مادر سپید

مادر یک روشندل

شیاف دیازپام ۱۰ لطفا ! …

تیر۲۱

سلام
از خواب عزیز نزدم بیام عکس آقا نی نی رو بزارم ! یک کمک ویژه یا یک راهنمایی یا بهتر بگم یک معرفی نامه از طرف هر کدوم از شما که بتونید کمکی در این خصوص کنید .
محبوبه رو دوستان قدیمی یادشونه . بهترین معرفی محبوبه شرح حالیه که خودش براتون نوشته ( دو سال قبل ). قرار بود با هم در این وب بنویسیم که گرفتاری های زیادو مراقبت های سخت و ویژه محمد عزیز وقتی براش نگذاشت .
حدود یک سالی بود که داروهای محمد متوقف شده بود و او هم هیچ حمله ایی بهش دست نداده بود .ما خوشحال بودیدم و فکر میکردیم هیولای صرع دست از سر این بچه برداشته تا اینکه باز از دو ماه پیش شروع شد و این بار حمله هایی که تا ۶ ساعت هم ادامه داره حمله های تشنجی سختی که حتی دیدنش هم میتونه یه مادر رو از پا دربیاره . محبوبه نخواسته با شرح ما وقع باعث ناراحتی شما بشم ولی در مورد پیدا کردن یک نوع دارو درمونده شده .
برای توقف هر تشنج که معمولا هر روز هست باید شیاف دیازپام ۱۰ استعمال کنه که وقتی به من گفت هر دونه اش بین ۱۸ تا ۲۵ تومانه و گیرش هم نمیاد تو دلم گفتم : ای بابا این که برای داروهای محمد هر دو ماه یک و نیم میلیون پول میداد چرا ناله میکنه ! که متوجه شدم ۱۸ تا ۲۵ هزارتومان منظورشه ! که ۵ تای اون رو ۲۰۰۰۰۰ تومان گرفته ! مشکل این نیست ، این شیاف رو گیر نمیاره و چون کمتر جایی پیدا میشه قیمتش اینقدر بالاست .
اگر شما در بین دوستان یا آشنایانتون داروخانه ایی رو میشناسید که این شیاف رو که تنها آرام کنند محمد هست رو با قیمت مناسبتری به محبوبه بده به من اطلاع بدید .
نوع تزریقی این دارو تا دو روز او رو منگ میکنه و تهوع و سردردش رو تشدید میکنه .
شیاف دیازپام ۱۰ آمریکایی ! داروی مورد نظر هست .
در گوگل سرچ کردم تا اطلاعاتم در مورد این دارو بالاتر بره ولی شیاف دیازپام فیلتر بود :sick!!!! دیازپام ۱۰ هم اسم یک اهنگ بود :sick!!!!!! اینم از موتوهای جستجو گر !!!!!!!! دیازپام .
این نوشته رو ادیت نکردم حرف اضافه و اصلاح نوشتاریش رو نادیده بگیرید:embaressed .
هر چه سریعتر بهتر .
متشکرم .
تا بعد
:praying

ای کیو سان

تیر۲۱

سلام
hahahadi.JPG
این هم ای کیو سان !
قربون دست و پای بلوری همه بچه ها ! :love:love:love
:hug:hug:hug
تا بعد .

عاقبت به خیر شی

تیر۲۰

سلام
نه مث اون روزایی که دو تا دوتا آپ میکنم نه مث حالا که حدود ۲۰ روزه که هیچی ننوشتم قصه موتور رو هم دوستان قدیمی میشناسند آره ! از آرشیوم کپی کردم ! اکانت روزانه ندارم ، فقط همین !
سالروز تولد حضرت فاطمه زهرا و روز بانو و مادر رو اول به همه مادران زحمتکش معلولین و بعد به همه مادران و بانوهای سرزمین سبزمون تبریک میگم .
از همه دوستان خوبم که این روز رو تبریک گفتند متشکرم و همینجا به همه شون انجام نیکوی وظیفه مادری رو خدا قوت میگم .

شبها هادی ۳ ساعت بیداره ، دو ساعت و نیمش رو قان و قون میکنه و میخنده نیم ساعت آخرش رو غرولند میکنه و میخوابه ! بچه م وقت شناسیش حرف نداره یا از ۱۲ تا ۳ شب بیداره و بقیه اش رو میخوابه یا از ۳ تا ۶ بیداره ! گاهی هم از ۶ تا ۹ صبح بیداره که بدترین اوقاته !
بالاخره بخت هادی باز شد و بعد از ۶ بار مراجعت برای ختنه بچه م مسلمون شد ! ولی بد خاطره اییه ! اون ساعتهای اول خیلی سخت گذشت . ای کیو سان هم شد که خیلی قیافه اش عوض شد . ای کیو سانی خیلی بهش میاد مث حسن ! ولی به حسین اصلا نمیاد ! حسین که مث خسرو شکیبایی عاشق زلفاشه ! هی سرشو تکون میده و از رقص موهای لختش کلی کیف میکنه !
_ اساب بازیامو ژم میکنی ؟ این همه من دوشتت دارم !! بابا برام بسنی میخره !! واسه تو هم میخره ! اساب بازیامو ژم کن دیگه !
با ماشین کوچولوش بازی میکرد صدای تیکی اومد .. هیششی نششست مامان ! صدای هیشی نبود ! بی تفاوتی ظاهری من به اتفاقی که برای چرخ ماشینش افتاده … زیر لب … اینقده دوستت دارم مامان !
بابا بابا .. مامان به کامپیوترت دست زد !!! اینم یه جور چغلی کردنه !
آرزوهای حسن :
ایشالله برم مکه با همه !
ایشالله وقتی بزرگ شدم برم با بابا عباسم زندگی کنم .
ایشالله عمه کنکورشو بده من با بابابزرگ برم مسافرت !
کاش خرگوش داشتم !
هیچ گوسفندی نباید قربونی بشه ! فقط قوچ و میش !!!
خونه یک طبقه با حیاط و حوض میخوام !
ایشالله خاله مهسا برگرده ایران ! که خوشبختانه مهسا جونش این آرزوش رو برآورده کرد .
برم بهشت بابا بزرگ بزرگه رو از نزدیک ببینم !
کاش در راه خدا کشته بشم !
… وکلی حرفای قلمبه سلمبه در این مورد .
والله ما نمیدونیم این احساسات و حرفهاش از کجا نشات میگیره . همه اش احساس و نظر و استنباط خودش هست .
شغلهای مورد علاقه حسن :
اول پلیسی ! بعد سرباز شدن ! و تازگی میگه میخوام وزیر دفاع بشم ! تا اختیار هم تفنگا و اسلحه ها دستم باشه ! عاشق چوپانی هم هست چون حیوان مورد علاقه اش فعلا گوسفنده که داره گرایشاتی به خرگوش هم پیدا میکنه .
موضوعات خوابهای حسن :
دیدن حیوانات: گوزن ، گاو ، جیرجیرک ، زنبور ، گوسفند !
دیدن اماکن : مکه که هر شب خوابش رو میبینه ! مشهد ، مدرسه !
حسن هم خواب میبینه ! براتون عجیبه ؟! نه عجیب نیست ! هر چیزی که میشنوه یا لمس میکنه رو با همون ویژگی هایی که داره و همان طور که در ذهنش تجسم کرده رو میبینه .
مثلا تا همین چند وقت پیش فکر میکرد وقتی خواب من رو میبینه من هم خواب اون رو میبینم یا اگر حرفی در خواب به من میگه من میشنوم ! مثلا صبح بلند میشد میگفت بستنی دلقکی من کو ؟ مثل اینکه توی خوابش بهش قول بستنی به شکل دلقک قول داده بودم !
یادمه دقیقا من هم در همین سن و سال همینطور فکر میکردم !
گزیده ایی از دعاهای حسن :
ایشالله عاقبت به خیر بشی مامان !
خدا توفیق تون بده !
بهشت ارزونی تون !
از دین خدا برنگردی !!!
ایشالله امشب خواب منو ببینی !
انشالله همه تون عاقبت به خیر بشید و خدا توفیقتون بده !
تا بعد .

داستان همیشگی موتور

تیر۱۱

ظهر بود ! مادر صورت آفتاب سوخته پسرک را بوسید و کلاه حصیری را بر سر محمد گذاشت آن کلاه تنها هدیه ایی بود که محمدرضا چند روز پیش از مادر گرفته بود ! آخر تولد ۱۵ سالگی اش بود ! فصل آلبالو بود و او میخواست برای کمک به پدر به باغ برود … مادر نگران بود : محمد رضا نشینی پشت موتور ! بزار عموت ببردت و رفت سراغ تلفن ! چند لحظه بعد عمو در حالی که هنوز دهانش میجنبید با دلخوری از خانه روبرویی بیرون زد و رفت سراغ موتور ! محمد رضا همان طور که سبد حصیری را برمیداشت غرغری کرد و رو به مادر گفت : عمو ترسوست یواش میره حال نمیده ! میزاشتی خودم برم ! مادر با محبت دستی پشت پسر زد و گفت برو به سلامت کال نچینی برای خشکه و مربا کنار بزارید یادتون نره !
عمو علی به چشمان نگران مادر نگاهی کرد و گفت چت شده امروز صدیق ؟ مگه بار اولشه بوده ! از ۹ سالگی موتور زیر پاش بوده ! صدیقه گفت امروز دل نگرونم نمیدونم چرا اینقدر دلم شور میزنه !
عموعلی بسم الله گفت و سویچ را چرخاند روشن نمیشد ! دوباره هندلی زد باز هم نشد ! محمد رضا عجله داشت گفت هلش میدم …. و شروع کرد به هل دادن …
موتور پت پتی کرد و روشن شد ! صدیقه داد زد : داششی* مواظب باش ! عمو علی سر برگردوند و گفت برو تو صدیق زود برمیگردیم !
صدیقه با چشمهایش قد وبالای محمد رضا را با ولع نگاه کرد …
تکیه اش را به دیوار خنک آشپزخانه داد و تسبیح را چرخاند ! محبوبه شربت قندی برای مادر آورد : خوش به حال محمدرضا خوبه چهار تا پسر داری مثلا من یکی یک دونه ام ها ! هر دفعه میره بیرون کلی جلز ولز میکنی ! مادر با مهربانی موهای لطیف دخترک را نوازش کرد و گفت همتون برام یکی یک دونه ایین ولی محمد رضا با بقیه داداشش فرق داره یه جور دیگه ست بچه م خیلی مظلومه خیلی زحمتکشه ! نماز خونه، تو هم همین طور، تو هم برام یه چیز دیگه ایی ! اما … حرفش رو خورد …
محبوبه میدونست هیچ جوری نمیتونه برای مادر مثل محمدرضا باشه ! مادر راست میگفت محمدرضا از بقیه پسر ها بیشتر کمک حال پدر پیر و مادر از پا افتاده اش بود …
چند دقیقه ایی گذشت تازه صدیقه میخواست بلند بشه که صدای شیونی از آن طرف کوچه بلند شد ! کوچکترین دختر عموعلی چادری به سرش انداخته و بیرون دوید … صدیق گفت : انگارآتیش به موش افتاده ** مگه کنکور نداره چش شده ؟
دلش شور افتاد نمیخواست از خونه بیرون بیاد دلش گواهی بد میداد میخواست یه جوری یه کاری کنه که یادش بره رفت توی زیرزمین بادی به برگه های زردآلوی تو سبد داد پیش خودش گفت ببین همه کارهاش قشنگه زردآلو ها رو مثل برگ گل تو سبد چیده محمدرضاست دیگه !
بوی محمدرضا همه جا پیچیده بود ! بوی عطر وجودش همه جا رو پر کرده بود : اومدی گلم ؟ جوابی نیومد ! محمدرضا عزیز دلم اومدی ؟
نه … محبوبه بود که با قدمهایی لرزان و رنگ وروی سفید از پله ها پایین می آمد !!!
چشم در چشم نگران مادر دوخت به زبان که نمیشد با نگاهش همه قضیه را تعریف کرد …
صدیقه در چشم محبوبه چه دید ؟ …
در پیچ جاده …
موتور مچاله شده ، عموعلی با بدنی لهیده در کنار جاده وخون پاشیده محمد روی ستون چراغ برق و پیکان سفیدی که به سرعت در جاده تا ابد گم شد !
بعد از آن دیگر صدیقه غیر از نام محمدرضا چیز دیگری به زبان نیاورد …
شش سال از کشته شدن محمدرضا کوچکترین و بهترین پسرعمویم میگذرد پسرکی پاک و زحمتکش با دستهایی زبر و دلی رئوف و مهربان … داغ محمدرضا هنوز تازه است و صدیقه هنوز هم به در چشم دوخته تا محمد از راه برسد ! هر سال کلی میوه نچیده است که دلتنگ دستان محمد به زمین میریزد همان است که همیشه خواب او را در باغی پر از میوه میبینند !
عموعلی هم در کما رفت تا …..
آن پیکان سفید هنوز در میان پیکانهای دیگر می لولد ! کشاورزانی که راننده را دیدند هیچ وقت زبان باز نکردند !!!!
*مخفف داداش ، در محاوره مردم گلپایگان به برادر داشی میگویند .
** انگار مویش آتش گرفته ! منظور از جیغ و شیون ناگهانی و بدون مقدمه است !
تا بعد .

عجله

تیر۵

9 salee man.JPG
میگم : یه ذره بخند !
میگه : خنده ام نمیاد !
اغلب عکسهاش بی خنده بود به قول خودش ! نه .. ! ناراحت نبود ! فقط میخواست زودتر بره با بچه ها بازی کنه ! :wink
تولدت مبارک نور چشمی !
دوستت داریم .