مادر سپید

مادر یک روشندل

بن بست !

مرداد۳۰

سلام
میلاد با برکت امیر مومنان علی علیه السلام رو بهمه شما تبریک میگم + تبریک ویژه برای پدرهای مهربون و زحمتکش بچه های استثنایی و بچه های غیر استثنایی ! :)
هر کاری کردم نتونستم چیز دیگه ایی بزارم … پس بهتره اصلا بعد از این رو نخونید و صفحه رو هم ببندید ! متشکرم .
……………………………………
من حالم خوب نیست !
اعصابم بد جوری مشوشه !
خط خطی شدم !
بی حوصله … عصبانی … غمگین !
من حالم خوب نیست …
خدا بهم کمک کن … تو هم از من ناامید شدی نه ؟
بید مجنون رو که دیدم ! دچار جنون شدم ….
یک هفته است با خودم دارم حرف میزنم !!!!!
یک هفته است نا امید شدم …
….
پاکش کردم بزار تو دلم بمونه از چی !
ولی آقای مجیدی !!! نگاهت خیلی تلخ بود ! تو از منظر یک روشندل به همه چیز نگاه کردی غیر از مادرش ! من به عنوان مادر یک روشندل خیلی دلم شکست !
نمیتونم حرف بزنم !!!
من از داستانت خوشم نیومد از شخصیت یوسف که به نوعی نماینده روشندل ها بود خوشم نیومد !!!
واقعی بود . آره راست میگی واقعی بود بیشترش … و تلخ تتتتتتتتتتلللللخ …
راست میگی راست … من هم خیلی از جزئیات شخصیت آینده فرزند روشندلم رو مثل شما نشناخته ام ! درک و بینش شما خیلی بهتر از درک مادر یک روشندل بود !
من به عنوان مادر یک روشندل نخواسته بودم یه چیزهایی رو باور کنم ! اینکه من تمام خدمتی که دارم برای فرزندم میکنم یا از سر ناچاریه یا به قول شما به نوعی ترحمه ! من اسم این ترحم رو برای خودم گذاشته بودم کمک ویژه !!!!
نمیتونم …
نمیتونم …
نمیتونم هیچی بنویسم …
نمیتونم جلوی اشکهام رو بگیرم …
نمیتونم …
نمیتونم …
نمیتونم هضمش کنم …
نمیتونم هیچ جوری باهات کنار بیام …
نمیخوام حرفت رو باور کنم …
نمیخوام …
نمیخوام …
داشتم زندگیمو میکردم …
دلم به مادری کردنم خوش بود …
چکار کردی ؟
چی گفتی ؟
آقای مجیدی چی دیدی ؟
نگاه میکنیم ، نمبینیم !
فکر میکردم خیلی میبینم ، صد البته بیشتر از افراد غیر معلول که فرزند غیر معلول دارند میبینم !
اما باز هم نگاه کردم …
ندیدم …
نزارید حرف بزنم …
نخوایید بازش کنم
نمیتونم …
هیچ چیزی غیر از اشک نمتونه بیان کنه !
در هیچ واژه ای نمیگنجه …
هیچ جوری نمیتونم احساس تلخ ام رو بازگو کنم …
عاجزم …
خدا تو که میدونستی من اینقدر بی ظرفیتم چرا به من یک فرزند معلول دادی ! مگر من با کسانی که فرزند غیر معلول دارند چه فرقی دارم ؟
من که با دیدن یک فیلم اینقدر بهم میریزم …
تهی میشم …
خالی میشم …
یک حجم نا متناسب میشم …
چرا به من فرزند معلول دادی !!!!
خدا من ناشکر نیستم ها ! ولی میدونی بداخلاقم … خودت من رو این جوری آفریدی .. میدونی غرغرو ام … میدونم زود قاطی میکنم و به همه چی پشت میکنم …
خدا چرا با من این کار رو کردی ؟؟؟؟
میدونم نمیخوایی این جوری باقی بمونم …
میدونم نمیخوایی اینقدر در جا بزنم …
میدونم نمیخوایی نا امید بشم …
خدا …
نمیتونم از این مثبت تر باشم …
خدا …
کمک کن …
خدا …
تنهام نزار …

ریحانه اکتور سینما !

مرداد۲۳

سلام
این دفعه منم ریحانه :regular!
جهت اطلاع دوستان تازه وارد عزیز ! بگم من و محبوبه دو نفریم اسممون هم دو تاست :hypnoid ریحانه که نمیشه محبوبه باشه یا محبوبه ریحانه باشه ! میشه آقای وحید :question!؟
محبوبه مادر محمد و محدثه ست و ریحانه مادر حسن و حسین عکسهای پست قبلی هم هیچکدامشان محمد نبود :love! حسنین بودند :love!!! خودمونیم ها ضایع شدیم پیش محبوبه :sad هم من که عکسهای با نمک بچه هام رو گذاشته بودم در پست محبوبه هم بچه هایی که کامنتهاشون مال من بود نه محبوبه :sad! این بنده خدا چقدر تو این وبلاگ پذیرایی میشه!!!!!!! :teeth
این از این !:thinking
بالاخره این فیلم ما دراومد و به اکران رفت :eyelash چقدر منتظر شدیم تا اومد ! :oh… یه فلاش بک بزنم ….:teeth
حسن دوره آمادگی رو در مدرسه محبی میگذروند هنوز بین من و مدرسه تیره و تار خراب و کدر و به طرز وحشتناکی سیاه نشده بود:teeth ! یه روز دو نفر آقا همراه مشاور روانی :phbbbt مدرسه اومدند کلاس بچه ها و با ایشون صحبت میکردند ! متوجه شدم از هنرمندانی هستند که آمده اند بازیگر انتخاب کنند ! با چند نفر از بچه ها صحبتی کردند و تا اومدند طرف حسن مشاوره کشیدشون گوشه کلاس و شروع کرد پچ پچ کردن ! فهمیدم داره چی میگه:angry باز هم میخواست سه نفر اول کلاس رو پیشنهاد کنه :nottalking! عادتش بود در هر برنامه مصاحبه مسابقه جشن و فوق برنامه فقط همان سه تا رو انتخاب میکرد :waiting! و بقیه از دید ایشون اصلا آدم نبودند :phbbbt! قیافه یکی از ایشان خیلی آشنا بود بعدا متوجه شدم برادر آقای مجید مجیدی ست ! به ایشون گفتم اگر دنبال بازیگرید حسن سابقه بازیگری داره:smug ! و سوابق سینمایی اهل و عیال و فک و فامیل را بهشون گفتم:teeth ! (حالا فکر میکردم مثلا چه نقشی داره این بچه :thinking!!!!!)
ما رو یه روز جمعه دعوت کردند به یک مدرسه که خیلی روز سردی هم بود چون حسین شیرخواره بود مجبور شدم او را هم با کالسکه اش بگیرم تو بغل و با خودم ببرم :yawn! رفتیم و اونجا تازه متوجه شدیم دنبال سیاهی لشگر بودند ! خلاصه بچه ام رو شاید از پشت با کاپشن کرم رنگ شاید در کلاس آخری ببینید تازه اگه بشناسید :confused! با حال گرفته پیش مادرای دیگه نشسته بودیم که باز هم آقای مجیدی آمد در کلاسی که ما بودیم و نگاهی به ما انداخت :thinking! و بی حرف رفت :question… بعد از چند دقیقه اومدند تو و به من اشاره کردند و گفتند خانوم شما میایید به ما کمک کنید :loser؟ من چکاره بیده بودم :hypnoid:hypnoid:hypnoid!!!!!!! گفتند ما یکی از همکارامون نیومده شما نقش ایشون رو کار میکنید :question؟!
گفتم جای خانوم تیموریان اگه باشه هستم :teeth:teeth:shades:wink!!
من هنوز خود فیلم رو ندیدم اما اون طور که شنیدم گویا پرستویی زمانی در این مدرسه نمیدونم درس میخونده یا درس میداده !!برای تجدید خاطرات از پشت پنجره های سه کلاس رد میشه کلاس وسطی خانوم معلم روشندلی:shades داره از روی کتاب بریل به بچه ها درس میده ! چند تا عینک دودی گرفتند من زدم تا یکیش که مال یکی از پدرای بچه های مدرسه ما بود به صورتم اومد و مقبول افتاد ! نمیدونید این بنده خدا چه کیفی میکرد که عینکش تو فیلم مجیدی داره بازی میکنه:rolling یه دل ضعفه ای گرفته بود :silly اصلا تو حال خودش نبود :laughing بعدا که عینک رو بهشون دادم با احترام دسته هاش رو تا کرد گذاشت تو جیب کتش فکر کنم الان در قاب طلا گذاشته باشدش :rolling!!!
! من باید دو خط شعر دو برادر رو میخوندم یادمه مدرسه که میرفتم این شعر رو نتونستم حفظ کنم :waitingهر چقدر هم به مغزم فشار میآوردم نمیتونستم بدون اینکه از رو بخونم تکرار کنم:teeth برای همین دو خط بیشتر از ۴ ساعت داد زدم :yawn! و پسر بچه های کلاس هم چون من از روی کتابی که یکیشون باز نگه داشته بود میخوندم هی هر و کر کردند :rollingاینقدر تیکه میانداختند و منو میخندوندند که نگو:laughing یک بار صدا بردار جوان که کف کلاس تقریبا دراز کشیده بود:sick تا دیده نشه خوابش برد:yawn و بوم اومد پایین و کات دادند این پسر بچه ها هم مگه ول کن بودند:rolling !! بیشتر از ۴۰ بار پلان گرفتند که ربطی به پارازیتهای ما نداشت :eyelash!
بیخود نیست که یه فیلم قوی و تحسین برانگیز میشه یه فیلم هم آب زیپو در میاد ! برای شاید یک پلان ۱ تا ۲ دقیقه ایی کلی تجهیزات و نیرو به کار گرفته بودند حتی سیاهی لشکرش هم انتخاب شده بود ! ولی چه اکیپ خوبی همراهش بود ! حرفه ایی سنگین محترم و تحصیل کرده !:applause:applause:applause
حسن فیلم مارمولک و لیلی با من است آقای پرستویی رو میشناخت برای همین بردمش پیش پرویز پرستویی اونم یه جک براشون تعریف کرد که نیم ساعت اقای پرستویی داشت میخندید:laughing ! جوکش این بود البته من بعد ازاین عوضش کردم بهش یاد دادم که به قومیتی توهین نشه :embaressed!
یه گربه خره رو چنگ میزنه خره میشه خرچنگ !!:sick
روز خوبی بود خاطره خوبی به جا گذاشت ! از چند و چون فیلم خبری ندارم اما مطمئنم هر چی باشه یک اثر تحسین بر انگیز دیگه از کارگردان جوان و خوشفکر ایرانی ست !
متوجه نشدید کدوم فیلم رو میگم ؟ بید مجنون رو میگم دیگه البته اون موقع اسمش بازگشت بود که به بید مجنون تغییر یافته !
بعد از اون اوایل مهر امسال هم از طرف گروه کارگردانی کمال تبریزی برای فیلم یک تکه نان حسن به طور جدی تری دعوت شد که کار به تست و این حرفها هم کشید ! باز هم سه روز علاف شدیم اونجا تا نوبتمون رسید آخرش هم فهمیدیم باز هم سیاهی لشکر میخواستند البته این بار در صف اول سیاهی لشکر ها :teeth! من و مادر سبا بودیم چه سرمایی بود در سولوقون کن :nailbitingمغز استخوانت یخ میزد :nailbiting:nailbiting:nailbiting! این گروه سیاهی لشکرشون رو اصلا مناسب انتخاب نکرده بودند روز دوم بینشون چنان دعوایی سر گرفت دیدنی انگار یک نفر از عوامل هم کشته شد:surprise که اصلا صداش رو در نیاوردند ! :hypnoid خیلی علافی بیخودی داشت بیشتر مدعوین هم معلولین بودند که در فضای نامناسب اونجا خیلی سختی کشیدند :sad!آخرش گفتند من حسن رو بغل کنم و با گروه بایستم جلوی در خانه پیرمرد فکر کنم سکانسهای آخری فیلم بود !
بعدا شنیدیم تمام نوارهای این سکانسها گم شده و چقدر وقت ما این وسط تلف شده بود ! اینم از سر کار گذاشتن ما و ملت !:shades
اگر بخوام خوشبینانه به این قضایا نگاه کنم میشه نوشته های بالا :shadesاگه جور دیگه ببینم ! کلی عصبانیم از اینکه استفاده ابزاری از روشندلی حسن و سبا شده :angry:angry:angry:angry:angry!
بدون اینکه توضیحی درباره فیلم بدهند چندین روز بچه ها رو در هوای سرد به بازی گرفتند ! این یک تکه نان خیلی بیخود بود ! اصلا خوشم نیومد گروه بد نبود اما انتخاب سیاهی لشگرش بیخود بود هر کی تو خیابون بود رو برداشتند آوردند کلی جوان بیکار که تیزی چاقوهاشون از توی جیبشون مشخص بود نتیجه ش هم شد کتک کاری وحشیانه شون با همدیگه ! چقدر ما ترسیدیم دویدیم توی یکی از ماشینهای عوامل و درهاش هم قفل کردیم ! :laughing:laughing:laughing با اینکه از ما دور بودند !
اما آقای مجید مجیدی خیلی مردمی تره تا کمال تبریزی ! :shades
سرتون رو خوردم ! اگه میشناسید برای رفع گرفتگی صدا دارو گیاهی معرفی کنید ! چند روزه به شدت صدایم مثل دمیدن در لوله بخاری شده !
تا بعد ! :shades:shades:shades

تراکتوری به نام محبوبه !

مرداد۱۷

سلام
چند وقتی که نبودم حتما حلوای من رو پختین و یه فاتحه هم برام خوندین :teeth! اما من هنوز زنده ام !و امیدوار :eyebrow!
گفتیم مدرسه ها تموم میشه و بچه ها تعطیل میشن و یه نفس راحتی میکشیم :whew! و خستگی در میکنیم !اما دریغ از دقیقه ای استراحت از صبح که بیدار میشم تا شب که میخوام بخوابم همش راه میرم و راه میرم و راه و میرم … به قول شوهرم اگه یه کیلومتر شمار به پام ببندم روزی یه بار میرم مشهد و بر میگردم .. :laughing
صبح که بیدار میشم یه لیست از کارهای روزانه روی درب یخچاله :eyebrow… خرید میوه و خواروبار، رفتن به باشگاه ، شستن لباسها ، جارو و گردگیری ، خرید دارو، تلفن زدن به چند جا و غیره …
البته این کارهاییه که معمولا همه انجام میدند اما بعضی از کارهای غیر پیش بینی شده ناگهان حجم کارها رو چند برابر اضافه میکنند !
وقتی مشغول آماده کردن صبحانه ام تا میخوام آب جوش رو در قوری بریزم محمد بیدار میشه و داد میزنه : سلام من دستشویی دارم بدو که داره میریزه … !:sick
مجبورم کتری رو ول کنم و برم سراغش گاهی وارد دستشویی که میشه اون اتفاقی که نباید بیفته میفته و :embaressed… یه ربعی طول میکشه که برگردم آشپزخونه کتری خنک شده و دوباره باید داغش کنی :waiting…سر میز یه لقمه من :regularیه لقمه داداش :loveیه لقمه آبجی:kiss ! و ادامه … _ وای چایی ریخت رو شلوارم :phbbbt _ همش :question؟ _ نه چند تا قطره:phbbbt _ خوب بعد از صبحونه عوض میکنم :regular _ نه من از خیسی بدم میاد زود عوضش کن :phbbbt… تا میام شلوار جناب محمد رو عوض کنم چایی هم یخ کرده و نمیشه خورد ! البته به چایی خنک خوردن عادت کردم اهمیتی نداره :whew! بعد از صبحانه مشغول جمع کردن میز صبحانه وتو فکر نهار که چی درست کنم :question… همون وقت تلفن زنگ میزنه همسرم با عجله میگه من دارم میام خونه تا برم ماموریت :oh! وسایل و لباسم رو تا نیم ساعت دیگه حاضر کن که خیلی عجله دارم:surprise ! وایی چه قشقرقی بپا میشه :sad! بدو لباس اطو کن فلاکس چای و آب بزار و میوه و نپتون و خوراکی و ظرف چای و غیره به نفس نفس که میافتم که از راه میرسه و بدو لوازمش رو برمیداره و میره :confusedو من میمونم و خونه ایی که انگار بمب توش ترکیده و نهاری که هنوز آماده نشده :silly! … پیاز داغ میزارم …_ مامان بیا برام فیلم بزار:loser _ چشم . میرم برای پسرک فیلم میزارم . از اون طرف _ سبد اسباب بازی هامو میدی بازی کنم ؟ – بیا اینم سبد اسباب بازی ، و اون رو از روی کمد به دستش میدم ! _ زیاد ریخت و پاش نکنید :thinking! وایی پیاز داغم سوخت دوباره از نو درست میکنم:sad ! باز دوباره …. محمد : من شیر میخوام . شیر میبرم چون نمیتونه با تکونهای اضافه اش شیر بریزه هنوز به آشپزخونه نرسیده جیغش در میاد:phbbbt _ مامان ریخت رو لباسم :confused! دوباره لباسهاش روعوض میکنم ! ای وایی دو باره پیازم سوخت :oh! بعد از گذاشتن نهار محمد رو به محدثه میسپارم و میرم خرید … بدو بدو از این مغازه به اون مغازه ای کاش یه روز جلوتر بهش حکم ماموریتش رو ابلاغ میکردند تا من این جوری دنبال دو قلم جنس این طرف اون طرف ندوم:waiting ! با دستهایی پر از کیسه های سنگین وارد خونه میشم پر از اسباب بازی محدثه که نگاه عصبانی من رو میبینه:angry فوری دست به کار میشه و جمعشون میکنه :applause! باز همین هم خیلی خوبه ! تا میوه ها رو بشورم و چیزایی که خریدم رو جا به جا کنم نهار حاضر شده ! باید محمد رو ببرم بیمارستان مفید برای ویزیت :whew! بعد از نهار و دردسرهاش حاضر میشیم اول محدثه رو میزاریم خونه مادرم و در گرمای کشنده ظهر به طرف بیمارستان میریم :confused! اینقدر هوا داغه که لپاش مثل لبو شده تا برسیم بیمارستان از حال میره ! ۱ ساعت و نیم توی اتوبوس تو این گرما حق داره طفلکی ! ساعت دو بعد از ظهره ! نفر چندمیم ؟ بیست دومم :hypnoid! دکتر کی میاد ؟ ساعت ۳ :surpriseطبیعیه که تا ساعت ۵ و نیم ۶ نوبتمون نمیشه ! تا ویزیت شدیم و برگشتیم ساعت ۸ و ۹ شبه :silly!خسته و کوفته رسیدیم خونه که محمد میگه مامان حالم بده دارم از حال میرم حقم داره گرمازده شده …
نیمه شب یاعت ۱ و ربع توی خواب عمیق بودم ! که صدای ناموزون تنفس محمد من رو از خواب پروند :nailbitingمن که از فرط خستگی اگه بمب هم کنارم بترکه بیدار نمیشم تا صدای ناموزون تنفسش رو شنیدم مثل فنر پریدم رفتم بالای سرش وااای خدای من حالش بده … تشنج … تشنج … تشنج … بعد از این همه خستگی و گرما نمیتونم تحمل کنم ! بغلش میکنم از ناراحتی دارم غش میکنم :brokenheart! خودش رو خیس کرده … اشکالی نداره … وای خدای من پدرش نیست چکار کنم ! تا آروم بگیره نیم ساعتی طول میکشه لباسهاش رو عوض میکنم و تا صبح نگران بالای سرش میشینم ! و باز هم فردا روز از نو روزی از نو …
گاهی اوقات وقتی به پشت سرم و اتفاقاتی که افتاده نگاه میکنم باورم نمیشه همه اتفاقات در یک روز افتاده !
همسرم گاهی به شوخی بهم میگه محبوبه تو مثل تراکتور کار میکنی !
وقتی خودش خسته و کوفته از سر کار برمیگرده و چشمان خسته من رو میبینه با دلسوزی لبخند میزنه و میگه خدا قوت ! …
خبر خوش هم دارم:smug …
در امتحان رانندگی قبول شدم اونم یه ضرب :teeth! بدون غلط و اشکال :eyelash!اگه یه روزی ماشین بخرم مشکلاتم از نصف هم کمتر میشه :angel! مشکلات دویدن دنبال اتوبوس لای در موندن دیر رسیدن گرمای کشنده هوا که برای محمد از هر محرکی بدتره … :hug
من ناشکر نیستم اما اگر محمد بیمار نبود یا اگر از طرف ارگانی جایی ما حمایت مالی میشدیم اینقدر الان در مضیقه نبودیم خونه وماشین صفرمون رو لااقل حفظ میکردیم لااقل اگر بنا به فروشش بود از سر ناچاری خونه رو ۱۵ میلیون زیر قیمت نمیدادیم لااقل یک بار ماشین صفرمون رو سوار میشدیم و صدای ضبط رو بلند میکردیم و دوری تو شهر میزدیم لااقل مجبور نبودیم با اتوبوس این راه های دور و دراز رو طی کنیم !! …
مطلب بعدیم درباره آدمهای مریخیه منتظر باشید …
………………………………………….
به خاطر درخواست فراوان و بی حد خواننده های عزیز:eyelash ( خالی بندی:teeth ) خصوصا فرید از فرصت سواستفاده کنم و عکس جن کوچولوی خونه رو بزارم !:devil
View image
نمیدونم چطوری خودش رو داخل کمد لباسها کرده بود منم فوری ازش شونصد تا عکس گرفتم ! :teeth
دوست داشتنی ترین دوست حسن در حال گرفتن کیف کادویی از حسن ببینید چه دل ضعفه ای گرفتن هر دوشون !
کلاس که تعطیل میشه مادر عروس دست دختره رو میگیره و بدو ماشین رو آتیش میکنه د برو که رفتی دختره رو ور میداره در میره و پسره ما میمونه در حسرت بغل کردن شقایق !:laughing:brokenheart
View image
یک پست درباره این ماجرا های دوست جونای حسن باید بزارم تحت عنوان فرهنگسرا یا حرمسرا !:sick یه دونه پسر لای این دوست جوونای حسن نیست ! تازه قراره بچه م هفته دیگه واسشون پارتی بگیره ! :rolling
View image
ماما این دماغش پره واسش بگیرم؟
View image
:wink:shades

پرواز ۲

مرداد۱۳

سلام
اول بگم اگه پست قبلی رو نخوندید هیچی از دستتون نرفته غیر از کاپیتان خلبان دوم حسن :hug و عکسش !
راستی خواهش میکنم نگید این ریحانه چه خوبه و این حرفا ها خودتون میدونید من چه بداخلاق و غرغروام :devil! گاهی اوقات در دل ما آدمها به بهانه های مختلف انقلابی صورت میگیره که باعث میشه آدم تو یه فضای دیگه سیر کنه همه چیز رو رنگی ببینه ! اگر میشد همه ما این انقلابهای درونی مون رو حفظ کنیم الان دنیا گلستون بود ! بییایید برای هم دیگر دعا کنیم تا انقلابهای قلبهامون رو حفظ کنیم . همین ! :hug
فرناز عزیز و ریحانه جون تازه وارد :eyelashممنونم از لطفتون:embaressed ! فرناز جون من وبلاگت رو دیدم متاسفانه نتونستم پیام بزارم:embaressed !!! من اونی که تعریف کردی نیستم:kiss ! دختر مهربون :kiss! برای خودم متاسفم جو رو این طوری نشون دادم !:sad
با برخورد با افسون همسر دوست همسر جونم :silly! متوجه شدم چقدر از یک زن معمولی بودن فاصله گرفتم ! دیگه نه برق طلا خیره ام میکنه و نه خوردن غذای معروف نه سوغات شهر میزبان نه دیدن مراکز تفریحی نه عکس گرفتن در اماکن مذهبی تفریحی و:eyebrow … هیچ کدام اینها من رو راضی نمیکنه برام جالب و مهیج نیست ! ولع خرید رو هم خوشبختانه از دست دادم :teeth…
یه چیز دیگه ایی که در این سفر جالب بود دیدن مداوم نی نی افسون بود :hugعلیرضا که رابطه خوبی با ما برقرار کرده بود خوشگل و تپل و خندون و صبور با اینکه به سختی سینه اش دچار عفونت بود اما طفلکی اصلا بی قراری نمیکرد . نقطه عطف مسافرت بود:hug:hug:kiss کانون توجهات که حسین بود :teeth بلبل جمع هم حسن بود :eyelash و شیرینک هم او بود :kiss.
آها یکی رو در این پرواز دیدم . شهرام صولتی و این خواننده چیه اسمش آها بیژن خاوری خواننده دریا دریا … شهرام صولتی همکار مجید قناد در برنامه صبح جمعه کودکان که به اسم قلقلی میشناسیمش ! اول افسون ایشون رو دید بعد با هم حسن رو بردیم تا ایشون رو ببینه چون برقراری ارتباط ایشون با بچه ها پانتومیمه و اصلا صدایی از خودش ایجاد نمیکنه حسن هیچ ذهنیتی از اون نداشت ! خیلی خشک بود انعطافی نشون نداد :phbbbt حسن رو بردم فقط سلام و علیکی رد و بدل شد حسن بیشتر توی نخ ابزار وتجهیزات عظیم تصویر برداری همراه گروه شده بود و به جای اینکه ایشون رو تحویل بگیره سرش به لمس ابزار گروه بود ! خوب ما رو ضایع کرد اصلا تحویلشون نگرفت ! چقدر قد این بنده خدا کوتاهه و سنش هم پشت گریمش مخفی مونده فکر کنم چهل سال داشته باشه ! ماشالله اقای خاوری روی دوتا صندلی جا شده بود ! چطور این دو تا با هم راه میرفتند یکی با قد ۱۵۰ سانتی و اون یکی ۱۸۰ سانتی یکی ۴۰ کیلویی اون یکی حتما بالای ۱۰۰ کیلو :silly!!!!!!
همسفری با افسون هم نکته مثبت بود یک خانوم معمولی خونه دار خیلی خوشرو و مهربون و همیشه خندون که از هر دغدغه ایی دور بود :regular! فکر کنم مهمترین بیماری که تو عمرش دیده بود دختر ۱۶ ساله سرطانیی بود که شفا گرفته بود ! خیلی ازش خوشم اومد ! یه جوری انگار سالها قبله خودمه !!! با همسرش هم سن بود و همینطور با من ! این زی زی گولو بودن همسرش منو کشت :yawn! هم چمدون یک تنی رو برمیداشت هم علیرضا رو:hypnoid !!! پیک نیکی که یک ماه پیش هم با هم رفتیم همین طور بود لااقل ۶ تا کیف به سر و کولش آویزون کرده بود بازم میگفت لوازمتون رو بدید به من بیارم :sick!!!! 8 کیلومتر توی کوه اومد و دم نزد از همه هم زودتر رسید :applause!!!!!!!!!!
تاثیر مثبت این روابط باعث شد بابای بچه ها ، حسنین رو طی این چند روز از دست من بگیره تا من استراحت کنم ! :applause:applause:applause…
از همسر خوب و مهربونم بابت این همه تلاشش ممنونم :kiss… خیلی خوشحالم اخلاقیات و طرز تفکر روشن بینانه او در من تاثیر مثبت گذاشته و من از زن معمولی بودن فاصله گرفتم ! نهایت سعی ام رو میکنم قوی باشم ! به خاطر اوی مهربان و به خاطر حسن خوشگلم و حسین شیطون بلا ! میخوام ممبعد یواش یواش از همسرم هم بنویسم با اینکه موافق نیست آخه بعضی ها فکر میکنند چون در وقایع نویسی ام ازش یاد نمیکنم پس در زندگی ام حضورش کم رنگه ! چه دلش بخواد چه دلش نخواد یه روزی لینکش رو هم میزارم ! :devil:devil:devil
مطلب بعدی : تراکتوری به نام محبوبه
تا بعد .

خلبان دوم حسن !

مرداد۱۳

سلام
بالاخره حسن به آرزوش رسید و سفر هوایی کرد ! اینقدر از خوشحالی حسن شاد بودم که یادم رفته بود اولین تجربه هوایی خودم هم هست ! من خیلی هیجانات و تجربه ترسیدن رو دوست دارم ! اما واقعا وقتی این ابوقراضه بلند شد یه حسی بهم دست داد یه حس تکراری که همه میگن ! پا در هوا ماندن به هیچ کجا وصل نبودن ! برای اولین بار از هیجان ارتفاع سرگیجه ای گرفتم که تا دو روز تنهام نمیزاشت !!! بعد رفتم به یه خلاء فکری به هیچ چیز نمیتونستم فکر کنم فقط محو تماشای زمین شده بودم زمین پهناوری که سالهاست بدون اینکه بشناسمش به طور سطحی دیدمش ! چقدر این دنیای پایین کوچیکه چقدر ریزه ! چقدر آدمها ناچیزند هیچ کس نیست نه معلمی، نه مدیری، نه رئیسی، نه مدیر کلی، نه سیاستمداری، نه رئیس جمهوری، نه رهبری، هیچ کس نیست همه جا فقط یکی هست یکی یکی یکی … هر جا سر میچرخانی او را میبینی ! کجا میتونم سر بچرخونم و نبینمش !؟؟؟؟
من در این سفر یه کمی یه ذره ناچیز خودم رو شناختم ! اثر معنوی زیادی برام داشت ! اصلا با همه سفرهایی که تو عمرم داشتم تفاوت داشت ! هم از نظر مادی که ۵۰ تا ۶۰ تومان جمعا برامون هزینه برداشت و هم از نظر معنوی که به تمام عمر کوتاهم می ارزید !!! یه چیز دیگه بود همه چیز منتهای لذت بود همه چیز یه جور دیگه بود آدمها همه خوب بودند کسی مریض نبود کسی گدایی نمیکرد … حتی این بار از له شدن میان جمعیت چندشم نشد حتی بوی تند عرق زنهای عرب هم باعث نشد عقب بکشم … یه چیزی من رو کشوند اونجا … نمیدونم هنوز نمیدونم چی بود … خیلی تو بهر این ماجرایم … نمیدونم … ممکنه خدا به من یه نظر لطفی انداخته باشه !؟ ممکنه آقا ضامن این بنده گم کرده راه شده باشه !!!!
هر بار میام از روابط عادی انسانی بنویسم فوری نوشته هام تغییر میکنه به سمت دیگه میره !….
دوست دارم از تجربه حسن بگم ! آقای مهماندار مهربانی حسن رو به کابین خلبان برد و تمام پرواز رو کنار خلبان نشست ! اجازه لمس کلیدها و برخی مدارها رو به حسن دادند ! و کلی تحویلش گرفتند ! پرواز رفت مهمانداران مهربانی داشت بر عکس برگشت !!!
امیدوار بودم میترا رو ببینم که سرکار خانوم رفته بودند مسافرت ! به جاش ایرسا رو دیدم بعد از کلی جیمز باند بازی و کلی سر کار رفتن و سر کار گذاشتن !!! دیگه گفتم این بچه رو ناامید نکنم منو ببینه بلکه حاجت بگیره ! :wink با اینکه دیدار کوتاه بود اما باعث خوشحالی من شد ! ممنونم ایرسای مهربونم که هر شب برای حسن دعا میکنی ! از دعاهای تو و دیگر دوستانه که او از نظر جسمی داره پیشرفت قابل ملاحظه ایی میکنه ! انشالله که همه حاجت هات رو بگیری !
یه چیزی من رو خیلی کلافه کرده … هر کاری میکنم که نگم باز نمیشه ! باز هم مربوطه به توالته !:sick:silly البته نه توالت ها بلکه خصلت از خودباخته ما ایرانی ها ! حتی در توالت رفتن هم از خودمون اختیار نداریم … اه اینقدر بدم اومد هتل یه توالت ایرونی نداشت ! چرا ما از کشور پامون رو میزاریم بیرون باید مثل مردم اون کشور رفتار کنیم حتی در جزئی ترین رفتار ها ولی خارجی ها اونم عربها که میاند ایران باید واسشون توالت فرنگی بزاریم !!!!! چرا اونا نباید از توالت ایرانی استفاده کنند به تریج قباشون بر میخوره ! اه از این همه بی هویتی که گرفتارشیم !…
این بار خارجی غیر از عرب ندیدم، همه هم عراقی جشن گرفته اند در مملکت ما !!! از سال قبل هم پولدارتر شدند ، دیگه از اون میتینگ وسط پیاده رویی که میزاشتن خبری نبود … جل و پلاسشون رو در خیابانهای تمیز ما ول میکردند و ماشاله ۱۰ تا ۱۵ تا بچه ریز و درشت هم میون بقجه هاشون وول میخورد خیلی منظره شهر رو زشت کرده بودند اما امسال اصلا این مدل عرب ندیدم همه پولدار تمیز شیک … شاید هم جایی که امسال رفتیم شیکتر از پارسال بوده !!!
یاس که از سفر حج برگشت و گفت اصلا خرید نکردم تعجب کردم اما دقیقا خودم هم برای خرید جای خاصی نرفتم فقط همسر همکار همسرم که با ما همسفر بودند زیست خاور رو ندیده بود اونجا رفتیم که هر چه همسرم اصرار کرد هر چی میخوام بخرم دلم راضی نشد مثلا برای یه تاپ معمولی ۱۴ هزارتومان هزینه کنم !( چقدر همسر همسر شد ! قربونش برم این همسرم ناز و مهربونم رو:love !)
دور و بر حرم هم همش جنس بنجلی عشق عرب بود نمیدونید چه گر و گر خرید میکردند ! داد میزد که عراقی اند بنده های خدا … از بس در کشور ثروتمندشون گرسنگی و محرومیت کشیده اند …
از خدا خواستم وقتی عشق خرید از کله ام افتاد به حج مشرف بشم و گرنه چادرم رو میبندم کمرم میرم خرید از بس خرید رو دوست دارم ! rolling:rolling:rolling… بیچاره همسر گرامی !!! :
اینم از کاپیتان :teeth
View image

حس زیبا شدن !

مرداد۱۲

السلام علیک یا موسی بن الرضا
سلام بر تو سلام بر زیبایی وجودت سلام بر رحم و عطوفتت سلام بر تو پسر پیامبر !
آه نمیدونید چه دنیاییه ! ای کاش هر چه زودتر قسمت شما هم بشه ! ای کاش زودتر دعاهای من مستجاب بشه و تک تکتون به پا بوسش برید ! نمیدونم این بار چرا یه حس دیگه ایی داشتم ! یه حس زیبای دوست داشتنی ! یه حس وابسته بودن ! یه حس معنوی خاص ! یه حسی که مانع شد مثل دفعات قبل وقتم رو صرف خرید کنم ! یه حسی که دائم من رو میکشوند کنار خودش یه حس بزرگ که به من انرژِی میداد ! یه حسی که باعث شد من برای اولین بار دو نماز طولانی بخوانم ! دو نماز طولانی برای عاقبت به خیری همه مون ! برای زیبا شدن وجودمون ! برای طهارت روح مون ! برای همه مون ! برای نزدیک شدنمون به او ، به ذات مقدس الهی !
این بار یه چیز دیگه ایی بود ! درونم یه احساس زیباست که قلقلم میده ! وه چه لذت بخشه !
نمیدونم شاید این بار هم قرار بوده که مثل سالهای قبل فقط یک سفر زیارتی داشته باشم اما یکه از خدامه جوان حرم باعث این تغییر شد !
وقتی اولین بار وارد حرم شدم مستقیم رفتم برای همه بر و بچه هایی که میشناسم و نمیشناسم و به نیابت از همه بچه های اسپیشیال دو رکعت نماز ساده بخوانم گفتم از یکی از خدام بپرسم برای شفای بیماران معمولا چی میخونند ! دختر جوانی با قد متوسط و لباس خدام موسی بن الرضا ! با چشمانی سرخ و متورم . برای من یک مثال زد ! آرامشش و زیبایی گفتارش روی من خیلی تاثیر گذاشت!
فرض کن به یک مهمانی میروی صاحب خانه به شما میگوید بفرما در اتاق پذیرایی من ، که در خدمتت باشم ازت پذیرایی کنم اما شما میگویی من میخواهم در نشیمن بنشینم و به حرف صاحبخانه توجه نکنی و او در اتاق پذیرایی منتظرت باشه که بهت خدمت کنه به حرفهات گوش کنه ! اما تو اصرار داشته باشی همان جا بنشینی و برای حرف او ارزش قائل نشی ! بعد گفت : آقا بهت میگه بیا اینجا بشین کنارم با من حرف بزن بیا کنار من تا دستی بر سرت بکشم ! شما زیارت کن و به آقا سلام بده بعد برو به حواحج دنیایی برس آقا برای حوائج مهمتری هم بهت کمک میکنه !
خیلی تکون خوردم از کجا میدونست من زیارت نکرده ام ! از کجا فهمیده بود که نیتم زمینی بوده ! از کجا فهمید من حتی سلامم هم به آقا از روی نیاز به کرمش بوده ! …
تلنگری زد و رفت ! دیگه هم ندیدمش …
انشالله همه تون برید چه علاقمند به زیارتش باشید چه نباشید چه راهتون دور باشه یا نزدیک ! اگر رفتید نیتتو ن رو صاف کنید ! صداش کنید بهتون راه میده ! راه میده میبردتون کنار خودش ! حریم دلش خیلی بزرگه خیلی وسیعه ! به افق دل آقا نگاه کنید یک جای خالی هست که مال شماست ! فقط مال خودتون برید و تصاحبش کنید ! برید که خیلی بهش محتاجید ! من آرزو کردم که همین حس زیبایی که بهم عطا کرده رو نگه دارم به هیچ وجه ازش نگذرم ! این حس زیبایی که در وجود همه ما هست اما اون رو گم کرده ایم و نمیدونیم در کدام روزنه قلبمون داره غبار میگیره !
زیبایی روح والاترین زیبایی ست که به روز تمام وجه های ظاهری و باطنی تاثیر میگذاره !
برای همه تون آرزوی زیبایی دارم ! زیبا باشید و زیبا باقی بمانید !
تا بعد .

لویی بریل

مرداد۸

سلام
لویی بریل رو چقدر میشناسید !؟ و با خط بریل چقدر آشنایی دارید ! دوست دارم کم کم خط بریل رو اینجا براتون تشریح کنم ! اصلا شبیه به خط بینایی نیست برخی تصور میکنند همین حروف مورد استفاده ما را به شکل نقاط برجسته است ! اصلا یک ذره هم شباهت نداره ! برخلاف تصور زیاد مشکل هم نیست البته برای کسی که لامسه قوی و تربیت شده داشته باشه و روشندل هم باشه ! حلا یه کمی از لویی بریل بدونید تا من برگردم ! :regular
از وبلاگ چای بعد از ظهر برای این مطلب که سال قبل تهیه کرده بودند تشکر میکنم کسی ایشون رو میشناسه لینکشون رو برای من بزاره !؟
لویی بریل در چهارم ژانویه ۱۸۰۹ در شهر کوچکی در نزدیکی پاریس بنام کاوپ وری متولد شد . پدرش کارگاه کوچکی داشت که در آنجا به ساختن زین اسب مشغول بود و خانواده کوچک خود را اداره میکرد .متاسفانه هوش سرشار لویی برایش بسیار گران تمام شد . تنها سه سال داشت که هنگام کنجکاوی زیاد در مورد ابزار کار پدرش ، در اثر برخورد یک درفش به یکی از چشمانش دچار کم بینایی شدید شد وبه خاطر گسترش عفونت ، یکسال بعد بکلی نابینا شد .
با اینحال ، کودکان نابینایی که از الفبای بریل اطلاع داشتند ، مجبور بودند این الفبا را نزد خود فرابگیرند زیرا به خاطر عدم اعتماد عموم مردم و مسئولین ، این الفبا هنوز اجازه آن را نیافته بود که بطور رسمی تدریس شود و تنها در سال ۱۸۶۸ یعنی دقیقا ۱۶ سال بعد از مرگش ، بصورت یک الفبای جهانی از طرف همه کشور های دنیا پذیرفته شد .
لویی بریل که برای همیشه نامش برروی الفبای ساده و ابداعیش به یادگار ماند ، در سال ۱۸۵۲ ، در سن ۴۳ سالگی درگذشت .
امروز لویی بریل ، در معبد پانتئون که در واقع آرامگاه بزرگان فرانسه محسوب میشود ، در کنار جاودانانی همچون ویکتور هوگوو دخترش ادل هوگو، ژان ژاک روسو ، امیل زولا و میرابو، سرمست افتخار ، آرمیده است
لویی بریل در چهارم ژانویه ۱۸۰۹ در شهر کوچکی در نزدیکی پاریس بنام کاوپ وری متولد شد . پدرش کارگاه کوچکی داشت که در آنجا به ساختن زین اسب مشغول بود و خانواده کوچک خود را اداره میکرد .متاسفانه هوش سرشار لویی برایش بسیار گران تمام شد . تنها سه سال داشت که هنگام کنجکاوی زیاد در مورد ابزار کار پدرش ، در اثر برخورد یک درفش به یکی از چشمانش دچار کم بینایی شدید شد وبه خاطر گسترش عفونت ، یکسال بعد بکلی نابینا شد .
این حادثه تاثیر بسیار بدی بر زندگیش گذاشت بشکلی که مسیر منطقی زندگی خانوادگیش دستخوش تغییرات اساسی شد . هنگامی که نابینا شد ، مادرش با گریه به پدرلویی گفت : او هم مانند گدای کور دهکده خواهد شد . اما پدرش که مردی خودساخته و قوی بود گفت : من دوبرابرکار میکنم . سه برابر کار میکنم . گدای کور دهکده پدر ومادر نداشت اما لویی پدری مثل من و مادری مثل تو دارد . از این گذشته لویی دارای هوش سرشاریست .
درمورد هوش لویی ، اشتباهی صورت نگرفته بود . در سن ۶ سالگی هنگامی که پدرش او را برای سرگرمی به کارگاهش برد ، از او خواست قطعات چرمی کوچک و بزرگ و متوسط را از هم جدا کند . اما هنگامی که برای سرکشی نزد پسرش آمد ، نتوانست آنچه را که میدید باور کند . پسر بچه ۶ ساله ، علاوه بر جدا کردن قطعات کوچک و بزرگ و متوسط ، رنگها را هم از هم جدا کرده بود . وقتی در این مورد از پسر توضیح خواست ، لویی گفت : سیاه ها زبر ترند . قرمز ها برآمدگی های منظم دارند و قهوه ای ها نرمترند . پسرک انگار با انگشتانش میدید وهنگامی که یکی از همسایگانش از او پرسید چرا همیشه موقع راه رفتن آواز میخواند ، لویی گفت : وقتی به دیوار نزدیک میشوم صدایم تغییر میکند . آواز خواندن راهیست برای جلو گیری از برخوردنم به موانع . این دقت باعث میشد که مغز لوییس به دقت و تمرکز عادت کند . واین لازم بود . زیرا میلیونها کودک نابینا در تمام سالهای قبل و بعد از او چشم انتظاراراده خستگی ناپذیر او بودند .
بخاطر نابینایی دیگر نتوانست در مدرسه شهر کوچکش درس بخواند . لذا در ۱۰ سالگی وارد انستیتوی رویال که مخصوص کودکان نابینا بود شد . این انستیتو سالها پیش توسط شخص خیر خواهی تاسیس شده بود . اما تنها امکانات آن ، ۱۴ کتاب به زبان فرانسوی بود که تنها حروفش برجسته بودند و استفاده از آنها برای کودکان نابینا بسیار خسته کننده و زجر آور بود . از طرف دیگر مقررات خشک و غیر انسانی این موسسه و رفتار معلمین بی سوادش ، به انزوای کامل کودکان نابینا کمک شایانی میکردند .
لویی مطمئن بود که باید راه بهتری وجود داشته باشد . اما شروع چنین کار بزرگی برای یک نوجوان نابینا ، به ظاهر غیر ممکن مینمود . شاید طبیعت منتظر تولد این مرد آهنین بود تا بدون اهمیت دادن به محدودیتهای جسمانیش پای در راهی بگذارد که تمامی نابینایان تاریخ را در روشنایی شریک کند .
نخستین جرقه اختراع بزرگ او ، ملاقات یک کهنه سرباز فرانسوی بنام کارلوس باربیر بود . کارلوس باربیر بخاطر ارائه روشی بنام نوشتن در شب تا حدی شهرت کسب کرده بود . این روش استفاده از ۱۲ نقطه برجسته بود که سربازان را در برقراری ارتباط در مواقع بحرانی جنگ ، کمک میکرد . ترتیب های مختلف این دوازده نقطه در واقع یک سیستم کد گذاری سری بود که تنها افرادی که از رمز آن باخبر بودند میتوانستند پیامش را درک کنند .
اما مشکلی که لوییس داشت این بود که یاد گیری ترکیبهای مختلف ۱۲ نقطه برای کسانی که نابینا به دنیا آمده بودند بسیار سخت بود . این بود که با تلاشی خستگی ناپذیر ۱۲ نقطه را به شش نقطه کاهش داد . لوییس در این هنگام تنها ۱۵ سال داشت . هنگامی که در ۱۸۲۹ نخستین کتابش را با الفبای ابداعی خود نوشت ، هرچند مخالفت های زیادی از جانب کهنه پرستان موسسه های نابینایان صورت گرفت ، اما به سهولت جریان آب راه خود را در میان نابینایان تشنه علم و دانش باز کرد . در واقع اولین کاربران روش لویی بریل ، همکلاسی های باهوش و بی امکاناتش بودند . لویی تنها به الفبا قانع نبود . این بود که در ۱۸۳۷ علایم مربوط به ریاضیات و نت های موسیقی را هم به الفبای خود اضافه کرد .
شاید تیر خلاص بر پیکر تفکر متحجرانه مسوولین شکم پر معاصر لویی ، نکوداشتی بود که در زمان حیاتش برای او گرفته شد . در این مراسم ، لویی از یک دختر بچه نابینای ۶ ساله خواست که سالن را ترک کند . بعد از یکی از حضار خواست متنی را با صدای بلند بخواند وهمزمان کودک نابینای دیگری متن را با الفبای بریل بازنویسی کرد . بعد از اتمام متن ، لوییس از دختر بچه نابینا خواست که وارد سالن شود و متن تهیه شده را بخواند . دختر با اعتماد به نفس کامل وارد سالن شد و متن را با شیوایی کامل از روی الفبای بریل بدون هیچ مکث یا اشتباهی خواند . اینجا بود که صدای کر کننده تشویق حضار ، اعتراضات جاهلانه مخالفین را برای ابد خاموش کرد .
با اینحال ، کودکان نابینایی که از الفبای بریل اطلاع داشتند ، مجبور بودند این الفبا را نزد خود فرابگیرند زیرا به خاطر عدم اعتماد عموم مردم و مسئولین ، این الفبا هنوز اجازه آن را نیافته بود که بطور رسمی تدریس شود و تنها در سال ۱۸۶۸ یعنی دقیقا ۱۶ سال بعد از مرگش ، بصورت یک الفبای جهانی از طرف همه کشور های دنیا پذیرفته شد .
لویی بریل که برای همیشه نامش برروی الفبای ساده و ابداعیش به یادگار ماند ، در سال ۱۸۵۲ ، در سن ۴۳ سالگی درگذشت .
امروز لویی بریل ، در معبد پانتئون که در واقع آرامگاه بزرگان فرانسه محسوب میشود ، در کنار جاودانانی همچون ویکتور هوگوو دخترش ادل هوگو، ژان ژاک روسو ، امیل زولا و میرابو، سرمست افتخار ، آرمیده است .
تا بعد .

ما رفتیم

مرداد۸

سلام
بالاخره ما داریم میریم ! یک پست به آینده گذاشتم نمیدونم پست میشه یا نه ! اولین باره دارم این پیشرفت علم :teeth رو امتحان میکنم :teeth
این بار دارم میرم فقط برای دیگران دعا کنم ! میرم تا دامن امام رضا رو برای بقیه چنگ بزنم ! این بار دارم میرم برای همه بچه ها دعا کنم برای همه بیمارها گرفتار ها مستاجرها :teeth بی پولها :sad درمانده ها ! و …
سلام همه تون رو به آقا میرسونم یکی یکی اسم همه تون رو میبرم مخصوصا اسپیشالی ها ! اگه بعد از من رفتید بدونید من دعا کردم ها ! :teeth
همه تون خوبید خوب بمونید !
اگر بار گران بودیمو رفتیم ایشالله هواپیمای ما رو بدزدند ببرند مکه آرزوی حسن هم برآورده بشه ! :laughing
برای میترا نتونستم پیام بزارم ! ضایع بازیه اما مجبورم همینجا بگم !
میتی جون ما در هتل اترک اقامت داریم ! بگو با مامان حسن کار دارم ! :teeth
خلاصه تریپ معروفیه دیگه !:thinking
شوخی کردم ! :sick
یکی نیست بگه آخه بنده خدا دو ساعت دیگه پرواز داری وب نوشتنت چیه !:silly
اگه هواپیمامون افتاد این آخرین پستمه اگه نیفتاد هم دیگه باید حالا حالا ها ما رو تحمل کنید !:smug
نائب الزیاره همه خواهم بود !
اینجا رو تنها نزارید ها بیام ببینم یه وجب خاک نشسته دیگه سراغتون نمیام ! :devil

الهی به امید تو

در دسته : دسته‌بندی نشده | دیدگاه‌ها خاموش

ما هم رفتیم !

مرداد۸

سلام
بالاخره ما داریم میریم ! یک پست به آینده گذاشتم نمیدونم پست میشه یا نه ! اولین باره دارم این پیشرفت علم :teeth رو امتحان میکنم :teeth
این بار دارم میرم فقط برای دیگران دعا کنم :angel! میرم تا دامن امام رضا رو برای بقیه چنگ بزنم ! این بار دارم میرم برای همه بچه ها دعا کنم برای همه بیمارها گرفتار ها مستاجرها :teeth بی پولها :sad درمانده ها ! و …
سلام همه تون رو به آقا میرسونم یکی یکی اسم همه تون رو میبرم مخصوصا اسپیشالی ها ! اگه بعد از من رفتید بدونید من دعا کردم ها ! :teeth
همه تون خوبید خوب بمونید !
اگر بار گران بودیمو رفتیم ایشالله هواپیمای ما رو بدزدند ببرند مکه آرزوی حسن هم برآورده بشه ! :laughing
برای میترا نتونستم پیام بزارم ! ضایع بازیه اما مجبورم همینجا بگم !
میتی جون ما در هتل اترک اقامت داریم ! بگو با مامان حسن کار دارم ! :teeth
خلاصه تریپ معروفیه دیگه !:thinking
شوخی کردما ! :sick
یکی نیست بگه آخه بنده خدا دو ساعت دیگه پرواز داری وب نوشتنت چیه !:silly
اگه هواپیمامون افتاد این آخرین پستمه اگه نیفتاد هم دیگه باید حالا حالا ها ما رو تحمل کنید !:smug
نائب الزیاره همه خواهم بود !
اینجا رو تنها نزارید ها بیام ببینم یه وجب خاک نشسته دیگه سراغتون نمیاما ! :devil :wink
راستی ایرسا هم مشهده قرار گذاشتیم همدیگه رو دوباره ببینیم !

الهی به امید تو

جهت یابی روشندلان

مرداد۶

این مطلب برای استفاده در ستون نوشته های مادر سپید در روزنامه اطلاعات صفحه با معلولین است ! روز دوشنبه نوبت چاپ داره !
جهت یابی
توانبخشی فرد روشندل بر سه اصل استوار است . یادگیری خط بریل ، تحرک و جهت یابی ، مهارتهای روزمره .
جهت یابی به مهارتهایی گفته میشود که قبل از استفاده از فنون حرکت باید آموخته شوند و محدود به رشد مفاهیم و تقویت حواس میگردد . ارتباط میان جهت یابی و حرکت چنان به هم وابسته است که روشندل در صورتی به بهترین شکل حرکت خواهد داشته که در هر دو جنبه تسلط پیدا کند .
هدف نهایی جهت یابی و حرکت این است که روشندل بتواند در یک محیط آشنا یا نا آشنا با استفاده از این دو مهارت به صورتی ایمن موثر و مستقل عمل کند ! در این نوشتار مقدور نیست که به تفصیل به پیش نیاز های جهت گیری و حرکت بپردازیم لذا به برخی از آنها اشاره میکنیم :
۱- پیش نیاز های شناختی که شامل مفهوم تصور بدنی یا همان شناخت کاملا تمام اندام مفصلی و غیر مفصلی ، نوع محیط و نحوه ارتباط با فضای ان ، استفاده از باقیمانده حواس و غیره میشود . این نکته خیلی مهم است که کودک اندام خود را بشناسد و تمام بدن خود را لمس کند ، بگذارید بدن شما را لمس کند و متوجه تفاوت ویژگی های اندام خود و پدر و مادرش بشود تا وقتی کودک است میتوانید این آموزش را به او بدهید هیچ گاه نگویید بالاخره خودش خواهد فهمید ! این تصور اشتباهی است که اثرات آن جبران ناپذیر خواهد بود ! از همان کودکی هر گاه وارد محیط تازه ایی شد در صورت امکان بگذارید دور تا دور آنجا را دست بکشد که بتواند تصور ذهنی از محیط را برای خود ترسیم کند و یا میتوانید محیط را برای او تشریح کنید حتی جزئیاتی مثل پنجره ها تابلو های عکس را به او بگویید . خود را به جای چشمان او بگذارید و هر چه را میبینید برایش تشریح کنید ! این کار باعث میشود هم گنجینه لغات و هم درک فضایی او بالا برود !
۲- پیش نیازهای روانی – حرکتی که شامل تعادل و هماهنگی و توانایی حرکت در خط مستقیم و اجرای چرخشها میشود . مهارتهای حرکتی مثل حفظ حرکت مستقیم و چرخشها بسیار مهم است . برای یافتن این مهارت از کودک بخواهید روی خط برجسته ایی عبور کند به نحوی که پاشنه پای جلویی را مماس با پنجه پای عقبی بگذارد . میتوانید با بازی گردو شکستم او را تشویق به این کار نمایید . چرخش به ۹۰ ، ۱۸۰ و ۳۶۰ درجه را با او تمرین کنید میتوانید با ابتدایی ترین امکانات این آموزشها را به او بدهید با تا کردن ملحفه و ساختن دایره ای بر روی زمین درست کنید و آنرا با طناب ضخیم چهار قسمت کنید و در آن محیط با او چرخش به درجات مختلف را کار کنید .
۳- پیش نیاز عاطفی که شامل نگرش ، انگیزش و اعتماد به نفس و … میشود .
جهت یابی چیست ؟ جهت یابی یعنی اینکه فرد برای تعیین وضعیت خود و ارتباط با اشیاء محیطش از حواس خود استفاده کند . افزایش و آگاهی روشندل از محیط در نتیجه تمرکز و تمرین ضمن آموزش حاصل میشود . مهارتهای جهت یابی که باعث میشود فرد مستقل حرکت کند نقش مهم و عمده ایی در مفهوم خود و بهداشت روانی فرد دارد .زیرا به هنگام حرکت میتواند به شکل معنی دار و واقعی تری با محیط ارتباط و در نتیجه تسلط بیشتری بر آن داشته باشد .
پیش نیاز ها :
قبل از اینکه روشندل بخواهد خودش را در محیط جهت بدهد ، باید اندام بدنش را خوب بشناسد ! این مفهوم که با عنوان تصور بدنی مطرح میشود عبارتست از :
-آگاهی از اعضای بدن و حرکت و عملکردشان .
-آگاهی از محیط و اینکه بتواند بین خود و محیط ارتباط ایجاد کند .
-فرد بتواند به شکلی عملی ، محیطی را به محیط دیگر ارتباط دهد .برای مثال کودک بتواند ارتباط فضایی بین اتاق نشیمن و آشپزخانه را با کلاس یا دفتر مدرسه مقایسه کند .
اگر این مراحل به ترتیب دنبال شوند به طور منطقی تصورات عینی کودک به تصورات کلی ذهنی تبدیل میشود و آگاهیهای شناختی او پیشرفت می کند .
!
برای استفاده موثر از مهارتهای جهت یابی ، نابینا باید در انجام این رفتارهای اساس تسلط پیدا کند ! لازمه این امر داشتن حواس پرورش یافته است که تنها از طریق یک برنامه منظم و منطبق بر اجزای ششگانه جهت یابی امکان پذیر است . در آینده در این باره توضیح داده خواهد شد .
…..
نمیدونم چرا اینقدر ضعیف شدم ! وقتی وارد جمع بچه های روشندل میشم اول کلی انرژِ میگیرم ازشون و خیلی شاد میشم اما بعدا وقتی به حرفهاشون به دردسرهاشون به حتی خنده هاشون فکر میکنم میبینم چقدر این بچه ها مظلومند چقدر تنهاند !!!
البته نمیگم اصلا بچه های روشندل خیلی از نظر آموزشی محرومند ! از نظر مراکز آموزش و اقدامات جدید فرهنگسراها و کانون پرورش فکری کودکان که بسیار با ارزش و قابل توجه است مشکلی نیست میشه در آینده امیدوار بود دیگه روشندل سائل نبینیم !!!
از شنبه تا سه شنبه نیستم میریم مشهد ! اما حتما پست میزارم با پست به آینده ! وبلاگ رو تنها نزارید ها غصه میخوره :wink
همتون خوبید ! همتون رو دوست دارم ! برای سلامتی سانی نازنیم دعا کنید .:kiss:hug:love
تا بعد .

« مطالب قدیمی تر