مادر سپید

مادر یک روشندل

اوستا حسن بنا !

خرداد۱۹

سلام
یکی از آرزو های حسن خونه ساختنه ! اونم خونه یک طبقه که از همسایه های پر سر و صدا خبری نباشه (لازم به ذکره که ما فقط یک همسایه داریم خدا نصیب نکنه خیلی سر و صدا دارند !) :confused! یه خونه یک طبقه حیاط دار که دوچرخه سواری کنه :love و بتونه استخر بادیش رو توی اون امتحان کنه ! حالا پدربزرگ حسن داره خونه ایی میسازه که حسن هم مشارکت مستقیم در ساخت خونه داره ! یک بار بهش گفتم : اینقدر با کارگرها گرم نگیر !( از ترس باز گو کردن مسائل خانوادگی :nailbiting!) با اخم و شکایت گفت : خوب یکی باید بهشون دستور بده کار کنند:thinking:eyebrow ! تازه فهمیدم آقا بالاسری میکنه:hypnoid !
تجربه های دوست داشتنی برای خودش داشته مثلا با بلوکهای ساختمانی یک فضای سه بعدی از خونه درست کرده موقع بتن ریختن در محل حضور داشته و به بتن دست زده ! که این تجربه براش خیلی جالب و مهیج بوده . ساختن دیوار و گذاشتن مصالح و آجر رو تجربه کرده هر روز با پدربزرگ محبوبش سر ساختمان میره و دائما اطلاعاتش رو بیشتر و بیشتر میکنه !
چند و چون زندگی نگهبان ساختمان رو هم میدونه !!! امروز هم که یه لیوان سیمان آورده و بعد از شستن !!!! گذاشته تا خشک بشه و بزاره تو تختش :teeth!!!
من فکر میکنم این تجربه های عینی و ملموس از یادگرفتن بابا آب داد خیلی مهمتره ! مگه بابا آب داد ، یاد گرفتن من به من چه کمکی کرده غیر از امضا کردن و اسم خودم رو نوشتن که به او بکنه !؟ چرا بچه ها باید از ۷ سالگی یاد بگیرند که بابا فقط نون و آب میده ؟ من تمام چیزهایی که یاد گرفتم رو مرهون زحمتهای والدینم بوده برای تجربیات ملموسم .
خوشحالم طی امسال حسن تجربیاتی داشته که در شناخت محیطی و زندگی اش بیشتر از یاد گرفتن بابا نون داد بهش کمک میکنه !
میخوام برم دوتوک !:yawn
تا دلش درد میگیره ناشی از همان ترس از دستشویی رفتن میگه میخوام برم دوتوک !
(دکتر )
داره میاد !:sick
برای اعلام کردن برای دستشویی رفتن میگه داره میاد داره میاد و میدوه طرف دستشویی ! راستش تا به حال اینطور اعلام وضعیت اضطراری رو نشنیده بودم برای خودم جالب بود !:embaressed
بلیط قطار فردا میاد ! البته اگه آژانس بدقولمون بازم بدقولی نکنه !:sad
راستی هنوز این سفر رو نرفته هوای یه سفر دیگه به سرم زده ! :shades:teeth توی هوای داغ تیر ماه ، ساحل شنی ، درخت و درخت و درخت و هوا و هوا و هوا تنفس بدون سردرد ، کسی هست بتونه به ما کمک کنه ؟ یک ویلا یا مجتمع سیاحتی که پلاژ برای خانمها داشته باشه ! یا اتوبوس و راننده مطمئن که کرایه گرونی نداشته باشه و یا شهر شمالی و خوش آب و هوایی که خاطره خوش جدیدی رو برای بچه های سپید رقم بزنه .
همتون خوبید خوب بمونید .
تا بعد .

ای روزگار …

خرداد۱۷

سلام
اینترنت من وصل شد و حالا دیگه وقت پیدا نمیکنم آن لاین بشم ! از اخرین اخبار سفر مشهد فقط یه چیزه اونم صادر نشدن بلیطهاست که بد جوری کلافه ام کرده روزی ۶۷۶۳۸۹۲۷۸۲۳۷۷۳۶۴۵۳۷۴۲۹۰۹۰ بار مادران تماس میگیرند برای بلیط خوب حق دارند میخواند برنامه ریزی کنند ! من برای ۲۴ خرداد پیش بینی کردم اما هنوز بلیط ها نیومده خیلی عصبی و کلافه ام !:sad
راستی آرشام به تهران اومده اگه قرارها جور بشه میخواییم همدیگه رو ببینیم یه قرار وبلاگی سپید و کوچولو !:love
مطالب وبلاگ آرشام خوندنی و جالبه از دست ندید !
سانی یه چیزایی درباره از پوشک گرفتن حسین گفته بود !:embaressed:embaressed:embaressed
من نمیدونم چرا اینقدر تو این قضیه مکافات دارم با این بچه ها !!!
حضرت آقا از کار شماره ۲ میترسه !!!! :confused 2 روز یک بار با ترس و لرز تازه تو پوشک کارشون رو انجام میدادند !! زیاد نمیشه در این مورد صحبت کرد چون خیلی بچه ام ضایع میشه ! :rolling
ای روزگار … این عکس که روی کلمه حسین لینک دادم مال دو هفته پیشه که برای جا انداختن دست چپش در اتاق انتظار بیمارستان حوصله اش سر رفته بود ! مث شیری که پشمش ریخته آروم نشسته ! :hug چه مظلوم شده !!!از شیطونی هاش هم عکس میزارم ! فعلا این یکی رو داشته باشید .
تا بعد .
راستی این سایت رو داشته باشید برای مامان باباهای جوون و با حوصله ! :oh
اینم سایت ما . اگه شما دیدید به ما هم بگید ما که ندیدیم .
تا بعد .

ماجرای حسین کوچولو

خرداد۱۳

سلام
چند روز پیش داشتم با ریحانه صحبت می کردم گفت دسترسیش به اینترنت و کامپیوتر کم شده. دلش برای همه تنگ شده بود. سراغ بچه ها رو گرفتم گفت هر دوشون خوبن. یه چیز خنده دار تعریف کرد که می نویسم که شما هم بخندید. ریحانه داره حسین رو از پوشک می گیره و جای خنده دارش اینه که حسین کوچولو از پی پی خودش می ترسه!:sick:surprise:laughing
ریحانه جون ببخشید نمی تونم مثل خودت با آب و تاب بنویسم. منتظر می مونیم تا خودت برگردی و جریان رو مفصل برامون تعریف کنی.:kiss
سانی

رضایت نامه تو آوردی ؟

خرداد۲

سلام
حرف جدیدی برای گفتن نیست فقط ذکر یه نکته لازم بود . جناب جن زده درباره قبول مسئولیت گروه گفتند و اینکه آیا مسئولیت همچین گروهی سخت نیست ؟
من هیچ مسئولیتی رو قبول نکردم والدین هم در جریان هستند من فقط این گروه رو دعوت کردم ! این یک اردوی به این معنا که میشناسیم نیست این زیارت و سیاحت فقط یک سفر دسته جمعی ست ! حتی برای گردش که در مشهد برنامه ریزی شده دادن رضایت نامه کتبی الزامیه !
وقتی یک گروه کودک با محدودیت یا بدون محدودیت با یک یا چند سرپرست به اردو میروند مسئولیت سرپرستها خیلی سنگینه اما بچه های ما همگی با مادرانشون میایند و کسی انتظار قبول مسئولیت رو هم نداره ! ضامن سلاکمتی بچه ها هم نگهداری همیشه خوب مادرانشونه !
مدتیه با یک کودک سپید بلاگر آشنا شدم ! دوست دارید با ایشون آشنا بشید ؟
آرشام در معرفی خودش آورده :
سلام من آرشام هستم ۱۱ سالمه از تبریز.
من تقریبا از ۳ سالگی با راهنمائی مامان و بابای خوب و مهربونم و تشویق دوتا از دوستام امیر و داوود پیش استاد عزیزم آقای ایوب پاشنگ سازهای کوبه ای (ناغاره ) رو یاد گرفتم و الانم پیش یه استاد دیگم آقای حمید نامور دارم سولفژ (خوانندگی)یاد می گیرم.
نمی خوام شعار بدم که معلولیت محدودیت نیست اما فکر می کنم خدا حکمتی تو کارهاش بوده رو همین حساب …
بقیه شو اینجا بخونید !:applause
خونه ای در همسایگی ما بود که یک شبه تخریبش کردند ! حسین همیشه از مبلها بالا میکشید و به بیرون نگاه میکرد اما یه روز صبح که از پنجره بیرون رو نگاه کرد اثری از خونه ندید ! یه دفعه با تعجب هوار کشید واااای ماما ای خونه ه شیشسته ! :thinking !!!!
موفق و موید باشید .
تا بعد .