مادر سپید

مادر یک روشندل

مربای بابا

دی۲۶

سلام
عید غدیر گذشت و باز نتونستم آپ کنم ! به هر حال تبریکش که دیر نمیشه !
سفر کاری برای امیر پیش اومد و یه تعارفی زد شما هم میتونید بیایید و من هم رو هوا قاپیدم ! قید درس و مدرسه و امتحان و هوای سرد رو زدم و راهی شدیم ! دوشنبه روز عید رفتیم تا ۵ شنبه !
سوغاتی غیر از گز یه هاپیچوی گنده آوردم که از زندگی افتادم از اونایی که میگن مسلمون نشنوه کافر نبینه !
سرماخوردگی شدیدی که یادم نمیاد تا به حال گرفته باشم .از سه شنبه تا حالا افتادم به ننه من غریبم بازی و آه و ناله از درد گلو و سینه ! که هر سرفه ایی که میکنم انگار روح از بدنم کنده میشه !
سانی رو دیدم که حالش خوب بود ! دوست داشتیم باز هم همدیگه رو ببینیم که متاسفانه نشد . دیدار خوبتری میشد اگه این بچه های ندید بدید ما توی کافی شاپ اینقدر سروصدا نمیکردند :wink
اینقدر حسین سروصدا کرد و حسن پرحرفی کرد که خانم و آقای میز مجاور در یک اقدام معترضانه جایشان را عوض کردند و رفتند !! :whistling به من چه لابد بچه داری نکرده بودند !!!
فعلا زنده ام ولی بیشتر حال نوشتن ندارم !
باز مخابرات پول خون باباش رو ازمون طلب کرده و با هم گلاویز شدیم ! چند روزی تا وصول حقوق ها مونده ! فعلا …
تا بعد . :yawn
دو روز بعد از نوشتن مطلب بالا !!! :dontknow
بنده از وقتی یه کمی بهتر شدم ! یعنی اشتهام برگشت ! حسنی افتاد ! اون هم چه افتادنی ! امتحان علوم ، جمله سازیش و هنرش که جاموند احتمالا بقیه هم جا میمونه که مهم نیست ! :whistling دو شبه از ۳۹و نیم تبش پایینتر نیومده چقدر هم درد میکشه مادر مرده !:cry! هر یک ساعت پاشویه دادیم تا بهتر بشه شب دوم که امیر هم مثل او شد ولی بدتر از حسن آخه آمپولش رو نزد ! :sad اگه مریض شدید آمپول بزنید :teeth!
البته من قول دادم زیاد نخندم ! ولی خندیدم ! چکار کنم هر کی امپول داشته باشه من خنده ام میگیره !!!! :sad امیر یا خواهرم باشه بیشتر !!! :hypnoid
احتمالا امروز حسن رو ببرم بیمارستان به خاطر تبش !
حسین هم گرفته اما تبش خیلی کمتره بچه ام مثل گربه پنجول کشیده شده بی صدا بی ندا افتاده !!!!! :confused مظلوم مظلومی شده که دیدنی ! البته از حق نگذریم اینقدر مسافرت بهش خوش گذشته اخلاقش کلی بهتر شده ! شده عینهو مربای بابا !!! :kiss:love

سکوت مصلحتی

دی۱۴

سلام
در مورد اعدام صدام یک فرضیه دیگه هم دارم و اونم یک فیلم سینماییه !
از اونجا که اون یارو که اعدامش کردن دم اخری داشته التماس میکرده و شب قبل هم به نگهبان امریکایی سلولش التماس کرده که اجازه بده تا مافوقش رو ببینه و قول داده که حتما از پس ایران بربیاد و اون تنها کسیه که میتونه قدرت ایران رو در هم بشکنه باز هم نمیشه حدس زد واقعا الان کرما دارن تو مخش ملق میزنن یا نه در جزایر قناری تو ساحل بغل بن لادن لمیده و به ریش دنیا میخنده !
..به دلیل …………
..همان …………..
..سکوت ………..
..مصلحتی ……..
..حذف شد …..
تا بعد .

بعد از تحریر :
برای سانی آرزوی موفقیت میکنم . امیدوارم خانم دکتر خوبی بشه ! :love

قربانی های ما

دی۱۱

سلام
عید قربان مبارک .
عجب عیدیه ها !!! انبیا برای همه الگو نشدند افراد محدودی از انبیا تاثیر گرفتند و با عشق خالصانه باورشان کرده اند .
اگر همین الان به من یا شما از طرف خدا امر بشه که فرزندمون رو قربانی کنیم ،‌آیا این کار رو انجام میدیم ؟
اما در سالهای نه خیلی دور نه چند هزار سال پیش بلکه شاید ۲۰ سال یا حتی کمتر از اون پدران و حتی مادران ایرانی بچه هاشون رو گلچین کردند و به امر خدا به قربانگاه فرستاند ! همون بچه های دسته گلی که یادگارهاشون در محنت و رنج در انتظارند تا مزدشون رو نه از مخلوق که از خالق بگیرند .
تاریخ مصرفش تموم شد !
میگند التیامی بر دل داغدار خانواده ها و بازماندگان شهداست !!
چه التیامی ؟؟ مرده یا زنده صدام چه ضرر یا منفعتی داشت !؟ بعد از جنگ که کاری به ما نداشت ! زنده یا مرده الان هم به ما کاری نداره !
از وقتی زینب (س) کوفیان و پیمان شکنان عراقی رو نفرین کرد این ملت روی خوش ندیدند . شیعه ها سنی میکشن سنی ها شیعه ! وقتی اینقدر از انسانیت و مسلمونی دورند خوب بکشند اینقدر بکشند تا تمام بشند ! من که دلم براشون هیچ وقت نسوخته ! آن هم با اون همه جنایتی که در خانه های ما مسکن آرامش ما و وطن ما انجام دادند .
هر چی هم که سرشون بیاد حقشونه وقتی مثل گوسفند سرشون رو تو آخور خودشون میکنند حقشونه که هیمنطور جبر بالای سرشون باشه تا چند روز پیش اسم جبرشون صدام بود حالا اسمش عوض میشه میشه یه چیز دیگه مثلا هزاردام !
موضع من در این قضیه کاملا خالی از هر گونه رافتی نسبت به این ملت هست !
از یک طرف دیگه …
قسمت دوم !!!
چند سال بعد جزایر هاوایی یا شایدم یه جای بهتر !!!!
صدام در حال موج سواری !!!!
کی باورش میشه این آدم با این همه بدل و مرید و انکر و نوکر اعدام بشه ؟
:thinking
این فقط احساسات یک نفره که در بدو جنگ در منطقه جنگی حضور داشته ! همین و بس .

۵ تایی

دی۶

سلام
چند روزیه که جدول حل کردن و کارهای خونه رو به وب نویسی ترجیح دادم ! :teeth
نمیدونم این جریان بازی اینترنتی چیه که اینقدر تازگی ها باب شده ؟
من سه تا پست درباره این بازی نوشتم اما هر سه تاش پرید یعنی قبل از سیو کردن کامپ ریست شد ! حتما مصلحتی بوده !
درباره این بازی خیلی فکر کردم اول از اینکه متوجه شدم الگوبرداری از یک بازی غربیه که هدفش گفتن نکات شرم آور زندگی شخصیه که گفتنش غیر از شر چیزی دیگه ایی نیست !‌
بچه های ایرانی بلاگرمون این ۵ نکته شرم آور رو به ۵ نکته ناگفته از شخصیت یا زندگی یا اعترافات و غیره تعبیر کردند که قبح قضیه کمتر بشه ! خوب بهتره شد .
ولی یه چیزی !!!
اینجا کجاست ؟
این شخصیتهای مجازی که برای خودمون درست کردیم برای چیه ؟
ما با این شخصیتهایی که بعضا اصلا حقیقی نیستند دنیای دیگری پر از امید و آرزو و افتخار برای خودمون درست کردیم با کمترین نقطه ضعفی که یادمون بیاره که ممکنه در برخی از مبارزات زندگی شکست خورده باشیم و یا هزاران دلیل دیگه !
کمتر کسی دقیقا شبیه چیزیه که مینویسه !!!
حالا نوشتن چند نقطه ضعف و دونستن آنها چه دردی از ملت دوا میکنه نمیدونم !!! ولی ملت ما بلانسبت بلانسبت یه کمی .. آره خوششون میاد از جیک و پوک همدیگه باخبر بشن ! کی بدش میاد تو این مملکت ؟؟؟؟ والله هیشکی ! :devil
بازی ریختن پته روی آب بازی قشنگی نیست ! اگر قراره یک بازی اینترنتی راه بیفته بهتره فکر سازنده ایرانی پشت سرش باشه ! که لااقل یه چیزی به آدم اضافه کنه نه چیزی کم کنه !‌
ولی حالا برای احترام به دوستان ۵ خاطره خوبم رو مینویسم :hug:
1- سه سال دوره سوم راهنمایی مردود شدم:teeth:shades ! سال اول ۸ تا تجدیدی که به خاطر درس نخوندن بود و همه رو قبول شدم غیر از جغرافیا !! که نمره ندادند به خاطر عقده های روحی روانی ! سال دوم ۴ تا تجدید داشتم که همه رو قبول شدم غیر انشا که به خاطر لجبازی با معلمم ننوشتم اونم لجبازتر بود نمره نداد رد شدم :teeth! سال سومش دوست داشتم برم رشته گرافیک مادرم نزاشت ! درس نخوندم:dontknow ! سال چهارم وقتی مجوز ورود به رشته گرافیک رو گرفتم یک ضرب قبول شدم طی این سه سال هم یک بارم کتاب جغرافیا رو از اول تا اخر نخوندم:whistling ! سال سوم ناگفته نمونه معدل سال سوم گرافیکم ۱۶ بود کمبود نمره هم فقط از تئوری ها بود :shades!خاطره خیلی خوبی بود چون آخرش رفتم رشته ای که دوست داشتم خوندم .
۲- بهترین دوره آموزشی که داشتم غیر از دو سال هنرستان دوره مهد کودک و آمادگی من بود که دنیای شیرین و شادی بود:love ما اون موقع ساکن محله کیانپارس اهواز بودیم اسمش مهدکودک فرشتگان بود :angel:angel:angel صبح ها وقتی ورزش میکردیم توله خرسی که در حیاط ول میگشت با ما ورزش میکرد ! زنگهای تفریح با آهو کوچولو و خرگوشهای سفید چشم قرمزی بزرگ بازی میکردیم و از تاب و سرسره پر پیچ و خمی که اون موقع ها اصلا هیچ کجا نبود بالا میرفتیم ! زنگ نهار غذاهای فوقالعاده خوشمزه میخوردیم . قبل از اینکه مامان باباها بیاند دنبالمون کارتونهای سیندرلا کتاب جنگل و کارتونهای والت دیسنی دوبله که هیچ جا نبود برامون میزاشتن ! جشن تولدهای بچه ها مهمونی های بزرگ میگرفتند و کلی به مدعوین یعنی ما :drooling خوش میگذشت ! و … بیشتر بگم دلتون آب میشه :drooling!
3- خاطره های شیطنتهای دوران دبیرستان هم محدود مبشه به داخل مدرسه :shades! مثل پنچر کردن ژیان دبیر زبان :devil! انداختن لیوان چای از طبقه چهارم روی سر معاون دانشکده هنر های زیبا:teeth ! بالا رفتن از درختای توت مدرسه :whistling! هل دادن دبیر خیلی تپل تاریخ از پله ها:nailbiting ! آب پاشی های دوران خوش تجدید توی حیاط :dancing! راه رفتن زیر بارون مثل خل و چلا :sick!! چای و هل دادن کار من نبود اما حظش به همه رسید :teeth!! تقلبهای باحال وقتی که همه درس رو بلد بودم:dontknow ! اون موقع خیلی کیف داشت مخصوصا وقتی دبیر تپل تاریخ به زحمت از جاش بلند میشد بیاد ته کلاس از قصه کتابهای باز شده رو محکم ترق میزدیم به ته جامیز !!! طفلکی نمیتونست مچمون رو بگیره :confused بعدا اینقدر دلم براش سوخت ! وقتی بازنشسته شد با دسته گل بزرگ رفتیم خونه اش تا عذرخواهی کنیم (والبته نمره بگیریم :devil)! خیلی مهربون بود همه رو خجالت داد :hug!
4_ سال آخر هنرستان در کلاسهای آزاد تخصصی هنر دانشگاه تهران شرکت کردم به سختی و شیرینی گذشت سختی برای اینکه از تهرانپارس که مدرسه مون بود تا دانشگاه تهران باید نیم ساعته خودم رو میرسوندم که با سختی و تاخیر و توبیخ میرسیدم و شیرینی بالا رفتن رتیه طراحی و گرافیکم در سطح هنرستان که باعث حسادت برخی و خراب کردن کارهای هنری ام میشد . مدیرمون خیلی سختگیر بود یک خانم قدبلند عصبانی سبزه رو با عینک بزرگ و کلی بچه مثبت مجرد ! که وقتی صدای کفشش توی راهرو ها میومد از ترس سبز و زرد میشدیم ، کارهای رنگشناسی رو روی یونالیت ۳ متری میزد کنار هم و با رنگهای استاندارد ایتن مقایسه میکرد و هر مجموعه کار ۴ تایی رو که رنگهاش همخوانی نداشت رو با بی رحمی پاره میکرد گریه زاری این جور وقتها اصلا عیب و عار نبود ! از من خوشش نمیومد به کارهام که میرسید حرصش میگرفت چون هیچ وقت نتونست کارهای من رو پاره کنه ! نگاه تحسین آمیز دبیر هنرم به کارهای من و البته دو نفر دیگه از همکلاسی هام باعث میشد از گرفتن ایراد هم صرفنظر کنه . من همیشه به خوبی از سال سوم یاد میکنم اما سختترین دوره تحصیلم بود ، حتی یک شب هم نخوابیدم تا مدرسه مون که اون موقع تنها هنرستان دولتی تهران بود ۱ و نیم ساعت راه بود ، همیشه از خراب کردن کارهایم توسط بچه ها استرس داشتم که خیلی اتفاق میفتاد .
اینکه کسی از من و البته دو نفر دیگه از همکلاسی هام خوشش نمیومد دلیل داشت ! شاید بعدا گفتم .
۵- آخری که نیست اما برای خودم خاطره به یادموندنی هست !
ظهر داغ ۴۰ درجه تابستان ۷۵ بود از کلاسهای هنر دانشگاه با ۳ نفر از هم دوره ایی ها برمیگشتیم لبهامون خشک خشک شده بود و زبان اندر قفا گیر کرده بود ملت هم شمممممممر یک آبخوری کنار خیابون نبود ! اون موقع تازه اولین شعبه بوف در چهارراه ولی عصر افتتاح شده بود برای اولین بار در عمرمون گفتیم ناپرهیزی کنیم پول کاغذ های طرحی مون رو بریم یه چیزی بخوریم رفع عطش کنیم ! وارد که شدیم جو ما رو گرفت گفتیم ضایعست یه لیوان آب بگیریم از بین اون همه سان شاین و گلاسه و بستنی و آبمیوه چهار تا قهوه تلخ با شیرینی مکش مرگ ما سفارش دادیم :eyelash! نیم ساعتی طول کشید تا نوبتمون بشه طی این مدت هم سرخوش از انتخاب با کلاسمون منتظر بودیم قهوه هه رو آورد …
آی جوش بود … آی جوش بود … آی جوش بود …
هی به همدیگه فحش دادیم و خوردیم هی دری وری گفتیم و سوختیم …:rolling
باز خوش به حال اونا من که خونه هم رفتم کربلا بود تازه اسباب کشی کرده بودیم و کولر نداشتیم ! :cry
این ۵ خاطره شیرین ، حالا کی میخواد نفر بعدی باشه ۵ تا خاطره شیرین تعریف کنه ؟ میتونید توی کامنتا بزارید تا یک پست هم به این اختصاص بدم ! از بیکاریه دیگه :whistling!!! مدرسه که نرفتم از اخبار روز بچه ها با خبر بشم ! :sad
تا بعد .:shades

توان جو

دی۲

سلام
این پست رو چند روز پیش پست به آینده گذاشته بودم که نمیدونم چرا پست نشده بود !!
کار بد میکنه بعد میاد میگه مامان منو ب ااا شیدی مامان :kiss؟
اسباب کشی دو ماه عقب افتاده تا اواخر بهمن باید جابه جا شده باشیم و گرنه جدی جدی بد جوری جوابمون میکنه و همین دو تا تیر و تخته مون رو هم میریزه تو کوچه :nailbiting! زیاد نگران نیستم بالاخره سختی ها کم کم تموم میشه :regularسال دیگه و سالهای دیگه این موقع یعنی قبل از عید نگران اجاره خونه نیستیم همین نزدیکی ها یه خونه داره بالا میره و ساخته میشه یه کوچولو موچولو که دیگه صاحبخونه اش خودمونیم .:heehee
معاون بهزیستی‌مرکزی: واژه”توان جو”اعتماد به نفس مددجویان را تقویت می‌کند
اراک ، خبرگزاری جمهوری اسلامی ‪۸۵/۰۹/۱۸
داخلی.اجتماعی.بهزیستی.توان جو
معاون توانبخشی سازمان بهزیستی‌استان‌مرکزی گفت: استفاده‌از واژه”توان جو” به جای معلول سبب تقویت اعتماد به نفس مددجویان می‌شود.
” پروین جهانبان ” روز شنبه در گفت وگو با ایرنا افزود: به کارگیری این کلمه، جدای از زیبایی لغوی آن باعث ایجاد حس دوستی و اعتماد دو طرفه بین مسوولان و افراد نیازمند به این سازمان خواهد شد.
وی تصریح کرد: مطبوعات و رسانه‌ها با فرهنگ‌سازی این واژه می‌توانند نقش مهمی در کاهش مشکلات این قشر داشته باشند.
جهانبان بیان داشت: با فراگیر شدن کلمه توان جو در جامعه فضایی ایجاد می‌شود که‌فرد نیازمند بتواند به‌راحتی کاستی‌های مورد نیاز خود را با مسوولان مربوطه بیان کنند.
وی اضافه کرد: خانواده‌ها نیز باید ایجاد بستر مناسب برای تقویت این واژه در محیط خانواده و جامعه به همه گیر شدن آن کمک کنند.
وی گفت: تمام مشکلات افراد تحت پوشش بهزیستی در مشکلات مالی و معیشتی خلاصه نمی‌شود، بلکه حمایت‌های عاطفی و دوستانه زمینه شادابی و پویایی روحی آنان رافراهم می‌کند.

خواب خورشیدی

دی۲

سلام
امشب هم نتونستم از دست حسین بخوابم !! :yawn
خواب شبانه یکی از مهمترین چیزاییه که ندارم !!! :yawn
امشب حسین میگفت : مامان شبا خوابای بد میبینم !
موهای نرمشو رو ناز کردم و گفتم چی خواب میبینی عروسک کوچولوم ؟
چشماشو گرد کرد و ابروهای کلفت و کوتاهش رو بالا داد و دهنش رو غنچه کرد و با صدای آهسته ایی گفت :surprise: خواب خوورشیدو میبینم که منو بوس نمیکنه :sad!
منم نرم و آروم گفتم : من که بوست میکنم ! سرشو به علامت تایید تکون داد و ریز خندید صورتش که پر از خنده شد آروم گفتم حسین خیلی دوست دارما میدونی ؟ ریز خندید و سرشو دوباره تکون داد ادامه دادم خیلی خیللللللی .. اندازه حسن … میدونی که داداشی رو چقد دوسش دارم !
صداشو بالا برد و ابروهای پت و پهن مردونه شو گرهی انداخت و گفت تو که دوااش کردی :phbbbt!
یواش آروم گفتم آره بعضی وقتا مامانا بچه هاشون دعوا میکنن ولی بازم دوستشو دارن حتی وقتایی که دعواشون میکنن هم واسه اینه که دوسشون دارن ! با سر تایید کرد یعنی میدونم ! مث … چند تا از مامانایی که میشناخت رو نام بردم ..
بازم از اون خنده های ریز دلبریش رو تحویلم داد و گفت مامانی که دعوا کنه خورشیده !! :surprise
امروز دعواشون کرده بودم فهمیدم از کجا دلش پره !
میخواستم یه جوری دلشو بدست بیارم امشب خورشید تو خواب بوسش کنه !
دستشو گرفتم و یکی یکی انگشتاشو بالا بردم گفتم اولی دعواهه دومی گردش بردنه سومی خوراکی های خوشمز خریدنه (اصطلاح خودشه خوشمز!)چارمی مسافرت رفتنه (امروز یک سفر کوتاه دوتایی به قم داشتیم من و حسین ) پنجمی لباسای خوشگله شیشمی ماشینای مرمزه (قرمز) هفتمی قصه و نوازش شبانه س هشتمی … وقتی اینا رو میگفتم با حق شناسی به علامت تایید سرشو تکون میداد و ریز و بی صدا میخندید ادامه دادم دعوا کردن یه دونه ست اما یه عالمه چیزای دیگه ست که مامانا به بچه هاشون میدن !
آروم آروم آرامش خیلی خاصی گرفت هر چه تا به حال سعی میکرد زیر لحافش قایم بشه تا خورشید اونو نبینه دیگه داشت یواش یواش بالا میومد !!
بهش گفتم به جای اینکه سراغ شیشه شو بگیره به شوکولاتا و مستنی (بستنی)ها و کیکای تولد کامیونی (شکل کامیون) آدانس (آدامس) به بچه های حیوانا بچه خرگوشا بچه خرسا بچه موشا بچه آهو اا و … فکر کنه به سرزمین عجایب که بچه ام مدتهاس تو کفشه و نتونستیم ببریمش :confused!! به پارکها و باغها و مهمونیا و دوستاش فکر کنه .
به امتیازاتی که بعد از ترک شیشه شیر بهشون میرسه اشاره کردم که مثل دخترخاله اش زود تپل میشه و زودتر از اون بزرگ میشه اندازه دوست مورد علاقه اش مجتبی که دو سانت ازش بلندتره میشه و میره مدرسه (آمادگی) …
(خیلی براش مهمه از فاطمه بزرگتر باشه و اندازه مجتبی بشه ! )
صحبتامون از ۱۲ تا ۲و نیم شب طول کشید نیاز داشت که باهاش صحبت کنم و در این مدت مثل هر شب کمی بیشتر نوازشش کنم .
جالبه با اینکه بعضی از استدلال هام به نظرم براش سخت بود ولی همه رو میفهمید و تایید میکرد میدونم که استقلال فکریش مانع از تایید بی هدفش میشه . تصورش از من خورشیده ! این برای من قشنگه اما نمیدونم برای خودش خورشید چه نمادیه ! :confused ازش بپرسم بهم میگه !
من برای حسین به نظر خودم وقت میزارم اما فکر میکنم او رو راضی نمیکنه !
گاهی حس میکنم آقا نی نیی که خدا برای شادی ما فرستاده خودش شاد نیست !
آقا نی نیه ۳ ساله ایی که همیشه میخندید مدتیه پرخاشگر و عصبانیه :confused!!
احساس میکنم با اینکه حسن خیلی احساساتی تره اما احساسات حسین خیلی عمیقتره وقتی ازم ناراحت میشه وقت بیشتری نسبت به حسن میبره تا دلش راضی بشه ! خودش میدونه چقدر دوستش دارم اما تا دعواش میکنم قهر میکنه قهر قهر تا روز قیامت و کلی باید منت کشی کنم و دلقک بازی دربیارم تا بلکه اخمای مردونه شو باز کنه ! و به زور بخنده و بعد از مشتای خشمگینی که به کت وکولم میزنه بپره تو بغلمو آروم بگیره !
بعضی وقتا به اینکه مادر خوبی هستم یا نه شک میکنم ! و از این فکر کلی دپرس میشم پیش خودم میگم یعنی حق ندارم گاهی عصبانی بشم داد بزنم و آرزو کنم کاش کمی این دو تا ساکت بشند و جیغ نکشن ؟ بازی یا دعوا نداره همیشه جیغ میکشن !!! اینقدر که گاهی از دست بی ملاحظه گیشون اشکم درمیاد ! ولی اونا بچه اند :sad! ولی منم آدمم :sad!!!
دو سه هفته اییه مدرسه حسن نرفتم فردا هم جلسه است با این بی خوابی امشب حس رفتنش نیست !! نفهمیدم قضیه بازسازی مدرسه چقدر در جریانه !
قضیه این بار جدیتر پیگیری میشه ! شاید لازم باشه باهم طومار اینترنتی امضا کنیم برای حمایت از امنیت کودکان روشندل در محل تحصیلشون .
بیخوابی آدم رو بیشتر دپرس میکنه .
تا بعد .