مادر سپید

مادر یک روشندل

بحران

آبان۲۸

bohran.JPG
سلام
این بحران هویت رو داشته باشید تا با خبرها و عکس های جدید بیام .
هادی بغل یکی از مادرها بود هنر عکاس و هنر مامانونه شد این بحران !!! :wink

شلوغ پلوغ

آبان۲۵

سلام
قبل از هر مطلبی برای اولین بار تقریبا ، البته:thinking ! یک وبلاگ معرفی میکنم:eyelash .
پستهای ایشون رو بخونید ! بلاگر حرفه اییه :thinking البته در حرفه خودش هم استاده :regular
….گفت حج آقا یه سوال دارم . تو لحنش جدی بود ولی تو قیافش زیر پوستی می خندید . گفتم بفرمایید : گفت من می خوام با رفیقم برم خونشون . گفتم خب برو . گفت آخه رفیقم …. . گفتم خب که چی.؟ یه نگاه حق به جانبی گرفته بود و گفت :خوب یعنی برم .؟می دونستم می خواد عکس العمل منو ببینه . منتظر بود من جوش بیارم . گفتم :برو . یه دفه از کوره در رفت . گفت :حج آقا ما را گرفتی ، میگم می خوام برم خونه رفیقم ، اونم …..
نگران حسن نباشید من خودم اصلا نگران نیستم :liar:liar:liar
این هفته کلی کار دارم . که از همین امروز شروع شد !
یاس سرما خورده و کلا بهم ریخته ! امروز مجبور شدم فاطمه رو برای چند ساعت و حتی شب منزل نگه دارم که اول کار حسین رو بیرون کردم فرستادم خونه مادرم که اصلا با هم کنار نمیان عین کارد و پنیر !!
به این حد که من و یاس قید خواهری رو زدیم و ذوق همسایگی رو به لقاش بخشیدیم و اصلا رفت و آمد نمیکنیم !
ولی واقعا اصلا حوصله دختربازی ندارم ! خدا رو شکر که دختر ندارم آدم رو به .. کردن میندازه !
اول اینکه هر چی بهش میگی میگه :: هیی ؟؟؟ هااا ؟؟ اینگار هیچی نوفهمه !
هر جا هم میرم تا عقب گرد میکنم تاپ میفته زمین ! همش دم منو میگیره دنبالم میاد ! وااای من اصلا حوصله این رفتار ها رو ندارم !
اصلا حاضر نیستم یه لحظه بچه تو آشپزخونه بیاد ! دیوونه میشم ! ولی فاطمه ست دیگه ! دخمل مامان ! هی این شیه ؟ اون شیه ؟؟ هر چی توضیح هم بدی آخرش و اولش میگه : هااااا ؟
دختر چیه :phbbbt؟ نمیشه دعواش کرد زرتی میزنه زیر گریه :dontknow! پسر رو یکی میزنی در قنبلش میندازیش تو اتاقش !:devil:devil:wink! دختره رو باید با سلام و صلوات دعواش کنی و با احترام بفرستیش بره تو اتاق تازه باید در اتاقشم باز کنی ببندی:tounge !!!:yawn !!!
ای ول خدا دمت گرم !!! پسر خوبه ! پسر :praying
! هر کی دختر داره خدا بهش ببخشه ! ما که بخیل نیستیم ! خدا بهش چند تا بده ! :heehee
ما که از همین پسرای شلخته :yawnو شلوغ :atwitsendو شیطون :sillyهمیشه پا کثیف :waiting!!!! خودمون بیشتر راضییم ! :love:love:love
لااقل اینقدر تو دست و پام نمی پیچن !!!! :waiting فقط کارم رو زیاد میکنن مخمو که نمیخورن !!! :hypnoid
برنامه هفتگیم برای این که یادم نره از بس فراموشکار شدم دیگه دارم کلافه میشم:atwitsend دکترم گفت اول تست تیرویید بدم بعد از اون برم مخ درمانی !:silly
شنبه: آزمایشگاه حسن تا ظهر
یکشنبه: صبح بازدید از موزه تاکسی درمی ۷ چنار که برای بچه های مدرسه وقت گرفتم و خودمم میرم .
بعد از ظهر هم خرید جدیدترین عروس خانواده ، عمه بچه ها :dancing؟
دو شنبه: ظهر برای بچه های گروه خودم وقت گرفتم برای موزه تاکسی درمی که ۲ تا ۶ بعد از ظهره
سه شنبه:مدرسه جلسه دارم برای دکور چند کلاس که تزئیین بشند و برنامه ریزی کار انجمن اولیا مربیان
چهار شنبه شاید بیکار باشم یادم نیست !!
پنج شنبه بعد از ظهر کلاس خلاقیت و کاریکاتور خانم هاشمی در خانه کاریکاتور
جمعه : خرید هفته
:silly:yawn:yawn:yawn
آها برای چهار شنبه هم احتمالا باید برم یکی از مراکز ارائه لوازم روشندلان که احتمالا پرکیز هم اونجا تعمییر کنند ولی برای خرید چند وسیله سرگرمی خاص روشندلان میگردم .
هر هفته تقریبا همینطوریه شلوغ پلوغ ! منتها بعضیهاش رو فراموش میکنم !! خدا نکنه مریضی بچه هام پیش بیاد .
مثلا یه بار ارودگاه وقت گرفتم برای بچه های گروهم ! با گروه کنسل کردم یادم رفت به اردوگاه خبر بدم ! وقتی مسئول اردوگاه تماس گرفت و گفت کی میرسین خانم فلانی ؟ من هنوز خواب و بیدار بودم !!! …
کلی خجالت کشیدم !:embaressed ماست مالی قضیه بماند !! :sick:sick:sick
فعلا تا بعد .

عروسی حسن

آبان۲۴

سلام
میگن هر کی عروسیش از همه روزای عمرش شادتره !!! واسه همین عنوان این پست رو عروسی حسن گذاشتم .
حالا چه شده که بچه م عروسیش گرفته ؟
در پست قبلی هم اشاره ایی به نوشتن حسن کردم . حذف و اضافه های زیادی داره که اگر نداشت به طور حتم از همه بچه ها جلوتر میبود . ( ای خدا میشه این آرزوی منم برآورده کنی حسن بی غلط بنویسه ؟)
راه های زیادی رفتیم اعمم از کم یا زیاد کردن تکالیف ، سکوت در کلاس ، جداگانه امتحان گرفتن و غیره که جواب نداده راه حل آخر استفاده از ماشین بریل نویسی پرکینزه .
بعد از دو ماه از سال گذشتن دستگاه های پرکینز مدرسه درست شد و استثناء حسن در کلاس سوم پرکینز گرفت .
و عروسی او شروع شد …
از خوشحالی که روی پاش بند نمیشه . هی کاغذ میزاره و هی مینویسه اصلاح بیشتری شده نوشته هاش مخصوصا این که به محض نوشتن میتونه نوشته اش رو بخونه و لازم نیست مثل لوح و قلم بریل نویسی حتما کاغذ رو از لای لوح در بیاره که بعدا دچار مشکلات پیدا کردن و جا انداختن کاغذ بشه که کلا قیدش رو میزنه .
ولی کاش این عروسی بچه م لااقل یه شب ادامه داشت !!!!
دستگاهه خرابه و گریه زاری حسن …
کاغذ ه حتی واردش هم نمیشه اگه هم افتخار بده بشه ته بالای صفحه نمیاد و از وسط صفحه باید نوشتن رو شروع کنه !
سوزناش گیر میکنن …. و ایردات فنی دیگه ..
بردیم مدرسه درست کنیم گفتند خودتون باید تعمییر کنید یه جا ادرس دادند که تو تهران یک نفر روشندل هست که فقط اون بلده درست کنه و ادرسش ناکجا آباده ! یه جای دیگه هم هست که ۱۰ برابر اون روشندل هزینه تعمیر میگیره !!! برای دلگرمی هم گفتند بعضی از اولیا خودشون دستگاه رو باز کردند و یاد گرفتند چطور تعمیرش کنند .
بازم مدرسه خیلی تحویلمون گرفته که همین اسقاطی رو داده ! برای گرفتن این دستگاه باید سفته گرو گذاشت !!!
برای روشن شدن اذهان عمومی بگم :
_ این دستگاه سه چهار کیلویی آهنی به منزله خودکار برای افراد بیناست ولاغیر .
_ مدارس نابینایان اول سال به بچه های کلاس پنجم به بالا امانت میده و خرداد پس میگیره و اگه یکی بخواد تابستان بنویسه خودکار ، ببخشید پرکینز نداره !
_ اگر بخواییم از جایی امانت بگیریم مثلا از مرکز نابینایان خزانه که انگار همان جاست که امانت هم میده باید سفته گرو بزاری چون قیمت این خودکار یک میلیون و ۲۰۰ هزارتومانه . البته نووش .
_ نووش ایران موجود نیست چون دولت فخیمه وارد کردنش رو تحریم کرده . (دستگاه امریکاییه )
_ ایرانیش رو فکر کنم شرکت پکتوس زده .( مطمئن نیستم این شرکت باشه ) ولی با اولین فشار دکمه هاش فنرش در میره و دل و وروده اش میریزه بیرون قیمتش هم از ۱۸۰ تا ۲۰۰ هزارتومانه . ولی مفت گرونه !
_ بچه ها هر روز این هیولاها رو همراه وزنه های سنگینی به اسم کیف و کتاب مدرسه میبرند کلاس و میارند خونه .
روز عروسی بچه م عقد رسمی داداشی م بود . روز تولد حضرت معصومه که دوشنبه بود . نوشتم که یادم نره ! اینجا هم شده تقویم من !! :thinking
این دادش خیلی شیطون بود از دستش راحت شدیم !!!! :teeth
یه عکس خوابالو از هادی در مامان خاتون گذاشتم دوست داشتید اون طرف هم برید .
نرفتین هم نرفتین سر کاریه :teeth:shades
حسنی بازم قندش بالاست !!! ۱۱۰ میباید باشه اما ۱۳۵ :confused .
دکتره میگفت هر ماه باید تست بشه خیلی بالاست !!!! هفته دیگه باید ببرمش تا با سوزن و دل بیرحمشون تو دست بچه رگ پیدا کنند ! :confused:confused
از اینکه بگن دیابتیه میترسم . میترسم برم ازمایشگاه . میترسم برم دکتر .. اگه قرار باشه هر روز انسولین بزنه !!! :sad من از اون بیشتر میترسم نه به خاطر بیماری هر چند در عجبم به خاطر شوک هر سوزنی که بهش وارد میشه . چشاتو ببند و منتظر یه سوزن شو !!!!
:nailbiting
تا بعد .

دست خط

آبان۲۱

سلام
فیلم حسن و عمو جان کارگردانش به مرحله اکران رسید :teeth
در جشنواره فیلمهای ۵ دقیقه ایی شرکت میکنه . فیلمهای منتخب از شبکه دو پخش میشه .
به نظرم فیلم خوبی شده . تاثیر گذاره موضوع جالبی هم داره که مربوط به … گفتند موضوعش رو لو ندم آخه مورچه چیه که کله پاچه ش باشه ! :rolling همش ۵ دقیقه اس !!
اسمش دست خط هست . اگر قرار به پخش شد خبر میدم .
حالا درباره کلمه دست خط چند تا جمله بگم .
برای ما بیناها میشه دست خط رو تعریف کرد هر کی یه جور مینویسه بد خط خوش خط خوانا و خرچنگ قورباغه هم که ماشاالله کم نیست !
اما درباره خط بریل این طور نیست . بهتره بگم من فکر میکردم این طور نیست . نقاطی که در یک اسلوب خاصی روی کاغذ ایجاد و برجسته میشند . مثل قالب !
اما مدتیه متوجه شدم وقتی حسن پیک ها و تمارین ویژه تایپ شده ( توسط ماشین بریل نویسی پرکینز ) توسط معلمش رو میخونه اظهار نظر های جدیدی میکنه !!!!
_ به به به این میگن پرکینز چه خوش خطه ! یا
_ چه معلم خوش خطی همش رو درست نوشته !

تازه متوجه شدم در بریل هم خوش خط و بد خط هست به این صورت که وقتی نقاط کم یا زیاد زده میشه و معانی لغوی عوض میشه یا لغات ناخوانا پیدا میشه اصطلاح بد خط رو بکار میبرند .
برای من که جالب بود .
البته حالا نپرسین که حسن خوش خطه یا نه:heehee ! چون فکر میکنم خطش رو تو سایه هم بزارین فرار میکنه:atwitsend ! یه چیزی فرای خرچنگ قورباغه ! :sick
:shades
تا بعد .

آرزوی حسنی

آبان۱۸

roze%20kodak.JPG
این عکس مربوط به شرکت حسن در جشن روز کودک بچه های کار و خیابان هست .
تازه دستم رسیده .
او آرزو کرد که هیچ کودکی کار نکنه و همه بچه ها بتونن در یک مدرسه خوب و قشنگ درس بخونن .
آرزوی همیشگی او چند چیزه :
یکی اینکه من برم کلاس رانندگی :heehee تا بتونم سرویس حاج آقامون بشم :thinking .
دوم اینکه بره مکه البته با مامان و باباش و داداشاش گاهی فک و فامیل رو هم اضافه میکنه .
سوم اینکه کربلا رو هم اضافه کنید .
چهارم اینکه وقتی بزرگ شد !! با پدربزرگش عشقش و همه زندگیش زندگی کنه .
پنجم اینکه امام زمان دلش از اون و از همه شاد باشه .
ششم اینکه همه تون عاقبت به خیر بشین .
والله ما بهش هیچی دیکته یا القا نمیکنیم بچه م خودش بچه مثبته !
هر چی حسین تو فکر قر کمر و دل کپلشه:teeth ، حسن به فکر دنیا آخرتشه :kiss.
هادی ورژن بینای حسن هست همه رفتارها و حرکاتش مث حسنه امیدوارم اونم عاقبت به خیر بشه از نوع حسنیش:love !
تا بعد .

روابطه حسنه !

آبان۱۶

سلام
فیله اومد آب بخوره افتاد و خرطومش شکست !
نه نشکسته ! مماخه فیل که نه مورچه ما ! دوشنبه ورمش بیشتر شد دکتر گفت تا چهارشنبه صبح کمپرس با حوله گرم انجام بدید تا ورمش بخوابه اگر شکسته باشه جا بندازم . صبح هم حسن با دو نفر بادیگارد رفت بیمارستان و خوشبختانه خبری از شکستگی نبود . فقط خوش به حالش شد و امروز مدرسه نرفت .
قیافه هادی وقتی حسن و حسین باهاش بازی میکنن جالبه ! …..
حسین با مهربونی میگه الهی قربونت برم و هی لپاشون میکشه و دماغشو میچسبونه به صورتش که به قول خودش دماغ به دماغش بزنه بگذریم گاهی اشتباهی میشه !!!!!!!!!!!! دماغ کوچولوش تو دهن هادی میره ! که کلی منو عصبانی میکنه !
حسن هم قربون صدقه اش این جوریه که صداهای مختلفی که معنا نداره دربیاره مث :
اوتیت من موتیت من :laughing کوتیت من بوتیت من
اوله اوله اولووووله لوله لوله لوولووووله
حالا مث بیکارا این لغتهای بی معنی رو نخونیین :teeth:teeth
یا با دستش جای دهان هادی رو وارسی میکنه و با سرانگشتان اون یکی دستش سرشیشه هادی رو میگیره تا به زور هم شده سر شیشه انگشتمالی شده رو بزاره دهان هادی ! که این هم منو عصبانی میکنه ! به قول داداشم آخه خیلی معلم بهداشتم ! :oh
آره میگفتم قیافه هادی خیلی جالبه … صبورانه منتظر میشه بلاها سرش بیاد و دنبال من سر میچرخونه تا بلکه بیام نجاتش بدم !!! همینکه میام طرفش خنده از ته دلی میکنه و کمرشو بالا میده تا بغلش کنم .
هادی خیلی هاج و واج به حسن نگاه میکنه . میدونم برای اینکه که ارتباط دیداری ندارند . حتی گاهی هادی با دیدن حسن زیر گریه هم میزنه ولی تازگی بهتر شده . اوایل خیلی نگران ارتباط آتی هادی و حسن بودم ولی وقتی وبلاگ مامان خاتونم رو بعد از چند سال خوندم و یادم افتاد که حسین با همه نوزادیش چقدر نسبت به حسن حسسسسسسود بود طوری که حتی نمیخواست من به حسن نگاه کنم و حالا اینقدر ارتباطشون قشنگ و و ماورای برادرانه شده خیالم راحت شد . هر چند مسئولیت مناسب سازی ارتباطات هادی و حسن باز هم به عهده من هست .
ولی کلا روابطه حسنه است !
محض اطلاع دوستان : موهای حسین رو کوتاه نکردم چون اگه بخوام کوتاه کنم باید با نمره صفر بزنم که سایه نیفته ! فعلا برای ما عادی شده . موهای بلندش رو برای رفع طاسی به وجود اومده از آرایشگری ایشون روی اون قسمت میندازم که تابلو نباشه ! ولی تکون میخوره و بالاخره تابلو میشه . :teeth
عکسش هم نمیزارم :teeth میخوایین به بچه م بخندین ؟ :heehee عمرا :shades
بعد از تحریر :
روز ملی نابینایان در چین :بچه ها با بستن چشمان خود زندگی یک فرد نابینا را تجربه میکنند .
بچه های غیر استثنایی ما هم اصلا نمیدونند که ممکنه بچه ای همسن و سال خودشون مثلا بینایی نداشته باشه .
با تشکر از هلوع که این عکس رو برای من لینک کرد .
عکس و خبر از خبرگزاری مهر .
تا بعد .

روز فهمیده گی

آبان۱۳

kadoha.JPG
سلام
روز دانش آموز گرامی باد .
امروز هدایای بچه های مدرسه رو بردم . به عنوان هدیه از طرف انجمن (در حال تاسیس ) مادران سپید ایران به مناسبت روز دانش آموز اهدا شد که براشون کسر شان نشه .
براشون آرزوی فهمیدگی فهمیده و موفقیت کردم ! ولی یک نکته برام ناراحت کننده بود …
بعضی از توجه ویژه احترام آمیز تعجب میکردند ! هدیه گرفتن محترمانه …
………
بگذریم . نمیشه زیاد همش زد بوش بلند میشه …

باز هم عمو جان کارگردان حسن فیلم ساختنش گرفته و هنرپیشه مفت چنگش هم داداش زاده عزیزش !!! :yawn
دیروز که میخواست حسن رو ببره به قول خودشون سر صحنه ، یک لیست بلند بالا از موانعی که ممکنه برای حسن خطرناک باشه و بهش توجه کنه دادم دستش دیروز خوب بود اما امروز با یه دماغ باد کرده اومده خونه و پیشونی قلمبه شده:eyebrow !!!!
دیروز نگهداری خوب بوده امروز حسن خودش زمین خورده موقع بازی با بچه های دیگه:oh .
محل فیل برداری و نه فیلمبرداریشون هم مدرسه خودمونه . داستان درباره موضوع انشای یک بچه روشندل هست که … این فیلم کوتاه در هفته دفاع مقدس اگگگگگگگگر برنده بشه و یک مرغ بلوری بگیره شبکه دو پخش میکنه !
:wink
معلم حسن گفت که نقش معلم مربوطه رو نمیپذیره و به کلاسش نمیخوره ! منم که از وقتی در فیلم بید مجنون مجید مجیدی معلم شدم و دو خط شعر خوندم به کمتر از مجیدی رضایت نمیدم ! مونده بود که معلم رو کی بازی کنه !!! بالاخره بعد از کلی رایزنی و به قول خودشون مخ زنی معلم حسن فیلم رو مفتخر به هنر معلمیش کرده و بعد از کلی افه من نمیخواستم مجبورم کردید … افتخار دادند و نقش رو اجرا کردند و به قولی بنده رو از ایفای این نقش کلیدی که همه ماجرای فیلم هم زیر سر موضوع انشای ایشونه رو از این ورطه هولناک دو روز صبح تا عصر علافی نجات دادند !
باید از بینی حسن عکس بگیریم خیالمون راحت بشه که نشکسته !
امیر خسته بود قرار شد یک چرت کوتاه بزنه تا بریم بیمارستان برای مماخ حسن ! دو ساعتی گذشت حسن از بس اومد و دید بابایی خوابه خسته شد ! خیلی جدی گفت :
پس چرا بابا بیدار نمیشه ؟ دکترا میبندنا !! میرن پیش زن و بچه هاشون ! هیچکدومشونم الان منتظر یه بچه در موقعیت :hypnoid من نیستن من باید فردا فیلم بازی کنم !! قبول مسوولیت کردم !:hypnoid:hypnoid
چشای گردالیم رو از این افاضات بهم زدم و گفتم نترس تا صبح هستند .
نگران پرسید : دکتره چیکار میکنه ؟
خونسرد جواب دادم : عکس میگیره کاری نداره .
اونم با دلسوزی گفت : پس بابا رو بیدار نکن خودت با موبایلت یه عکس از بینیم بگیر . :laughing
تا بعد .

شتروره ؟

آبان۱۰

سلام
گفته بودم درباره خاطرات شخصی بچه ها در وبلاگ مامان خاتونم مینویسم اما برای عوض شدن جو اینجا یه زنگ تفریح بد نیست .
مدتیه موهای حسین بلند شده و رفته بود توی چشماش ! میخواستیم بریم بیرون با عجله فوری خیسش کردم و با یکی دو تا قرچ قیچی دور سرش رو بالا و پایین زدم که هر کی این بچه رو دید گفت چرا موهاش مث والان پرده بالا و پایینه !
وقتی برگشتیم من و حسن از خستگی وا رفتیم و خوابیدیم:yawn ! نمیدونم چقدر شد خواب خوشی میدیدم که با صدای شرشر شدید اب از خواب بیدار شدم ! دوست داشتم باز بخوابم شاید ادامه خوابه باز به چشمم بیاد :teeth که من باب وظیفه از احوال پرسی آقا داد زدم : حسین چیکار میکنی ؟ :yawn
با ذوق و وشوق از توی آشپزخونه بیرون دوید و در حالی که موهاش و سرش خیس بود با شادی گفت :
باالاخره موامو کشل کردم به ارزوم رسیدم ببین ؟ بعد سرشو خم کرد جلوم که برق از چشم و کله که هیچی از فیوز خونه هم پرید ! :hypnoid:hypnoid:hypnoid
بعد با اشتیاق ادامه داد : شتوره ؟ :droolingیعنی چطوره ؟ :drooling
همچین با قیچی موهاشو از ته زده که هیچ ارایشگری نمیتونه با قیچی اینقدر از ته بزنه :surprise! جلوی موهاشه ! دیدم کاریش نمیشه کرد یاد تجربه خودم در این سن افتادم و بدون عکس العمل تند یا خاصی رفتم بقیه خوابم رو ببینم ! :yawn
حالا اگه کوتاه بشه تا آخر زمستون فین و فینش به راهه اگه هم نشه !!!…. فوقش کلاه باید بزاره که توی این فصل عادیه !
بامزه است منم تو این سن بودم که جلوی موهام رو قیچی کردم و همچین مامانم داد و بیداد راه انداخت که از ترسم این کار رو تقصیر دختر همسایه مون انداختم ! هنوزم عذاب وجدان دارم ! مامانم اون دختر بیچاره رو توبیخ کرد و دیگه نزاشت باهاش بازی کنم !! هنوزم وجدان دردش داره اذیتم میکنه ! :sad
یاد قیصر امین پور به خیر !!!!
سن ازدواج بالا میره و سن آدما پایین میاد ! عجیبه نه ؟
۸ آبان تولد همسرم بود . هر بار که براش کادو میگیرفتم میگفت : ااا یا پول خودم برام کادو گرفتی :teeth:angry:angry:angry اینقدر عصبانی میشدم !!! :teeth (بعدا فهمیدم همه مردا همینطورن:waiting )
مامانش خوب میشناسدش هر سال میدید ما چی کم داریم به مناسبت تولد امیر اون رو برای ما میگرفت ! منم امسال همین کار رو کردم ! یه گلدون افریقایی از بامبو با دو شاخه گل طبیعی خشک گرفتم تا اولین قدم برای تزئین خانه بی دکورمون رو بردارم . اونم نه گذاشته و نه برداشته و قراره گلدون رو ببره اداره بزاره توی اتاقش ! والله من به اینم راضیم ! :wink
تولدت مبارک همسر خوبم . :love
تا بعد .

سپاس

آبان۷

سلام
ای واای ای واای از این همه کار !
یکی مثل خودم رو گیر نمیارم که دربست و بی دردسر بی هن و هن بدووه و با بد عنقی ها و عصبانیت هام و داد و هوارم کنار بیاد و کم نیاره ! نه که بگم کار مهمی میکنم ! ولی تو این مادرای بچه های روشندلی که میشناسم هیچکس حوصله کار کردن و درگیر شدن با مشکلات دیگران رو نداره ! هر کسی مییگه مال خودم برای هفت پشتم کافیه !
فقط یه نفره که هر چی هم تا حالا سرش داد زدم و به خاطر اشتباهات گاه و بیگاهش که ناشی از بی تجربه گیش بوده هنوز تنهام نزاشته ! خانم صادقی مادر علی .
خدا بهش تحمل بده به منم صبر بده تا بتونیم با هم به بچه ها خدمت کنیم !
گاهی هن و هن و خستگیش از پای تلفن درمورد انجام دستورات و خرده فرمایشات بنده در زمینه رد وبدل اطلاعات برنامه های گردشی یا تفریحی و حالا تهیه لباس دلم رو سوزونده ! اما اینقده بی رحمم که محل ندم !
نکنه کم بیاره ؟ :nailbiting
ولی مراتب سپاسم رو همینجا به عرض منورش :teethمیرسونم ! چون هنوز موفق نشده این محل مجازی رو رویت کنه :dancing! ممنونم خانم صادقی:regular
اما هزار هزارتا تشکر دیگه هم از شما دوستان خوب دارم . :regular . از همیاری ، همراهی ، همدلی و همنفسی با حرکت خیرخواهانه ایی که خودتون شکل دادید . مدتیه به حسابم سر نزدم دقیقا نمیدونم چقدر واریز شده . ولی میدونم اون ۴۵۰۰۰ تومانی که ته حساب مونده بود کلی برکت کرده .
سپاسگذارم .
لبخند های تشکر آمیز فرزندان سپید هدیه به نیت خیر شما .

تا بعد .
ا

جیب های همیشه پر

آبان۱

سلام
این روزها خیلی گرفتارم . مشغول تهیه لباس گرم برای بچه های روشندل که متاسفانه تعدادشون هم کم نیست .
این بار فقط بچه های کم بضاعت و بی بضاعت رو ساپورت میکنم که لباس گرم با توجه به این گرونی ضروری هست .
روز اهداءش هم ۱۳ آبان روز دانش آموز پیش بینی کردم که این روز برای بچه های لااقل یادگاری خوبی داشته باشه !
میگن هر چی سنگه مال پای لنگه !
مدرسه ما از ۹۰ نفر ۴۵ نفر کم بضاعت یا بی بضاعت داره ! خیلی زیاده ! مخصوصا اینکه این خانواده ها اغلب بیشتر از یک نابینا در خانواده دارند ! پدر یا برادر و یا خواهر . کمتر مادر نابینا داشتیم ولی تعداد پدر ها کم نیست !
تعداد بچه های گروه خودم که در سفرها و گردش ها همراه هستند ۴۰ نفره که از این تعداد ۱ سوم ایشان مشکلاتی دارند که با کمک های خرده هم رفع میشه ولی بچه های این مدرسه خیلی مشکلات بزرگتر و مهمتری دارند . سطح فرهنگی پایین خانواده ها و تعداد زیاد فرزندان و عدم شغل مناسب و بیکاری و از کار افتادگی مزید این علت است .
خلاصه فکر کنم برای حدود ۶۰ نفر لباس داشته باشم شلوار کتان و تی شرت تریکو کمی ضخیم . هنوز شال و کلاه مونده . سویشرت و کت که فکرشم نمیتونم کنم . تا به حال کمی کمتر از ۱ میلیون تومان هزینه همین ها کردم تازه چقدر هم لباس هدیه گرفتیم که زیاد به درد بچه هامون هم نمیخوره یا دخترونه است یا بچه به اون سن نداریم سن های زیر دبستان ولی ارزش مالی داره که جایی ندارم اونا رو در معرض فروش خیریه بگذارم . بازارچه خیریه میشناسید که بشه این البسه که همه خارجی و دست اول و مارکدار هم هست بشه فروخت ؟
یه تعداش رو گرون گرون به فک و فامیل انداختم اساسی ! :teeth
امروز با برادرم رفتیم مدرسه و سایز دقیق بچه ها رو با متر اندازه گرفتیم ! بعضی هاشون خجالت میکشیدند و لپاشون گل انداخته بود و بعضی شون هم نمیتونستند خوشحالیشون رو از داشتن شلوار جدید و نو پنهون کنند . غمگین میشم ، خوشحال میشم ، غصه میخورم که چرا نمیتونم بیشتر از این کاری کنم . کاش اینقدر داشتم تو جیب شلوار هاشون هم پول میزاشتم … کم یا زیادش مهم نبود فقط خالی نمیبود .
کفگیر ته دیگ خورده و بدجوری سر و صداش در اومده . تقریبا همه پس انداز صندوق کوچولومون تموم شده . پولی که از سفر پر برکت امسال مشهد بچه ها اضافه اومده بود خرج شد .
خییرای خوب بلاگرد ته مه های جیباشونو وارسی کنن ببینن چیزی مونده برای کمک خیرییه ؟
تا جیباتونو بگردید من لباسها رو کادو کنم .