مادر سپید

مادر یک روشندل

ایشالله تو هم یه روز نابینا بشی !

مهر۳۰

سلام
الان در حین درس خواندن با حسن یه تیکه ایی اومد برام که تا داغ داغه مینویسم !
درباره تفاوتهای اندک و گاهی نابخردانه کتب درسی نابینایان با بیناها یه توضیح مختصر بدم تا کمی روشن بشه !
برخی از محتویات آموزشی که با عکس و شکل برای بچه های بینا طراحی شده در کتب بریل با توضیح نسبتا کامل شبیه سازی میشه مثلا در همین تمرین کتاب بنویسیم دو شکل از وضعیت درس خواندن دانش اموزی کشیده که یکی قوز کرده و توی اتاق تاریک یا چراغ مطالعه خاموش داره درس میخونه و اون یکی با چراغ روشن و تکیه به صندلی و ریلکس حالا توی کتاب بریل توصیف کرده ،‌ برای یه دانش آموز نابینا مطلب رو یه کم تغییر داده گفته : یه دانش اموز که به صندلی تکیه داده !!!!! (عمرا بتونه با این کتابهای دراز و گنده تکیه بده!!!) چراغ مطاله روشن کرده !!!!!!!!!!!! :hypnoid:hypnoid:hypnoid و با هر دو دست خط میبرد که در مطلب قبلی معنی خط بردن رو نوشتم ! و اون یکی هم برعکس دیگه تجسم فضاییتون رو ببرید بالا !
شاید ندونید حسن همیشه ارزو میکنه که یه روزی خط بینایی بخونه و یا تو همین مدرسه نابینایان از بچه های کم بینا کم نمیشنوه که تو کوری و هیچی نمیبینی !!!! حتی تا همین چندروز پیش میگفت : اگه پبش دانشگاهی برم خط بینایی بهم یاد میدند یا نه !؟ برای همین شروع کردم از دو حرف آ و ب به طور برجسته کردن با چسباندن کاموا روی خطوط به او بینایی یاد بدم .
شروع کرد درباره چراغ مطالعه پرسیدن که آیا باید روشن کنه یا نه !!! برای اینکه بهش روحیه بدم با خنده و شوخی گفتم : این کتابت چقدر نادونه اون نمیدونه که نابینایان برای هیچ کارشون به نور و چراغ مطالعه نیازی ندارند !!! چراغ مطالعه برای افراد بینا و کم بیناست که بدون نیاز به نور حتی نمیتونند کوچکترین کار عادیشون رو انجام بدند ! ادامه دادم : مثلا مامان اگه برق بره و روشنایی نباشه باید دست به سینه منتظر بشه برق بیاد نه میتونه آشپزی کنه نه کتاب بخونه نه چیزی بنویسه نه به بچه هاش برسه نه کارهای ریزتری که توضیح دادم … ولی یک نابینا به نور نیازی نداره در همه حال میتونه هر کاری انجام بده مثلا یه خانم نابینا میتونه اشپزی کنه بخونه بنویسه و حتی حمام بره خیاطی کنه حتی چای بریزه و از مهموناش پذیرایی کنه و یا کارهای ریزتری که براش توضیح دادم …
کلی از این همه توانایی ذوق زده شد و کلی حرکات ذوق زدگیش رو انجام داد ! (پرتاب کردن دست و پاهاش ! :goon ) و گفت وااای چقدر نابیناها کارهای زیاد میتونن انجام بدن ! آرزو میکنم ایشالله تو هم یه روز نابینا بشی بتونی بریل بخونی و این کارهایی که من میتونم انجام بدم رو تو هم بتونی انجام بدی !!!! :rolling بعد با هم اینقدر خندیدیم تا اشک هردومون دراومد !!!
حالا شما بگید اونی که این عکس رو برای یک نابینا توصیف کرده خنگ نبوده !!! :waiting کم به این بچه تیکه پرانی میشه حتی تو مدرسه خودش از طرف همکلاسی کم بینای خودش !!!! حالا تو کتابش تیکه های نابخردانه کم نیست هر چند برخی جا ها هم انصافا خوب توضیح داده !!
بچه های نابینا و کم بینا همیشه حتی در مدرسه خودشون با هم ناسازگاری دارند من تعجب میکنم از مادرایی که بچه هاشون به تلفیقی میروند غیر از این میشنوم !!! مادر سبا کلاس سوم دخترش رو به مدرسه تلفیقی (همین مدرسه های عادی که بچه های استثنایی در آن به عنوان دانش آموز پذیرفته میشوند .) فرستاده و هر روز راضی تره !‌حتما مدارس عادی بهترند و حتما بچه های عادی رابطه بهتری با بچه های ما دارند نوعی احساس مسئولیت زیبا و دوست داشتنی که باعث میشه ارتباط خوبی با هم برقرار کنند !‌اما در مدرسه نابینایان از این چیزا خبری نیست !!!‌ همین امروز میگفت همکلاسیش گفته تو کوری و عرضه هیچ کاری رو نداری !!!‌
جالبه هیچ نظارتی هم احساس نمیکنم … حتی زورگویی هم در مدرسه کاملا عادی است ! :dontknow از لحاظ تربیتی به نظر من کاملا صفره !
به خودم قول دادم یه ذره هم از نیمه پر لیوان نگاه کنم . یه کار قابل تحسین از ناظم مدرسه دیدم که سر صف از بچه های ضعیف (از نظر درسی ) و حتی کلاس اول و دوم برای دعای صبحگاهی و ورزش و غیره استفاده میکنه ! احتمالا اگر یادش نره اخر هفته حسن هم میتونه به آرزوش برسه ” از بلندگوی مدرسه صحبت کنه” بین ورزش دادن و دعا خواندن هم دعا رو انتخاب کرده :applause:hug:kiss.
تا بعد .

اخبار مامانونه ‍!!!!!

مهر۲۸

سلام
جالبه من پست مربوط به نازنین فاطمه ام رو بعد از پست اجازه خانم نوشتم اما انگار دو تاشون رو با هم پست کردم با هم مسابقه دادند !
الان که دم افطار آخرین جمعه ماه مبارک هست بهترین وقت برای آپلود سایت برای یه مامان روزه خور دنبکی هست :donttell ااا بعدا میگم ! :dancing
این چند وقت اینقدر گرفتار و بیمار بودم که نتونستم برای ایام شب قدر چیزی بنویسم امیدوارم امام زمان نامه های خوبی براتون امضا کرده باشه ای کاش برای ما هم کرده باشه .
دوست دارم از فاطمه بنویسم ، هر چند هنوز هم باید برای به بغل اومدنم زیرلفظی باید خرج کنم !‌ رابطه اش با حسن هنوز پررنگ نشده اما با حسین زیادی پررنگ شده که گاهی رنگ وارنگ میشه :donttell!!! حسین خیلی حسودی میکنه هر چند تازگی ارتباط بهتری با هم دارند و از ۴ ساعت در کنار هم بودن لااقل سه ساعتش رو بازی میکنند به خصوص اینکه فاطمه هم یادگرفته چک و سیلی کوشودو موشودو بی درد بزنه :loveو هم گازی که دردش اندازه بوسه است بگیره :kiss!!!
حسن به شکر خدا خیلی خوب درس میخونه و حسابی تو خط درس و مشق افتاده و برای خوندن فارسی و حل ریاضی هی ستاره میگیره !
به خواندن بریل میگند خط بردن ! چون انگشتان باید در یک خط صاف برده بشند تا اون خط رو بشه خوند ما در بینایی همچین مثالی رو نداریم ! آها شاید بشه گفت با چشم دنبال کردن :thinking!
خط بردن کمی برای بچه ها کمی که نه یه کمی بیشتر از کمی سخته چون خط ها طولانی اند و برای انگشتای کوچولوی اونا سخته موازی حرکت کنند اما خوشبختانه حسن جزء اولین بچه هاییه که تونسته خوب خط ببره و خیلی خوب بخونه ! چیزی که فکر میکردم برای حسن خیلی سخت باشه ! :applause
خوب این اخبار که بچه گونه بود مامانونه نبود ! بود :devil؟؟؟؟
عمرا حالا بگم:teeth … معمولا این جور خبرا رو زود نمیگند !!! :heehee
مامانونه هاش برای بعد ! :whistling
برای فردی بنام هیبتی اگر اشتباه نکنم !
کتاب اینجا پسری است رو من در یکی از شهر کتاب ها اتفاقی دیدم که چاپش قدیمی هم بود به طوری که صفحاتش زرد شده بود فعلا یکی از مادرها امانت برده اگر هنوز هم دنبال کتاب هستید کامنت بزارید با ایشان تماس بگیرم نام انتشارات و آدرسش رو براتون پیدا کنم .
توضیح: اینجا پسری است نام کتاب بسیار ارزنده ایست که توسط پسری مبتلا به اوتیسم و مادرش نوشته شده با خواندن این کتاب متوجه شدم دنیای بچه های اوتیسم که توانایی خلق ارتباط با اطرافیان رو ندارند چقدر سخت و رنج آوره ! بچه هایی که همیشه دوستشون دارم …

عیدی امسال ما !

مهر۱۲

سلام
میلاد نورانی ات مبارک ای مظلومترین فرزند علی ! حضور گرمت در خانه محقر ماست و دستت پر مهرت همیشه بر سرمان !
دیشب جشن مفصلی در منزل ما بود به مناسبت ورود عضو جدیدی به خانواده مان در شب میلاد امام حسن (ع) اقوام دور هم جمع بودند . من بعد از سالها انتظار خاله شدم و در این شب عزیز خداوند افتخار تربیت و پرورش این کودک دوست داشتنی را به خواهر نازنینم یاس سپرد .
فاطمه در اولین شب ماه مبارک رمضان وارد خانواده ما شد و شب میلاد امام حسن علیه السلام بهانه ایی بود تا این موجود دوست داشتنی معصوم رو به خانواده معرفی کنیم !
فاطمه موهبتی بود از طرف خدا برای تمام همه ما .
کودک دو ساله ایی که تا به حال در شیرخوارگاه در انتظار کسی بود که هر کسی نبود !
فاطمه عیدی امسال خدا به ما در این ماه مبارک بود .
در مورد فاطمه حرفهای زیادی زده اند اما ما صبر میکنیم تا خود فاطمه زبان باز کند و بگوید عنایاتی که به او داشته اند چه بوده که اینقدر برای رسیدن به خانواده کوچک یاس و یوسف دنیا را چرخیده !
دخترک کوچک خواهرم خاله ات عاشق توست !
تا بعد .

در دسته : دسته‌بندی نشده | دیدگاه‌ها خاموش

اجازه خانم ؟ اجازه ؟؟

مهر۱۲

سلام
اجازه خانم اجازه ؟ دیشب مهمون داشتیم نرسیدیدم روخوانی رو بخوانیم !!!
دیگه نا نداشتم یه کله با زبون روزه از ساعت ۳ تا ۸ شب انجام تکالیفش طول کشیده بود هم خودش از رمق افتاده بود هم من از نفس ، به امید اینکه تکالیفش کاملا تمام شده به دفتر یادداشت معلمش نگاهی انداختم وااای دو بار روخوانی از روی درس خدای خوب !!! شیطونه رفت تو جلدم:devil به حسن گفتم پسرم خسته شدی عینهو من ! دیگه حال روخوانی ات رو ندارم پاشو برو بخواب به خانومتون بگو دیشب مهمان داشتیم (مامان بزرگم که بی توجه به گرفتاریم از بس حرف زده بود مخم پکیده بود:atwitsend )نتونستم بخونم !
بلند شد ، دیدم گوله گوله اشک از چشماش ریخت پایین ! گفتم چی شده عزیز مامان ؟ گفت آخه اگه روخوانی نکنم خانوممون همه رو جریمه میکنه !
پسر وظیفه شناسم نشست و روخوانی اش رو انجام داد که همکلاسی هاش چوب تنبلی مامانش رو نخورند !
یادم باشه برای اولین دروغی که میخواستم تو دهن گل گلابش بزارم چه جوابی بهم داد ! یادم باشه که نفس اون از نفس من بزرگتره !
چقدر تکلیف دارند هر روز از ۱و نیم تا ۳ کتابهای بریلش رو به بینایی برمیگردونم تا درست و غلطاش معلوم بشه از ساعت ۳ تا ۷ یه وقتایی ۸ طول میکشه ! نه این که فکر کنید چند صفحه بهش مشق و ریاضی داده ها نه !‌ شاید مثلا یک صفحه ریاضی یا دو صفحه بنویسیم مثل مرتب کردن جمله یا جمله سازی و یا در آوردن برخی کلمات از توی درس فارسی باشه که برای یک بچه نابینا که همه کتاب رو باید لمس کنه خیلی وقت میگیره و یا برای جدول کشیدن یکان دهگان خودمون که مثل صلیب میکشیدیم یاید در خط اولش مثلا بنویسه ده تایی دو تا خونه سوراخ نکنه بعد بنویسه یکی بعد یه تا خونه زیر هم سوراخ کنه و … بی خیال همین کار اگه خیلی سریع انجام بشه با تایمی که گرفتم ۲ الی ۳ دقیقه وقت میبره ! ولی برای بچه همسان بینای خودش در حد دو تا خط متقاطع کشیدن به همین راحتی !
مثل پودر کیک رشد !!!:dontknow تعریف از خود نباشه !!! :whistling چه ربطی داشت ؟
اشکال از اون بالاست که بد جوری داغ کرده برم بخوابم ۶ صبح باید برم مدرسه ببینم چرا این بچه امروز که استثناء قرار بوده ۱۱ و ۴۵ دقیقه برسه و یه دفعه ۱و ۳۵ دقیقه رسیده !!! و چرا بدون اجازه بنده بچه رو بردند سنجش نمیدونم چه کوفتی برای گذاشتن برچسب جدید !! و چرا از اینکه بچه بلد نیست شیرآب دستشویی کجاست ۱۵ دقیقه تو توالت بشینه گریه کنه کسی به داداش نرسه و اینکه چرا توی سرویس بچه ها حرفهای بدبدبد میزنن و چرا میگن حسن جهت یابیش صفره در حالی که سواد خودشون زیر صفره !!! بعد برای یه دونه قلم یا به قول شما مداد خریدن باید تا اون ور تهرون برم چون توی مدرسه یک قلم نشکسته پیدا نشده که به این بچه بدند تا دستش موقع نوشتن زخم نشه ! بعد برگردم بیام خونه سر درس و مشقش و سرو کله زدن با حسین !!!
نه نه نه اجازه خانم اجازه ؟ فردا جمعه است امروز مشق بی مشق !
تا بعد .

هوای پاک

مهر۱۲

سلام
طاعات و عبادات مقبول حق .
به سلامتی جان شما هفته پیش همچین ساعات عزیزی راهی مشهد مقدس شدیم . و چه سفر زیبایی بود با افراد مختلفی آشنا شدیم که برای هر کداممان دنیایی از خاطره بود ! چهار شنبه شب حرکت کردیم و ۱۰ صبح ۵ شنبه تا ۳ ظهر جمعه در فضای روحانی و ملکوتی اش هوا در سینه پر کردیم …
این دو سه روز خودمون بودیم و خودمون اصلا حرفی از بچه ها نزدیم و فراموش کردیم که کودکی داریم با نیازهای ویژه که چقدر به ما نیازمند است و ما به او … و چقدر در این مدت کوتاه بچه ها با پدرانشان پیوند عاطفی محکمی گره زده بودند … شما رو هم از یاد نبردیم و به نیابت از همه تون نمازی اگر مقبول حق باشد ادا کردیم …
تجربه هایی که داشتیم منحصر به فرد بود غربت آقا را با تمام وجود حس کردیم وقتی حتی در حرم شریفش کسی نخواست و نگذاشت مهمانانش آسوده باشند …
سفری بود دوست داشتنی که هر که طالب است نصیبش شود …
تا بعد .

ماه برکت

مهر۳

سلام
حلول و شیرینی ماه مبارک رمضان گوارای وجودتان . ما رو از دعای خیرتون محروم نکنید.
ماه مهر هم اومد با همه دل نگرانی هایی که داشتم . حسن هم به مدرسه رفت بعد از یک سال وقفه در امر تحصیل بعد از یکسال با هم بودن و لذت بردن از اینکه در کنار هم هستیم با کمترین دغدغه ها و نگرانی ها با همه سختی ها و زحمتی که پسرک کوچکم کشید تا بتونه خودش رو به بهترین شکل از نو بسازه ؛‌از تو کوچک عزیزم متشکرم که تلاش زیادی کردی تا بتونی رضایت پدر مهربان و مادرت رو جلب کنی . دوستت دارم و به دستان کوچک و ظریفت بوسه میزنم .
معلم خوبی داره یعنی فکر میکنم ، سختگیر :thinking جدی :eyebrow و سرد :confused یه کمی برای این سن و سال زیاد جدی بودن سخته ولی از نظر تحصیلی با این فشار مضاعفی که روی بچه های استثنایی تحمیل شده باید معلم سختگیر باشه تا بچه ها بتونند مستقل باشند از کتابهاش نگو که حدود ۱۵ تا ۱۸ جلدی هستند که ۱۰ جلدش دست ما رسیده . دقیقا نمیدونم اما ریاضی ۴ جلد بزرگ و فارسی ها هر کدام بخوانیم ۴ جلد بنویسیم هم ۴ جلد و ما بقی !
جالبه ! یعنی یه چیز جالب !!! نه خیلی جالب ! کمی هم نه ، بیشتر از کمی !!! ناراحت کننده ! روز اول مهر چند تا بچه کوچک با چشم اشک آلود میبینید که حاضر نیستند دامان گرم مادر رو با مدرسه پر طراوت عوض کنند ؟ اونی که گفتم جالبه اینکه در مدارس استثنایی ما برعکسه ! مادرا هستند که چشمان اشک بار دارند ! علتش رو نپرسید بهش فکر کنید …
تا بعد .