مادر سپید

مادر یک روشندل

کیک تولد

فروردین۳۰

hosein.JPG
حسین و مدل کیک مورد علاقه اش ! ماشین شکلاتی .

زندگی

فروردین۳۰

سلام
یک جمله زیبا در یک وبلاگ دیدم :
زندگی قصه مرد یخ فروشی است که از او پرسیدند : فروختی ؟ گفت : نخریدند تمام شد.
تا بعد .

انتظار …

فروردین۲۸

سلام
اول این که یکی به من یاد بده چطور توی اسپیشیال عکس بزارم که فراموش کردم .:dontknow
از یک ماه پیش دارم برای برنامه های تابستانی بچه ها برنامه ریزی میکنم . سفر هایی تفریحی ، علمی , آموزشی و زیارتی برای بچه های روشندل کوچولوم :love. تابستان گذشته فکر میکردم امسال تابستان حتما سفر همدان و شمال و مشهد و حتی سرعین اردبیل رو برای بچه ها میتونم ترتیب بدم . اما دو تا مشکل بزرگ دارم یکی اینکه احتمالا خودم نمیتونم همراهشون باشم که با وجود خانم صادقی نگرانیی از این بابت ندارم و مشکل دیگه که همیشه بوده و هست مشکل مالی متقاضیان !
اگر تا تابستان اساسنامه انجمن توریستی گردشگریمون تایید میشد که بعیده شاید میشد از یک ارگان دولتی یا حتی شهرداری کمک گرفت ! کارهام همه گره خورده بد جور ! …
سال قبل سفر مشهد خیلی به بچه ها و مادرانشون خوش گذشته ! از ۱۵ فروردین هم شروع کردیم برای ثبت نام اما چون هزینه حدود ۵۰ تا ۶۰ هزارتومان برای هر نفر آب میخوره و امسال مثل پارسال کسی برای کمک اعلام آمادگی نکرده احتمالا آمار از ۶۰ تا ۷۰ نفر به ۱۰ تا ۲۰ نفر کاهش پیدا میکنه !! :sad
یادش به خیر پارسال :sad چقدر خوشحال بودم از سیل کمک های مردمی ، از ۵۰ هزار تمومان تا ۵۰۰ هزارتومان ! حدود ۱ و نیم میلیون جمع شد که همه بچه های استثنایی و اغلب کسانی که استطاعت مالی نداشتند رو به صورت رایگان بردم ! واقعا اولین و بزرگترین اردوی بچه های روشندل بود …
چقدر پارسال پر از انرژی بودم. خیلی به بچه ها خوش گذشته بود . امسال با این همه گرفتاریی شخصی و گرفتاری مالی برای هزینه این سفر … وقتی فکر میکنم که ممکنه مثل پارسال نتونم دل بچه ها رو شاد کنم و تو خجالتشون بمونم :confused:cry
فعلا که روی مود خوبی نیستم ! در انتظارم …:praying
در انتظار گوشه چشمی از آقا امام رضا :praying
در انتظار کسی که دقیقه نود شاید ازش گفتم :dancing مربوط به خانواده خودمه و بچه ها :smug نمیدونم چرا اصلا نمیخوام چیزی زودتر از وقت موعودش بنویسم !!:dontknow
شاید پست بعدی پر انرژی تر باشم . نمیدونم … فعلا که این ریختی ام:
:confused:sad:cry:cry:cry:cry
:dontknow

تا بعد .

لبخند خدا

فروردین۲۵

سلام
امروز تولد چهار سالگی حسین کوچولوی شیرینم هست .
مهربون ترین و همراه ترین داداشی که هر پسرک روشندلی نمیتونه داشته باشه …
خوش خنده ترین و خوش اخلاق ترین پسری که هر پدری نمیتونه داشته باشه …
معصوم ترین و بهترین بچه ایی که هر مادری نمیتونه داشته باشه …
خیلی دوستت داریم …
تو با ورودت به دنیای پر هیاهو و غمگین ما شادی و نشاط زندگی رو به هر سه ما هدیه کردی . همیشه شاد باشی از صمیم قلب .
من برای همه خانواده های کودکان روشندل آرزو میکنم خداوند نعمت دیگری به آنها هدیه کند ، دوست و همدم مهربانی مثل حسین برای کودکشان و البته خودشان .
خداوند با هدیه اش به ما لبخند زد و هدیه اش هر روز صبح تا شام لبخند به لبان ما مینشاند . خدایا ازت متشکریم او را در پناه خود بگیر و تنهایش مگذار .
من میدانم فرشته های بهشت به چه شکل هستند ، فکر نکنید خیلی زیبا رو یا خیلی خوش قد وبالا و رعنایند ، فرشته های خدا شبیه به همین امانت های کوچولوی خودمان هستند ، امانتهایی که باید به هین معصومی که تحویل گرفتیم به همین معصومی هم تحویل بدیم .
تا بعد .

مدرسه موشها

فروردین۲۲

سلام
دو ماه پیش کلاس آمادگی مدرسه نابینایان دکتر خزائلی ، صبح بعد از صف صبح گاهی :
پسرک نابینای مطلق ۶ ساله کفش خود را در جاکفشی قرار داد و نشست تا از راه لمس بافت موکتها راه خود را به میزش پیدا کند ! شیء ناآشنایی کنار جا کفشی افتاده بود نرم بود به خیال اسباب بازی برداشت و جلوی مربی گرفت : خانوم اجازه این چیه ؟؟
معلم از ترس جیغی کشید !
جنازه یک موش دیگه !!!
مدتی قبل اتاق بهداشت مدرسه :
فضله های سیاه موش بر روی تخت سفید بهداشت !!!
چند روز قبل کلاس دوم ابتدایی :
خانم معلم روی صندلی ، بچه ها جیغ از ترس و خوشحال از به هم ریختن چندباره کلاس !
_ من میتونم با یه دست هم بگیرمش ، بگیرمش خانوم ؟
_ خانوم پامو بزارم روش چیکار میکنه ؟
_ خانوم اجازه اونم داشته درس نوروز رو گوش میداده ؟
_ نه داشته ریاضی میخونده !!
بچه ها میخندند ، خوشحالند برای چندمین بار کلاس به بهانه ایی بهم ریخته اما غافلند ! کودکند ! نمیدانند انواع بیماری های عجیبی که در مدرسه شایع میشه و گاها مدرسه رو به تعلیق در میاره زیر سر همین موشهاییه که در انبارهای کاغذ مجاور مدرسه روزگار خوشی رو میگذرونند !
امروز :
با گریه : _ مامان فرشته هامون رو از دیوار کندن ! با گریه ادامه داد با همه کارت امتیازامون !!
_ کی کنده مامان ؟ بچه ها ؟
_ نه بزرگا !!
_ چرا !
_ میخوان کلاسمون رو عوض کنن !
_ حتما به خاطر موشاست میخوان شما سلامت !!!!!!!!!!!!! باشید .
با گریه : _ آره ولی کلاس جدیدمون طبقه سومه زنگ تفریح تا بیام پایین زنگ میخوره !!
_ عیب نداره به جاش موش نداره تازه به کمد جایزه خانم مشاورتون نزدیک میشید !!
چی میتونم بهش بگم ؟ غیر از عادت کردن بچه در انتهای سال به محیط کلاس و یاد گرفتن جهات جدید که برای پیدا کردن کلاس و غیر از ترس از تنه خوردن از بچه های دبیرستانی و غیر از استرس برای اولیای بچه به علت همجواری خردسالان با بچه های بزرگتر که غیر از بدآموزی و زشت آموزی سوغات دیگه ایی نداره ! یک ماه مونده به امتحانات آخر سال و استرس های دانش آموزان ! مدتی قبل هم کلاس اول از طبقه همکف به طبقه سوم منتقل شد !
درباره نوسازی مدرسه گفته بودم اخبار محرمانه ایی هست که به دلایلی نمیتونم بگم ! الان هم زیاد قضیه رو باز نمیکنم ! جملاتم رو هم اصلاح نمیکنم که رسمی بشه ! همین ادبیات محاوره ایی ناقصی که ناشی از نگرانی و ناراحتی ام هست نیز گویاست !
روز جهانی معلولین همراه گروه باور به مجلس رفتیم ! همراه حسن آنجا من و حسن با خانم دکتر فیاض بخش دیدار داشتیم ! حسن به ایشون گفت : خانم میخوایید ما تو مدرسه مون بمیریم ؟ که اونجا رو درست نمیکنید ؟ همین جمله باعث شد نامه ایی که در این خصوص به ایشان دادم زودتر برای رسیدگی ارجاع بشه ! بعد از مدتی آقای شیبانی رئیس دفتر آقای عادل رئیس مجلس بامنزل تماس بگیرند و شرح حالی از مدرسه بگیرند ! هیئت رسیدگی و بازرسی هم به مدرسه اعزام کردند ! بعد از گذشت چند ماه و انتظار و استرس ! آخرش چی شد ؟؟؟
قرار شد مدرسه باز سازی بشه و نه نوسازی !
در حالی که مدرسه در محیط تجاری بازار فروش کاغذ قرار داره و با اینکه مدام سم پاشی میشه که خودش برای سلامتی بچه ها مضرره و در همه کلاسها تله موش عضو رسمی کلاس هست ولی باز هم نمیشه جلوی سیل موشها را به مدرسه گرفت !
در ثانی مدرسه ۴۳ سال قبل با پیگیری دکتر خزائلی وهزینه سازمان برنامه و بودجه ساخته شد ! در دو طبقه ! پایه خشتی !
حدود ۱۳ سال بعدش یک طبقه دیگه با اسکلت فلزی روی همان خشت ساخته شد و باز سال ۷۲ یک طبقه دیگر روی همان خشت و گل ساخته شد !
منتها آقای شیبانی در آخرین تماسشون عنوان کردند مدرسه در سال ۷۲ ساخته شده و به علت قناصی زمین که به شکل مثلث هست و بد نقشه ، امکان نوسازی وجود نداره و علیرغم پیگیری و اصرار مدرسه و بنده به عنوان نماینده اولیا در آخر باز هم قرار شد به جای نوسازی یا حداقل تعویض محل مدرسه به علت مشکلات خاص منطقه که یکیش موش و حیوانات موذیه ! فقط بازسازی بشه !
باز سازی !
شاید سال دیگه درسه ما ۵ طبقه شد !! یه پیرهن خوش رنگ هم آستر دیوارهای گلیش کردند ! احتمالا سرویس بهداشتی جدیدی هم تو حیط فسقلیش ساختند ! شاید پله های فرسوده و پوسیده هم باز پذیرای قدمهای محتاطانه بچه ها شد !
حالا باز آقای بوربور منتظر گزارش ناقص همکارانش بشه و ۴ میلیارد تومان فقط خرج سرویس بهداشتی های استان سیستان بلوچستان کنه ! غافل از اینکه تنها مدرسه روزانه نابینایان پایتخت از ابتدایی ترین امکانات بهداشتی مثل آبخوری و سرویس بهداشتی محرومه !
نمیدونم این ۴۰۰۰ میلیارد بودجه سازمان نوسازی و بازسازی مدارس چطور خرج میشه ! وقتی برای نوسازی یک مدرسه ۴ سال باید سگ دو زد ! و آخر هم نتیجه نگرفت .
…..

تا بعد .
……..

فریزر داغ !!

فروردین۲۱

سلام
درسته اینجا رو راه اندازی کردم فقط برای بچه های روشندل بنویسم اما گاهی به علت تنبلی که وبلاگ دیگه ایی رو ننونیسم حرفهای دیگه ام رو هم مینویسم ! درباره برنامه های بچه ها هم خبرایی هست که باید یه پست جدید براش بزارم !!!!! :regular
این بار قصه های خونه مادربزرگه که الان دو ماهه در آن تلپیم بدجور :dontknow!!!
آخه آدم مهمون باشه :whistling! تلپ باشه :teeth! هی هم غر بزنه و طاقچه بالا بزاره:dontknow ! طفلکی مادر بزرگم که چیزی نمیگه مث مامانم که وقتایی که کم میارم سر اون خالی میکنم و هیچی نمیگه !!! :sad
نمیدونم شاید من خیلی بیش از حد قاط زدم به خاطر شرایطم و خونه زندگی رو هوا و شوخیی که داره جدی میشه !:sad
آخه شبا خوابش نمیبره و از اونجا که گوشش سنگینه متوجه نمیشه چقدر سر و صدا میکنه ! منم بد خواب با این گوشای لعنتی تیز !:atwitsend
گلوش همیشه گرفته است واسه همین هی اخ و پخ میکنه و من حالم بهم میخوره گوشم رو میگیرم نشنوم اگه هم یادم بره یا غافلگیر بشم حسین :kissمیدووه میاد گوشامو میگیره !!!! :laughing
دائم هم گوشی دستشه ببینه کی چکار میکنه . طفلکی حق داره آخه تنها و بیکاره ! چکار کنه !؟ پا که نداره بیرون بره ! چشمش هم یکیش کرکره اش پایینه ! گوشش هم که مرخصه ! تنها هم که هست ! یادش به خیر جوانی هاش چند تا خانواده رو میچرخونده !
مامان بزرگم آخر خنده هم هست ها ! تیکه هایی میندازه که تا نداره !
قوطی آهنی
به تعمیرکاری که در آشپزخانه عرق میریخت و کار میکرد گفت : اون قوطی فلزیه رو از جلو پنجره بزار کنار باد بهت بخوره ! اشاره کرد به ماکروفر بنده که کلی پول بالاش دادم !!!!!
فریزر
بشقابش رو پر از برنج کرد و گفت : اینه بزار تو فریزرت داغ بشه !!! بازم منظورش ماکرو فر بنده بود !!!!
نه اینکه فکر کنید چقدر عهد بوقیه ها ! اتفاقا خیلی هم آپ تو دیته اما خوب چکار کنم مامان بزرگه است دیگه !!!
مدتیه از حسن چیزی ننوشتم ! آخه ناقلا اینقدر حرفای گنده گنده و قلمبه سلمبه میزنه که آدم بخواد بنویسه شیش انگشتی میشه !!!
عید دیدنی به یک دوستی که خیلی داغ پشت سر هم دیده بود گفت : خدا بهت خیلی ثواب میده ! ایشالله از میوه های بهشتی تناول کنی !!!! والله ما :hypnoid این جوری !!!
اینقدر طفلکی خوشش اومد که یادش رفت که چقدر عزیز از دست داده !!
یا …
بعد از وعده دادن خوردن میوه بعد از جمله سازی :
با تشکر یک جمله بساز :
مامان من از تو تشکر میکنم که اینقدر برای ما زحمت میکشی ایشالله میری بهشت اونجا پر از میوه های بهشتیه که خدا فقط واسه تو کنار گذاشته !
یا …
سر خاک پدربزگ شهیدم برای عید دیدنی رفته بود بهش گفتیم هر چی میخوایی به بابا بزرگ بزرگه بگو بهت بده :
بابا بزرگ منو ببر بهشت تا بتونم از نزدیک ببینمت آخه عکستو نمیتونم ببینم !
:kiss:love:hug
تا بعد .

مهصن ۱۱ صاله

فروردین۱۲

سلام
برای پست آقا پلنگه دو کامنت از شنگول داشتم ! دومیش گفته بود سایتم خیلی مضخرفه ! :regular
یاد این sms افتادم :
معلم اظیضم عذ اینکه به من خاندن و نوشطن عاموخطی حذار بار اظط مطتشکرم . ( مهصن ۱۱ صاله )
انتقاد رو همیشه دوست داشتم به شرطی که گریه آدم رو در نیاره ! این انتقاد هرچند اصلا واضح نبود یعنی اصلا انتقاد محسوب نمیشه ولی باعث انبساط خاطر شد .
هنوز خونه مادربزرگه لنگر انداختیم ! شاید تا آخر هفته ساختمان به مرحله بهره برداری برسه :teeth . آدم خیلی زورش میاد واسه اهمال کاری چند تا کارگر بدقول اینقدر سرگردون بشه !
چند روز پیش حسین هنگام بازی دهانش محکم به صندلی خورد طوری که جای ۴ دندون جلوش روی صندلی افتاده بود :nailbiting!!! دندون خوشگله جلوش به داخل فرو رفته احتمالا باید ارتودنسی بشه لب بالاش ورم کرده و کش اومده و بلند شده ! لثه هاش هم له و لورده شده ! :confused خلاصه اون دهن خوشگل خوش خنده اش از قیافه افتاده … :confused
تا بعد .

سال نو با سیفون !!

فروردین۶

سلام
سال نو مبارک .
سالی پر از موفقیت و شاد رو برای همه شما آرزو میکنم امیدوارم سال جاری کمترین مشکلات و کمترین ناکامیها را داشته باشید .
پارسال که نشد امیدوارم امسال خونه ما تمام بشه . :confused
برای انبساط خاطر :
شما تو زندگی تون از چی میترسید ؟
بچه تون از چی میترسه ؟ تاریکی ؟ سوسک ؟ مار ؟ تنهایی ؟ …
حسین ما از چیزی میترسه که دیدنش باعث خنده همه میشه البته به غیر من !
پلنگ صورتی !!!:hypnoid
اینکه میترسه رو نمیدونم چرا عمه اش یک عروسک بزرگ هم از پلنگ صورتی داره که قد خود حسینه حتی با اون هم بازی میکنه البته در حد گرفتن دمش و رو زمین کشیدن !! اما اینکه چرا میترسه نمیدونم چرا ! البته پلنگ صورتی فقط در توالت مخفی میشه !!! و کار دیگه ایی به زندگی پسر ما نداره !
در دستشویی رفتن مدتهاست که استقلال پیدا کرده ! این دستشویی رفتن های حسین به حدی جریانات داره که میشه یک کتاب درباره اش نوشت که البته به علت رعایت موازین اخلاقی و گاهی عفت کلام و گاهی هم حیا ! نمیشه همه چیز رو نوشت ! و البته گاهی هم حفظ آبرو !!!
مدتی بود که وقتی از دستشویی می آمد میگفت با سیفون دستامو شستم !!!
هر بار هم تا میرفتم سر وقتش نظارت کنم میدیدم دستش خیسه و کار از کار گذشته ! هر چی باهاش صحبت میکردم بچه سیفون مال یه کار دیگه است !!:sick
دیگه دست به سیفون نزن خودم قبول مسئولیت میکنم !:embaressed
حرف به گوشش نمیرفت که نمیرفت تا اینکه یک روز اومد با ذوق گفت از سیفون آب خوردم ! تصور کردم که زانو زده و …
:silly
یاد این عکسها و فیلمهای کمیکی که از بچه های اروپایی موقع آب بازی در توالت فرنگی گرفته شده افتادم ! هر چی فکر کردم ممکنه حسین یکی از این عکسها یا فیلمها رو دیده باشه یادم نیومد !! حالم بد شد !!!
گوشش رو پیچوندم و بردمش توی دستشویی گفتم یالله از سیفون آب بخور ببینم !!!
همینطور که گوله گوله اشک میریخت دیدم شیر آب روشویی رو باز کرد و کف دستشو گرفت زیر آب و چند چیکه آبی که از دستش میریخت رو هورت کشید !!!
بچه ام به شیر آب میگفت سیفون !!!! :thinking
سال خوبی داشته باشید .
تا بعد .