مادر سپید

مادر یک روشندل

دعای خیر

خرداد۲۹

سلام
شنیده ام بلایای طبیعی به واسطه دعای خیر علما و متدینین رفع میشه …
و زلزله دیروز اولین بلایی بود که نازل شد .
آیت الله فاضل لنکرانی از علمایی بود که شان و شخصیتش شناخته نشد . در سطح و معلومات من نیست جمله ای حتی از ایشان بنویسم این کار مختص به اهلش هست و لا غیر .
************************************************
_ مامان یهو افتادم تو تخت نی نی !
_ مامان نی نی دستشو کرد تو دهنم !
_ مامان به خدا نی نی خودش دستمو خورد !
_ مامان نی نی خودش گفت شلوارشو بدم عروسکم بپوشه !
و امروز …
_ مامان نی نی دماغم رو کرد تو دهنش !!!:sick:sick:sick
فردا …
؟؟؟؟؟؟؟؟؟
:dontknow
تا بعد .

سه برادر

خرداد۲۷

سلام
عکسهای جدید سه داداش شیطون بلا !
حسن آقا که تا چند روز دیگه ۹ سالش تموم میشه :regular*
hasaaan.JPG
حسین شیطون که چند هفته پیش ۴ سالش تموم شد:regular *
hoseiiin.JPG
هادی کوشودو که دیروز ۳ هفته اش تموم شد :regular*
hadi jan maman.JPG
* هر بار یکی شون تو عکس های سه تایی قیافه اش نامیزون :thinking در میومد مجبور شدم عکس تکی بزارم :heehee.
حسن و حسین اصلا به هم شباهتی ندارند نه چشم و ابروهاشون نه بینی هاشون و نه لب و دهانشون ! اما هادی شبیه دوتایشونه . چشم و ابروش شبیه حسنه اما فکر میکنم باز چشماش یه تفاوتهایی داشته باشه مث رنگ و مژه ها ! مماخش مث حسین ! لباش هنوز معلوم نیست مث کیه ! نمونه مشابهش یافت نشده :teeth ! موهاش یه کمی موج داره اما چرب و چولی و بوره ! خیلی موهاش کمتر از حسنینه وقتی تو این سن بودند . چونه اش هم مثل دوتاشونه یعنی مثل همه مونه ! انگشتاش خیلی خوشگله:kiss !
هنوزم نمیخنده البته از حسین رفتارش لطیف تره لااقل ادای خنده رو درمیاره ! :heehee
تا بعد .

به یاد یار

خرداد۲۵

saameraa.jpg
بر حاشیه برگ شقایق بنویسید :
گل تاب فشار در و دیوار ندارد .
واقعا فاطمه که بود که اگر مرد بود به جای پیامبر قرار میگرفت ؟
هیچ چیز از او نمیدانیم !
در ایام فاطمیه سوگوار بی حرمتی به حرمین مطهر دو امام معصوم، امام هادی و امام حسن عسگری در سامرا سیاهی لباس مشکیمان را تشدید کرد !
به امید ظهور آقا امام زمان خاتمه دهنده همه بلایا .
دیروز سالروز شهادت پدربزرگ خوبم بود هر ساله برای او چند خطی مینوشتم اما امسال نتونستم فکرم رو متمرکز کنم .
مطلبی رو که قبلا نوشته بودم رو باز میگذارم به خاطر علاقه ایی که همیشه به ایشون داشتم و افسوسی مادام العمر از اینکه او را خیلی کم دیدم !
نیمه شب بود وضویی ساخت و به سنگر رفت همه در خواب بودند ! روی بچه ها را پوشاند و آرام سجاده خاکی اش را برداشت و بیرون رفت !
همه میدانستند از سفیر خمپاره ها هراسی ندارد* !
الله اکبر …
ربنا آتنا فی الدنیا الحسنه و فی الاخرته الحسنه …
و سفیر ی شنیده شد … خیر دنیا و آخرت به او رسید ! از صدای انفجار در نزدیکی سنگر ، همرزمانش بیرون آمدند و او را دیدند که همانند مولایش ، علی گونه با فرق شکافته خضاب به خون کرده !
جایت همیشه کنار ما خالیست ای کاش بودی و در آغوشت آرام میگرفتم !
همیشه دوستت داریم پدربزرگی که بزرگ بودی در همه اخلاقیات انسانی !
* آن سالهای جنگ تمیلی در تیتراژ ایتدایی اخبار هم قسمتی از فیلم او در حال نماز خواندن بود که بعد از انفجار خمپاره ایی کنارش هیچ تکانی نخورد و به گفتگو با معبودش ادامه داد !
تا بعد .

بوس قندی

خرداد۲۳

سلام
خبر خوبی الان شنیدم . اینقدر خوب بود که حس کردم چیزی از سرم بیرون رفت و حالم رو خیلی بهتر کرد .
جواب آزمایش قندحسن رو گرفتیم . قندش ۱۰۱ هست و فقط ۱ درجه بالاتر از حد عادیه در حالی که در آزمایش قبلی ۱۲۴ بود که فقط ۲ شماره دیگه تا دیابت فاصله داشت .
نمیدونم نتیجه آزمایش قبلی اشتباه بود یا این یکی ! ولی از وقتی مدارس تعطیل شد و تغذیه های کیک و آبمیوه و غیره قطع شد ، مصرف قند یا شکر رو کاملا از تغذیه حسن حذف کردیم و فقط از عسل گیاهی استفاده کردیم . فکر میکنیم به همین علت قندش پایین اومده هر چند حسن اصلا مصرف قندی نداره فقط همان تغذیه مدرسه و مربای صبحانه .
برعکس تبلیغ مورد علاقه حسن در تلوزیون بوس قندی ، حسن به ما بوس قندی نمیده ! :regular
تا بعد .

_ ریحانه ؟ _ حاضر !

خرداد۲۳

سلام
یه کمی خودم رو چشم زدم چپه شدم !! یک تب و لرز عجیب بعد هم یه سری مشکلات دیگه ! :silly
فکر نکنم الان بهتر باشم:silly !
فکر میکردم عواقب این جراحی رو راحت تر میتونم پشت سر بزارم یعنی خیلی دست کم گرفتمش واسه همین گوش مالی شدم:nailbiting !
پنج شنبه کارنامه حسن رو گرفتیم . بعد از کلی نمره دادم و نمره نمیاوردن و همون چیزایی که میدونید کارنامه رو دیدم معدلش ۱۸ شده ! میان ترم خیلی تلاش کرد و تمرین کرد برای امتحان هاش نه دیگه انرژی داشتم بشینم پا به پاش درس هاش رو مرور کنم نه حالش رو :oh … خوشبختانه جایزه اش رو هم همون روز با زور:devil از پدربزرگش گرفت و ما از از یه خرج حسابی نجات داد :hug! آدم آهنی با کنترل از راه دور . عاشقشه حتی حاضره به خاطر بازی با اون از رفتن به هر جای دیگه خودداری کنه :love!
جمعه جایی نرفتم.
اما شنبه برای تکرار آزمایش قند :nailbitingحسن باز از صبح زود بیرون رفتیم ! بعد از آزمایشگاه برای سنجش شنوایی هادی رفتیم بیمارستانی که آدرس داده بودند به ناکجاآباد :oh!!! گفتند فقط یکشنبه ها ۳ تا ۵ سر ظهر ، گله کردم که پس چرا گفتید سر ۱۵ روزگی حتما مراجعه کنیم ، خیال کردید جواب میدند ؟!!! برگشتیم خونه استراحت کوچیکی کردیم و باز هادی رو برای ختنه بردیم بیمارستان ! هیچی دکتره عجله داشت نوبت به ما نرسید !! اینم از این :confused!
سر راه از بازار میوه جان خودمون برای یک هفته خرید کردیم که با این دو تا شیکمو به ۳_۴ روز هم نرسید :sick!!
امیر که بیچاره ما رو گذاشت خونه رفت سر کار که به قول خودش نندازنش بیرون :nailbiting!!
یکشنبه زیاد حال نداشتم روز قبل من و امیر و هادی گرمازده شده بودیم ولی شنوایی سنجی هادی مهم بود وقتی تازه متولد شده بود سنجش شده بود و یک گوشش مشکوک بود ، زیاد معطل نشدیم دو سه ساعت بیشتر طول نکشید که خوشبختانه شنوایی هادی هم خوب بود :regular! دکتر گفت احتمالا به خاطر وجود چربی اون موقع مشکوک بوده ولی تا سه سالگی باید مدام شنوایی چک بشه . فکر میکنم یک طرح برای جلوگیری از ناشنوایی باشه که همه بچه ها و از بدو تولد چک میکنند . خدا پدرشون رو بیامرزه ! کاش برای بینایی هم همچین طرحی باشه ! البته اگر بعد از تشخیص بچه رو تو بغل والدین تنها نگذارند و نگند برو به امید خدا علم پیشرفت میکنه :atwitsend!!
خسته و درب و داغون برگشتیم خونه ، خیر سرمون گفتیم یه چرت بخوابیم حسن و حسین هم رفته بودند خونه پدربزرگشون خونه ساکت و آروم :regular! حالا ملت یاد خونه مبارکی و قدم نو رسیده مبارکی افتاده بودند و شونصد دفعه تلفن زنگید:atwitsend ! تلفن رو کشیدم زنگ خونه !:atwitsend!!
_خونه تون فروشیه ؟
_ دایی درو بزن تو پارکینگ کار دارم !
_ امیر اومده ؟ میخوام برام انتخاب رشته کنه !!!
_ خانوم پشقاب آلکلوک آووردیم قسطی ماهی ۲ تومن میخوایی ؟؟؟
…:atwitsend:atwitsend:atwitsend
تازه خوابم برده بود که یاس و فاطمه اومدند در فوران احساست خالگی قرار گرفته بود و دوربینش رو برای عکس گرفتن از هادی آورده بود:love!
هی گفتم پاشید برید میخوام بخوابم:devil:phbbbt یاسی گفت تو بخواب من و هادی و فاطمه با هم بازی میکنیم :love!
خلاصه امیدوارم بودم زودتر خیر سرشون برند که یاسی گفت سیب زمینی هات کجاست میخوام سالاد درست کنم :dancing !؟
_سالاد چی:yawn ؟
_ الویه:dancing !
آخه خواهر من … !:yawn:yawn:yawn ؟
هیچی خودش رو شام تلپوند ! به امیر زنگیدم زود بیا گفت اا داداشم اینجاست اونم تلپه :yawn! هیچی تلپ بازار گرم بود که پسر داییم هم اومد راهنمایی کنکوری بگیره :waiting! از اون طرف هم محله مادرم اینا برق قطع شده بود و تنها تو خونه بدون یه کبریت مونده بود که مادرم هم ۱۰ شب اومد :drooling!آخر شب هم پدرم اومد دنبال مادرم:hypnoid !!! خلاصه ال_تلپ !!!! :angel
رفتم اتاق بچه ها بخوابم و مهمونا هم داشتن مخ همیدیگه رو تیلید میکردند که شنیدم دارن به پسرداییم اصرار میکنن تو هم شام بمون !:atwitsend:atwitsend:atwitsend!!
خوشبختانه بزرگواری فرمودند و برای اولین بار در عمرش دعوت شام رو رد کرد :hypnoid:hypnoid:hypnoidو رفت دنبال بدبختی و انتخاب رشته اش :praying!!
دیگه سرشام داشتم می افتادم از سردرد و خستگی ! ساعت ۱۲ شب بود که خانواده عزیز گرامی :loveکه دلشون نمیومد ازبنده دل بکنند کم کم تشریفشون رو بردن ! از مادرم خواستم بمونه احساس میکردم حالم عادی نیست در عرض ۲——۳ دقیقه چنان تب و لرزی کردم که تا صبح ادامه داشت :angel!
فقط از خستگی !! از پنج شنبه تا یک شنبه هم شبها شیفت شب بیداری هادی خان بود و شبها هم خواب نداشتم .
این بود شرح غیبت من !
درباره جمله ایی که در پست قبل درباره ترشی مربا درست کردن نوشته بودم :embaressed!! من اتفاقاانجام این کار رو خیلی دوست دارم ولی فرصت یا هزینه ایی برای انجام این کار ندارم:yawn . اتفاقا تازگی بیشتر در وب بر و بچه های خانه داری و آشپزی و دکوراسیون میچرخم . منظورم لوث کردن زحمت خانم هایی که با خانه داری و فرزند داری و همسر داری که خودش کمر فیل رو میشکنه ترشی و مربا مصرفیشون رو هم درست میکنند نبود ! دغدغه من این ها نیست که فصل چی چیک اومده ترشی بندازم یا مربا درست کنم اصلا نمیفهمم کی لوبیا و نخود سبز و کلم و فلان .. میاد که برای مصرف تهیه کنم !
این اصلا خوب نیست نمیخوام تایید کنم یا روی صحیح بودنش پافشاری داشته باشم اتفاقا اگر بتونم این کارها رو هم کنار فعالیت های دیگه ام انجام بدم فکر کنم خانه داریم هم از حالت تک ماده خارج بشه ! مثل ۱۰ سال پیش که تازه ازدواج کرده بودم …
خیلی طولانی شد :embaressed.
عکس هادی رو تا چند روز دیگه میزارم .:dancing
صبا با ص از تماست متشکرم آهنگ قشنگی که با فلوت برام زدی هنوز توی گوشمه . حسن خیلی بهت سلام میرسونه و میگه عجب دختر عجیبیه این صبا با ص ! چقدر قشنگ فلوت مینه ! حالا نمیدونم عجیب بودنت رو در چی میبینه !!
SundanCe تصویری از آموزش الفبای بریل ندارم به طور تشریحی براتون ایمیل میزنم .
در آخر هم از خواهرم یاس و یوسف و یحیی و مامانم و پسرداییم که رفت خونه اش و فاطمه کوشودو و بابا و داداشم ممنونم که بعد از مدتها اومدند خونه ما:praying ! خواهشا یوسف خان قهر نکنی ها :thinking! ریحانه همیشه دوست داره شما مهمانش باشید .البته شما که صاحب خونه ایین ! :teeth
تا بعد .

دوست دارم ، دوست ندارم

خرداد۱۷

سلام
ما پدر و مادرا همیشه به بچه هامون تذکر میدیم به عبارتی امر و نهی میکنیم برای اینکه در جامعه رفتار اجتماعی تر و بهتری داشته باشند . انسان موجودی اجتماعی هست این بر کسی پوشیده نیست امااینکه انسان برای جامعه اش زنگی کنه از نظر من قابل قبول نیست !
هر چند دائم برای اصلاح برخی رفتارهای فرزندانم خصوصا حسن دائم در حال امر و نهی کردن هستم !
اما نمیدونم چه اصراریه وقتی اون میخواد تابستون شلوار بپوشه من میخوام حتما شلوارک بپوشه !
یا وقتی اون میخواد ماست رو با سالاد کنار پلوش بخوره باید مانعش بشم ! یا وقتی که میخواد در رستوران غذایی که میخوره رولمس کنه نباید اجازه بدم !
یا چرا نباید اجازه داشته باشه باهمه بچه های توی پارک ارتباط دوستانه برقرار کنه !
یا چرا نباید برای بچه هایی که نمیشناسه لطیفه و داستان تعریف کنه !؟
نمیدونم چه اصراریه که از اون مردی بسازم که خودش نمیخواد اون جوری باشه !
نمیدونم چرا جامعه به افرادی که مثل خودشون رفتار اجتماعی ندارن توجه خارج از عرف میکنه !؟
اون دوست داره با همه دوست باشه ! حتی با مگسهای دور شیرینی ! حتی با پشه هایی که از نیششون آزرده میشه ! حتی با فیلهای عظیم جثه ایی که لهش میکنن ! اون دوست داره همه رو دوست داشته باشه !
چرا من نمیزارم !؟
اون دوست داره غذاش رو با دست بخوره چون همون لذتی رو میبره که من از تماشای غذای خوش آب و رنگ میبرم !
اون دوست داره خوراکی هاش رو توی کلاس با همکلاسی هاش بخوره حتی اگه به خودش هیچی نرسه !
اون دوست داره لباسش رو خودش انتخاب کنه حتی اگه در تابستون کاپشن شلوار و زمستون شلوارک بپوشه !
اون دوست داره قربون صدقه بچه های کوچولو بره حتی اگه اونا توی بازیی که دلش میخواد باشه شرکتش ندند !
اون خیلی دوست داره همه رو دوست داشته باشه ! اما من نمیزارم !
خودخواهیه ؟
نمیدونم شاید باشه !
از همرنگ مردم شدن همیشه بیزار بودم ! تا جایی که سعی میکنم نمیخوام مثل بقیه باشم ! مثل بقیه خانم های خونه دار از صبح تا ظهر بشورم بسابم ور دل همسایه یا پشت گوشی تلفن بشینم تو زندگی دیگران سرک بکشم ! ترشی مربا شیشه شیشه راه بندازم !
یا مث مادرای دیگه سر ظهر نهارم حاضر باشه ! نمره بچه ام ۲۰ باشه ! مهمونی برم مهمونی بدم ! باعشرت خانم و اعظم خانم مسابقه چیدن دکوراسیون بدم ! فرشم حتما رنگ روز باشه یا از در و دیوار خونه ام گل و آباژور و مجسمه آویزون باشه !
دوست ندارم حسن هم مثل بقیه مردم باشه !
نمیدونید چقدر دلم میخواد بزارم او با لذت غذاش رو بخوره با سر انگشتاش حتی حبوبات ریز خورشت رو لمس کنه بدون اینکه نگران نگاه متاثرانه حاضرین باشم !
دوست دارم وقتی وارد جمع بچه ها میشه شعر بخونه قصه بگه !
دوست دارم وقتی از ته قلبش به بچه های کوچکتر ابراز علاقه میکنه خوشحال بشم از اینکه اینقدر مهربونیش رو راحت به زبون میاره !
دوست دارم همونطور که زندگی رو راحت و بی دردسر میبینه زندگی کنه !
او دوست نداره هیچ وقت بینا بشه شاید به خاطر اینکه دیگه چیزایی رو که دوست داره رو نمیتونه ببینه !
تا بعد .

طی الارض های بیهوده

خرداد۱۴

سلام
نمیخوام اول هر پستی از شما بپرسم که شما چکار میکنید ؟ چون تقریبا میدونم شما چی میگید یا چه راهی پیشنهاد میکنید یا حتی به خاطر زاویه دیدم سرزنشم کنید و بگید نه بابا این طوریام نیست ! یا اینکه بگید ما هم مثل شما !!!
اما دوست دارم بدونم برای اوقات فراغت فرزند یا فرزندانتون در تابستان چکار میکنید ؟
کلاسهایی که برای فرزند من در نقاط مخلف تهران بزرگ تعریف شده :
۱ _ موسسه عصای سفیده در خیابان فکر کنم ۲۱ یوسف آباد !
۲ _ فرهنگسراهای سالمند یا بهمن و یا …
۳ _ خانه امید نابینایان در خیابان شیخ بهایی
۴ _ کانون پرورش فکری در پارک شفق و میدان راه آهن (طرح فراگیر : تلفیق کودکان استثنایی و عادی )
مسیر ما تا هر کدوم این مراکز کلی راهه ! این اصلا مهم نیست تو این چند ساله برای حتی نیم ساعت آموزش راه های خیلی طولانی رو هم طی کردیم ! مشکل بار آموزشی و تداوم آموزش ها به صورت ترمیه !
عصای سفید که چند سال اخیر حسابی ما رو مچل خودش کرد !
هر سال با عنوان کلاس موسیقی و زبان و شطرنج ما رو کشیدند اونجا و یا مربی نمیومد یا نوبت بچه نمیشد یا بالاخره یه جوری تدریس به صورت مستمر انجام نمیشد ! فقط ما هر بار کلی هزینه ایاب و ذهاب میدادیم که اصلا مهم نیست ! کلی خسته میشدیم بازم مهم نبود کلی تو حال من و ذوق این بچه می خورد که اینم عادیه ! فقط چیزی که ناراحتم میکرد اتلاف وقت و عمر حسن بود !
فرهنگسرا ها هم که خیلی دورند یا برنامه های جذاب و جدید ندارند .
و اما خانه امید نابینایان با همه ویژگی های مثبت و برنامه هایی که اتفاقا مختص کودکان و نوجوانان هست والله به درد حسن ما که نخورد تمام روزهایی که اعلام کرده بودند رو تا اون محل پرتی که کلاس قرار داشت رو سال قبل برای آموزش کامپیوتر ، بریل ، موسیقی (فلوت) ، نقاشی و قرآن رفتیم ! باز همه اون مشکلاتی عصای سفید تکرار شد ! فقط در نقاشی مربی ابتکاراتی داشت که برای من و حسن جالب بود .
کانون پرورشی هم دو سالی هست که میره اما کلاس نقاشی ، با همه جذابیت و ابتکار عمل مدرس تکراری و سطحی باقی مونده !
حالا من موندم و این همه خلاقیت در تدریس این مراکز که برای رسیدن به هر کدومشون لااقل یک ساعت و خورده ایی راه باید طی کنیم ! واقعا میگم این اتلاف وقت در راه ها مهم نیست تنها چیزی که الان فقط برام مهمه اینه که لااقل بار اموزشی داشته باشه یا لااقل مستمر باشه !
سال گذشته برای کلاس حفظ قرآن به یکی از مراکز نامدار حفظ که در محلمان هست مراجعه کردیم ولی حاضر نشدند در کلاسهایی که همه مفروش و بی خطر بودند قبول کنند حسن آموزش ببینه ! چون نابیناست !
عوام فکر میکنند نابینایان نمیتونند با بیناها در یک کلاس حضور داشته باشند . درسته که اموزش بصری در این کلاسها مختل میشه اما هر تصویری تعریفی هم داره و مدرسین از تعریف تصویر عاجزند !
حتی در کلاسهای نابینایان هم تصویر تعریفی نداره و تا جایی که میشه کلاسهای این بچه ها خارج از تعریف و در حد شنیداری میباشند غیر از نقاشی که تازگی گرایش جدید مربیانیه که میخواهند یا تجربه ای در این خصوص کنند یا علاقه خاصی به این قشر از کودکان دارند یا میخواهند بگویند یک نابینا هم میتواند نقاشی کند .
حسن تا قبل از این به نقاشی علاقه زیادی داشت و بر حسب علاقه دو سه سالی هست که در کلاسهای نقاشی شرکت میکرد و مدرسینش هم از کار حسی او تعریفاتی داشتند که جای صحبتش الان نیست . ولی امروز که از کلاسها صحبت کردیم نخواست در کلاش نقاشی شرکت داشته باشه !
چون ممکنه نقاشی بکشه که بچه های بینا مسخره اش کنند یا معلم به خاطر خط خطی هایش او را دعوا کند ! و من امروز تازه فهمیدم که در کلاس هنر یا هدیه آسمانی به او چه گذشته !!!
مطمئنا باور نیمکنید اگر بگم سه سال هست که مصرم تا معلمی برای تدریس در منزل برای او پیدا کنم و موفق نمیشم . از فروردین ماهه که با معلمین متعدد برای تابستان تماس گرفتم که هر کدام به بهانه ای تدریس رو قبول نکردند ! تازگی به این فکر افتادم که ممکنه به خاطر معلم کلاس امادگی حسن که میگفتن همه به سرش قسم میخورن هست که به خاطر اهمال کاری و تدریس ظالمانه و خشنش از او شکایت به اداره بردم که باعث شد بدون دیمبالو دیمبول بازنشسته بشه ! اما نه نباید این طور باشه ! خیلی از این معلمها اسم او رو هم حتی نشنیده اند !
از اونجا که عادت ندارم دست نگاه کن کسی باشم یا التماس کنم یا منتظر فرجی از نواحی دیگه باشم تصمیم گرفتم لااقل ضرب و تقسیم ریاضی رو به صورت ذهنی با استفاده از اسباب بازی ها با او کار کنم که خوشبختانه جلسه اولمون خوب بود . اما واقعا برای اینکه بتونه سال بعد با اضافه شدن دروس جدید موفق بشه باید ضمن تابستان حتما تحت تعلیم قراربگیره و گرنه با وجود دو برادر دیگرش امکان نداره مثل سالهای قبل روزانه ۶ ساعت از وقتم رو برای رسیدگی به دروسش اختصاص بدم !
تازه امسال حسین هم هست که اگر کلاس مختص به خودش نره مطمئنا به اوقات فراغتش خیانت کردم و به خودش ظلم .
برام سخت نیست با سه تایشون طی الارض کنم ! اصلا در این مقوله عاجز نیستم اما انتظار کوچکی دارم که لااقل بچه ها یه مطلب جدید یاد بگیرند .
این بود فکر مشغولی جدی و جدید این روزهای من که حتی مانع از خواب راحتی برام میشه !
امسال که نمیشه اما اگر اساسنامه به سرانجام برسه تا سال آینده خودم کلاسهایی برای بچه ها تعریف و برگزار میکنم که لااقل بار جدید آموزشی در پی داشته باشه ! به موقع از همینجا برای تدریس رشته های جدید و کلاسهای جذاب برای کودکان و نوجوانان روشندل فراخوانی خواهم گذاشت .
امیدوارم …
تا بعد .

حق با ح حسن

خرداد۱۴

سلام
سالروز رحلت ملکوتی ترین رهبر دنیا رو تسلیت میگم .
درخشان ترین معدلی که در طول تحصیل داشتید کدوم سال بود ؟ بی شک همه ما سالهای اول دبستان خصوصا اول تا سوم رو با معدلهای ۲۰ قبول شدیم ! حتی افرادی که موفقیهای تحصیلیشون کم بوده این دو سه سال اول رو آرزو به دل نموندند و نمره ۲۰ رو گرفتند !
اما …
فکر نمیکنم کارنامه امسال حسن دیدنی باشه ! ترم اولش که ۱۵ روز آبله مرغون گرفت و از درس و مشق عقب افتاد ترم دومش هم که بنده بالای سرش نبودم و آخرین امتحانش رو روزی داد که در حال ترخیص از بیمارستان بودم !
طفلک خیلی وقت و انرژی میزاره همه نکات هم بلده استرس هم نداره از لفظ امتحان دادن و امتحان گرفتن کلی لذت میبره ، اما سر امتحان … ! غیر از اینکه در نوشتن کند عمل میکنه تنها ضعف رو در طولانی بودن سئوالات میبینم که هر چه عز و جز کردم کمی این ۱۵ تا سئوال ریاضی و دو صفحه دیکته رو کم کنه نکرد که کرد !!! معلم اصرار داره الا و بلا باید از همه نکات کتاب سئوال طرح کنه و بپرسه !
من نمیدونم این بچه دبستانیه یا دانشگاهی !!؟؟؟؟؟
من که نبودم شنیدم طفلکی برای امتحان دیکته اش اینقدر نوشته بود که ناخن انگشتش بر اثر فشار قلمش ریشه کرده و زرد شده بود خیلی شانس آورد که ناخنش نیفتاد ده روز باید آنتیو بیوتیک بخوره تا این عفونت مشقی خوب بشه !
معلمش در نمره دادن خیلی خست به خرج میده ! این بچه با این همه تمرین و ممارست و زحمتی که متحمل میشد آرزوی یک ۲۰ دیکته به دلش موند تازه برای نقطه هایی که کم یا زیاد میزد ( به زبون ما کج کوله نوشتن ) همیشه بدون استثنا یک نمره از دیکته اش کم میکرد ! من اصلا حساستی روی نمره ندارم همیشه هم به حسن میگم تلاشی که میکنی برای من ارزش داره نه نمره ایی که بهت میدند ! وقتی به معلم گله میکردم میگفت در قید نمره نباشید این حق این بچه هاست میخوایید الکی ۲۰ بدم ؟ تا سطح اطلاعات بچه تون پایین بمونه ؟ این حق بچه هاست ! وقتی حسن این جمله رو شنید نپرسید حق یعنی چی ؟ یا حق رو میگیرند یا میدند ؟ فقط معصومانه پرسید حق با چه (ه ح) اییه ؟
آره میدونم تو این مملکت در و دیوار در حال دادن حق این بچه هاند ! یکیش هم معلم !
حالا ۱۷ خرداد میخواند حق بچه ام رو بدند به نظر شما برای حقش چه جایزه ایی براش بگیرم ؟
هادی هم خوبه :love هنوز همون نی نیه فضاییه ! خیلی جدی و انتقال هیچ حسی ! عین حسین ! حسین هم تا چهل روز اصلا به هیچ وجه نخندید ! دقیقا بعد از ۴۰ روزگیش تا حالا نشده لبای این بچه رو بدون خنده ببینی ! :love
حسین هم خوبه :love هنوز هم از خوشی موتور وار میدووه و هی میپرسه کی بیدار میشه ؟ کی حرف میزنه ؟ کی راه میره ؟ … دائم سر تخت بچه در حال ابراز وجود کردن !!! نه از روی حسادت بلکه از سر کودکی و عدم کنترل احساسات فوران شده اش لپ کشانی و وشگون نشانی و ماچ کنانی … !
حسن هم خوبه :love در حال لذت بردن از تعطیلات ! امروز از روی دلتنگی برای لوح و قلمش کلی لغت و ریاضی نوشت ! نوار گوش میده و نی نی بغل میکنه و با لگو هاش سرگرم میشه !
جدا نگران اوقات فراغت امسالشم همه کلاسها بهمون دورند ! این مهم نیست بار آموزشی ندارند ! گیرم که رفتیم وقتی محتوای آموزشی صفره !؟ خوبیش فقط به ارتباط داشتن بچه ها در طول تابستان هست !! تا حالا سه تایی میرفتیم کلاس حالا شدیم چهارتا من و حسن و حسین و هادی :love:love:love
تا بعد . :regular

هادی

خرداد۱۲

سلام
بنابر سنت پیامبر در هفت روزگی نام نوزاد رو گذاشتیم و عقیقه دادیم .
نام زیبایش هادی است . این پست رو به امام هادی (ع) اختصاص دادم چون ممکنه شما هم مثل من تا قبل از این شناختی از این امام همام نداشته باشید . اطلاعات زیر رو از سایت موسسه امام هادی (ع) کسب کردم .
۱٫حضرت امام علی النقی الهادی (ع )
تولد امام دهم شیعیان حضرت امام علی النقی (ع ) را نیمه ذیحجه سال ۲۱۲هجری قمری نوشته اند . پدر آن حضرت ، امام محمد تقی جوادالائمه (ع ) و مادرش سمانه از زنان درست کردار پاکدامنی بود که دست قدرت الهی او را برای تربیت مقام ولایت و امامت مأمور کرده بود ، و چه نیکو وظیفه مادری را به انجام رسانید و بدین مأموریت خدایی قیام کرد . نام آن حضرت – علی – کنیه آن امام همام ” ابوالحسن ” و لقبهای مشهور آن حضرت ” هادی ” و ” نقی ” بود . حضرت امام هادی (ع ) پس از پدر بزرگوارش در سن ۸ سالگی به مقام امامت رسید و دوران امامتش ۳۳ سال بود . در این مدت حضرت علی النقی (ع ) برای نشر احکام اسلام و آموزش و پرورش و شناساندن مکتب و مذهب جعفری و تربیت شاگردان و اصحاب گرانقدر گامهای بلند برداشت . نه تنها تعلیم و تعلم و نگاهبانی فرهنگ اسلامی را امام دهم (ع ) در مدینه عهده دار بود ، و لحظه ای از آگاهانیدن مردم و آشنا کردن آنها به حقایق مذهبی نمی آسود ، بلکه در امر به معروف و نهی از منکر و مبارزه پنهان و آشکار با خلیفه ستمگر وقت – یعنی متوکل عباسی – آنی آسایش نداشت .
۲٫ اصحاب و یاران امام دهم (ع )
در میان اصحاب امام دهم ، برمی خوریم به چهره هایی چون ” علی بن جعفرمیناوی ” که متوکل او را به زندان انداخت و می خواست بکشد . دیگر ادیب معروف ، ابن سکیت که متوکل او را شهید کرد . و علت آن را چنین نوشته اند که دو فرزند متوکل خلیفه عباسی در نزد ابن سکیت درس می خواندند . متوکل از طریق فرزندان خود کم کم ، متوجه شد که ابن سکیت از هواخواهان علی (ع ) و آل علی (ع ) است . متوکل که از دشمنان سرسخت آل علی (ع ) بود روزی ابن سکیت را به حضور خود خواست و از وی پرسید : آیا فرزندان من شرف و فضیلت بیشتر دارند یا حسن و حسین فرزندان علی (ع ) ؟ ابن سکیت که از شیعیان و دوستداران باوفای خاندان علوی بود ، بدون ترس و ملاحظه جواب داد : فرزندان تو نسبت به امام حسن (ع ) و امام حسین (ع ) که دو نوگل باغ بهشت و دو سید جنت ابدی الهی اند قابل قیاس و نسبت نیستند . فرزندان تو کجا و آن دو نور چشم دیده مصطفی کجا ؟ آنها را با قنبر غلام حضرت (ع ) هم نمی توان سنجید . متوکل از این پاسخ گستاخانه سخت برآشفت . در همان دم دستور داد زبان ابن سکیت را از پشت سر درآوردند و بدین صورت آن شیعی خالص و یار راستین امام دهم (ع ) را شهید کرد . دیگر از یاران حضرت هادی (ع ) حضرت عبدالعظیم حسنی است . بنا بر آنچه محدث قمی در منتهی الآمال آورده است : ” نسب شریفش به چهار واسطه به حضرت امام حسن مجتبی علیه السلام منتهی می شود … ” از اکابر محدثین و اعاظم علماء و زاهدان و عابدان روزگار خود بوده است و از اصحاب و یاران حضرت جواد (ع ) و حضرت امام هادی (ع ) بود . صاحب بن عباد رساله ای مختصر در شرح حال آن جناب نوشته . نوشته اند : ” حضرت عبدالعظیم از خلیفه زمان خویش هراسید و در شهرها به عنوان قاصد و پیک گردش می کرد تا به ری آمد و در خانه مردی از شیعیان مخفی شد … ” . ” حضرت عبدالعظیم ، اعتقاد راسخی به اصل امامت داشت . چنین استنباط می شود که ترس این عالم محدث زاهد از قدرت زمان ، به خاطر زاهد بودن و حدیث گفتن وی نبوده است ، بلکه به علت فرهنگ سیاسی او بوده است . او نیز مانند دیگر داعیان بزرگ و مجاهد حق و عدالت ، برای نشر فرهنگ سیاسی صحیح و تصحیح اصول رهبری در اجتماع اسلامی می کوشیده است ، و چه بسا از ناحیه امام ، به نوعی برای این کار مأموریت داشته است .
۳٫ صورت و سیرت حضرت امام هادی (ع )
حضرت امام دهم (ع ) دارای قامتی نه بلند و نه کوتاه بود . گونه هایش اندکی برآمده و سرخ و سفید بود . چشمانش فراخ و ابروانش گشاده بود . امام هادی (ع ) بذل و بخشش بسیار می کرد . امام آن چنان شکوه و هیبتی داشت که وقتی بر متوکل خلیفه جبار عباسی وارد می شد او و درباریانش بی درنگ به پاس خاطر وی و احترامش برمی خاستند . خلفایی که در زمان امام (ع ) بودند : معتصم ، واثق ، متوکل ، منتصر ، مستعین ، معتز ، همه به جهت شیفتگی نسبت به قدرت ظاهری و دنیای فریبنده با خاندان علوی و امام همام حضرت هادی دشمنی دیرینه داشتند و کم و بیش دشمنی خود را ظاهر می کردند ولی همه ، به خصال پسندیده و مراتب زهد و دانش امام اقرار داشتند ، و این فضیلتها و قدرتهای علمی و تسلط وی را بر مسائل فقهی و اسلامی به تجربه ، آزموده و مانند نیاکان بزرگوارش (ع ) در مجالس مناظره و احتجاج ، وسعت دانش وی را دیده بودند . شبها اوقات امام (ع ) پیوسته به نماز و طاعت و تلاوت قرآن و راز و نیاز با معبود می گذشت . لباس وی جبه ای بود خشن که بر تن می پوشید و زیر پای خود حصیری پهن می کرد . هر غمگینی که بر وی نظر می کرد شاد می شد . همه او را دوست داشتند . همیشه بر لبانش تبسم بود ، با این حال هیبتش در دلهای مردم بسیار بود .
۴٫شهادت امام هادی (ع )
امام دهم ، حضرت هادی (ع ) در سال ۲۵۴هجری به وسیله زهر به شهادت رسید . در سامرا در خانه ای که تنها فقط فرزندش امام حسن عسکری بر بالین او بود . معتمد عباسی امام دهم را مسموم کرد . از این سال امام حسن عسکری پیشوای حق شد و بار تعهد امامت را بر دوش گرفت . و در همان خانه ای که در آن بیست سال زندانی و تحت نظر بود ، سرانجام به خاک سپرده شد .
۵٫ زن و فرزندان امام هادی (ع )حضرت هادی (ع ) یک زن به نام سوسن یا سلیل و پنج فرزند داشته است .۱ – ابومحمد حسن علیه السلام ( امام عسکری (ع ) یازدهمین اختر تابناک ولایت و امامت است ) . ۲ – حسین . ۳ – سید محمد که یک سال قبل از پدر بزرگوارش فوت کرد ، جوانی بود آراسته و پرهیزگار که بسیاری گمان می کردند مقام ولایت به وی منتقل خواهد شد . قبر مطهرش که مزار شیعیان است در نزدیکی سامرا می باشد . ۴ – جعفر . ۵ – عایشه
به نقل شادروان شیخ عباس قمی ” علیه ” .
تا بعد .

نی نی فضایی

خرداد۱۰

سلام
برنامه اردو تا جاییش که دست من بود تمام شد لیست هم به سلامتی بالاخره بسته شد و رفت برای رزرو بلیط قطار . واقعا کار سختی بود که خوشبختانه مسئولیت اصلیش امسال با خانم صادقی دوست عزیزم بود !
امروز اقا نی نی رو بردیم برای تست زردی و تیروئید . لاغر و ضعیف و نارس نیست ولی نسبت به اون دوتا دیگه خیلی ظریفتره !
پوسسسستمون کنده شد ! از ۱۰ صبح تا ۳ ظهر علاف بودیم ! غیر از خستگی و گرما ورجه وروجه حسین هم این وسط کلی سوهان بود ! درجه زردیش ۱۲ است یعنی نه بالاست نه پایین ! وقتی متولد شد اصلا زردی نداشت هرچند زردی در نوزادان ایرانی خیلی عادیه فقط باید مراقبت کرد تا شدید نشه !
حسین دیگه شبها نمیاد پیشم بخوابه ! اگر هم نیمه شب بلند بشه میره توی تختش ! نمیدونم چرا فاصله گرفت ! شاید احساس بزرگی میکنه شایدم غریبی میکنه . دلم براش تنگ میشه ولی اون انگار دل نداره که واسه من تنگ بشه:confused .
این آقا نی نی ما هیچ سر و صدایی نمیکنه ما که اصلا احساس نمیکنیم که ۵ نفر شدیم ! هیچ صدایی ازش در نمیاد ! مادرم میگه ببریمش دکتر ببینیم چرا گریه نمیکنه !!!
اگر بیدار باشه با یک نگاه خاصی به اطراف یا ما خصوصا حسین نگاه میکنه که انگار ما هر کدوم یه ای تی هستیم ! توی نگاهش اصلا احساس نمیکنی که ما رو میشناسه یا نمیشناسه ! کاملا بیگانه سرد ولی کنجکاو ! اما همچین امشب چشم به تلوزیون دوخته بود که انگار فقط منتظر بوده متولد بشه تااین فیلم رو از نزدیک دنبال کنه !!! به قول مادرم انگار ننه باباش رو داره نشون میده :nottalking! البته اینو وقتی ما بچه بودیم و کارتون میدیدم بهمون میگفت :teeth!
حسن بی معرفت که داداشا رو گذاشت رفت تعطیلات پیش پدرم :heehee! حسین هم دائم دور و بر نی نی مینیاتوری میگرده !خیلی سعی میکنه احساساتش رو کنترل کنه اما با این حال دستشو میکشه پاشو میکشه لپاشو فشار میده ماچای گنده میکنه ! زیاد مانعش نمیشم که حساس نشه … امشب بعد از اینکه دوست داشت یه کمی بالش رو یهویی از زیر سر داداشش بکشه:devil:devil:devil بهش گفتم وقتی نی نی بوده خیلی مراقبش بودم که کسی اذیتش نکنه! مجبورم دائم از نی نی بودنش براش تعریف کنم که چقدر مراقبش بودم بچه ها اذیتش نکند تا خوب و سالم بزرگ بشه خلاصه انگاری روش تاثیر گذاشته چون داره از کول من بالا میره تا دستش به پشه ایی که ممکنه داداشش رو بخوره رو بکشه:heehee ! :thinking
ماه هاست آرزوی خوندن بلاگها به سبک قدیم (خوره ایی ) به دلم مونده ! غیر از نوشتن وبم این روزا زیاد فرصت وبگردی ندارم ! :embaressed

باز داره نگاه میکنه :heehee!! لااقل پلک بزن یا لباتو جمع کن ! :love:love
تا بعد .
الان حسین سشوار رو آورده داده دستم میگه : آخ مامان یه هو سششوار هل خورد به پاااام :surprise، بعد دو تا تیکه پشتش خورد بهمدیگه ششست :surprise! منو ببششید ! :heehee :kiss
فدای سرت :kiss

« مطالب قدیمی تر