مادر سپید

مادر یک روشندل

دختر عمو محبوبه

دی۲۹

سلام
هر چی خودمو به در و دیوار کوچه علی چپ زدم فایده ایی نداشت :wink:teeth
دختر عمو سلام !
جالبه دو تا دختر عمو با اسامی مستعار تو نت همدیگه رو پیدا کنند ؟ :regular
چیکار کنم از خودش ایمیلی چیزی نزاشته مجبور شدم به جای اینکه ایمیل بدم براش یه پست بزارم ! بد هم نیست هر چند مدتیه مطالبم دچار روزمرگی شده و آب در این وبلاگ افتاده . :dontknow
خوب دیگه از اینجا به بعد خانوادگیه ! :teeth :heehee
همون اول شناختم . اسم سیما رو شک داشتم اما به حافظه دراز مدتم که رجوع کردم یادم افتاد که سیما همون محبوبه دلهای خودمونه که شاید ۶-۷ سالی باشه که از نزدیک ندیدمش . از نزدیک که میگم برای اینه که مدتی پیش عکست رو در موبایل پریا دیدم . :loveچقدر عوض شدی ! :love:kiss
ولی چرا اسمت رو عوض کردی ! :whew لابد میگی نه که خودت نکردی ؟ :teeth
اسم وبلاگی من اینه . یک نظر شخصی دارم درباره اسم حقیقی و اونم اینه که فقط در محافل خانوادگی و حقیقی ازش نام برده بشه . برای من اینجا یک نوع حجابه . و گرنه هیچ اسمی زیباتر از اسم خودم نیست .
بگذریم …
چقدر دلم سوخت برای عروسک که دو هفته پیش عروس سیاه پوش شد :confused. عروسک رو که یادته ، سمیه نوه عمه رو میگم که وقتی کوچولو بود از بس خوشگل و سفید بود بهش میگفتن عروسک . چشمای آبی و موهای طلایی و لپ های صورتی ! :love این چند وقته همش تو فکرش هستم . :sad
شنیدم او هم اسمش رو عوض کرده گذاشته نادیا !!! :question خوب من دیگه فضولی نمیکنم لابد نادیا بیشتر دوست داشته !
گلایه ها به حقه هم گلایه ما و هم گلایه شما ولی اون چه که مسلمه یادها همیشه بوده و هست . هر سال که سالگرد محمدرضا میشه یه جور دیگه دلم هوای شما رو به سرم میزنه . این داستان رو برای او نوشتم هر سال سالگردش که میشه براش میزارم تو وبلاگم …
روی این داستان رو کلیک کن …
روحش شاد . در پاکترین لحظات عمرش رفت … ابتدای ۱۵ سالگی ! راستی حال مادرت بهتر شده ؟ هنوز هم بی قراری داره ؟ وضعیتش به حالت عادی برگشته یا هنوز هم چشمش به دره و مرثیه خوانی میکنه ؟
عموی آروم و مظلومم چطوره:love ؟ خیلی بهش سلام برسون صورت تیغ تیغی ماهش :silly رو از طرفم ببوس :kiss
اینکه ابتدا نوشتم خودم رو به کوچه علی چپ زدم به این خاطر بود که نمیخوام آدرس اینجا به اقوام بدی . میترسم پس فردا مطالب خانوادگیم مث شبنامه بین فک و فامیل پخش بشه :teeth:tounge:wink
این وبلاگ رو برای هدف خاصی راه اندازی کردم . و اون هم در قسمت خط مشی که بغل صفحه سمت راست هست نوشتم . حالا یه مدتیه که بی برنامه ام و مطالب دیگه هم میزارم .
وبلاگ دیگه ایی هم هست که اون یکی مانعی نداره پرینت بگیر :teethو یکی ۵۰۰ تومن بده فامیل :teeth
اسمش مامان خاتون هست و مطالبش هم درباره بچه هاست
. روی مامان خاتون کلیک کن …
خوب دیگه حوصله ملت سر رفت … :wink
البته تقصیر خودشونه که نامه خصوصی مردمو میخونن !!! :devil
فعلا تا بعد .
ریحانه :regular

یا حسین مظلوم

دی۲۷

سلام
تاسوعا و عاشورای حسینی رو تسلیت عرض میکنم .
عزاداری هاتون مقبول حق .
التماس دعا .

به یاد گذشته ها

دی۲۷

سلام
سالهاست که دیگه به زادگاه پدرم نرفتیم :sad. تقریبا از وقتی مادر پدرم فوت کرد .
…. هنوز هم بعد از سالها رفتنش رو باور نمیکنم و چه دلتنگیی عجیبی که برایش احساس میکنم .
مادر بزرگ نمونه همه خوبیها بود . تمام نوروزهایی که مهمان سفره بی ریایش بودیم رو با جزئیات یادمه . سفره نان خشک و شیرمال و پنیر و سر شیر و سبزی و کره و .. که همه محصول دست هنرمندش بود :drooling:drooling:drooling.
کودکی میکردیم و دزدانه به گنجه آجیلهایش دستبرد میزدیم بادامهایی که خودش بو داده بود و نخودچی کشمش های تیزابی درشت ، گز اصفهان و…. با دختر عموها ریز میخندیدم و میخوردیم ! :devil
روی دیوار سفید ایوانش با زغال یادگاری مینوشتیم تا هر بار میبیند به یادمان باشد و چقدر دوست داشت دست خط های همه نوه هایش را …. :hug:hug:hug
به کجا ها رفتم:hug چقدر دلتنگش هستم :confused… او عشق من بود … از رفتن به زادگاه پدرم هراس دارم طاقت دیدن خانه خالیش رو ندارم .
دلم برای عمه هایم تنگ شده برای تنها عمویم که همانجا مانده … نمیدونم آیا اونها هم دلشون برای من تنگ شده ؟ آیا هنوز اسم من رو یادشون هست ؟ :question:sad
خدا سایه بزرگترا رو همیشه رو سر ما نگه داره …
:confused:confused:confused
تا بعد .
این مطلب سه بار سانسور شده تا کمترین اطلاعات خانوادگی داده بشه :tounge ! احتمالا مخاطب خاص داره :wink
سیمای عزیز بنده دختر عمویی به اسم سیما ندارم . :regular:eyebrow:thinking تشابه اسم ممکنه هر جا بوجود بیاد ! :thinking
من ریحانه هستم . :shades
سانی ، عزیزم یک ایمیل برای من از خودت بزار .

شب آفتابی

دی۲۶

سلام
امروز خیلی آفتاب تابید و خیلی خوب بود ! :eyelash
بهترین قسمتش مال این بود که برای گرفتن حسن از سرویس تا سر کوچه نرفتم داداشم این طرفها بود و آوردش . خیلی سخته این دو تا رو حاضر کنم با خودم ببرم تا سر کوچه اونم تو این سرما که استخونو میترکونه ! وقتایی که حسین رو میزارم خونه دائم به پنجره اتاقشون که از سر کوچه بهش دید دارم نگاه میکنم که نکنه بترکه !! :sick
حسنکم ، بعد از نهار و کمی بازی نشست سر درس و مشقش که تا ۸ طول کشید .
حسین هم با کامپیوتر و بازی از رده خارج ماشین بازیش سرگرم بود .
هادی هم این ۴-۵ روز که بعد از یک ماه سرماخوردگیش خوب شده به غذا افتاده و داره گامبو میشه ! :love
تلوزیونمون سوخته الحمدلله رب العالمین از دست ما راحت شد ! :oh ولی عجیب خونه بی سر و صداست به جیغ و ویغ اون بچه مرحوم هم عادت کرده بودم . :heehee
دیشبش من اصلا خوابم نبرد . استرس های خاصی دارم درباره سلامتی حسن و امیر . که امیر گفته درباره ش چیزی نگو ! منم دیگه اگه تا اینجا نمیگفتم دیگه میترکیدم ! :sick:sick:sick
درس حسن که تمام شد ، حوصله مون سر رفت تلوزیون هم که نبود ! امیر هم گفت باز دیر میاد !
حسن پیشنهاد داد کاردستی درست کنیم و بعد نشستیم سه تایی کاردستی درست کردم :eyelash! اینکه میگم درست کردم معلومه فاعلش کیه !:teeth ولی خیلی خوش گذشت … بازم حوصله مون ته نرفت :eyebrow! یعنی بازم سر رفت :thinking! هادی دیگه خوابیده بود یکی یه دور ۱۰ دقیقه ایی هم حسنین رو بغل کردم و لالایی دوران بچه گی شون رو براشون خوندم که خیلی کیف کردند و آروم شدند:hug .
شب قرار بود داداشم بیاد حسن رو ببره هیئت ، که انگار یادش رفت ۸ که شد بچه ها رفتند حمام و با هم کلی بازی کردند که باعث شد خسته تر بشند .
حسن امشب زودتر خوابید . حسین خوابش مشکل نداره تا چشمش رو ببنده میره تو هپروت اما هادی و حسن بد خوابند ! آ[ر شب هم با امیر یک فیلم دیدیم که برای من هیچ لذتی بالاتر از فیلم دیدن با امیر نیست که خیلی همدیگه رو موقع تماشای فیلم درک میکنیم لام تا کام حرف نمیزنیم که مزاحم دیگری نشیم بعد تحلیلش میکنیم .
این بود انشای من درباره شب آفتابی …
پست مزخرفی نوشتم . میدونم . ولی خواستم ضد حال دیروزم رو ماست مالی کنم . :teeth
تا بعد .

آفتاب بتاب

دی۲۴

سلام
این روزها خیلی درگیر بچه هام حسابی خسته م کردند !:atwitsend
تعطیلات که سوهان روح شده بود :cryبرای اولین بار ارزو کردم زودتر مدرسه باز بشه لااقل سر حسن گرم باشه :confused!!!!!!!!!!!!!!! هوا هم اینقدر سرده که حاضر نیستم از جلو بخاری جم بخورم چه برسه بریم گردش اصلا مگه گردش هم میشه رفت :confused؟ همه مون به خاطر سرما تو هال پذیرایی دور امام زاده بخاری:nailbiting جمعیم درب اتاقها رو بستیم تا یخ نزنیم:nailbiting:nailbiting:nailbiting !!! حتی کامپیوتر رو هم به همینجا منتقل کردم چون حسین به هیچ وجه حاضر نیست قید ماشین بازی رو بزنه:dontknow ! سر وو صدای پرکینز حسن :eyebrowو کامپیوتر حسین بماند:dontknow هادی هم این وسط آدم شده و سری تو سرا در آورده :eyelashو تا دیر بهش برسم با غیظ و دعوایی ددددد میگنه که اگه بخوام این افاضاتشو به قلم بیارم باید بنویسم دع دع دع دع:phbbbt:phbbbt:phbbbt ! :ohخلاصه مخمو جوییدن !!! :cry:atwitsend:dontknow
پخت و پز هم قوز بالا قوزه ! خالی شدن قفسه و کمد و گنجه و سوراخ سمبه های خونه از هر گونه مواد غذایی و آخر برج کارمندی و کاسه چه کنم چه کنم های من :dontknow! بازم خدا پدر آشپز مدرن :loveو یانگوم جان رو بیامرزه که فکر منو برای پخت و پز باز کرده و هنر آشپزیم گل کرده اما بعد از اینکه از آشپزخونه میام بیرون با منظره پکیدگی اتاق مواجه میشم :ohیه وجب اتاق که پر از اسباب بازی و کتابهای حجیم حسن و پیش بندهای آب تفی جینگول بلا شده :whew! این مدت هم به خاطر سرد بودن کف اتاق به علت همکف بودن و پیلوت بودن خونه روی فرش ها پتو و لحاف انداختم جمع شدن و چروک شدن ملحفه شون به زیبایی اتاق می افزاید فراوان ! :yawn:yawn
وای به حال وقتی که از وقت غذا بگذره ! من گشششششششششششنمه من گشششششششششنمه حسن و آی مردم مردم و آی دلم آی دلم حسین و دع دع دع های جناب هادی ! سه تاییشون با هم ! گاهی باعث میشه منم بشینم بینشون و جیغ بنفش بکشم !!:hypnoid:teeth
قضیه خوابوندنشون این روزها منو بسی مجنون ساخته اساسی :silly! هر شب غرولند حسن که اتاق من مث زمهریره (درست نوشتم؟:question) و دوست دارم تو تختم بخوابم بخاری برای اتاقم بزارید و … حسین هم نذر داره تا من نخوابم نخوابه و اگه زمین و زمان هم به هم بچسبه به نذرش پابنده ! هادی هم همچنین !:cry البته بچک ها گناهی ندارن تو یه وجب اتاق اینقدر تحرک ندارن که انرژی شون تحلیل بره و شب خوابشون بگیره تازه اگه اعصاب قاطی پاتی ننه جانشان اجازه بده :devil!!! البته همچنان سعی میکنم تا ۶ عصر سر و صداشونو تحمل کنم اما بعد از ۶ دیگه خودمم پر سر و صدا میشم ! اون وقت میشیم ۴ تا بچه جیغ جیغو !!:devil:devil:devil:devil!!
امیر هم اگر شب زودتر از ۸ بیاد در هادیداری :love ، بهتر بخوانید -> هادی داری:tounge ! کمک میکنه . اگر دیرتر بیاد تیتر روزنامه های روز رو میخونه و کمِی هادیداری و قبل یا بعد از شام از خستگی خوابش میبره تا صبح با هیچ توپی نمیشه بیدارش کرد . من میمونم و حوضم و ماهیام ! :hug
این همه تاثیر سرما روی اعصاب و روان من !!:eyebrow
خیلی به استراحت و آرامش خیال احتیاج دارم که در بساط این ننه سرما موجود نیست تا هوا بهتر بشه بچه ها برن سر خونه زندگیشون ! :drooling:praying:praying:praying:praying
میخوام حسین رو بزارم مهدکودک که اینقدر وقتش به بطالت نگذره پر از استعدادهای عجیبه این بچه ! شاید دو ماهه داره با کامپوتر ور میره همه چی رو یاد گرفته :hypnoid! حتی فولدر میسازه و اطلاعات کپی میکنه و بازی ها رو هم خودش بی عیب و نقص نصب میکنه !!!!!!!!!!!!!! اتوکد :surprise!!! اتوکد کار میکنه و عاشق اتوکده :surprise! نقاشی هاش با پاینت هم دیدنیه:smug ! نقاشی های پاستلش که کولاکه :dancing! عاشق کارهای فنی و مهندسیه و خوب هم یاد میگیره .:applause
حسن هم که معرف حضور انورتون هست ادبیات و ریاضی و علوم حیات وحش و علوم مذهبی .:love:love:love..
و اما هادی که حس میکنم موجود عجیب و غریبی میشه چون اصلا شبیه به بچه های دیگه نیست :smug! یه جوریه که نمیتونم یه جوریه رو با لغات دیگه ایی تعریف کنم تا دایره لغاتم بالا بره :oh!
اینم از قربون دست پا بلوری این دفعه ! :teeth:teeth:teeth
نمیدونم این سرمای امسال روی این وجه از زندگی شما هم تاثیر داشته یا نه اما برای من این طور بوده ! :shades
بتاب آفتاب بتاب که تابیدنت را آرزوم …
تا بعد .

فرش قرمز ایتالیا

دی۲۲

سلام
فرا رسیدن ماه محرم و ایام شهادت حضرت اباعبدالله الحسین را به آزادگان تسلیت میگم .
روزهای سرد برفی تون به خیر . :nailbiting خیلی سرد شد نه ؟
خیلی دارم سعی میکنم یه چیزی بنویسم که تو ذوقتون نخوره . وقتی حس نوشتن نباشه جذابترین خاطرات و اتفاقات هم آبکی میشه .
۲۰ سال پیش همچین سرمایی بود . وقتی میگم ۲۰ ساااااال پیش احساس پیری بهم دست میده ! بهتره بگم وقتی ۱۰ ساله بودم ، آره این طوری بهتره حس کودکی ام زنده میشه :teeth .
اولین زمستانی که در همدان بودیم همچین سرمایی رو دیدیم . فکرشو بکنید ! از یزد که کویر بود و بارون میومد مردم کف میکردن یه دفعه رفتیم همدان و همچین برفی رو تجربه کردیم . ما بچه ها که بهمون خوش میگذشت . تا کمر مون برف اومده بود دو هفته تموم مدرسه ها تعطیل بود . مث برف تهران نبود قرطی بازی باشه و تعطیل بشه برای اینکه بچه ننرای لوس شیربرنجی نچان یک هفته است مدرسه ها رو تعطیل کردند .
منزل ما طبقه دوم بود تا زیر پنجره ما شاید نیم متر کمتر برف اومده بود برف بام رو هم که پارو کرده بودند ریخته بودند زیر پنجره اتاق من :drooling! داداش بی کله شیطونم که ۷- ۸ سالش بود اولین بار که همچین برفی رو دیده بود از ذوقش از پنجره اتاقم روی کوه برف پریده بود ! مامانم اینقدر ترسیده بود که زبونش از بد و بیراه گفتن به داداش پدر صلواتی فوق شیطونم بند نمیومد !:devil البته وقتی که دید سالمه :teeth
یک سرسره عظیم باحالی درست شده بود که تا انتهای زمستان هر روز روی اون بازی میکریدم … چه روزگار خوشی بود . آخر دنیا بود … شبایی که برف میبارید و ما قید سرما رو میزدیم و تو حیاط بزرگمون زیر نور وسیع نورافکن حیاط دستامونو باز میکردیم و به چپ و راست میدویدیم . بابا و مامان از پنجره دستی تکون میدادند … چقدر رویایی بود . :heehee
ای ای ی ی ی یادش به خیر کودکی . :love
بچه ها الان اصرار دارند برند تو حیاط ۲ متریمون و بازی کنن و من از ترس سرما دریغ میکنم . همین فردا اگر بارش خوب باشه خودم میبرمشون با هم برف بازی کنیم …
یک فرصت بسیار خوب برای ادامه تحصیل امیر پیش اومده .
دکترای معماری در دانشگاه لاساپینزای ایتالیا. بزرگترین دانشگاه اروپاست . شش ماه دیگه امتحان ورودی داره که اگر پذیرش بشه میتونه تهران واحد ها رو با پروفسور راهنماش پاس کنه . اول فکر میکردیم همینجا بمونیم بهتره اما از وقتی امکانات دانشگاه رو دیدیم بد جوری ته دلمون قلقلک افتاده بریم ایتالیا !
فکر کنم اینجا که بنویسم دیگه هیچ کس نباشه که ندونه ! :laughing خیلی جالب میشه مصاحبه رد بشه ! اون وقت باید به همه شون جواب پس بدیم !!! :laughing البته مطمئنم که قبول میشه . خلاصه یکی دیگه از نخبه های مملکت در حال پریدنه ! امیر واقعا یک پدیده است که اینجا قدرشو نمیدونن ! بچه هاش هم همینطور:teeth ! خانمش رو نمیدونم :teeth:eyelash !!!
خلاصه فرش قرمزی دانشگاه LA SAPIENZA برامون انداخته که جناب امیر آقا بفرماند و دانشجوی افتخاری یا احتمالا رسمی دکترای اونجا باشند ! :love
آینده خوبی در انتظار امیر هست امیدوارم به همه آرزوهاش برسه . من هم سعی میکنم در این آینده خوب ایشان زور چپان بشم و ادامه تحصیل بدم . :teeth
هرچند مدرک دانشگاهی برام بی ارزشه .
خیلی سعی کردم بهتر بنویسم اما نشد .
شرمنده . برای اینکه مرخص طولانی نشه .
شاید باز سر صحبتم باز شد .
نوشیدنی های گرم بخورید تا سرما نخورید . روزهای برفیتون به خیر .
تا بعد .

مرخصی

دی۱۲

سلام
میلاد حضرت مسیح رو به هموطنان مسیحی تبریک میگم . امیدوارم سال خوبی رو آغاز کنند .
حسین یک کمی بهتر شده اما هادی همچنان شبها به سختی میخوابه .
بقیه هم بهترند ! یعنی من امیر و حسن .
یه مدت میرم مرخصی نمیدونم چند روزه ! شاید به چند ساعت هم نرسه ! اصلا نمیدونم . هر وقت حس نوشتنم برگشت برمیگردم . به کمی زمان نیاز دارم تا بهتر بشم . هیچ اتفاق قابل تعریفی نیفتاده ! همه چیز مثل قبل خوب و عالیه فقط نمیدونم این حس من کدوم ..ری رفته !!!!
دوست ندارم وقتی حرفی برای گفتن و حسی برای نوشتن نیست وقتی از اوقات دیگران را بگیرم .
موفق باشید .
تا بعد .

دی۹

سلام
عید گذشته ولایت علی (ع) بر شما مبارک .
همچنان حس نوشتن بهم دست نمیده .
هر ۵ تاییمون مریض شدیم سرماخوردگی سخت …
۵ تایی دکتر رفتن خیلی سخته !!!!
فقط همین یک وجه عیالواری سخته بقیه ش که تا کنون خوب بوده .
تا بعد .

زبون سرخ

دی۵

سلام
نمیدونم چرا نوشتنم نمیاد !!! :hypnoid
حالا یه چیزی پیدا کنم برای حرف !!! :teeth آها … مدرسه حسن ! یا امتحاناتش ! یا درباره قلم جدید خوشگلش که از فروشگاه مدرسه پرکینز امریکا خریدیم ! یا درباره …
مدرسه مخروبه اش که معرف حضور دوستان قدیمی تر هست .
مدرسه ایی با ۴۳ سال قدمت که در حال حاضر طبقه همکفش در قرق موشهاست . سال گذشته من تک تنهایی که نه با هادی کوشودو که هنوز ۹ ماه به اومدنش مونده بود ، کلی دوندگی کردم به در و دیوار زدم مجلس رفتم نامه دادم ایمیل زدم تلفن بازی کردم تا بالاخره تونستم تایید سازمان نوسازی مدارس رو برای تخریب و نوسازی مدرسه بگیرم تا یک هفته هم مونده به مهر قرار بود مدرسه منتقل بشه به یک محل دیگه و تا آبان ماه ساختمان تخریب بشه که یک باره معاون از خدا با خبر ؟؟!!! آقای ( به قول حسین ) مئیس جمبور ! با دو تا بادیگارد اومده مدرسه و با زدن یک مشت احتمالا محکم به دیوار افاضات نمود که این مدرسه ۴۰ سال دیگه هم کار میکنه و مدارسی هستند که وضعشون بدتر از اینجاست و هنوز دارند سرویس( که چه عرض کنم ! کلینیک انتقال بیماری به بچه های مردم ) میدند .
و باز هم تشنج افکار و استرس هر روزه برای اینکه ممکنه ظهر بچه سالم برسه خونه ؟؟؟
مدرسه خاص روشندلان که دیگه گوجه فرنگی نیست که بچه مو ببرم نارمکه ؟ هفت حوضه ؟ شونزده حوضه کجاست ؟ ثبت نام کنم !
اصلا حوصله لاپوشونی ندارم ! فعلا قاطی پاتی ام ! عقل مقلم زائل شده ! یه تکون کوچک زمین بچه منو ازم میگیره اون وقت بیام مراعات کنم اسمشو مبر رو اسمشو نیارم !؟ :teeth نیاوردم دیگه !:shades
آره خوب میترسم !:nailbiting سه تا بچه کوچیک رو نمیشه بی سرپرست گذاشت رفت اوین که !:thinking!!
اوین هنوز اوینه ؟ یا شده اوین درکه ؟:thinking
…………
امتحانات بچه ها طی یکی دو هفته آینده که تمام بشه دو تا برنامه در نظر دارم این بار برای بچه های بزرگتر .
آشنایی با حرفه خبرنگاری و فضای چاپخانه
آموزش خرید که قبلا هم ازش نوشتم
فعلا به قول خانم صادقی در تعطیلات هستیم !
_ چه تعطیلاتی ؟؟؟ :atwitsend امتحانات بچه هاس :yawn
……….
مدتیه خانم هاشمی که طرح لبخند سپید که آموزش هنر و خلاقیت به کودکان روشندل هست رو پایه ریزی کردند به دنبال لوازم و ابزار خاصی هستند که نوشتن با آن ایجاد برجستگیی کنه که بچه های روشندل بتونند با لمس اون متوجه خلق اثرشون بشند .
من این قلم رو پیدا کردم و ایشون هم کلی ذوقیدند طوری که ۱۰ تاااااااااااااااااااا سفارش دادند ….. :thinking(خوب شد مهشید جان؟ :thinking )
حالا که آورده متوجه شدیم این قلم خوشگل برای بریل نویسیه در حالی که ما فکر کردیم به خاطر نوک گرد قلم احتمالا جوهر خاصی در اون وجود داره ! این شد که قلمها رو برای استفاده بچه های روشندل به خانواده هایی که استطاعت بیشتری داشتند دادیم .
ولی عجب قلمیه ! زبری جای انگشتاش یه جور خاصیه لطیفه . قلمهای ما سرش مث سوزن و میخ تیزه ولی این با گردیی که داره خیلی قشنگ کاغذ رو سوراخ میکنه انتهاش هم یه تکه تفلون هست برای صاف کردن برجستگی ها ، همون پاکن خودمون .
اگر یک خییری پیدا میشد حدود ۵۰۰ تا از این قلمها رو برای دانش آموزان نابینای تهرانی میگرفت چه خوب میشد . یا ابزار نوشتاری دیگه ایی مثل لوح نوشتن یا ابزار محاسبه ریاضی مث تخته رسم خط کش پرگار و نقاله و ابزاری که بچه هامون (منظورم بالای ۱۰ ساله) خواب داشتنشون رو میبینند :whew:oh.
بابام همیشه بهم نصیحت میکرد دختر جون ، زبون سرخ .. چی چی :question؟؟؟ :dontknow آخرش یاد نگرفتم !!! :dontknow سرتو به باد میده ؟ نمیدونم سبزی تو به باد میده !:teeth!!! فعلا که همه چیز بر باد رفته !:thinking انسانیت عدالت امنیت
خدا وکیلی این ساختمون خرابه خیلی اعصابم رو بهم ریخته . :confused
ریحانهء بد فاز منفی ! :phbbbt
تا بعد .

موج فیروزه

دی۱

سلام
پخش زنده شبکه رادیویی صدای آشنا برنامه موج فیروزه احتمالا از ساعت ۷ تا ۹ صبح منتظر شنیدن طپق های بنده باشید :teeth
این لینک شبکه صدای اشناست دیگه چه ساعتی پخش میشه خدا میدونه .
اسم برنامه ش خیلی قشنگه . احتمالا درباره انگیزه وبلاگ نویسی و معرفی وبلاگ های اسپیشیال هست . بر و بچه های اسپیشیال نفرات بعدی هستند . :regular
طفلکی مغز استخونا … خیلی سرده . مراقب باشید سرما نخورید :regular . :nailbiting:nailbiting:nailbiting
تا بعد .
بعد از تحریر : امروز برای مصاحبه رفتم .
تازه فهمیدم مهمانانی که مجریا نمیزارن حرفشون رو بزنن چقدر حرص میخورن :teeth:tounge
با احترام به مجری خوش صحبت و مسلط شبکه و پروای عزیزم . :embaressed
اولش کمی استرس داشتم مث الان که نوشتنم نمیاد حرفم هم نمیومد اما تا اومدم حرف بزنم گفتن وقت تموم شد :laughing اما روی هم رفته تجربه خوبی بود .
طپق هم نداشتم . البته فکر کنم نمیدونم :teeth:tounge
از پروای عزیز برای این دعوت متشکرم .

« مطالب قدیمی تر