مادر سپید

مادر یک روشندل

۷ روز دیگه

اردیبهشت۳۱

سلام
در حقیقت ۷ روز مونده ! البته اگه نیمه شب الان دوشنبه حساب بشه !
یک سری از اسباب بازی های زوار در رفته حسین رو ریختم توی یه پلاستیک تا بزارم دم در ! بر خلاف تلاشهایم برای مسکوت موندن و سکرت موندن این قضیه یه باره عمو جانش کیسه رو بالا گرفت و حسین اسباب بازی هاش رو دید و گریه زاری و ضجه مویه که نریز دور اینا رو میخوام :cry:cry:cry!!! ( حساب کردم ۸ تا کارتن بزرگ اسباب بازی سالم دارند ! :oh)
فرداش که از پله ها بالا میومد باز نگاهش به آینه دقش همون پلاستیکه افتاد و با حسرت و اندوه زیر لب گفت ک آه ه ه … مامان میشه با این آشغالا بازی کنم ؟؟؟ اینقدر دلم سوخت ! :confused
خونه زندگیمون فعلا تعطیله و بهم ریخته ! خدا آدم رو محتاج هیچ کس نکنه ! اینقدر حرص میخورم کارهام مونده من مث خرچنگ مجبورم بشینم نگاه کنم !!!!
اخبار اردو :
ای بابا از دست این خیرین که جون به عزارئیل نمیدن ! اگه هم بخوان بدند که رب و رب آدم رو جلوی چشمش میارند !
قرار شد یک میلیون از طرف یه ارگان نیمه دولتی اهدا بشه و یک میلیون هم از طرف فدراسیون ورزشی معلولین ، سال قبل هم خدا پدرشون رو بیامرزه ۵۰۰ تومان کمک کردند ! !
اولی گفت شما برید فاکتور مثلا قطار رو بیارید ما همون روز پول رو بهتون میدیم ! دستور العملش همین جا جلو چشامونه ! خوشحال شدیم گفتیم از دومی یک میلیون رو میگیریم فاکتور قطار رو تحویل میدیم از اولی یک میلیون رو میگیریم فاکتور اقامتگاه رو میدیم به دومی ! که دومی هم امروز گفت شما فاکتور اقامتگاه یا قطارتون رو بیارید دستور العملش همینجا ….
حالا ریحانه مونده و حوضش :thinking!
حالا ما به حساب این دو میلیون از همه مادران فقط ۳۰ هزارتومان طلب کردیم که حدود ۸۰۰ تا ۹۰۰ تومان میشه تازه اگر همه سر وقت تحویل بدند ! خدا رو شکر که به قول معروف سر برجه ! :praying اگر تا آخر هفته حساب پر نشه یعنی یک و ۱۰۰ دستمون رو نگیره باز باید باهر قطاری که موجود هست بریم و بیایم ! وای یاد برگشت پارسال می افتم مو به تنم سیخ میشه با این قطارهای از درجه ساقط صندلی پلاستیکی کشویی که گیرمون اومد!!! :nailbiting:nailbiting
این قضایا که مینویسم رو به مثابه ضجه مویه شیپیش جیبمون نزارید ! این فقط روز نگاری اتفاقات قبل از اردوست که میخوام ثبت شده داشته باشم:yawn !
امروز یه چک آپ باید برم ! برای فردا هم یه سری باید برم بازار از نی نی شاپ برای بچه های موسسه لباس بگیرم البته باید خانم صادقی رو ببرم معرفی کنم تا از این به بعد ایشون به جای بنده بازار رو گز بفرمایند . ما خییر درست و حسابی هم داریم مثل همین اقای نسبتا جوانی که یک مغازه کوچک پوشاک کودک داره و هر از گاهی تعدادی لباس ماه و مارک دار و حسابی خوشگل و مامان به بچه ها هدیه میده ! اینقدر کیف داره لباسهای خوش اب و رنگ تن این بچه ها ببینی ! از رنگهای مرده و مدرن بیزارم لباس بچه باید زرد سبز قرمز آبی صورتی و جیغ باشه ! دو سالی هست به همت نی نی شاپ و خاله ریحانه بچه های گل روشندل من هم لباسهای خوش آب و رنگ و جیغ جیغو میپوشن ! پسرا قرمز و حتی صورتی :teeth دخترا هم که دیگه من کشته مرده لباسهای جینگولو وبلا واسشون هستم ! :love
بعضی وقتا فکر میکنم اگه یه جا بشینم کفک میزنم ! :sick هر چند الان هم فرق زیادی با این توصیف نمیکنم ! :sick:silly
تا بعد .:regular

۹ روز دیگه

اردیبهشت۳۰

سلام
یه دوست چرا خودتون رو معرفی نکردید ؟ به هر حال میتونید ایمیل بزنید و انگیزه و اظهار تمایلتون رو برای شرکت در اردو عنوان کنید .
۹ روز مونده !
اگر خودم نتوستم سنگینی لب تاب رو تحمل کنم :whistlingسانی که میتونه !:teeth آپ کردن اینجا میفته گردن فلفل کوچولو ! ولی سعی میکنم پست به آینده داشته باشم یا لااقل دو سه روز اول رو همراه سانی با شما باشم !
خبر قابل عرضی نیست غیر از اینکه امتحانات حسن شروع شده ! و بنده بر عکس حسن کلی حرص میخورم ! خوشبختانه امتحاناتش ۸ روز دیگه تمام میشه !
در این چند ماه دائم از این چاله به اون چاله افتادم و تا ۹ روز دیگه هم با مخ به چاه خواهم افتاد که تا اخر تابستون هم بیرون اومدنی نیستم که نیستم ! :praying
آخ خدا چی میشد یه ریزه استراحت میدادی یه نفسی تازه کنم :oh؟
اصلا من تنم میخاره برای دردسر واسه ! خدا ما رو میشناخت که بهمون فرجه نداد ! :teeth
تا بعد . :shades

همهء ۷۲ نفر

اردیبهشت۲۸

سلام
فقط ۱۰ روز …
میخواستم این چند روز باقی مونده رو هر روز آپ کنم ولی کار زیاد مانع میشه . البته بنده که دست به کمر دستور میدم و از اینکه نمیتونم کارهام رو خودم انجام بدم حسابی کلافه و عصبانی ام ! ولی بازم کارهایی هست که میتونم انجام بدم مث لباس تا زدن :teeth و کمد مرتب کردن !:whew
درباره اردو :
نگین که گفته نگین من کیم ! بازم هم یه قول یک میلیونی از یه جایی که هنوز نمیدونم کجاست:hypnoid !!! برای کمک گرفته که امیدوارم زودتر دستم برسه تا برای بلیط اقدام کنم . ! اون بنده خدایی هم که گفته بود من ۵ میلیون میدم بهترین جا و بهترین سرویس رو به بچه ها بدید هم به یک میلیون قناعت کرد:eyebrow ! البته کمک ها هیچ کدام شخصی نیست و باید فاکتور ارائه بشه که کلی دردسره :oh! سال قبل کمک ها غیر از ۵۰۰ تومان شخصی بود و نیازی به فاکتور نبود حالا برای هر بسته آب معدنی هم باید فاکتور بگیرم ! یعنی بگیرند :heehee! امسال هزینه قطار ۱ میلیون و ۶۶ هزار تومان میشه ! و هزینه اقامت حول و حوش ۸۰۰ هزارتومان که احتمالا با همین دو میلیون کمک و کمک های شخصی دیگه ایی که برخی از شما صحبتش رو کردید بشه یه سفر خوب رو تدارک دید :hug.
امسال در نظر دارم همه بچه های روشندل رو بدون استثنا مهمان حساب کنم و مادران رو نیم بها البته اگر محاسبات درست از آب دربیاد و نقدینگی :atwitsendکم نیاد . هنوز نمیدونم میتونم ۲۵ مرداد بلیط رو تهیه کنم یا نه و آیا خودم هم همراه گروه خواهم بود یا خیر ! اما به هر حال باید گردش در شهر هم برنامه ریزی بشه که خودش لابد هزینه ایاب و ذهاب و نهار و بلیط و غیره لابد ۲۰۰ تا ۳۰۰ تومانی آب میخوره :thinking!
برخی از دوستان اظهار تمایل کردند کمک کنند در این صورت میتونید ایمیل بزنید تا شماره حساب یکی از اولیا رو که فقط به همین منظور باز شده رو به شما بدم :regular!
به هر حال قسمت اعظم مشکل حل شده و هر کمکی که به دستم برسه صرف بالابردن کیفیت سفر و یا تدارک سفر های بعدی خواهد شد :dancing.
( از اونجا که تعدادی از بچه ها هنوز دریا رو ندیدند سفر شمال بعد از این سفر در اولویت خواهد بود . )
خوشحالم که همه ۷۲ نفر + ۶ نفر دیگه که در رزرو هستند زائر امام رضا خواهند بود ، …
در ادامه خط بالا نوشته بودم امیدوارم خودم هم جزء زائرین اما رضا (ع) باشم ولی آرزو میکنم همه شما در حرم شریفش حضور پیدا کنید و از عطر حرمش سینه تون رو پر کنید . بعد هم اون گوشه های دعاهاتون منو هم از یاد نبرید که ای کاش من هم …
تا بعد . :regular

چند نفر از ۷۲ نفر ؟؟

اردیبهشت۲۳

سلام
بالاخره منزل طلسم شده ما به حدی که مسکونی بشه حاضر شد ! و امروز اکثر اسبابها رو به چاردیواری خودمون منتقل کردیم . خونه خوشگلیه هر چند نقاشی نشده و یه کمی کار مونده که دست و بالمون باز بشه میشه تمومش کرد اما خیلی نقلی و قشنگه مخصوصا اینکه خود امیر نقشه و اجراش رو به عهده داشته و حتی یک سانتی متر هم از فضای خونه هرز نرفته . دل تو دلم نیست برم تر تمیز و مرتبش کنم و منتظر بشم :heehee….
برای اردوی مشهد کلی کانال زدم به در و دیوار سپردم با شونصد نفر که اولش ابراز تمایل کردند برای کمک نقدی بعد جا زدند صحبت کردم ! حتی یه جلسه با یک نفر که خیلی مایل بود حتی ۵ میلیون هزینه سفر بچه ها رو بده هم گذاشتم یه خورجین اطلاعات درباره فعالیتهای گردشگری اردوییم و بچه ها بردم اما هنوز نتیجه نگرفتم :confused:cry
الان ۷۲ نفر ثبت نامی دارم که ۳۰ نفرشون کودکان روشندل ۶الی ۱۲ ساله اند با مادراشون و خواهر برادان کوچیکشون و البته به خاطر ضعف جسمی دو تا از بچه ها که برای جابه جایی ویلچرهاشون کمک مردونه لازم بود استثنا دو نفر از پدر ها هم همراه ما خواهند بود !
سفرمون برای ۲۵ مرداد الی ۲۹ مرداد برنامه ریزی شده که سوم الی ششم شعبان و عید هست ولی دریغ از یه پاپاسی که برای کمک به بچه ها دستم اومده باشه !
هر شب میشینم حساب کتاب میکنم شونصد جا زنگ میزنم تا بلکه کسی مجبور نشه به خاطر مشکل مالی انصراف بده !! ! چکار کنم ؟ :dontknow
امسال چی ؟ :sad
امسال چکار کنم با این همه استقبال و انتظار و آرزو !!!
دارم کم میارم !!!
:confused
تا بعد .

ط حسن

اردیبهشت۱۹

سلام
تا حالا فکر کردید از کدوم حرف الفبا خوشتون میاد ؟ اصلا حروف الفبا براتون اینقدر جذابیت داشته که بهش فکر کنید از ترکیب نوشتن یا تلفظ کدومش احساس خوبی پیدا میکنید ؟
شاید شما هم مثل من به این قضیه فکری ندکرده باشید . در حقیقت برای ما خواندن و نوشتن و بیان حروف اینقدر عادی و پیش افتاده است که ممکنه هیچ وقت به این فکر نکنیم که مثلا حرف غ زیباتره یا حرف ق ؟
از وقتی متولد میشیم تا وقتی یاد میگیریم بخوانیم و بنویسیم انواع خطوط و حروف جلوی چشمان ما رژه میروند بدون اینکه بدونیم چه مفهومی دارند وقتی یاد میگیریم این خطوط کج و ماوج چی هستند و چقدر در روابط اجتماعی و فردی ما نقش مهمی دارند زیبایی یا ارزش واقعی آنها برایمان لوث یا کم رنگ میشود طوری که فقط موقع فراگیری الفبا فقط میخواهیم چند سطر از سرمشق آموزگار سیاه کنیم !
اما احساس پسرک روشن دل من این نیست ! و من خودم در عجبم و مدتهاست به این فکر میکنم که چرا برخی از حروف اینقدر برای او مهم هستند و چرا احساسات او مث احساسات دخترک هشت ساله بیست و چند سالی پیش نیست که حالا انگشت به دهن کودک دوست داشتنی خود مانده است ؟
حروف برای او به جذابیت دیدن یک فیل برای اولین بار هست یا مثل چشیدن طعم جدیدی از یک بستنی میوه ایی ! دائم میپرسه : ارسطو رو با ت مینویسن یا ط ؟ و وقتی میشنوه با ط کلی ذوق میکنه و جمله من عاشق هر چی که با ط مینویسن هستم رو برای هزارمین بار تکرار میکنه !
حرف ط در بریل نقاط ۲ ۳ ۴ ۵ ۶ میشه . و این برای حسن یعنی همه زیبایی لزومی نداره بدونید مثلا این اعداد که به این شکل میخوانندش دو سه چهار پنج شش ، با هم چه ارتباطی دارند لازم نیست بریل رو بدونید این اعداد رو با حروف بینایی مقایسه نکنید ما زیبایی حروف رو در کش و قوس و شکستگی خطوط میبینیم و کودکان روشندل این زیبایی رو در جا به جایی اعداد ! خیلی فرقی نداره هر کدوم زیبایی خاص خودشون رو دارند دنیای بچه های ما از شش عدد تشکیل شده ۱ ۲ ۳ ۴ ۵ ۶ . اعدادی که با حذف یک تا پنج تای آن دنیای از .اژه و لغت برای آنها ایجاد میکند ! و البته نه مثل کش و وقوس محدودی که میشه به خطوط داد برای تغییر مفهوم آن .
نمیشه احساس ناگفته یک کودک رو تعریف کرد . من فقط میتونم بگم احتمالا از آنجا که تا قبل از سن فراگیری حروف هیچ ذهنیتی درباره آنها نداشته و حالا که به درک و ذهنیتی کودکانه درباره ارتباط اشیا رسیده اعداد بریل برای او تا این حد زیبا شده .
من اسم این حرف رو ط حسن گذاشتم وقتی میپرسه : طه رو با ط مینویسن یا با ت ؟ جواب میدم : با ط حسن .
تا بعد .

برای خودم و معلم هایم

اردیبهشت۱۶

سلام
روز معلم تمام شد رفت ولی یاد معلم ها هیچ وقت تمام نمیشه ! چه خوب باشند چه بد همیشه در ذهن باقی میمونند . دوست دارم برای یادآوری همه خاطرات دوران تحصیلم که ختم به خیر شد اسم اونایی رو که یادمه بنویسم .
شاید از حوصله شما خارج باشه پس توصیه به خوندن نمیکنم .
کلاس اول خانم صالحی مدرسه نجات اللهی کیانپارس اهواز: همیشه زنگ اول سر کلاس میخوابیدم و وقتی ناخن هامون رو نگاه میکرد به دست من که میرسید محکم میزد پشت دستم که بیدارم کنه مدتی که شرطی شده بودم دستم رو میکشیدم و دست خانم میخورد روی میز اون وقت همکلاسی هام هیییین بلندی میکشیدن که یعنی چرا گذاشتی دست نازنین خانم رو میز بخوره برای همین مجبور میشدم بزارم پشت دستی بخورم که بچه های کلاس دعوام نکنن !!
کلاس دوم خانم نصیرزاده مدرسه نجات اللهی کیانپارس اهواز : سر کلاس دیر میرسیدم و دعوام میکرد یه روز گفت چرا دیر اومدی منم اوس چاخان الکی گفتم اخه خانم داداشمون شهید شده بود واسه همین دیر میایم و کلی جو کلاس درگیر احساسات خواهر شهید شده بود ! تا آخر سال بهم میگفت خواهر شهید . لازم به ذکر تنها داداشم اون موقع ۷ روزه بود !!! که من شهیدش کردم :rolling البته معلمم همون روز ته و توه قضیه رو درآورد ولی خانمی کرد به همکلاسیام لو نداد !
کلاس سوم اوایل سال ، خانم …مدرسه گلچهره کیانپارس اهواز : هر روز نذر داشت اول از من بپرسه ! چون خوب درس نمیخوندم تنبیهش این بود خودکار لای انگشت بچه ها بزاره ! با من هیچ وقت این کار رو نکرد به خاطرتوصیه های پدرم ! یک روز به من یک خودکار نارنجی جایزه داد که در مسیر مدرسه تا خونه دل و روده اش رو بیرون ریختم و آرزوی نوشتن باهاش به دلم موند ! بعدا فهمیدم پدرم برای تشویق اون رو خریده بوده !
کلاس سوم دو ماه آخر سال تحصیلی مدرسه ادب خیابان مهدی یزد خانم آزادی : یک شمر تمام عیار یک آدم نمای وحشتناک یک هیبت ترسناک از معلم های قدیم که بچه ها سر کلاس بی اختیاری ادراری میگرفتند او هم از تنبیه من میترسید به خاطر نفوذ بابا ! فقط یک بار خطکش خوردم به خاطر اینکه وقتی بلد نبودم به جای رسم یزدی ها که به زمین نگاه میکنن و خجالت میکشن به سقف نگاه کردم و خجالت نکشیدم !:devil:teeth برای دو ماه آخر سال مجبورم کرد دفترهام رو به روش یزدی ها از اول بازنویسی کنم صفحه رو دو نیم خط میکشیدند با قرمز سئوال و با آبی جواب مینوشتن ! شبها تا صبح مشق مینوشتم :cry
کلاس چهارم خانم افشار مدرسه ادب همونجا ! تا ۲ ماه اول سال : در درس تاریخ از درس پیامبر یک بار روخوانی سرسری کرد و در درس ساسانیان شش ساعت صحبت کرد و دین زرتشت رو معرفی کرد … مث هر بچه دیگه که گزارش مدرسه رو به مامانش میده برای مادرم از زرتشت تعریف کردم نمیدونم چه اتفاقاتی در سیستم آموزش پرورش یزد افتاد که معلم های اهل کتاب و یا ادیان دیگه رو از تدریس برای مقطع دوم دبستان به بالا ممنوع کردند . احتمالا به خاطر دروس دینی قرانی که بی اهمیت ازش گذر میشد .
کلاس چهارم خانم آزادی مقدم ادامه سال تحصیلی : درسم رو میخوندم کاری به کارم نداشت . ولی سیلی که به گوش تنها دوستم شهناز زد باعث شد که برای همیشه شنواییش رو از دست بده و از درس دیکته مردود بشه برای همین هیچ وقت نمیبخشمش .
کلاس پنجم خانم … : خاطره خاصی یادم نیست مث بچه آدم درس میخوندم کسی کاری بهم نداشت ! :whew
اول راهنمایی اول سال مدرسه رودکی خیابان مهدی یزد : حتی وقت نکردم با معلمهام آشنا بشم چون ی هفته بعد مدرسه ام عوض شد و حسرت مدرسه سنتی و گلی با حوض وسط حیاط و آب پاشی هر روزه و بوی خاک و درخت توتش برای همیشه به دلم موند
اول راهنمایی مابقی سال مدرسه شهید پاکنژآد خیابان مدنی یزد : فقط خانم علوممون یادمه که به توصیه ظالمانه مادرم روزش رو با سئوال پرسیدن من افطار میکرد و همیشه در تشویش و اضطراب بودم .ترس از بمباران ها و منافقین که دخترای چادری رو بیرحمانه در محله ما میکشتند … سال سختی بود .
۶ تا تجدیدی آوردم !!
دوم راهنمایی مدرسه بهشتی میدون دانشگاه همدان : معلم زبان خانم اربابی !درس زبان بهترین و شیرین ترین درسمون شده بود به خاطر شیوه تدریسی دزد و پلیسی معلم خوبم که همیشه قیافه جوان فعال و علاقمندش به بچه ها رو یادمه ! بعد از اون سال دیگه نه اثری ازش دیدم نه روشش رو جای دیگه ایی دیدم .
سوم راهنمایی مدرسه بهشتی همونجا ! خانم مرادی دبیر ریاضی : بهترین ریاضی رو بهم درس داد بسیار مهربان و جدی بود همون سال به تهران اومد و در یکی از مدارس شهرک غرب تدریس کرد همیشه ریاضی سخت کلاس رو با کلی زحمت میخوندم و جواب میدادم که از دستم نرنجه !خانم عمیدی مقدم دبیر تاریخ جغرافی که به خاطر وزن زیادش نمیتونست موقع امتحان مراقبت کنه و آی ما تقلب های تفریحی میکردیم و میخندیدیم ! چقدر کار بدی میکردیم !:devil

اول دبیرستان اندیشه خیابان طالقانی اگه اشتباه نکنم .. همدان : آقای باصره که جانباز و خیلی قابل احترام بود .آقای شفیعی که جدی سختگیر و خنک بود . خانم دقایقی دبیر چاق زبان که هر زنگ منزل باید ژیان بیچاره اش رو تا پنچری سر خیابان هل میداد ! چقدر بعضی از بچه ها بدند ! :devil من در انجام خرابکاری ها نبودم ها ولی ممانعت نمیکردم ! :teeth آقایی هم بود که یادم نیست دبیر چی بود اینقدر دخترا رو بنزش خط کشیدند که همون ماه اول سال ول کرد و رفت یه جای دیگه ! خانم اقبالی که تنها مشوق شعر های کوتاهم و انشاهای خلاقانه ام بود ! همیشه توی خاطرم هست . دبیر ورزش که از دویدن بدون خستگی من دور حیاط پیش همه مثال میزد . مشاور خانم افشار که خیلی اذیتم کرد و سنگ جلوی پام انداخت که نتونم به رشته مورد علاقه ام گرافیک برم چرایش رو نمیدونم !!! ولی با همت و پیگیری مادرم تونستم به هنرستان برم .شادترین سال تحصیلم بود .
دوم هنرستان تهذیب در محله هنرستان همدان : خانم ملک محمدی دبیر خلاقیت تصویری که مادرم رو مدام تشویق میکرد جهت پیشرفتم حتما من رو به هنرستانهای تهران ببره . کارهای تجسمی گرافیکی ام رو دوست داشت و اول کارهای من رو نگاه میکرد تا به قول خودش انرژی بگیره معمولا اونا رو به برد میزد تا همکلاسی هام احساسشون رو درباره اونا بگند .
خانم شریفی دبیر خلاقیت تصویر ترم ۲ ایشون هم خیلی به آینده هنری من امیدوار بود و کلی مادرم رو تشویق میکرد تا دست و پا بلوریش رو ببره هنرستانهای تهران که استعدادش حیف نشه !!! وقتی شنید دیپلم نگرفته عقد کردم باهام قهر کرد و دیگه تحویلم نگرفت :confused:cry آقای شهیدی دبیر پیر ریاضی ۴ که با دوچرخه به مدرسه میومد و عکسش با دوچرخه قبل از ورودش به کلاس روی تخته سیاه خود نمایی میکرد !!! آخی اون وقتا چقدر به پیرمرد میخندیدم ها !:confused ولی اون دوره خیلی حال میده سربه سر معلمما بزاری ! نه ؟ :teeth
همیشه به امیر میگم ترو خدا به دانشجو ها پسرای هنرستان سخت نگیر بزار بخندند ! ولی شیطنتهای این دوره خیلی وحشتناک و گاهی غیر قابل گذشته ! مثلا روز دوم سال تحصیلی رفتیم مدرسه ایی که با زحمت نقاشی شده بود دیدم جای کفش رو سقف و بالای دیوار ! کاشف به عمل اومد کمر همکلاسیشون رو گرفتند و سر وتهش کردن تا بتونه رو سقف و دیوار راه بره ! آخه این کار آدمه !؟ :hypnoid
دبیر تاریخ هنر خانم کیا که اصفهانی بود و با لهجه غلیظش همیشه تو سرمون میزد شوماها هیچ وقت آدم نمیشین ! خوشبخانه ترم دو عوض شد !:sick
سوم هنرستان ، معصومیه ، تهران پارس ، تهران : خانم ها چوزوکلو و صادقی دبیران رنگشناسی که خیلی به من لطف داشتند و کلی تجربه از محضرشون کسب کردم بسیار ارزنده طوری که حتی مدیر سختگیرم یک ایراد هم نتونست از کارهای رنگم بگیره . خانم رادش معلم چاپ دستی از خلاقیت در استفاده از ابزارهای متنوع در تابلوهای چاپم همیشه لذت میبرد و دائم سفارش میکرد ترو خدا یه کمی تئوری بخون تا ۲۰ بدم ! چقدرم گوش دادم به حرفش !!!:heehee
معلمهای عکاسی ام … همیشه میگفتند زاویه دوربینت خوبه نورسنجیت رو درست کن ! آخرش هم نتونستم دو تا عکس خوب با زنیط بگیرم ! مخصوصا بعد از عقدم با امیر:love دوربین یاشیکا باکلاس اون زمانش افتاد دستم دیگه نورسنجی معنی نداشت ! چلیک چلیک عکس می گرفتم و دوربین برام نورسنجی میکرد !! :teeth
….
اسامی خیلی از معلم هام رو یادم نمیاد . دوران تحصلیم اینقدر پر فراز و نشیب و پر از انتقالی و تعویض معلم و مدرسه داشته که گاهی به خودم حق میدم !
همیشه به بچه هایی که دوران مختلف تحصیلیشون رو در یک محل و یک مدرسه طی کردند غبطه میخوردم چون تا به جایی عادت میکردم مدرسه ام عوض میشد .
حسن هم تا حالا که کلاس دومه دو تا مدرسه عوض کرده ! نکنه به سرنوشت من دچار بشه ؟:confused
به هر حال روز و هفته معلم رو به همه معلمهای خوبی که به خاطر عشقشون معلمی میکنند تبریک میگم . کاش معلمهایی که برای نون درس میدند یا یه جور دیگه نون میدادند ! مثلا به جای کمک ۱۰ میلیارد دلاری جناب رئیس جمهور به عراق یه حقوق مکفی به این بنده خداها میدادند که اینا هم بشینن سر کلاس و و علم و پرچم هوا نکنن که خرداد امتحان نمیگیریم !!حقوق میخواییم یالله !!
به معلم کلاس اول حسن خانم شامانی و کلاس دومش خانم رنجبر که تدریس فرزندم بر عهدده شان بود نیز صمیمانه تبریک میگم .
مربیان مهربونش در مهدکودک خانم ها فرنگی و منبر رو روزتون مبارک .
معلم آمادگیش خانم سال نو ما که ازت نمیگذریم چون ادمیم خدا ازت بگذره چون خالقته و از ما به تو مهربانتر !
تا بعد .

نمره بیست کلاسو نمیخوام

اردیبهشت۱۰

سلام
با اینکه امروز آپ داشتم اما حسن چیزی گفت که خوشم اومد تا یادم نرفته بنویسم .
دستش رو گذاشته بود روی سرش و دهنش رو کج و ماوج میکرد و باز و بسته میکرد ! یه دفعه پرسید : اگه ریاضی بیست نشم مال اینه که مغزم تکون خورده !! :hypnoid
گفتم چطور ؟ دستم رو گرفت و گذاشت بالای گوشش و شقیقه اش ! و دهنش رو باز تکون داد و گفت : فکر میکنی واسه چه مغزم تکون خورده ؟ :hypnoid
:rolling:rolling خندیدم و گفتم : نه این مغزت نیست حرکت استخوانهای جمجمه اته ! حالا کی گفته بیست بگیری تلاشت رو بکن تا بهترین نمره ایی که تا حالا گرفتی رو بگیری ؟
از خنده غش کرده بود :rolling پس به نمره دیکته امم ربط نداره ؟ :dontknow
امیدوار بود بی دقتی در نوشتن دیکته رو به خودش ربط ندم ! :laughing
ای شیطون ! بشین مشقاتو بنویس !!!!
تا بعد .

تصاویری از مدرسه

اردیبهشت۱۰

سلام
چند تا نکته که چند نفر از دوستان پرسیده بودند .
اول درباره پست مدرسه موشها : احتمالا حکم بازسازی یا همان مقاوم سازی منتفی بشه و مدرسه تخریب و از نو ساخته بشه ! که هدف ما هم در این چند ساله هم همین بوده که مدرسه تخریب و نوسازی بشه ! در هر صورت مقاوم سازی یا نوسازی مدرسه سال دیگه بعد از ظهری میشه و محلش از جای فعلی به سه راه افسریه منتقل میشه که برای ما خیلی دوره ولی چاره ایی نیست ! تازه اگرشانس بیاریم و باز هم حسن دانش آموز این مدرسه بمونه ! احتمال ضعیفی هست که باز به یک خراب شده دیگه منتقل بشیم و به شهرستان بریم ! اگر اونجا نتونم مدرسه مناسبی بسازم(احتمالا دستم برای این کار بازتر میشه) حتما آموزش تحصیلی حسن رو در منزل ادامه میدم ! دیگه حوصله نامه بازی و بدوبدو ندارم
!
یک سری عکس تمیز از مدرسه گرفتم که فعلا چند تا خوباش رو میزارم امیدوارم مجبور نشیم این عکسها رو منتشر کنیم و به همه جراید رسانه ها ارگانهای دولتی و .. بفرستیم !!
دیوارهایی که ستون اصلی مدرسه هستند بر روی یک تا سه ردیف خشت و آجر بنا هستند به طوری که بعد از سونداژ مختصر روزنه ایی به بیرون باز شده !!از نوع مصالح ساختمانی به کار رفته میشه حدس زد مربوط به چند سال گذشته است . سیاهی یکی از آجرها هم حکایتگر آتش سوزی طبقه چهارم پارسال مدرسه است که تا طبقه دوم سرایت کرده بود … این عکس از طبقه دوم است .
روزنه.JPG
یکی از تله موشهای اتاق بهداشت اتاق بهداشت.JPG
یکی از ستونهای فلزی که پنج طبقه ساختمان رو به زحمت تحمل میکنه ! حتی جوشکاری اصولی هم نداره برخی جاها با سیمان بتن یا آرماتور تیرآهن ها بسته شده اند .
ستون.JPG
نکته دیگه درباره پست قبلی : هنوز جواب نگرفتم اما از همان روز حسین به شدت غذا خور شده و کلی لپاش گل انداخته ! پدرصلواتی فقط ۱۵ هزارتومان خرج داشت تا از ترس هم شده غذا بخوره که آنپول به قول خودش نزنه !!
نکته دیگه احتمالا محمد یحیا البته این یه کمی رمزی بود برای اونایی که خودشون میدونن ! :teeth
نکته آخری هم وجود نداره ! :teeth
تا بعد .

تلافی خنده زیاد

اردیبهشت۶

سلام
این چند خط تقریبا اولین پست یک مادر هست که برای دخترکش وبلاگ مینویسه البته مال ۳ سال قبله ! این جمله صبا خیلی بامزه بود . مخصوصا برای من که دائم به حسین میگم دهنتو باز کن !!!
من یه دختر ریزه میزه ۱۴ کیلوییم به قول زنداییم؛خاله ریزه!
بیشترین جمله ای که تا حالا از مامانم شنیدم این بود:صبا دهنتو باز کن این خیلی خوشمزه ست ها!

و اما …
امروز هر جفتشون رو بردیم آزمایشگاه برای نمونه گیری جهت اطلاع از لاغری شدید بچه ها که دیگه باعث نگرانی شده ! فقط اوقاتی که عکس بچه های آنگولایی فقیر رو میبینم میفهمم که خیلی هم لاغر نشدند :dontknow!
گفتیم اول حسین رو ببریم که تا حالا خون نداده و نمیدونه قضیه چیه !
شاد و شنگول و حبه انگور نشست رو صندلی بزرگ و خوشگل آزمایشگاه من و باباییش هم هی به روش میخندیدیم اونم نیشش تا بناگوش باز بود هرهر میخندید تا وقتی اون آقا اومد … اولش ترسید اما چون من و امیر هی بهش میخندیدیم اونم میخندید ! سرنگ بزرگ رو که دست اوشان دید چشاش پر اشک شد ولی بازم از رو نرفت و خنده های ما رو جواب داد !! به دستش که کش رو بست به قیافه جدی و عبوس آقاهه نگاه کرد و بعد به ما چشماش پر اشک بود بازم لب از خنده نبست تا اینکه دید سوزن گنده سرنگ داره میره طرف دستش و از اون وقت تا همین یک ساعت پیش که خوابید یا گریه کرد یا دستم دستم !! چون دستش رو تکون داد نتونست رگ بگیره و سوزن رو مثل آچار تو دست مردنی بچه ام چرخوند دردش خیلی زیاده مخصوصا اینکه مجبور شد اخر از اون یکی دستش خون بگیره ! بچه اینقدر درد داشت که دو تا دستش رو از بدنش دور کرده بود که تماسش باعث درد نشه ! زیپ کاپشنش هم نبسته بود !! تصور کنید یه بچه دماغو با چشمای اشکالود در حال گریه صورت لک و چرک شده کاپشن آویزون عینهو بچه های داش مشتی که انشالله هیچ وقت نبینین !!!!:silly
حسن مادر مرده که :confused!!!
سه دفعه به نمونه گیر گفتم آقا ایشون روشندله تا شنید ! آبغوره چه آبغوره ایی : مامان من که غذامو میخورم میشه من آزمایش ندم :cry:cry؟؟
چند دقیقه ایی گریه ایی کرد که دل سنگ آب میشد کم کم که با نحوه خونگیری و وسایلش آشنا شد آروم گرفت آقاهه هم با حوصله تر بود کمی بالای دستش رو خاروند تا حواسش پرت شد و تا تونست هر چی خون تو بدن این بچه جا مونده بود رو کشید:oh !!!!
جایزه هم یک سرنگ بزرگ گرفت خوشحال و شاد و خندان تا آخر شب میگفت چقدر امروز بهش خوش گذشته ! چون بعد از آزمایشگاه هم رفتیم خونه بابابزرگش تا جون داشت تاب بازی کرد !!!
حسین رو که میدونم به ترتمیزی حسن نیست دستش هم به شیر آب نمیرسه معلوم الحاله که چرا اینقدر لاغر و کم اشتهاست اما خدا کنه حسن مشکلات دیگه نداشته باشه ! یک عکس رادیولوژی از مچ دست برای تراکم استخوان و کلی آزمایش تکمیلی دیگه هم داشت که دقیقا نمیدونم چی هست تا جوابش بیاد .:praying
:praying:praying:praying

خاطرات نه چندان قدیمی

اردیبهشت۵

سلام
داشتم برای دوستی از آرشیو مطالبم در وبلاگ قدیمی دنبال مطالبی میگشتم ! خاطراتی که اغلب دارم بسیار تلخ بود خصوصا اتفاقات سال تحصیلی ۸۳ که هنوز با یادآوریش فکر میکنم:
آیا من اون یک سال زنده بودم ؟؟؟
خاطره زیر رو که کپی کردم برای ۵ سالگی حسن هست :
حسن چند ماهیه که سئوال و جوابهای تر و تمیزی میکنه که یکیشو مینویسم …
فاضلاب
یک روز هنگام شستشوی دستهایش ازم پرسید : مامان این چرکها ( ی دستم ) کجا میره ؟ گفتم میره توی چاه گفت بعد کجا میره گفتم : فاضلاب . بعد گفت فاضل یعنی چی ؟ گفتم : یعنی دانا … بلافاصله گفت پس چرکها میرند تو آب دانا . و کلی خودش ذوق مرگ شده بود که رابطه فاضلاب و فاضل رو فهمیده .
اندازه قورباغه ام دوسش دارم !!!
مدتیه حسن پس از رفتن به مدرسه و تقویت شدن روحیه خشونت طلبی اش گاه گداری یه ناز شصت به داداش کوچیکه اش نشون میده … دیشب هم همینطور که با قورباغه ۴۰ سانتی اش بازی میکرد جلوی خاله یاسی صدای حسین رو در آورد و خاله هم به قول خودش اومد ادبش کنه و گفت من حسین رو میبرم خونه مون تا تو رو اذیت نکنه دیگه هم نمیارمش … حسن ناراحت شد و گفت نمیدمش و مال خودمه و داداشمه و کلی غیرتی شد یاس هم کوتاه نمیومد و میگفت یا داداشو بده یا یکی از اسباب بازی های دیگه تو . او هم میگفت نه اینو میدم نه اون رو آخرش گفت نه حسین رو نمیدمش اندازه قورباغه ام دوسش دارم حالا اگه باز اسباب بازی میخوای حاضرم آمپولی که دکتر بهم داده رو بهت بدم … یاسی دیگه صداش در نیومد .
حسین اون موقع شش ماهه بود و حسن ۵ سال و نیمه .
این هم مال ۵ سالگیشه !
از وبلاگ متروک مانده مامان خاتون که اسمش رو حسن برام انتخاب کرده بود .
روی زمین نشسته بودم و مشقای حسن رو نگاه میکردم و غلط و درستهاشو بهش میگفتم چند بار تشویقش کردم که آفرین این بار درست هاش بیشتر بوده و این صحبتا که ذوق زده شد و همینطور که روی مشقهاش خم شده بودم اومد و نشست روی کمرم که جیغم رفت هوا : پاشو پاشو بچه کمر ندارم … یه دفعه پاشد و متعجبانه ساکت شد دستی به کمرم کشید و گفت دروغگو کمرت که اینجاس !!! خندیدم و براش توضیح دادم که یعنی کمرم درد میکنه یادم افتاد که یه دفعه پارسال با دهن پر حرف میزد بهش گفتم اول دهنتو خالی کن بعد حرف بزن که یه دفعه هر چی تو دهنش بود رو ریخت روی زمین و حرفشو ادامه داد … بچه های دوست داشتنی کوچولو !
بعضی وقتا میخوام دوباره به دنیای کودکی ام برگردم و دوباره همه چیز رو شروع کنم ولی وقتی یاد یک سال آمادگی حسن می افتم عطا رو به لقایش میبخشم . ترجیح میدم خاطرات خوب کودکی ام رو هم فراموش کنم . کاش ۳۰ ساله متولد شدم بودم ! :sad
تا بعد .

« مطالب قدیمی تر