مادر سپید

مادر یک روشندل

به بهانه روز معلولین !

آذر۲۸

سلام
یک یا دو هفته پیش روز معلولین بود و باز هم دودورو دودور تلوزیون و برنامه های کلیشه ایی هر ساله ! برنامه های نکبتی و تبلیغی بی مصرفی که هیچ راهبرد موثری برای بهتر کردن روابط اجتماعی معلولین و مردم نداره ! نمونه بارزش رو من تقریبا هر هفته در حتی گاهی کلینیک توانبخشی و یا اماکن خاص معلولین مشاهده میکنم ….
کلینیک توانبخشی که من هر هفته حسن رو برای کاردرمانی میبرم واقع در خیابان ظفر بین ولی عصر و آفریقاست انتهای خیابان ظفر (شهید دستگردی) فروشگاه بهزیستی نسبتا بزرگیه که من معمولا از آنجا برای تغذیه حسن و گاهی مایحتاج عمومی خرید میکنم !چون تنها جای قابل دسترسه تقریبا مجبورم همیشه از اونجا خرید کنم ، برخوردهایی دیدم از پرسنل نفهم اونجا که انتظار نداشتم !
اولین بار که برای حساب کردن چند کیک و بیسکویت به صندوق رفتم حسن طبق معمول شروع کرد به دست کشیدن و لمس اشیا روی میز ،اسکنر بارکد کالا رو که لمس کرد مسئول صندوق زد پشت دست حسن و گفت بچه دست نزن ! معمولا این جور برخوردها هر جای دیگه ایی غیر از چنین اماکنی باشه برام طبیعیه ولی انتظار نداشتم در بهزیستی چنین برخورد زشتی ببینم ! اینقدر عصبانی شدم که میخواستم با پشت دست تو دهنش بکوبم ! کژی های بیش از این هم دیده بودم .. گذشتم !

یه دونه لامپ جلوی این فروشگاه لعنتی نیست چند ماه پبش کلاس حسن دیر شده بود هوا تاریک و پیاده رو خلوت بود و ما شروع کردیم به تند تنددویدن که جلوی فروشگاه پایم گیر کرد به یه لوله با لبه تیز !!! که به طرز عجیب و غریبی از زمین در آمده بود ! روی برآمدگی پایم از روی کفش چنان قاچی خورد که هنوز بشدت دردناکه ! اینم یه یادگاری زشت سیاه روی پایم …
اینم از این …
و اما چیزی که خیلی دلم رو شکست ، خیلی دلم رو لرزوند ، خیلی غصه دارم کرد و بغض به گلوم اورد و بهانه نوشتنم شد چیز دیگه ایی بود !
یک روز بعد از روز معلولین بود عصر حدود ساعت ۴ با حسنین رفتم طرف فروشگاه جلوی پله ها آقایی حدود ۵۰ ساله روی ویلچر نشسته بود ، بچه ها خواب آلود بودند یکی به بغل و یکی آویزون به زور خودمو از پله ها بالا کشیدم که شنیدم یکی از پرسنل رو صدا زد و گفت : یه لوبیای کوچیک بدید (کنسرو) و مارک اون رو هم پرسید و خواست براش بیارند … همان صندوق دار چندش آور هم لم داده بود روی کرسی ریاست جمهموریش و پوزخند میزد ! داخل که شدم یکی دیگه ایشان مشغول چیدن قفسه بود با ناباوری شنیدم گفت ولش کنید محلش ندین ! اون یکی که با پیرمرد صحبت کرده و قول داده بود جنس رو براش ببره با بقیه همکاراش شروع کردن به پچ پچ خنده و استهزاء …
نگاه کرد م پایین پله ها پیرمرد توی ویلچر کهنه اش میلرزید ! کمی ایستادم و به ایشان نگاه کردم دیدم انگار نه انگار گفتم شاید برند سراغ قفسه کنسرو اما نرفتند ، قفسه پر از کنسرو های جورواجور با مارکهای متنوع بود , به کوچیک اون رو برداشتم و به طرف پیرمرد رفتم درب رو که بازکردم صندوقدار بی ادب پرسید کجا خانوم ؟ حساب نکردی با غیظ نگاهش کردم و گفتم خجالت بکش ! به پیرمرد کنسرو رو دادم و گفتم آقا این رو میخوایی ! نگاهی کرد و بی خبر از همه جا گفت خوبه ممنون همان دربان که انگار جنس قیمتی از فروشگاه داره خارج میشه اومد طرف درب ،با ناراحتی گفتم فقط یه کنسرو میخواست ! خیلی سخت بود که بیاری ؟ اومدم داخل فروشگاه و همینطور که با صدای بلند اعتراض میکردم دست بچه ها رو گرفتم خوراکی هایی که انتخاب کرده بودند رو سر جاشون گذاشتم ! نگاه سنگین مشتریان فروشگاه روی این سه نفر چرخید … کمی خجالت تعریف خیلی زیادیه برای احساس این آقا و دیگر همکارانشون !
خوشحالم که پام از فروشگاه بهزیستی بریده شد .
به زیستی ! چه کلمه چندش اور و زشتی ! یادآور تلخترین زشت ترین و تمام ترین های بد دنیا برای من است .
تا بعد .

محفل گرم ما

آذر۲۷

سلام
دو تا نکته !
این روزها جشن تولد یک سالگی محفل گرم و دوستانه اسپیشیال هست ! به خاطر ابتکار عمل آقای نوید مهاجر که این سایت رو راه انداخته اند تبریک میگم . امیدوارم این حرکت جدید فرهنگی الگویی برای دور هم جمع شدن بچه های اسپیشیال باشه !
فکر میکنم حداقل تاثیر نوشتن خاطرات و مسائل بچه های اسپیشیال بالا بردن آگاهی جمع قلیلی از جامعه در رابطه با برخورد مناسب با افراد خاصی که در اطراف ما میخواهند عادی زندگی کنند باشه . حتی اگر تعداد انگشت شماری از افراد جامعه به این اگاهی دست بیابند باز هم جای امیدواریست چون هر نفر میتونه چند نسل رو تربیت و هدایت کنه !
این بچه ها چیز زیادی نمیخواهند نمیخواهند بیشتر از دیگران به آنها رسیدگی شود فقط میخواهند نگاه سنگینی روی انها نچرخد .
به امید روزی که همه افراد جامعه مون حقوق یکسانی داشته باشند …
……………………………………..
بچه ها میگند اه اه اینجا چقدر خسته کننده شده ! ببخشید که خنده ام نمیاد به محض اینکه خنده ام بگیره اینجا مینویسم ، میدونید که گاهی زیاد میخندم گاهی زیاد اشک میریزم …
الان خنده ام گرفت … چرا ؟
امروز که شلوار نوی مورد علاقه ام رو که دلم نمیومد زود رنگ و لعاب صورتی نازش از بین بره رو پوشیدم ! داشتم برای اینجا تایپ میکردم دستی به پایین شلوار کشیدم چند تا سوراخ ریز داشت که کمی ناخودآگاه باهاش بازی بازی کردم تایپم که تموم شد به خودم اومدم دیدم واااااااااااااای شلوارم مثل ابکشه ! تا هی بلندی کشیدم حسین دوید زیر مبل یه چیزی قایم کرد …
مبل رو کنار زدم … قیچی تیزی که هنوز یه تکه از پارچه صورتی شلوار خوشگلم بهش مونده بود !!!
یک ماه نشده داغ تاپ خیلی شیکی که خودمو نصف کردم تا بالاش پول دادم رو هنوز نپوشیده قیچی زده !
از قیچی زدن ژاکت نو ام هم ۱ هفته نمیگذره !
نمیدونم این جن کوچولو قیچی رو از کجا پیدا میکنه من که هفتا سوراخ قایمش میکنم !!!! :question
من جلوش نمیخندم … اما فکر میکنم از اینکه پارچه های آهار دار با جنسهای مختلف رو قیچی بزنه خیلی لذت میبره !
اینم زنگ تفریح امیدوارم پست بعدی بهتر باشه !
تا بعد .

محفل گرم اسپیشیال

آذر۲۷

سلام
دو تا نکته !
این روزها جشن تولد یک سالگی محفل گرم و دوستانه اسپیشیال هست ! به خاطر ابتکار عمل آقای نوید مهاجر که این سایت رو راه انداخته اند تبریک میگم . امیدوارم این حرکت جدید فرهنگی الگویی برای دور هم جمع شدن بچه های اسپیشیال باشه !
فکر میکنم حداقل تاثیر نوشتن خاطرات و مسائل بچه های اسپیشیال بالا بردن آگاهی جمع قلیلی از جامعه در رابطه با برخورد مناسب با افراد خاصی که در اطراف ما میخواهند عادی زندگی کنند باشه . حتی اگر تعداد انگشت شماری از افراد جامعه به این اگاهی دست بیابند باز هم جای امیدواریست چون هر نفر میتونه چند نسل رو تربیت و هدایت کنه !
این بچه ها چیز زیادی نمیخواهند نمیخواهند بیشتر از دیگران به آنها رسیدگی شود فقط میخواهند نگاه سنگینی روی انها نچرخد .
به امید روزی که همه افراد جامعه مون حقوق یکسانی داشته باشند …
……………………………………..
بچه ها میگند اه اه اینجا چقدر خسته کننده شده ! ببخشید که خنده ام نمیاد به محض اینکه خنده ام بگیره اینجا مینویسم ، میدونید که گاهی زیاد میخندم گاهی زیاد اشک میریزم …
الان خنده ام گرفت … چرا ؟
امروز که شلوار نوی مورد علاقه ام رو که دلم نمیومد زود رنگ و لعاب صورتی نازش از بین بره رو پوشیدم ! داشتم برای اینجا تایپ میکردم دستی به پایین شلوار کشیدم چند تا سوراخ ریز داشت که کمی ناخودآگاه باهاش بازی بازی کردم تایپم که تموم شد به خودم اومدم دیدم واااااااااااااای شلوارم مثل ابکشه ! تا هی بلندی کشیدم حسین دوید زیر مبل یه چیزی قایم کرد …
مبل رو کنار زدم … قیچی تیزی که هنوز یه تکه از پارچه صورتی شلوار خوشگلم بهش مونده بود !!!
یک ماه نشده داغ تاپ خیلی شیکی که خودمو نصف کردم تا بالاش پول دادم رو هنوز نپوشیده قیچی زده !
از قیچی زدن ژاکت نو ام هم ۱ هفته نمیگذره !
نمیدونم این جن کوچولو قیچی رو از کجا پیدا میکنه من که هفتا سوراخ قایمش میکنم !!!! :question
من جلوش نمیخندم … اما فکر میکنم از اینکه پارچه های آهار دار با جنسهای مختلف رو قیچی بزنه خیلی لذت میبره !
اینم زنگ تفریح امیدوارم پست بعدی بهتر باشه !
تا بعد .

تو هم برو !

آذر۲۷

سلام
چرا زندگی اینقدر مسخره است درست روزی که حس میکنی دنیا کف دستته و سرشار از انرژی و شادی هستی یه دفعه آخر شب ورق برمیگرده و غمگینترین موجود بیدار دنیا میشی !
اصلا چه معنی داره هی بیام اینجا درباره خودم بنویسم !؟ مگه اینجا مال منه ؟ اینجا مال بچه های سپید بود اما چندوقته من غصبش کردم !
پس کجا برم حرفای صد تا یه غازم رو بزنم ؟ من که حوصله چرخوندن یه وب دیگه رو ندارم ! نمیدونم … فعلا که حالم خوب نیست … با همه قشنگیهاش با همه خوبیهاش با همه آرزوهاش ای کاش این زندگی زودتر تموم بشه ! ای کاش هر چی مقدره زودتر بیاد و بره !
…………………………….
…………………………..
……………………….
………………………
……………………..
…………………………………………….
چقدر حرف بین هر نقطه جا مونده !
هیچکس جنس این حرفا رو نمیشناسه !
هیچکسی برای دل ما چاره نکرد !
هیچکسی مثل تو نبود … با من نبود !
سارا باز داره حرف رفتن میزنه !
اون میخواد .. تنها بزاره !!!!
اون میخواد عشق رو با هجر معنی کنه !
باشه !
باشه !
باشه !
باشه ……
تو هم برو …
مثل مرجان مثل خودت شایدم یه روزی مث زینب !
اما منو فقط مرگ میتونه از اون جدا کنه !
تو به سلوک درویشی خودت ما هم به شیوه خودمون !
ولی هر وقت خواستی برگردی …
من اینجام
کنار تو …
Image(328)2.JPG
یادته ؟
دریای طوفانی مث دل طوفانی ما !
منتظرتم …
سیل اشک مانع نوشتنه …
گفته بودم بهت ازت خداحافظی نمیکنم !!!

مرخصی !

آذر۲۶

سلام
من و اسپیشیال با هم رفتیم مرخصی ! اون رو نمیدونم ما رفتیم دو تا مسافرت اساسی ! هفته پیش رامسر و تعطیلات دودی رو هم چند روز اضافه تر به شیراز !
فهرست پست :
گم شدن مدارک در جاده شیراز
ادامس حسین
طرز تهیه شورینی
خرابکاری های حسین
اخبار این چند وقت :
*عروسی دختر خاله عزیزم بود نرفتم به جاش رفتم شیراز دیدن سارا !!!:love آی دارم از زمین و زمان فحش میخورم همه باهام قهر کردن اما بی خیال … :teeth
در راه برگشتن کیف مدارکمون توی جاده شیراز گم شد ! شناسنامه ها و یه نامه فدایت شوم برای سارا !!! دفتر تلفن … و اوه کلی لوازم بزک دوزک گرون قیمت و خوراکی های شیک و عینک ۱۰۰ هزارتونی حسن که میبایستی دوباره از امریکا میاوردند و قرصهای گرونتر از خون باباشو یه تراول ۱۰۰ هزارتومانی تا نخورده ، کیف پولم ! و … توی جاده رو وجب به وجب پیاده شدیم گشتیم نبود که نبود حدود ۱۸ ساعت تمام توی جاده قسمتهایی رو که فکر میکردیم اونجا افتاده باشه رو گشتیم ! ( خواهشا نپرسین چطور توی جاده افتاده اون وقت آبروی هوش و حواسم به یاد میره !) چند پاسگاه و پلیس راه هم رفتیم خبری نشد ! بدبختی شارژ موبایلهامون هم تموم شده بود ! دیگه از این بدتر نمیشد ! صد جور نذر کردیم گرونترینش نذر ۱۰۰ هزارتومان داخل کیف برای اطعام ! این امیر خیلی لارجه ! گفتم ای بابا حالا یه چیز کمتر گفت نه شناسنامه ها و مدارک بیش از این ارزش داره !
الخاطره ! وقتی دیدیم هیچ کاری ازمون برنمیاد رفتیم شارژر موبایل بخریم همونجا توی مغازه تا زدیم به برق از سارا SMS گرفتیم که KIFETON PIDA SHODE ما اگه ملق نمیزدیم خیلی عجیب بود ! سارا گفت یکی زنگ زده خونه ما و که کیف مدارکی رو توی جاده پیدا کردیم که توش اسم و تلفن شما هم بوده اگه میشناسید قرار بزارید تا تحویل بگیرید حالا کجا ؟ شیراز ! وای دوباره ۲۰۰ کیلومتر برگشتیم ! حالا به این خوبی هم نبود چون پولها و ابزار بزک دوزک ، خوراکی ها !! و عکس یادگاری امیر که خیلی دوسش داشتم و چند قلم دیگه کم شده بود ! گویا این کیف وسط جاده افتاده بوده و یک ووانت پر از زن و بچه اینو برداشتند و هر چی توش بوده رو تقسیم کرده بودند :surprise!! هر قسمت دست یکی بود مدارک ، ابزار زنانه پسند ، دفتر تلفن ، پول خرد ، چک پول ، خوراکی ها ! حتی یه دونه آدامس نمونده بود ! کلی پلیس بازی درآوردیم که این پول نذری رو پس بدند که یکیشون گفت من به دلایلی مغروضم و اون پولو خرج کردم :surprise! !!!!!!! اااااا پول مردم رو :hypnoid؟ ما هم گفتیم این پول نذر فقراست هر وقت داشتین یه گوسفند بخرید اهدا کنید به ایتام یا هر جای دیگه فرقی نداره ! اگه این پول نذر فقرا نبود به طور قطع دیگه ازش هیچ خیری بهمون نمیرسید !‌خدا رو شکر که به دل امیر افتاد اونو نذر کنه و گرنه اون بنده خدا به گناه میفتاد حالا گردنشه که هر وقت داشت اون نذر رو ادا کنه ! ابزار نقاشی صورت ما رو هم گرونتریناشون هر چی نتونسته بودند خراب کنند پس ندادند آی دلم سوخت ! انگار بلد نبودند ازشون استفاده کنند شایدم برای نقاشی استفاده کرده بودند ! عکس رو هم با هزار ترفند پس گرفتیم همینطور دفتر تلفن که فکر کنم به همه بر و بچه های بلاگری که شماره شون رو داشتم زنگ زده باشند ! حالا به شما هم زنگیده بودند یا نه !؟ :embaressed
خدا رو شکر که مدارک رو پس دادند ! ۳ روز علافش شدیم ! هنوز هم یک شری دارند که بهمون برسونن که جای گفتنش نیست !
حالا برگشتیم تهران صد جور خالی بستیم چرا نرفتیم عقد دختر خاله جانمان ! که از طرف جقله ترین بچه حرف شنیدیم تا بزرگترها ! ما هم میگیم بی خیال ! خیلی خوش گذشت !
* حرف زدن حسین و کارهاش شده باعث خنده و گریه ما ! حرف زدنش خیلی بامزه شده داره یه روش جدید برای فهماندن به طرف ابداع میکنه !‌مثلا وقتی آدامس میخواد !( آره آدامس خوب هم میجوه چند ساعت !!! ) میگه : عیه عیه عیه عیه عیه صدا و ادای آدامس جویدن رو درمیاره !
هنوز هم حسین همه چی رو با هم ترکیب میکنه ! قبلا گفته بودم که مثلا یک مشت برنج خام با یک حلب روغن یا شورینی !
طرز تهیه شورینی :
یک جعبه شیرینی کشمشی اعلا حاصل بهترین قنادی شیراز
یک عدد نمکدان !
یک عدد نمکدان را به نحوی روی شیرینی خالی میکنید که همه جایش سفید شود ! شورینی حاضر است بفرمایید البته نوش جان حسین چون فقط خودش این محصولات رو میخوره !
به اندازه شکمش هم که توی ظرفش خوراکی بریزی همیشه آنقدر ازش نگه میداره که روی زمین پخش کنه ! هنوز هم اون عادت زشت بمال روی مبل رو داره باز هم دو تا قوطی ادویه رو روی مبل و فرشها خالی کرده ! هیچ روزی نیست که یک خرابکاری عمده نکنه ! اکثرا هوشمندانه است که هدفش غیر از یادگیری نیست که نتایج خنده داری هم داره مثل دیروز آف کردن یخچال !!! اما وقتی خرابکاری میکنه اشک آدم در میاد چون اساسی اساسیه ! بازم مثل دیروز وقت چرت بعد از ظهر ! ته مانده جعبه شیرینی چربی رو روی فرش ریخته بود و حسابی اون رو له کرده بود و روش بازی کرده بود به طوری که پودر شیرینی به خورد فرش رفته ! این فرش ما دیگه با آدامس فرقی نداره راه میری روش پاهات میچسبه ! همیشه روشو می پوشونم ولی فایده ایی نداره !
چند ماه پیش یه ساک خیلی بزرگ از اباب بازی هاشونو جمع کردم و قایم کردم دیروز در اتاق تکونی پیداش کرده بود انگار یه گنج بزرگ پیدا کرده اینقدر شادمانه میرفت از توی ساک یه تیکه اسباب بازی درمیاورد و ذوق میکرد که دلم نیومد جلوشو بگیرم الان خونه پکیده از اسباب بازی ! هر یه قدم که راه میریم یه جیغ هم میزنیم به هیچ روشی هم نتونستم ازش کار بکشم که اونا رو جمع کنه ! ! نحوه بازی کردنش فوق العاده هوشمندانه است خیلی دوست دارم ببرمش پیش یه کارشناس فقط بازی کردن این بچه رو نگاه کنند !! خلاصه یه بچه عجیب و غریب پدر مادر کش هست که نگو :confused!! تنها حسنی که داره اینه که بی تربیت نیست ! خدا کنه همین جوری بمونه :angel!
دو سال پیش تازه راه افتاده بود(۱۰ ماهگی ) ! یک بار که ماشین لباسشویی رو روشن کردم دیدم چه سر و صدای عجیب برخورد فلز و شیشه میاد با زحمت دربش رو باز کردم یه قابلمه کوچولو چند لیوان و قاشق توش بود ! اگه میشکستند باید کمپلت لباسها رو دور میریختم :nailbiting!
تازه گی ها هم ما رو میترسونه ! چه جوری ؟
این جوری : Image(155)111.JPG
وقتی خونه از خنده میترکه یعنی ما خیلی ترسیدیم !:laughing
البته تازگی ها همه سیاهی چشمشو بالا میبره و همه چشمش سفید میشه اون یکی دیگه بمب خنده است ! :rolling:rolling:rolling

دارند همدیگه رو جای نهار میخورند …
فعلا تا بعد .

به سوی تو خواهم آمد !

آذر۱۳

سلام
از همه شما ممنونم که سالروز متولد شدن من و همسرم رو با تبریکات زیباتون جشن گرفتید بی شک امسال بهترین و خاطره انگیزترین سالروز تولدم رو برای تمام عمرم قبل و بعد از این داشته ام . تبرک و سوپریز سانی !!! که بدجوری شوکه ام کرد ! :kiss:love … تبرک همسرم هدایاش و همینطور هدیه سارا ! ما بقی هدایا مثل سالهای قبل مادی بودند که ارزش انها زود لوث خواهد شد !
مدتیه از بچه ها ننوشتم فقط خواستم از خودم بنویسم و کمی هم از همسرم ! فکر میکنم دیگه از خودستایی اقناع شده باشم ! چشم از پست بعد بازم از وروجک شیطون و بازیگوشمون و از داداش مظلومش که خیلی بزرگ شده خواهم نوشت …
این کامنت رو احتمالا ندیدید برای پست قبلی :love…
#29 | امیر(همسر مادر سپید)
سلام از لطف همه دوستان و بزرگوارانی که تولد من رو تبریک گفتند ممنون هستم … امیدوارم همیشه خوش و خرم باشند… همسر سپید من خودش خوب میدونه که توی دل من چه جایی داره دعا میکنم تا آخر زندگی بتونم سپاس گذار محبتاش باقی بمونم
۲۰۰۵-۱۲-۰۳ ۱۴:۲۵:۰۶
View image
امیر … عزیزترینم … هیچی نمیتونم بگم … آخه دیگه چه کاری مونده که تو بتونی برام انجام بدی و اون کار رو نکرده باشی !
بابت این تاخیر چند روزه هم ببخشید جای شما خالی رفتیم پاییز شمال رو هم دییدم به زیبایی تابستانش میمونه !
بارها و بارها خواستم ادامه ارتباطم رو با سارا بنویسم ! اما دیگه نمیتونم حسم رو به درستی منتقل کنم فکر میکنم هر چه بیشتر درباره اش توضیح بدم کمتر قابل هضم میشه ، میدونم این حسی که من درباره سارا دارم رو اصلا درک نکردید ، برای من هم اوایل غیر قابل درک بود …. لزومی نداره درباره نحوه آشنایی و ارتباطمون بگم اهمیتی نداره ولی این ارتباط دورادور نسبت به کسی که فکر میکنی هر لحظه ممکنه اتفاقی بیفته که باعث بشه دیگه هیچ وقت صدای گرم و مخملیش رو نشنوی خیلی با سایر ارتباطاتی که انسانها با هم داشته اند و شناخته شده تفاوت داره !!! شاید من این جور فکر میکنم ، نمیخوام جسارت کنم اما شاید شبیه باشه به ارتباط مولانا و شمس ! نه به اون وسعت بینش و نه به عظمت فهم مولانا و شمس ، فکر میکنم این جوری خیال خودم و خیلی ها رو راحت کردم فکرشون از ارتباط جسمی و جنسی آزاد بشه !
من او را نمیبینم اما از صدای او انرژی میگیرم زنده میشم و نفس میکشم . نه ، فکر نکنید او به من روحیه میده یا سخنور ماهریه ، او هیچی نداره غیر از اینکه ساراست … او فقط یک ساراست . گاهی فکر میکنم اصلا وجود خارجی نداره این خود من هستم که ساعتها به خیال شنیدن صدای نرمش با خودم حرف میزنم ، احتمالا این فکر من درست تره چون سارا خود منه ، انگار حرفهایی که سالها در دلم خاک خورده اند خاطرات ریز و درشتی که با همه وجودم سعی کردم تلخترینهاش رو از یاد ببرم و تو دلم سنگینی میکرد مثل کفتری که زندانی دلم بوده حالا دیگه پریده ، دلم اینقدر سبکه و آرامه که انگار تازه متولد شدم …
میبینید که من هر چه بیشتر ازش مینویسم گنگ تر میشه ! پس بهتره بیشتر از این ادامه ش ندم ! فقط یه چیزی … هر شب و همیشه از خدا میخوام فاصله بین من و او رو از بین ببره ممکنه تحقق این آرزوی ماه ها و شاید سالها طول بکشه اما من منتظر میمونم تا او یک روز برگرده …با خیالش بیدار میشم نفس میکشم و زنده گی میکنم و میخوایم !
سارا ازت ممنونم که به من زنده گی بخشیدی چون دیگه از مرده گیی که دچارش بودم اثری به جا نمونده ! هر چند میدونم عقیده داری که روایت من و تو مثل دو خط موازیه ! من میخوام این خط خودم رو بشکنم تا به تو برسم … تو اگه نخواستی که بشکنی خیالی نیست یکی از این خط ها هم که بشکنه کافیه !
داخل پرانتز : فقط خوشحالم که همسرم امیر به ارتباط من با یک نفر غیر از خودش حسادت نمیکنه و نوع و جنس ارتباط ما رو خوب میشناسه .:regular
در این بحبوحه روحی که با سارا داشتم تازه کوتاهی عمر رو درک کردم و اینکه بالاخره یه روزی همه چیز تموم میشه بالاخره تمام ترین های خوب دنیای من یه روزی برمیگرده به سمت معبودش بالاخره چه بتونم سارا رو از نزدیک ببینم و یا نبینم او هم یه روزی خواهد رفت بالاخره من هم با تمام خوشبختی هایی که خیلی بیشتر از خوشبختی های خوشبخت ترین بانوی دنیاب فعلیمونه یه روزی خواهم رفت ! و چقدر این ایام به سرعت میگذره و چقدر کوتاهه و چقدر حقیره
ه فقط بخوام به این فکر کنم که آیا میتونم یه روزی کنار سارا باشم یا نه !؟ آیا روزی خواهد امد که پسرم بتونه لبخند من و پدرش رو ببینه یا نه ! ..
چه چیزی توی این دنیا مهمه ؟؟
به جایی رسیدم که دیگه هیچ چیز در این دنیا برای من مهم نیست هیچ جذابتی و رنگ و لعاب یا کششی در اون نیست که بتونه اینقدر مثل سابق من رو جذب خودش کنه که از زندگی اصلی ام در دنیای باقی غافل بشم همان جوری که تا به حال بودم … نه اینکه از دنیا ببرم و عابد شده باشم اصلا این جوری نیستم ! حتی در عیادت خدا هم کاهلی ام جبران ناپذیره ، فقط میخوام توقعات مادی رو تا جایی که میتونم کم کنم چون فکر میکنم همه چیز دارم .
از خدا میخوام که از طول عمرم کم کنه و به عرض اون اضافه کنه چون دیگه هیچ چیز نمونده که بخوام به خاطر اون خالق زیباترین های زندگی ام رو فراموش کنم ! فقط او را شاکرم و به هر چیزی که دارم قناعت میکنم هر چند رحیم و رحمان به من همسری داد که وسعت قلبش فراتر از وسعت قلب منه ، حسن رو داد که با اون بزرگ بشم ، حسین رو داد که بتونم بخندم جوری که اشک از چشمم بیاد و شاد باشم ، سارا رو داد که آینه من باشه و وجودش باعث بشه من نقبی بزنم به سمت الله و خانواده ایی دلسوز و فداکار که همیشه یاور من بودند !
خدا به من چیزهایی داد که به آنها احتیاج داشتم افرادی رو برای زندگی با من برایم انتخاب کرد که بهترین بنده های خوبش بودند .
خدایا من تا حالا که بنده گی برات نکردم اما میخوام بازم کمکم کنی که بنده تو باشم میدونم که میکنی چون من رو خیلی دوست داری مثل تک تک بنده های دیگه ات که همه شون رو اینقدر دوست داری که اگر بخواهند به آنها تمام ترینهای خوب دنیا رو اعطا میکنی !

به مناسبت ۸ آبان !

آذر۶

میدونم خیلی گذشته اما باید به جوری از تو عزیزترینم تشکر میکردم !
خوشحالم بازم میتونم سلام کنم !
از سلام کردن لذت میبرم و از خداحافظی ناراحت میشم اونم خداحافظی از دوستانی که دوستشون دارم ! نه نمیخوام خداحافظی کنم من تازه دارم به زندگی سلام میکنم ، تازه دارم بزرگ میشم تازه دارم بعد از یک دوره آبستنی سختی جانفرسا متولد میشم !
چقدر احساس انرژی میکنم چقدر احساس سبکی میکنم حتی دو جفت بال هم برای پریدنم کمه ! اصلا بال لازم نیست من الان دارم پرواز میکنم ! جایی که من هستم آخر دنیاست ! اول دنیاست ، تمام دنیاست ! من در بهترین جای زمین خانه دارم در بهترین موقعیت نقشه جغرافیایی قرار گرفتم
وسیعترین و سرسبزترین منزل دنیا رو من دارم ! قشنگترین و دوست داشتنی بچه های دنیا رو من دارم !! تنها ثروت زمین رو من دارم ! طولانی ترین و سنگلاخ ترین جاده دوست داشتنی رو من دارم ! بیشترین انگیزه زندگی رو من دارم ! بهترین روحیه جنگنده گی با سدهای جلویم رو من دارم ! من بهترین زندگیی که خدا به بنده اش میبخشه رو دارم ! بهترین بالاترین برترین والاترین زیباترین و تمام ترین های دیگه ی خوبی که میشناسم و میشناسیم !
چون فقط تو رو دارم ، تو رو که تمام ترین های خوب دنیایی !
دوستت دارم هیچی نیست در برابر احساسی که به تو دارم . هیچ واژه ایی برای ابراز احساسم به تو پیدا نمیکنم . امیرترین امیر آفریده شده !
کلمات قاصرند از بیان سخن قلبم ! که تمام آن هدیه به تو است همیشه . دوست داشتن من هیچ وقت تا نخواهد داشت ! فراز و نشیبهایی که با هم طی کردیم به من ثابت کرد همیشه همیشه دوستت خواهم داشت در هر شکلی در هر صورتی در هر شرایطی .
ای کاش من هم میتوانستم بهترین ها و تمام ترین هایی که دوست میداری را به تو تقدیم کنم ، مثل تو که تمام ترین های خوبی رو که میخواستم به من اهدا کردی !
تولدت مبارک همسر مهربانم .
تنها جمله ایی که به ذهنم میرسد که با آن از محبت های تو قدردانی کنم این است :
بعد از خدا به تو سجده خواهم کرد در هر قبله ایی که قرار بگیری .
سبزترین ساقه ای که سبزیش تویی .
در یک حرکت خارق العاده همسرم امیر به من اجازه داد عکسش رو هم بزارم اما سرعتم پایین بود فرستادونده (به قول حسن ) نشد ! حتما مصلحت بوده ! هرچند همکاران جناب همسر مثل اینکه مدتی زنگ تفریح داشتند با بلاگ بنده !‌دیگه خیلی دستم بیشتر از این برای نوشتن بسته میشد در ضمن فکر میکنم دیدن عکس ایشون جذابتی برای خواننده های عزیز بلاگم نداشته باشه ! پس از خیرش گذشتم …
وااای نمیدونید چقدر دلم برای همه شما تنگیده بود .. درباره مطلب سارا هم باز مینویسم قسمت ۲ هم داره :regular
والله منم تو درک این رابطه موندم گاهی سعی میکنم اصلا به نحوه آشنایی و علل اون فکر نکنم چون حتما قاط میزنم :wink:laughing
خودتون رو دوست داشته باشید و به خودتون اهمیت بدید این نصیحت ریحانه است به همه شما !
راستی امروز رفتم به مدرسه دخترانه نابینایان نرجس از مدارس پسرونه که غیر از شر چیزی به ما نرسید اما انگار همین جور خیر تو راهه ! قول معلم مجرب دادند و به بنده هم اجازه دادند در کلاسهای یوگای مادران که هفتگی در مدرسه تشکلیل میشه شرکت کنم و همینطور قرار بر این شد بنده برای کسب تجربه در کلاسهای سرکار خانم ابراهیمی در دانشگاه علامه طباطبایی حضور داشته باشم (سرکار خانم ابراهیمی مدیر مدرسه نرجس هستند) …
تا حالا میگفتم خدا رو شکر حسن پسره حالا میگم خدا نمیشه این بچه دختر بشه ؟؟؟ بهشته این مدرسه بهشت ، چه مادرایی دارند این دختر کوچولوها ، چقدر فعال ! خدا به همه شون سلامتی و انرژی بده دست همه شون رو میبوسم .

تولد

آذر۶

مادر سپید تولدت مبارک. ایشالا سال دیگه حسن با نور دیده هاش شمع های کیک تولدتو روشن کنه. همیشه در پناه حق باشی. :love:kiss
سانی

و اما من تا حالا کجا بودم !؟

آذر۴

نامه ای به همزاد رویاهایم !
نمیدونم چرا شبها دلم برات تنگ میشه و روزها ازت بدم میاد ! نه که ازت بدم بیاد نه دیگه از اون نفرت خبری نیست ! اشاید واسه اینه که شبامون دوست داشتنی تر بود و جذابتر… بدون جیغ و ویغ بچه ها و مزاحمت های دیگه که باعث میشد بریم زیر پوست همدیگه ! وایی چه شبایی داشتم با تو ! نه میشد تلفنی صحبت کرد و نه چت ! فقط اس ام اس ! همین اس ام اس ها بود که موبایل ۸۰۰ تومنی بابای بچه ها دربش شکست و هی قفل میکرد به قول تو موبایل هامون هم آورده بودند ! شبها میام و عکسامون رو با هم نگام میکنم !! همون دو تا عکسی که با هم گرفتیم همون وقتی که تا دستهای یخ زدمون رو به هم سپردیم و یه باره یه گرمای دوست داشتنی توشون دوید ! نمیدونم فهمیدی یا نه ولی تا لحظه ایی که سیاهی چادرت محو شد از دور نگاهت کردم تا از سالن فرودگاه خارج شدی ! خیلی اون موقع دوست داشتم میدزدیدمت و میاوردمت خونمون اونجا نگهت میداشتم برای خودم فقط برای خودم !‌ نمیدونم چرا تو رو فقط برای خودم دوست داشتم دوست داشتم تو هم همین جوری میبودی فقط واسه من میبودی مث یه یار واقعی اما نه تو من رو برای خودم نمیخواستی ! ولی من تو رو برای خودم میخواستم ! نخواستی برای من بمونی ! نشناختمت هنوز هم نمیشناسمت !‌نمیدونم واقعا فرشته بودی یا روزی فرشته بودی !
آه … چقدر دلتنگم ! شبهای دراز و خاموشم سر گشته و بی هدف طول و عرض خانه رو راه میرم و فکر میکنم و فکر میکنم و فکر میکنم ! با خودم میجنگم ، سعی میکنم وقتی مال یکی دیگه شدی باهات کنار بیام ، با خودم کلنجار میرم فکر میکنم به خاطر احساساتت حاضر میشم در جلد یه سنگ صبور برم ! اما تا صبح میشه و زندگی جریان پیدا میکنه باز هم بر میگردم خونه اولم ! نمیخوام تو رو دوست کس دیگه ایی ببینم ! دوست دارم تو فقط دوست من باشی اما نمیشه ! میشه !؟ با عقل و منطق انسان دنیایی نمیشه اما مگه دوستی ما و جنس دوستی ما رو هیچ انسان دیگه ایی میتونه با قدرت عقل و منطقش توجیه کنه ! نمیدونم چرا ما به هم گره خوردیم ! یادته یه شب بهت گفتم انگار زمین و زمان این سه ساله دست به دست هم داده بودند تا من و تو به همدیگه گره بخوریم و با هم دوست بشیم ! فکر میکردم تو همزاد منی ! فکر میکردم حتی اگه سخت ترین حرفها و درشت ترین کلمات رو هم بهت بگم بازم میمونی همنجور محکم که دیده بودمت !‌اما تو شکستی وقتی بهت گفتم دیگه دوستت ندارم !از خودم روندمت و بعد از اون همه خاطره های شیرین و دوست داشتنی که باهم داشتیم بعد از اون سفر عجیب و خیال انگیز یک روزه ایی که به شهر تو داشتم ! همون وقتی که دستای سردتت رو با حرارت قلبم گرم کردم اون وقت فکر نمیکردم حاضر بشی با تندیی من کنار بری و جا خالی کنی !‌ میدونی وقتی یاد اون مکالمه های طولانی و صدای مخملی ات میفتم و سکوتهایی که میکردی و با وضع الان میسنجم میبینم که نه اون وقتا هم اون قدرها هم که فکر میکردم دوست من نبودی ! دوست من ،دوست من ، دوست من … نبودی !
مگه بهت نگفتم تحت هیچ شرایطی حتی اگه من بخوام حق نداری تنهام بزاری !؟
مگه بهت نگفتم من ثبات روحی پبدا نکردم هنوز تو شوک این رابطه فراانسانیمون هستم !؟
مگه بهت نگفتم من میتونم با همه نازهات کنار بیام !؟
مگه بهت نگفتم من به انسان معمولی هستم و تو خاص هستی خیلی حرفاتو نمیفهمیدم چون تو هم مثل بعضی ها تو دلتون حرف میزنید و فکر میکنید و انتظار دارید طرف مقابلتون شما رو بفهمه !
مگه بهت نگفتم به من فرصت بده ولی تنهام نزار !؟
آها من فقط ازت دو درخواست داشتم نمیدونم چرا سعی نکردی به خاطر من نه به خاطر دیگری این درخواست من رو سرسری ازش بگذری ! ازت خواستم دروغ نگی و ازم چیزی پنهون نکنی اما کردی ! یادته چند دفعه بهت یادآوری کردم ! و اینکه نزاری تو تنهایی هام بمباران بشم ! بمباران و جنگ ، جنگ و بمباران ، جنگ بین عقل و دل ! من هیچ وقت دل رو دوست نداشتم اما این بار میخواستم برای یک بار هم که شده پای حرف دلم بشینم ! یه دفعه هم من بگم : دلم خواست !
دوست داشتم من یه بار برای همیشه که برای همه عمرم بس بود بگم به خاطر دلم این کار رو کردم ! اما نزاشتی ! تنهام گذاشتی ! حرفهای درشتم رو به دل گرفتی و رفتی هیچ اصرار و پافشاریی برای ادامه دوستی کوتاه و عمیقمون نکردی ! آره …
وقتی یادم میفته میگم آره اون من رو نمیخواست دوستی با من رو نمیخواست ! اون هم من رو یه خاطر یه چیز دیگه میخواست ! بارها چوب این جور افراد رو خوردم که من رو به خاطر خودم نخواستند ! اما فکر نمیکردم تو هم بری جز اون ها ! فکر میکردم بالاخره خلا زندگیم رو پیدا کردم ،…
آره آره آره اینه ! همونه خودشه همونه که یه عمره دنبالشم ! بالاخره پیداش کردم یکی که حرفم رو میفهمه حوصله اش بی نهایته و پای حرفم میشینه و منم همه حرفهایی که نمیشه به سایه ات هم اعتماد کنی و بگی رو براش میزنم ! آره بالاخره پیداش کردم اینه همون دوست خارق العاده ایی که منتظرش بودم !
آه چه خیالی ! باور کن هنوز هم دلم نمیخواد باور کنم ! اگه حرفم راست نیست بزار به حساب درشت زبونیم ! چکار کنم دختر آذرم دیگه !
آه سارا سارا سارا … بازم پناه بردم به این ابوقراضه … یادته همسرم بهت چی گفت ؟ گفت که من هیچ دوستی ندارم و ازت خواست که دوست من باشی ! ببین دو نفر آدم ازت خواستند که بمونی ! هرچند من خرابش کردم اما قبلا بهت گفته بودم حتی اگه من روندمت بازم نرو !
آخ … آخ که من چقدر پرتوقع شدم این جوری نبودم ها ! نمیدونم چرا ازت تو اینقدر توقعم بالا رفته ! برام عجیبه ! بالاخره تو هم آدم بودی دیگه شاید من فکر میکردم تو فرشته ایی و خدا تو رو بعد از این همه فراز و نشیب برای من فرستاده ! آره میدونم اون اس اما اس هایی که من برات زدم خیلی ناراحت کننده بود اون دوبار آخر رو میگم ! ولی اون موقع ناراحت بودم تنها بودم !‌من از تنهایی میترسم گفته بودم تنهام نزاری ! اما تو هم آدمی دیگه دو روز نتونستی با من حرف بزنی و من بازم بهم ریختم چی شده ! چه اتفاقی افتاده چرا سارا زنگ نمیزنه ! چند بار واست زدم سارای خونم پایین اومده منتظر بودم توجه نکردی ! تنهام گذاشتی رفتی پی کار خودت ! بهت گفته بودم من حالم خوب نیست قرصهام تموم شده نمیتونم آروم باشم تنهام نزار !!! اما تو رفتی و یعد از دو روز از من گله کردی چرا ازت دلخورم !
این ارتباط فراانسانی ما خیلی کوتاه بود خیلی دوست داشتنی بود نمیدونم شاید همه لطفش به کوتاهیش بود … اما نه نباید اینقدر کوتاه میموند !‌ای کاش میشد بازم هم ادامه اش داد ! به نظرت میشه ؟
فکر نکنم !!! تو از من بدت میاد از من متنفری میدونم … میدونم بعضی وقتا هم به من حق میدی اما خودت هم محق بودی دیگه !‌نه ؟؟؟ تو هم حق داشتی به غیر از من با دیگران هم دوست باشی ! اما من چشم ندارم ببینم با دیگران دوستی نمیخوام نمیخوام نمیخوام ! نمیخوام هیشکی با تو دوست باشه !
یادته بهت گفتم تنها دوست دوران کودکی من عروسکی بود هم اسم تو ؟؟ یادته بهت گفتم سالهاست در جعبه ایی زندانیش کردم تا نبینمش چون تو رو دوست نداشتم ! اما سارا از داخل جعبه بیرون اومده روح پیدا کرده و خانواده داره ! افرادی هستند که دوستش دارند و افرادی هم هستند که او دوست شون داره ! اما سارا مال من بود فقط مال من یادم نمیاد به هیچ کس تعارفش هم کرده باشم که لحظه ایی بهش دست بزنه ! من تعصب خاصی بهش داشتم … فکر میکردم تو همون سارای منی هنوز هم فکر میکنم همون سارای منی ! نه نه نه فکر نکن تو رو مثل عروسک دوست دارم نه ! اما میدونی منظورم چیه !
اما نه یه کمی صبر کن … سارا من تو رو دوست دارم کسی که تو رو دوست داشته باشه رو هم دوست دارم پس چکار کنم ؟ یعنی راضی بشم ؟؟؟ یعنی بزارم که تو با بقیه هم دوست باشی؟؟؟ تو چی دوست داری ؟ تو به من گفتی هر چی تو بگی یعنی هر چی من بگم ؟ آره میدونم هر چی من گفتم رو قبول کردی چون چاره ایی نداشتی ! دلم میسوزه برای تو برای خودم برای کسانی که تو رو دوست دارند و کسانی که تو دوستشون داری !!!
دلم برای خودم میسوزه هنوز دوستی که به خاطر خودم باهام دوست باشه رو پیدا نکردم دوستی که فقط درباره خودم با من حرف بزنه من رو تشریح کنه از من بگه که منه من ! اون منیتی که در وجود هر انسانی هست اون رو به من بشناسونه !‌اون چیزی که بهش میگیم : خودم ! یه دوستی فراانسانی مثل دوستی من و تو ، مثل ارتباط عجیب و باور نکردنی ما دوتا که فقط خودمون ازش میدونیم و بس ، فقط همچین دوستی میتونست آینه من باشه آینه ایی که بتونم خودم رو توش ببینم !
داشتم کم کم خودم رو میشناختم ، داشتم میفهمیدم چقدر تا انسانیت فاصله دارم داشتم تخمین میزدم چطور میتونم پرش داشته باشم و این کسری رو جبران کنم ! تا برسم به خودم به انسانیتم ! میدونی که تا آدم خودش رو نشناسه نمیتونه خداش رو بشناسه ! برای منی که عطش دارم ذره ایی از وجود واحد رو درک کنم برای من داشتن تو غنیمت بود !‌ تو پلی بودی بین من و خودم و من پلی میشدم بین تو و خدایت اگه میخواستی ! اگه به حرفم گوش نمیکردی و نمیرفتی پی بختت ! تو بلد بودی یاد گرفته بودی من رو آروم کنی اما نکردی ! خوب تو هم آدمی دیگه صبرت تموم شد ! خودت رو از شر من راحت کردی ! روز که میشه ازت بدم میاد اما نه به او بدی که فکر میکنی مدتهاست نفرت از وجودم رخت بسته و رفته !‌ مثل چشمه اشکم که خشک خشک شده فقط ۵ قطره به تعداد اون خرماهای سیاهی که در خواب دیدم ! ۵ خرما ۵ قطره اشک ۵ نفر انسان و ۳ دوست ، ۳ سال عاشقی پنهونی تو ۳ سال عاشقی پنهونی من ، ۳ سال عاشقی پنهونی یار جدا نشدنیت ! ۳ و ۵ چه ارتباطات دیگه ایی با هم دارند ؟؟
سارا تو الان کجایی ؟ چکار میکنی ؟ میدونم تو هم بیداری و در فکر دوست خودت نه دوستی ما ! اما نه میدونی اونم جز درشت گویی هام بود میدونم به یاد لحظات دوست داشتنیمون اون روز چهارشنبه در حافظیه در سعدیه در نارنجستان حمام وکیل و ارم سرسبز و پارک جهان نما … هیچ وقت یادم نمیره ازم انتظار نداری که فراموش کنم هان ؟
من هیچ وقت از تو عصبانی نمیشدم مگه وقتهایی که به خاطر یکی دیگه بهم دروغ میگفتی یا به قول خودت راستشو نمیگفتی و یا طفره میرفتی منو سر میدووندی … هیچ وقت فکر نکن من از تو عصبانی بودم به خاطر اینکه دوستیمون از مرز دو نفر گذشت … سارا من هنوز هم دوستت دارم و هنوز هم اگه باهات حرف بزنم اگه ازت ناراحت بشم بازم درشت گویی میکنم …
ای کاش میشد من رو ببخشی ، بازم برام یه جوک بی مزه بفرستی یا از شعرهای لطیفت بگی !
بهت گفته بودم اگه ازت ناراحت بشم بهت میگم …
تحملت کمه ! دوست من باید تحملش بیشتر از این حرفها میبود ! شاید هنوز هم باید منتظر بمونم تا اون یار افسانه ایی از راه برسه !
من از تو انتظار داشتم عروسکم نباشی ! ساکت نمونی حرف بزنی اظهار نظر کنی مخالفت کنی و پافشاری کنی ! اما حس میکنم تو همون عروسک دوران کودکی من بودی سارا کوچولوی من ، که شبها من رو به قصر رویاها میبرد …
کسی که لحظه ایی از فکرت بیرون نمیاد
۵/۸/ ۸۴

یه خبر خوب

آذر۱

سلام سلام
دیروز حسن رو به چشم پزشکی بردم. دکترش یه سری قرص ویتامین A که از آمریکا آورده بود رو برای حسن تجویز کرد. لازمه اضافه کنم که این قرص ها ویتامین A تنها نیست بلکه حاوی یکسری املاح هست که بدن حسن اون ها رو کم داره. این قرص ها قراره این کمبود رو جبران کنه و فعلا تا یک ماه خوردن این قرص ها را ادامه میده تا ان شاالله به نتیجه برسه بعد از اون هم تا دو سال دیگه تا به نتیجه ای که مورد نظر هست برسه.
به امید سلامتی کامل حسن.
پیوست: ممنون از بزرگواری تموم دوستان با محبت که این مدت تنهام نذاشتن!