختلف داشتند ولی خوب نمیشه به درستی و نوع به تحریر در آوردنشون اعتماد کرد . تقریبا تمام کتابهاشون رو از انتشارات بنفشه یا قدیانی گرفتم .
دیگه ماشالله بزنم به تخته خدا زیادشون کنه بچه ها ۳ تا شدند و غیر از پوشاک بادوام باید کتاب بادوام هم تهیه کرد . همه بن م رو صرف خرید بچه ها کردم که خوشبختانه قسمتی از لیست حضرت آقا رو جواب داد . چقدر گرون بود بیخود نبود روز جمعه اینقدر خلوت بود
برنامه تلوزیونی رنگین کمان هم برنامه ایی داشتند که حسین تونست با یکی از مجرای دوست داشتنیش صحبت کنه . کاش حسن رو هم برده بودم ولی اسمش رو گرفتند تا در یکی از برنامه ها که قراره برای بچه های روشندل باشه دعوتش کنند .
چقدر مقدمه چیدم !
کتابهای بچه ها رو گذاشتم تو کالسکه و هادی رو نشوندم یک وجب جایی که مونده بود و به زور هلک و هلوک رفتم که حسین رو ببرم پیش مجری جونش تا اومدم کالسکه رو از جدول بغل خیابان پایین بزارم کتابها لنگر انداخت قسمت عقب و هادی داشت ملق میزد هادی رو تو کالسکه گرفتم که طی عملیات محیر العقول و آکروباتیک پای راستم پیچ خورد . آی درد میکنه ! نمیدونم با این پا چطور برم شیراز رو بگردم !!!!!!!!!!!!!
حال گیریه ! صبح هم مامانم و مادر امیر حالم رو گرفتن که چرا بچه ت رو داری میزاری میری امتحان داره .
بچه ذلیل تر از این دو تا مامان ندیدم ! منم به همینا رفتم !
امیر که میگه خیالی نیست نگران نباش . من هستم .
فعلا که بد دل نیستم برای رفتن قبلا هم بچه ها رو قال گذاشتم چند سال پیش البته . اونا هم نامردی نکردن یک بار هم اسمم رو نیاوردن و بهانه گیری من رو نکردن خوشبختانه .
احتمالا تا برگردم نشه پست بزارم . حیف از اون پست خوبی که نوشتم و پرید درباره دیدگاه منفی نسبت به معلولین بود . به اسم لاله واژگون . اگر طیاره مون نیفتاد برمیگردم دوباره مینویسمش چون به زاویه جدیدی رسیدم …
سلامت و شاداب باشید .
تا بعد .
راستی ۱ : حرکت اسمایلی ها رو تا حالا ندیده بودم وقتی که متحرکشون رو دیدم برای بعضی از مطالب مصداقش رو از دست داده بعضی هاشم :embaressed باعث خجالت شده !! :embaressed
چون نمیشه همش رو اصلاح کرد برای بقیه پستها عطایش رو به لقایش بخشیدیم رفت .
راستی ۲ : با پیچوندگی مچ پام احتمالا سارا باید دو تا کالسکه رو هل بده :teeth ! شب بدتر شد ! قراره برم از بهزیستی محلشون یک فروند :teeth صندلی با چرخ اسپرت بگیرم :shades .

سرکوفت

اردیبهشت۸

سلام
اگر بد خواب و بی خواب هستید اگر از شنگول و منگولی و دور خود پیچیدن خسته شدید … و هزار تا اگر دیگه که حوصله نوشتنش نیست …
۳ پسر فسقلی داشته باشید تمام مشکلاتتون حل میشه .
مخصوصا وقتایی که میخونن :
ما سه تا داداشیم ، میخوریم و میریزیم و میپاشیم :
شدم مثل مرغ کوکی ! هی دو لا راست میشم نوک میزنم زمین : لنگه جوراب ، شلوار پشت رو ، زیر پیرهن بوگندوشون هیچی ، اسباب بازیهای ریز و درشت و خورده های نون و بیسکوییت و تنقلاتشون حسابی از کمر و زانو افتادم
به روشهای مختلف تربیتی هم متوسل شدم … کارت امتیاز و محل قابل دسترسی لباسهاشون که به اشکال فانتزی هم تهیه کردم و تهدید مبنی بر دور ریختن اسباب بازی و هزار ترفند تربیتی و غیر تربیتی !!!
حسن تا یک حدی اگر اگر اگر یادش باشه لطف میکنه لباس پشت و روش رو میزاره سر جاش حسین هم که کلا تعطیل ! نگاه گلایه آمیزم رو که موقع شوتیدن لباسش میبینه تند میگه ااا بب شید ! و میبره زیر تختش قایم میکنه !!
موقع بیرون رفتن هر بار باید مث مرغ سرکنده دنبال لنگه جوراب و کش دو بنده و کمربند آقایون باشم !!! گریه زاری هادی هم یک طرف دیگه قضیه ست ! دو ماه اخیر شده گردنبند غیر طبی بنده ! آویزون !!!! :برای همین خیلی برام سخته که از خونه بیرون بزنم اونم سه تایی دست تنها بدون کمک امیر ! گردشهای چهار نفره رو تا اطلاع ثانوی که موقع مرتب شدن جنابان شلختگون هست به صورت تعلیق در آوردم …
این یک طرف قضیه بود طرف دیگه ش هم طی مسافت های کوتاه و بلند تا رسیدن به ددر هست که هادی رو میزارم توی آغوشی حسن بازوی راستم رو میگیره حسین هم که خودش راه میره دائم مثل میگو سرش عقبه تنش رو به جلو میره تلپ و تلوپ میخوره زمین فقط واسه این که با هادی هرهر خنده داشته باشه !! من هم تا اینا رو جمع کنم انگار مث سرباز صفر سینه خیز رفتم همه لباسهام پر گرد و خاک و جای لگد کفش بچه هاست !
اینها که مقدمه نبود شرح حال خستگی هام بود …
پیامد محدودیت گردش و تفریحات بالاخره باید یه جوری خودش رو نشون بده دیگه …
دیروز حسن با یک لحن جدی سرکوفت مانندی تعریف میکرد که :
مامان هیچ میدونی مامانای همه همکلاسیام رانندگی بلندن ؟ حتی ماشینم ندارن اما رانندگی بلندن !!
حرفی نداشتم ! در حقیقت دفاعی نداشتم . ۴ ساله که بچه م بزرگترین آرزوشه ننه ش رانندگی یاد بگیره !!
برم شیراز برگردم حتما میرم کلاس !
گفتم شیراز !
مدتیه به پیشنهاد امیر و دوستم سارا میخوام برم شیراز استراحت… دوست جان شیرازی ام یک کار اداری در تهران داشت که یک ماه منتظریم کارش راه بیفته و بیاد تهران و من یه جوری برم تلپ بشم که با هواپیما برم و با سارا و اتوبوس برگردم .
کلی هم ذوق مرگ بودیم که بالاخره شکوفه بارون شیراز رو در اوایل بهار میبینم که همچین با تاخیر فراخوانش حالمون گرفته شد که از حس و حالش افتادیم .. دیروز بالاخره خبر داد که ایشون ۱۲ هم باید تهران باشند و منم در به در دنبال بلیط …
قرار شد که حسین و هادی رو ببرم ! هادی که حالا حالا اویزون هست حسین هم دلم نیومد نبرم چون صبح ها تنها میموند . از طرفی دلم نمیاد بی حسن برم ! بچه م کلی درس داره حالا امیر رو چکار کنم ؟
امیر میگه مثلا میخوایی بری مرخصی تو که داری کارت رو هم با خودت میبری . اما چکار کنم دلم نمیاد تنهایی برم ! به بچه ها هم نگفتم تا دقیقا مشخص بشه حتی به حسین تا موقع رفتن به فرودگاه هم چیزی نمیگم چون : بیریم دیگه بیریم دیگه ش شروع میشه .
برای مقدمه چینی به حسن گفتم : حسن دوس داری برم دنبال خاله سارا بیارمش باهاش بازی کنین ؟

چیزی نگفت … ادامه دادم اگه بخوایی حسین رو هم میبرم که اینقدر وقت مشق نوشتن مزاحمت نشه ( خیلی از این قضیه شکایت داره : مزاحمت حسین موقع نوشتن ) شنگول شد و گفت آره خیلی هم خوبه برو !
ولی بلافاصله بلند داد زد : پس کی برا من مادری کنه ؟
لباسمو بشوره ؟ به مشقام برسه ؟ برام غذا درس کنه ؟ صبحها بیدارم کنه ؟ بهم صبونه بده ؟ راهیم !! کنه مدرسه ؟ از سرویس ظهر تحویلم بگیره ؟ پشه منو خورد بهم دپی (ضد خارش) بزنه ؟
وظایف مادری م رو که گوشزد کرد امیر با خنده گفت من !
منتظر بودیم وظایف نون در آوردن امیر رو هم تشریح کنه که خودش با طرح خرید سوغاتی بحث رو خاتمه داد !
حالا اگر این دقیقه ۹۰ بلیط گیر بیاد یکشنبه یا دوشنبه میرم شیراز اگر نیاد وقتی سارا میخواست برگرده باهاش برمیگردم .
تا ببینیم چی پیش میاد .
تا بعد .
راستی ۱ ! بالاخره محبوبه مادر محمد هم به جرگه وبلاگ نویسان پیوست . :teeth وبلاگش رو درباره محبوبیتهایی که پسر مبتلا به cp اش داره خواهد نوشت و همینطور معضلات خاص و محدودیتهای اجتماعی که با اونها دست به گریبان هست . محمد ۱۲ ساله ست .
امیدوارم زود به زود اپ کنه ! :atwitsend
محبوبیت cp تحویل بگیرین :heehee
راستی ۲ ! وبلاگ مادر یک روشندل کوچولو رو دیدید ؟ سینا کوچولو ۵ ساله ست .
با وبلاگ من میشه ۳ تا وبلاگ مامانونه که درباره محدودیتهای جسمی فرزندانشون و مشکلات آنها نوشته میشه .
راستی ۳ ! صبح امیر رفت آژانس ، بلیط گیرم نیومد . سفر افتاد شنبه ۱۴ هم . :oh آخی … کلی کارهای خونه م مونده بود . :whew