مادر سپید

مادر یک روشندل

نگاه های معلول !

تیر۳۱

باز هم عطر ریحانه منزل وحی به مشام میرسد . تولد یک دانه نبی ام ابیها که تمام ارزشهای انسانی زن را به او بخشید را تبریک میگویم ! خصوصا به مادران تمام کودکان استثنایی که از همه زندگی شان برای ارتقا فرزندشان گذشته اند ! و به مادر عزیزم که عشق مادرانه را از او آموختم بر دستانش بوسه میزنم که تا ابد مدیون زحماتش هستم مادر مهربانم که اگر او نبود مطمئنا نمیتوانستم حسن را به جایی برسانم مدد و همیاری و تشویق اوست که باعث تشویق من برای ادامه راه است ! و روز مادر را به مادر همسر بسیار عزیزم تبریک میگم که او را نیز مثل مادرم دوست میدارم !
روز میلاد فرزند بر حق فاطمه امام خمینی (رحمه الله علیه ) را هم به تمام دوستدارانش و آزادیخواهان تبریک میگویم !
سلام
میدونم که اخیرا هر بار که اومدید هی ضد حال زدم گفته بودم که ماه تیر با من خوب تا نکرده ! مطلب که در نظر دارم براتون عنوان کنم ناله نیست ولی اگه فک رمیکنید باز هم ضد حاله یا نخونید یا کامنتی بزارید که ربطی به مطلب نداشته باشه !
نمیدونم شما چه ذهنیتی درباره توانخواهان دارید ولی میدونم دوست دارید بدونید که چطور در برخوردتون با ایشان باعث رنجش و تکدر خاطرشون نشید ! اول باید یه تغییر جزئی در طرز فکر و ذهنیتتون بدید ! ممکنه طرز فکر من خیلی از تئوری ها رو بهم بزنه اما اصلا مهم نیست این طرز فکر های غلط باید اصلاح بشه !
با یه مثال شروع میکنم ! شما به فردی که یک کلیه نداشته باشه چی میگید؟ مطمئنا وقتی میخوایید درباره اش حرف بزنید نمیگید مثلا امروز یه نا کلیه ایی رو دیدم ! عدم یک کلیه باعث نمیشه او را فردی ببینید که دچار کمبود ی باشه ! ولی اگر کسی راببینید که مثلا پایش مشکل دارد میگویید چلاقه اگر در تحرک عادی مشکل داشته باشه میگگیم فلجه ! یا بیناییش مختل باشد میگوییم کوره! یا شنوایی اش مختل باشد میگویید کره! یا از مانیا معذرت میخوام یا اگر مو نداشته باشه میگید کچله و یا بچه دار نتونه بشه میگیم نازاست ! … متاسفانه ما ایرانی ها در هر بعدی که میخواییم نگاه کنیم به نیمه خالی لیوان بیشتر توجه میکنیم زاویه دید ما معلوله ! ما همه چیز رو به شکل معلول میبینیم و از علت که خودمونیم غافلیم ! دائم نداشتن یک عضو به برخی افراد تاکید میشه در حقیقت ناتوانی است که تلقین میشه !
نابینا : کسی که نمیبیند …
ناشنوا : کسی که نمیشنود …
قطع نخاع : کسی که شریانهای زندگیش قطعه …
عقب مونده ذهنی و … صفت های ناشایستی که ما انسانها با قدرت به برخی دیگر که فکر میکنیم ازما ناتوان ترن نسبت میدیم .
همه ما گفتن و شنیدن ناسزاهای ! کور کچل کر فلج چلاق و … رو بار ها تجربه کردیم . زمانهای قبل از این که مردم از نظر علمی و فرهنگی شناختی نسبت به معلولیت نداشتند این لغات به طور عام استفاده میشد که قطعا باعث رنجش افراد خاص میشده ! به نظر من آنگونه خطاب کردن خیلی بهتر از حالاست که معلولیت فرد دائم مثل چماق بر سرش کوبیده میشه نابینا نا بی نا ! ناشنوا نا ش نوا ! منگول و یا …
وقتی به مدیر مدرسه پیشنهاد کردم واژه نابینایان را از تابلوی جدید مدرسه حذف و روشندل رو جایگزین کنه جواب داد که متاسفانه این لغت در سیستم تعریفی نداره ! …
هیچ چیز بدتر از این نیست که وقتی فرد توانخواهی را میبینید برای اینکه خود و خانواده تان در سلامت هستید شاکر خدا باشید ! این عین خودخواهی است که آدمی با دیدن مشقت دیگران به فکر این بیفته که سلامتی داره و باید قدر اون رو بدونه ! نا خودآگاه فرد توانخواه با شنیدن این جملات حس میکنه با استفاده ابزاری از وجودش آینه عبرت دیگران شده !
توانخواهان را اول به چشم انسان ببینید بعد محدودیت هایشان را ! شما در این فضای اسپیشال و فضاهای وب نویسی افراد زیادی رو میشناسید که حتی از ما که به ظاهر محدودیت جسمی نداریم فعالتر کارآمد تر و تواناترند ! من همیشه به نیروی عظیم و انرژی نهفته وجودی ویولت ، سانی ، دنیز، مریم، مهرداد، نوید ، مانیا ، ایلیا و سایر بچه های دیگه غبطه میخورم !!! نیرویی که کوه رو به لرزه در میاره ! ما در هیچ یک از این دوستان نشانی از ناتوانی نمیبینیم ! طرز تفکر ما از اینجا نشات میگیره که همیشه ما توانخواهان را از خود و از حضور در کنار خود رانده ایم و آنها را در کنج خانه هایشان جا کرده ایم …
چی میشد به جای القای ناتوانی به افرادی که نیاز به توجه ویژه دارند به آنها از همان کودکی می آموختیم که توانایی های بالقوه آنها به حدی زیاد است که میتوانند با آن کوه را به کرنش خود در آوردند !
من بسیار افراد توانخواه موفقی را دیدم ام که با وجود موفقیت های علمی اجتماعی و غیره خود دچار نوعی افسردگی هستند که ناشی از منحصر بودن خود در چهار دیواری خانه شان است ! چه بسیار افرادی هستند که در قالب بیرونی خود افراد موفق و بسیار توانمند هستند اما درون آنها خالی از زیبایی های اجتماعی است !
من هیچ گاه از فرزندم انتظار نخواهم داشت که وقتی بزرگتر شد با اجتماعش مدارا کند ! هیچ گاه اجتماع نخواست او را انسانی دارای خصوصیات جسمی و فکر ی انسانی فرض کند ! من مادر یک روشندل موظفم برای اینکه فرزندم را برای زندگی در کنار همسن و سالهایش آماده کنم در تمام دوران کودکی نوجوانی و جوانی او آموزشهای فردی اجتماعی زندگی اش را با فشار مضاعف به او آموزش بدهم ! فرزند روشندل من که دل بسیار وسیع و فهمی متعالی داره مجبوره برای اینکه در اجتماعش مناسب و موزون حرکت کنه و رانده نشه تمام طول تعطیلات و غیر تعطیلات خود را مشغول فراگیری مهارتهای روزمره باشه ! وضعیت تحصیلی او با بچه های عادی دیگر ارزیابی میشه و فشار بسیار زیادی را روی او خواهد آورد ! برای مثال : اغلب شما دانشجو هستید یا در شرف دانشجو شدن ! شما برای کنکور خودتون چند کتاب مطالعه میکنید ! مثلا برای کنکور علوم انسانی چند کتاب رو باید مرور کنید ؟ ادبیات عربی زبان ریاضی منطق و … هر جای کتاب رو که بخواهید یا دآوری کنید راحت لای کتاب رو باز میکنید تا مطلب مورد نظرتون رو پیدا کنید ! اما یک روشندل باید حدود ۱۷۰۰ نوار را گوش بدهد و از بر کند و اگر مطلب را فراموش کند حداقل باید ۵ تا ۱۰ نوار را زیر و رو کند ! واقعا حق کشی است که یک روشندل یا توانخواه دیگر با شرایطی مشابه با سایرین ارزیابی شود ! مشکل بعدی روشندل در کنکور منشی کم سوادی است که به ایشان میدنهند تا جواب تستها را وارد کند که آنهم مشکلات بسیاری رو برای ایشان به وجود میاره ! ولی با این همه مشکلات روشندلان اغلب رتبه های تک رقمی و زیر ۵۰۰ داشته اند تا جایی که من دیده ام !
من مطمئنم تمام این فشارها روزی مثل تاول پر از غم و اندوه خواهد ترکید …
…………..
تا بعد .

چند مادر سپید دیگه !

تیر۲۹

سلام
این این روزها خیلی خسته ام ، خستگی جسمی و گر نه از نظر روحی خیلی خوبم مخصوصا اینکه تازگی با چند مادر یک روشندل جدید آشنا شدم که خیلی روحیه میدند و اینقدر شاد و شنگولند که اصلا آدم یادش میره لباشو آویزون کنه ! مادران شقایق زهرا و صبا ، زهرا دچار رتینوپلاست شدید بوده و به همت مادرش و تلاش بی حد او الان با ته مانده بینایی یک چشمش میتونه خط بینایی درشت نما رو بخونه !!! من تا حالا ندیده بودم که رتینوپلاست از خیر تخلیه چشم میزبانش بگذره !!!! اغلب رتینوپلاستها در مرحله اول باعث تخلیه چشم میشوند !( رتینو پلاست = سرطان چشم )
مادر صبا ایزد که ماشالله صد نفر رو حریفه کارهای حقوقی بچه های روشندل مدرسه نابینایان دخترانه نرگس واقع در پاسداران با اوست ! خیلی سر زبون داره اردبیلیه ! معرف حضورتون هستند اهالی با حال اردبیل !! :laughing
شقایق و صبا و حسن هر سه یک نوع اختلال بینایی دارند و هر سه لبرز هستند ! خبرهای پزشکیی شده که در یه پست دیگه میزارم و ازتون درخواست کمک دارم برای ترجمه چند وب سایت پزشکی … فعلا وقتش نیست :smug !
زهرا پدرش هم نابیناست او هم رتینوپلاست بوده ! با شنیدن سرگذشت زهرا و مشورتی که با دیگر مادران کردم نظر گروه مادران دیگه این بود که اون دوستی که چند پست قبل ازش یاد کردم که نمیدونه پسر یک ساله اش مبتلا به رتینوپلاسته رو از این قضیه به نحوی آگاه کنیم ! با توجه به اینکه مادر اون بچه فعلا بارداره و دکتر گفته او نباید باخبر بشه از قضیه اما هر جوری که به قضیه نگاه میکنیم نمیشه ساکت موند مخصوصا وقتی که تومور سرطانی پیشرفت میکنه و به مغز میزنه دردش به نحوی شدیده که حتی ده تا مرفین هم نمیتونه ارومش کنه ! الهی بمیرم برای بهزاد کوچولو که روزهای آخر با مخدر های قوی اندکی از دردش رو تسکین میدادند ! …
شقایق هم یه مامان با مزه داره که تازگی رانندگی یاد گرفته ! …
تا حالا مسافر یه خانوم راننده بودید اونم راننده یک رنوی قراضه کوچولو که اتاقش به داغی کوره ادم پزیه دنده اش جا نمیره و فرمونش قیژ قیژ میکنه ! یه بار از یوسف آباد تا میدون ولی عصر ما رو آورد اینقدر حسن گفت ماشینت قراضه است و راننده اش هم ناشیه و تیکه و متلک به بیچاره گفت و با شقایق سر همین قضیه جر و بحث کرد که اعصابش حسابی خط خطی شده بود و هی سر هر پیچ کلی جیغ ماشینایی دیگه رو در آورد ، من یواشکی با مادر صبا پشت سرش از خنده داشتیم منفجر میشدیم ! :sick:sick:sick البته پدر خودمون رو درآوردیم که جلوش نخندیم اما یه دل دردی گرفتیم از زور خنده که نگو و نپرس ! خیلی ناشی بود همینطور دنبالمون بوق بوق میزدند از بس عوضی میپیچید و دیر برای انتخاب مسیر اقدام میکرد !!! دفعه بعدی که میخواست بره یه تعارف هم نکرد که ما باهاش بریم میدونست که نمیتونیم جلوی خودمون رو بگیریم :rolling:rolling:rolling
بگذریم …
من نمیتونم برای بچه های بلاگ فا پیغام بزارم نمیدونم عیب از کجاست ببخشید ! :embaressed
در ضمن برای نوشی خیلی خوشحال شدم که بچه ها رو پیدا کرد :hug:hug:hug!
نمیدونم از جو سازی های اخیر علیه ایشون خبر دارید یا نه :confused! اون هم از طرف کسانی که با نوشی دوست صمیمی بودند :surprise!!! زن آب سپینوود و زیتون ! با فیلتر شکن سراغ زیتون رفتم میخواستم جوابی براش حاظر کنم و کردم و پست هم کردم اما خوشبختانه نمیدونم چی شده که پست نشده !!! اینقدر این گروه بی ادب و حرمت شکن و رذل و مبتذل هستند که همینقدر هم که ازشون اسم بردم به حد کافی هوای اینجا رو سیاه و کثیف کرده ام ! خوشحالم که خواننده ها و دوستان خوبی که اینجا میایند بسیار متین و موقر و سالم هستند و خبری از حرفهای مبتذل نیست ! خیلی قدرتون رو میدونم !:smug این رو بدونید ! :teeth
یه نتیجه اخلاقی برای تمام بلاگر ها از قضیه نوشی و این گروه !:thinking
هیچ وقت نباید به دوستان مجازی اینقدر اعتماد کرد که تمام رازهای زندگتون رو براشون بر ملا کنید . که بر سر نوشی همین امد کسانی که در خانه اش رفت و آمد داشتند چه تهمتهای زشت و ناروایی رو به این خانوم نزدند و در نقش دانای کل شروع کردند به ضد تبلیغات ! در این گیر و دار من فقط دو چیز رو فهمیدم اگر همچین کسانی از نوشی بد میگویند به طور حتم و یقین نوشی انسان هست و اگر از اکبر گنجی حمایت میکنند پس گنجی یه ریگی به کفشش هست !
لطفا اینجا رو گنج بارون نکنید ها ! میدونم خیلی ها هم طرفدار ایشونند ولی اگه کامنتای زشت و بی ناموسی این گروه رو میدید همین نتیجه رو میگرفتید !
اگر میخوایید از چند و چونش با خبر بشید اول به سراغ لیلا بروید و بعد به سراغ زیتون ! بیقه که یاداشتهاشون رو یا برداشتند و یا قسمتهاییش رو حذف کردند !
برای نوشی هم یه کلام حرف دارم :
دوست خوبم ! من از چند و چون ماجرا خبر ندارم نمیدونم دقیقا قضیه چیه کنجکاوی هم نمیکنم ! اما باید بالاخره حقیقت رو بپذیری و احتمالات رو در نظر بگیری ! گیرم که تو نتونستی حضانت بگیری با جوی که برای بچه ها درست کردید چطور میتونی امنیت روانی بچه ها رو بعد از خودت تامین کنی ! من و تو داریم از روی غریزه به قضیه نگاه میکنیم ! نه از روی عقل و منطق ! الان ما یک سری قانون تعریف شده داریم ! با این قوانین نمیتونی بچه ها رو بگیری ! مگر اینکه عدم صلاحیت پدر رو ثابت کنی !و اگر این کار رو بکنی آیا بعد ها بچه ها میتونن وقتی اسم پدرشون رو برای مثلا ثبت نام در مدرسه ثبت کنند آیا از داشتن همچین پدری که براشون ساختی خجالت نمیکشند ! بعدا از تو سئوال نمیکنند که به چه قیمتی ! آیا داشتن دو فرزند از پدری که او هم به طور حتم غریزه پدری دارد میتونه انگیزه کافی داشته باشه !
مطمئنا روابط شما دو نفر خیلی تیره شده ! اما واقعا این دو تا بچه با این همه توانایی و شادابی لیاقت ندارند تا در کنار هر دو عزیزشون زندگی کنند ! واقعا نمیشه در این باره فکری کرد ! نمیشه شمشیرها غلاف کرد ؟
من آرزو دارم که ناشا و آلوشا هر دو کنار شما باشند با جنگیدن و پاپوش درست کردن نمیشه برای آینده دو تا بچه که چیزی ازشون باقی نمونده و مابین این کشمکش خورد و داغون شدند برنامه ریزی کرد ! میشه ؟ امنیت روانی میتونی براشون بعد از این فراهم کنی ؟
نوشی خوبم برات روزهای بهتری رو آرزو دارم … :hug:hug:hug
خیلی وقته آپ نکردم کلی حرف نگفته دارم اما شما که حال و حوصله ندارید که بیشتر بخونید ! دارید ؟؟؟ :thinking

نوشی و شیطونک !

تیر۲۸

سلام
اگه خدا بخواد آپ میکنم !
خیلی خوشحالم که نوشی به بچه هاش رسیده ! من کاری به جزئیات ندارم قرار نیست کسی هی تو زندگی شخصی دوستش سر بدوونه تا از چند و چونش آگاه بشه ! درست هم نیست وقتی یکی به آدم اعتماد میکنه و او رو به حریم خصوصیش راه میده بعد از جریاناتی بیاد و همه چیز که نه قسمتهایی از اون مطالب رو انتخاب کنه و اون شخص رو بکوبه ! نوشی هر کسی که هست یک مادره که همسر قانونی اش به جای ۸ ساعت ۹ روز بچه ها رو بدونن اطلاع و کسب اجازه از مادر از او دور کرده ! حالا اگه به جای نوشی سپینوود یا زن آبی و یا همین زیتونک و یا هر کس دیگه ایی بود بقیه به این فکر می افتدند تا از او حمایت کنند ! حالا این حمایت واقعا کاری از پیش نمیبره نظام قضایی اگر میخواست احساساتی قضاوت کنه که قاضی زن هم پذیرش میکرد ! خدا یکی قانون هم یکی دیگه فعلا همینه خوب یا بد همینه که هست ! قانون ما میگه حضانت بعد از ۷ سال با پدره ! خوب اگه واقعا منطقی بخواییم در نظر بگیریم خدا وکیلی پدر بهتر میتونه نیازهای مادی و غیر مادی بچه رو تامین کنه ! برای نوشی هم حتما راه گریزهایی هست !
یه پیغام برای نوشی و نوشی های دیگه !
دوست خوبم ! من از چند و چون ماجرا خبر ندارم نمیدونم دقیقا قضیه چیه کنجکاوی هم نمیکنم ! اما باید بالاخره حقیقت رو بپذیری و احتمالات رو در نظر بگیری ! گیرم که تو نتونستی حضانت بگیری با جویی که برای بچه ها درست کردید چطور میتونی امنیت روانی بچه ها رو بعد از خودت تامین کنی ! من و تو داریم از روی غریزه به قضیه نگاه میکنیم ! نه از روی عقل و منطق ! الان ما یک سری قانون تعریف شده داریم ! با این قوانین نمیتونی بچه ها رو بگیری ! مگر اینکه عدم صلاحیت پدر رو ثابت کنی !و اگر این کار رو بکنی آیا بعد ها بچه ها میتونن وقتی اسم پدرشون رو برای مثلا ثبت نام در مدرسه ثبت کنند آیا از داشتن همچین پدری که براشون ساختی خجالت نمیکشند ! بعدا از تو سئوال نمیکنند که به چه قیمتی ! آیا داشتن دو فرزند از پدری که او هم به طور حتم غریزه پدری دارد میتونه انگیزه کافی داشته باشه !
مطمئنا روابط شما دو نفر خیلی تیره شده ! اما واقعا این دو تا بچه با این همه توانایی و شادابی لیاقت ندارند تا در کنار هر دو عزیزشون زندگی کنند ! واقعا نمیشه در این باره فکری کرد ! نمیشه شمشیرها غلاف کرد ؟
من آرزو دارم که ناشا و آلوشا هر دو کنار شما باشند با جنگیدن و پاپوش درست کردن نمیشه برای آینده دو تا بچه که چیزی ازشون باقی نمونده و مابین این کشمکش خورد و داغون شدند برنامه ریزی کرد ! میشه ؟ امنیت روانی میتونی براشون بعد از این فراهم کنی ؟
برای زیتون !
زیتون که حالا زیتونک شدی با چیزایی که نوشتی کاری ندارم ! شما دانای کلی !! عقل سلیم دنیای مجازی ! با این هم کاری ندارم !!! مدتها بود وبت رو ندیده بودم اما تا جایی که یادم هست تقریبا در تمام پستهایت به کسانی که مثل خودت فکر نمیکنند توهین کردی با این هم کاری ندارم !!! به راحتی به خودت اجازه میدی دیگران رو نقد کنی بکوبی خورد کنی پته شون رو رو آب بریزی ! با این هم کاری ندارم !!! یه سری رو گوسفند خطاب کنی مشکلی نیست با این هم کاری ندارم !!!
حالا برخی از صحبتهای شما منطقی و و برخی هم واقعا بی رحمانه است ! شما در این مملکت ایرانی با این احساسات غلیظ خانوادگی چطور انتظار داری مادری این چنین در منگنه قرار بگیرد و دم نزند ! از خانواده بی احساس غربی حرف میزنی جایی که اصلا روش زندگی آنها مورد قبول نیست ! از بی هویت جوان ایرانی همین بس که جوان ایرانی که در یک خانواده گرم ایرانی بزرگ شده حسرت داشتن خانواده غربی را داشته باشد خانواده غربی که در آن بی عاطفگی والدین غوغا میکند !
اینجا دنیای مجازیست ! چطور انتظار دارید که کسی واقعیت زندگیش رو اون هم از نوع مشکل نوشی که هر چیزی که مینویسه ممکنه بعدا علیه ش استفاده بشه رو بیاد اینجا بگه ! واقعیت رو در دنیای مجازی نمیشه عنوان کرد هر کی به وبلاگش نگاه کنه متوجه میشه چقدر حرف ناگفته داره ! یکی خود من ! منم مثل همه عصبانی میشم بچه ها رو دعوا میگنم ، گاهی تنبیه میکنم ، داد میزنم ، از دستشون گریه میکنم ، آخر شب ها دیگه از فرط خستگی و بمباران صدای بچه ها دعواشون میکنم ، به همه بد و بیراه میگم ، در اتوبوس جواب زنای فضول بی ملاحظه رو هم به تندی میدم ، من هم مثل همه ، مثل تو مثل اون مثل همه بالاخره همه مون جنبه های منفی اخلاقی داریم ! اما دلیلی نداره بیام درباره اش بنویسم ! دلیلی نداره که ملت بیاند در دنیای مجازی هم همش با خودشون کلنجار برند ! تو اگه خیلی روشنفکری و دلت میگیره مجبور نیستی بنویسی یا بخونی ! وقتی آدم میاد به دنیای مجازی و همه چی رو نمیگه انتظار هم نداشته باشه که بقیه بگند ! خیلی ها هم مثل من میاند واقعیت مینویسند اما مسلما نقطه ضعفشون رو نمینویسند ! اصلا محفل راه نمیده ! من چند پست قبلی بچه ها رو خر لقب دادم کار به دعوا کشید ! هر جایی یه قانونی داره و قاون اینجا همینه چه اشکالی داره آدمها نقاط مثبت خودشون رو جار بزنند ! چه بسا از این کار نیرو و انرژی لازم رو برای ادامه یا تغییر دادن خودشون بگیرند !
من خودم خیلی از وبلاگم نیرو انرژی میگیرم ! روند نوشتن من با بقیه کمی تفاوت داره و اینقدر انگیزه برای نوشتن دارم که فکر میکنم تا وقتی حسن یه روزی بتونه بنویسه میتونم اینجا رو بهش واگذار کنم !
سخن آخر : به کسی که راز دیگران را بر ملا میکند اعتماد مکن ، زیرا فردا راز تو را برملا میکند !
نمیدونم این حدیث از کدام ائمه معصوم هست اما من همیشه با اتکا به این حدیث دوست انتخاب میکنم اگر کسی پیش من از بقیه غیبت کرد من مطمئا با او طرح دوستی عمیق نخواهم ریخت ! خودم هم سعی میکنم تا حد امکان غیبت نکنم !
البته پشت سر احمدی نژاد حرف زدن شامل حال این بند نمیشه !
ساعت ۳ شبه ! برم فردا عصر حسن کلاس داره !
راستی علت تاخیر در پست کلاسهای حسنه که دیگه خسته گی نمیزاره از اکانتهای باقی مانده که شبانه هاش مونده استفاده کنم !
چقدر حرف داشتم باز هم زدم جاده خاکی …
روزهای دوشنبه یک هفته در میان روزنامه اطلاعات در صفحه ۱۱ مطالب مفیدی در رابطه با معلولین داره ! این هفته نوبتش بوده !
من از خانم نگین حسینی بابت این همت عالی و تهیه و تنظیم این صفحه خسته نباشید میگم !
نگین خانوم… تحرک و جهت یابی نابینایان ۴ آماده است چطور برسونم دستت !!!

شیطنتها ۳

تیر۲۴

امان از دست تو بچه !
امان از این پدر کشتگیی که تو با این مبلهای معروف ما داری ! تراژدی این مبلها از این قراره …
۲۰ و چند سالی پدربزرگ حسن از مبهای آلمانی کلاسیک مستفیذ شدند ۸ سالی هم ما روی اون ها که دیگه جنازه شده بودند لمیدیم ! ال حق و الانصاف خیلی هم راحت بودند هم محکم اما بالاخره خیلی قدیمی و کهنه شده بودند دگه این اواخر شده بودند اسباب غش و ریسه من و فرو رفتن مهمانها در تشک و چوبهای مبل:rolling:rolling:rolling
! دیگه از روی مبلها خجالت کشیدیم بیش از این ازشون کار بکشیم ! القصه یه دفعه فرجی شد و حقوقهای عقب افتاده همسر گرامی وصول شد :loveو ما هم بشگن زنان رفتیم دنبال مبل ! ما مبلی میخواستیم زیر ۱ میلیون که خیلی کم بود و نیافتنی :eyebrow ایمن ضد ضربه قابل شتشو سبک راحت برای لمیدن شیک و … بعد از روزها گشتن در مبل فروشی های سطح شهر سیندرلای مبلها رو در یافت آباد یافتیم ! همه چیز رو داشت برای سرو کله بچه امنیت کافی داشت تمام پارچه و کاملا ایمن ! خلاصه ما با سلام و صلوات و اسفند و قربونی این مبلها رو آوردیم منزل غافل از اینکه این بد بختها به قربانگاه تشریف آوردند :nailbiting ! در طول این سه ماه ! با انواع نوشیدنی اعم از نوشابه ما ء شعیر آب میوه وطنی و غیر وطنی چای شیر شی شی کا (شیرکاکائو) ! و انواع کیک های خامه ایی و غیر خامه ایی و انواع سوپ و غذای ایروونی و فرنگی و این اواخر انواع ادویه جات خارجکی و داخلکی مثل زردچوبه که به اطلاع عموم رسیده شد از این مبلها پذیرایی مفصلی شد ! میزبان هم که میشناسید معرف حضورتون هست جناب حسین فلفلی خان ! , این ها رو میشد با بدبختی پاک کرد ولی این یکی رو چکار کنم ! حیسن رفته تو نخ کاردستی و لوازم و التحریر.
چند روز پیش لکه سفیدی روی مبل دو نفره ها دیدم ! زیر تشکچه لکه سفید بزرگی بود ! با خونسردی پیش خودم خیالات کردم مبلها ماست میل فرمودند تا اومدم دستمال مرطوب رو بیارم مادرم همراه متهم از راه رسید ! مامان با تعجب پرسید : مگه حلالش رو پیدا کردی ! با چشمای گردالی پرسیدم مگه ماس س س ت نیست ؟ گفت من خیلی سابیدم این جوری شده ! چسب بزرگ رازی رو نشونم داد که تقریبا چیزی ازش نمونده بود ! همین چند روز پیش برای کاردستی های حسن تهیه کرده بودمش !!!!
این پرروییش منو کشته ! دیروز صبح پنیر صبحانه مالید بهش اونم نه یه ذره که زود به دادش رسیدم و تمیزش کردم ! امروز هم بعد از اینکه کلی از کیفیت لوازم آرایش گرونی که خریده بودم برای بابای بچه ها تعریف کردم تا کمی قانع بشه که این همه پول بالاش داده بودم دیدم که بله مثل مداد شمعی تا تونسته به مبل و دیوار و جعبه جاروبرقی که هنوز به برق نزدیم مالیده ! یه قسمت دیوار پذیرایی رو مداد و خودکار کشیده بود که با سمباده سابیدیم تا اثرش بره صابخونه نبینه ! خدا رو شکر که خونه هنوز نقاشی نشده و مثل عهد حجره البته همین هم از دست این حسین جون سالم به در نبرده ! جای جای دیوارها رو با میخ و سیخ سوراخ سوراخ کرده ! وقتی صابخونه رو دیدم که بد جوری چپ چپ به سوراخها نگاه میکه با لبخند گفتم خدا رو شکر که برای نقاشی ساختمون هزینه نکردید که با دلخوری جواب داد میدونی کلی پول واسه بتونه کردنش میگیرن ! دیدم بیچاره راست میگه ! بلاخره این سوراخ سمبه ها رو باید پر کنند که دستمزدی هم حتما داره !
تازگی ها بعد از کمی معاشرت با پسر شرور طبقه بالایی مون که از ادب هم بویی نبرده شرارت هم میکنه ! دور اتاق میدوه و وووای پیش مانیا آبرومون رو برد اینقدر سنگ و کلوخ از پای گلهای پارک به آسفالت پرتاب کرد و روی زمین خودش رو انداخت هر کی میدیدش با اون سر و روی پر از خاک و گلی که برای خودش درست کرده بود فکر میکرد این بچه از زاغه نشینان قبل از انقلابه !
حسین افتاده رو لج و لجبازی با این مبلهای بیچاره ! این شیطنت بی حدی که تو چشماشه رو دوست دارم اما نمیخوام شیطنتش با بی ادبی همراه بشه ! سعی میکنم او رو یه بچه خیلی شیطون ولی با ادب نگه دارم ! کم کردن شیطنتش که میدونم دست من نیست نمیتونم کنترلش کنم ! حلال زاده به داییش میره ! دقیقا کپی دائیشه البته نه دقیقا یه کمی بهتر از اونه !
in post ro ba aamale shage goozashtam … mibinid ke akharesh ham kharegaki shod :sad … mikhastam aks bezaram ba in soorat lakposhti nmishe …
ta baad . :shades

حسنی و گیسو طلا !

تیر۲۳

سلام
قبل از پست جدیدم یه چیزی بگم ! در جواب آقایون اروند و آرش و بقیه که گفتند یک طرفه به قاضی نرو و … بله درسته ! شما درست میگید هیچ وقت نباید یک طرفه به قاضی رفت ! اما دوست دارم این پست نوشی رو بخونید ! وقتی خودش جرات نوشتن بیشتر رو نداره چرا بقیه بنویسند ! مطمئن باشید چیزهایی همیشه هست که نمیشه نوشت چون ممکنه براش گرون تموم بشه !
دعا کنیم تا بچه ها فقط سالم باشند و اینکه قانون قشنگ ما اجازه نخواهند داد آلوشا برگرده ممکنه خیلی نوشی سعی کنه و بتونه فقط ناشا رو تا ۷ سالگی نگه داره ! خیلی سخته ! امیدوارم هر کسی که بچه ها رو ربوده زودتر برگردونه ! او قرار بوده ۸ ساعت بچه ها رو ببره نه شش روز ! لابد یه چیزی هست که مادر اینقدر نگران سلامتی بچه هاست ! برای نوشی دعا کنیم و او رو از یاد نبریم نگذاریم این قضیه سخت به آسانی فراموش بشه !
مدتها بود مانیا کتاب داستان بریلی رو برای حسن تهیه کرده بود ! خیلی دوست داشتم این مانیای شیطون و بلا رو ببینم ! بعد از چند هفته موفق شدیم قراری بزاریم در پارک زاقارت جلوی مرکز توانبخشی ظفر ! خیلی آرومتر از این بود که فکر میردم :hug! یه دخترخانوم سفید سفید و … که بد جوری به دل حسن نشست :love!به طوری که یاسمن پروانه :surprise:surprise:surpriseو حتی انسیه و ایرسا رو هم فراموش کرد:hypnoid و گفت من فقط تو رو میخوام آ آ آ آ …شاید نخواد بیشتر معرفیش کنم پس بریم ببینیم اصلا خودش چیزی در این مورد نوشته یا نه ! لازم نیست برید من رفتم خبری نبود !:teeth اما واقعا خیلی برام جالب بود نویسنده طنز این بلاگ شاد و شنگول رو ببینم که فقط نیمه پر لیوان رو میبینه برات آرزوی نشاط بیشتر و موفقیت دارم مانیا جون !:hug:hug:hug
من همش تو فکر این بودم که کلاس بزارم و پپسی باز کنم ببرمش کافی شاپی جایی:thinking ! در یه جای آروم و خنک با هم صحبت کنیم :eyelash! نزدیکترین جایی رو که از بیرون دیده بودم همین بوف بود که سر ظفره:confused ! هلک و دولک این دو تا بچه رو برداشتیم و رفتیم اونجا ! من رفتم سفارش نوشیدنی خنک بدم گفت ما اینجا فقط غذای گرم سرو میکنیم سیب زمینی سرخ کرده هم دقیقا همین الان تموم شده ! ای بابا به ما نیومده توی این بوف یه چیزی بخوریم !:waiting:waiting:waiting
تیر ماه سال ۷۵ بود با چند نفر از هم دوره ایی های کلاس های طراحی چندین بار خیابون انقلاب رو سر و ته کردیم و دنبال ابزرهای طراحی مورد نظرمون گشتیم دمای هوا ۴۰ درجه بود مثل همین روزهای گرم دیگه زبونه تو دهنه جاش نمیشد له له زنان گفتیم بریم یه چیزی بخوریم خنک بشیم :eyebrow! بوف چهار راه ولیعصر تازه افتتاح شده بود بعد از کلی تبلیغات . خلاصه یه کمی خاک و دود سر و صورت رو روبیدیم و رفتیم تو ! گوش تا گوش ملت تین ایجری نشسته بودن ! البته ما مراقب بودیم چشم و گوشمون باز نشه و فقط نگاهمون رو میزا میچرخید ببینیم کی چی میخوره از اون بهترش رو سفارش بدیم و کلاس بزاریم و رو کم کنی و این حرفا بستنی های رنگارنگ و آبمیوه های خوشرنگ و نوشیدنی های خوش عطر ! نشستیم و منو رو دست گرفتیم و توی لیست قهوه رو دیدیم نگاهی رو میزها انداختیم کسی قهوه نداشت آخ جون خودش بود گفتیم گدا بازیه خالی بخوریم گشتیم توی لیست یه شیرینی که اسمش به گوشمون نخورده بود رو هم انتخاب کردیم و منتظر شدیم ! همینطور شر و شر عرق میریختیم به همدیگه با مباهات نگاه میکردیم که عجب سفارش تاپی دادیم ! یه آقای چاق تر تمیز میز روبرویی ما نشسته بود از این تازه به دوران رسیده ها با کت شلوار کرم روشن و پاپیون و گوشی موبایلی که نسبت به موبایلهای امروزی شکل دسته هونگ بود رو هی در گوشش میگرفت از ما بچه تر هم گیر نیاورده بود که بهش پز بده ! … بالاخره آورد ما هم با پز فراوون قهوه ها رو گرفتیم ! لامصب جوش جوش بود وا رفتیم این که یه نوشیدنی داغ بود تو این هوای جوش ! با خشم به همدیگه نگاه کردیم انتخاب جمع ۴ نفرمون بود نمیشد فحشش رو به کسی بدیم ! هی یه نوک زبون خوردیم به همدیگه دری وری گفتیم به مرد روبرویی نگاه کردیم که داشت با ولع بستنی اش رو میخورد وقتی نگاهش به میز ما و قهوه ایی که سعی میکردیم پنهانشون کنیم ضایع نشیم افتاد ، اینقدر از خنده هول شد که کمی از بستنیش ریخت روی شلوارش و دل ما خنک شد !!! خلاصه قهوه تلخ زهرماری داغ رو خوردیم + شیرینی که چنان عطشی انداخت به جونمون که دیگه بعد از ۹ سال نرفتم دروغ نگم دو ماه پیش یه آب معدنی خوردم ! خلاصه من و بوف آبمون تو یه جوب نمیره !! خوب مثل اینکه حالم خیلی بهتره که میتونم یه کمی بخندم ! شاید ممکنه احتمالا یکی رو هم بخندونم !
ای بابا این که شد یه بهانه برای یادآوری این ماجرا پس قسمتهای مانیا و حسنش چی شد ؟ :hypnoid
:wink:regular
فعلا تا بعد. :shades

به یاد آلوشا و ناشا !

تیر۲۰

سلام
اومدم پست جدید بزارم که کامنت نگین رو دیدم خدا رو شکر که حالش بهتره امیدوارم باز هم هوس بلال نکنه !:wink
از نوشی نوشته بود ! یک هفته ایی بود از بلاگش بی خبر بودم نمیدونستم اصلا نمیدونستم ! از وقتی وبلاگش رو دیدم اشکم بند نمیاد !
سکوت ۶
ناشای مامان
با پای برهنه رفته بودی تو تراس، میدونم.
بعدش پاهات رو نشُسته بودی، میدونم.
با همون پای کثیف اومده بودی رو تخت مامان، میدونم.
بدتر از همه کف پاهاتو چسبونده بودی به دیوار. میدونم.
یه جفت کف پای خوشگل کوچولو، دیوار بغل تخت خوابم رو سیاه کرده.
مامان دیشب تا صبح ده بار دیوار رو بوس کرده، میدونی؟

چرا آدم اینقدر باید سنگدل باشه !؟
چرا یه زن نمیتونه با جیب خالی تو این مملکت حتی پاره تنش رو نگه داره !؟
چرا یه زن نمیتونه دادگاه بخره ! آدم بخره بچه بخره !
چرا یه مرد میتونه همه چی داشته باشه ! ولی یه زن نه !
یه مرد تو این دنیا چی رو مایملک خودش نکرده !
چرا میتونه به راحتی تنفس بی ارزشش دو بچه کوچولو رو از مادرشون جدا کنه !
چطور تونستی ! شقی ! قساوت قلبت تا کجا !؟ فکر میکنی میتونی جای مادرشون رو پر کنی راست بگو تا به حال چند بار سیلی به گوششون زدی تا صدای گریه شون رو نشنوی ؟ !
نمیتونی تا ابد هم نمیتونی فقط تنفر بی انتهایی رو در دلشون پرورش میدی تنفری که باعث میشه تا به سن قانونی برسند تو رو برای همیشه ترک کنند !
نوشی خوبم مقاومت کن ! عزیزم با چشمهای پر از اشک دارم مینویسم ! میدونم چقدر خدا رو کنار خودت داری تنها نیستی و سعی کن هیچ وقت تنها نباشی این جور موقع هاست که خدا بنده اش رو آزمایش میکنه ! خدا هست و تا او هست باید امیدوار باشی !
نوشی نازنینم ! خدا امتحانات سختش رو از هر بنده ایی نمی گیره ! همونطور که در یه کلاس معلم سئوالات سخت رو از بهترین شاگردش میکنه چون میدونی هر کسی از پس سئوال سخت برنمیاد!
خواهری خوبم ! تو انتخاب شده ایی برای این امتحان سخت !
تو یکی از بهترین بنده هاشی که لیاقت این امتحان سخت رو پیدا کردی !
نوشی تو اسوه مقاومتی ! تو چهار سال و سه ماهه با همه کمی ها و کاستی ها بدون هیچ تکیه گاهی جنگیدی !تو برای مادرای وبلاگستان سمبل عشق مادری هستی ! نگذار فقدان بچه ها کمرت رو خم کنه !اونا برمیگردند من مطمئنم ! اونا انتظار دارند باز هم همون مامان نوشی خودشون رو بینند که صحیح و سالم جلوی در منتظرشونه !
دلم روشنه که بر میگردد.. برمیگردند . حتما …

هاپا !

تیر۱۹

سلام
این خبر رو در همشهری خوندم خوشم اومد اینجا بزارم یه تنوعه !
ماهیگیر زبان ملخ ها را میداند !
یک ماهیگیرجوان در شهر پلدشت ارومیه به زبان ملخ ها حرف میزند . ولی علیزاده که ۳۰ ساله است با صید ماهی از رودخانه ارس امرار معاش میکند . وی با تقلید صدای ملخ ها با آنها ارتباط برقرار میکند .
ملخ ها با شنیدن صدای جیر جیر به سوی او آمده و روی او مینشینند . این ماهیگیر از ملخ ها به عنوان طعمه برای صید ماهی استفاده میکند در واقع از حسن اعتماد ملخ ها سوء استفده کرده و آنها را به عنوان طعمه سر قلاب ماهیگیری خود میزند . با این همه ملخ ها در مقابل آواز سحر انگیز ماهیگیر جوان تاب مقاومت نیاورده و با شنیدن آن خود را با شتاب به او میرساند !
این خبر رو که خوندم این جوری شدم ! :hypnoid:hypnoid:hypnoid خیلی جالبه !فقط تو فیلمها دیده بودم یه انسان با زبان حیوانات صحبت کنه !اونم حشره ! :applause
چندین بار از من حال محمد رو پرسیده بودید ! عذر میخوام که زودتر درباره اش ننوشتم هم از محمد و هم از شما !
محمد حدود ۲۰ روز پیش باز هم دچار تشنج شد با اینکه خفیف بوده اما عوارض بعدی اون تا چندین روز همراهش بوده اون طور که محبوبه میگفت سرگیجه سردرد تهوع و منگی . من خودم تشنج و عوارضش رو نمیشناسم و گرنه جهت اطلاعتون عرض میکردم ! محمد حالا خیلی بهتره و اما محبوبه … داره گواهینامه رانندگی میگیره صبح و عصر گرفتار کلاسهاشه ! ما حتی دیگه فرصت نمیکنیم با هم تماس تلفنی داشته باشیم ! گاهی تماس میگیرم با محدثه عزیزم صحبت میکنم !منزلی که فروخته اند دریافت نقدیش به طور قسطیه این طور برای خرید داروهای محمد بهتر میتونستند هزینه کنند ! گویا این قسط رو میخواند ماشین بخرند تا محمد راحت تر از کلاسهای درمانیش استفاده کنه ! چندین بار هم در بین راه کلاسش دچار حمله شده ! یک ماه پیش سه میلیون تومان بری قرصهاش داده اند که این برای دو ماهش کافیه !
یه سفر توپ مشهدی هم بابای حسنین برامون ترتیب داده از ۸ الی ۱۱ مرداد ! براتون مینویسم پست به آینده میزارم ! دوست دارم قیافه حسن رو زودتر ببینم وقتی به آرزوش میرسه ! به قول خودش هواپیما سواری !:laughing و همینطور هاپا سواری حسین رو !:laughing…
چندروز پیش از کلاسش برمیگشتیم توی اتوبوس نشسته بودیم بهش گفتم خاله یاسی میخواد بره مکه !(انشالله امشب پروازشه :hug!) گفت منم میبره ؟ تا گفتم نمیتونه … بلند زد زیر گریه یه خانم پیر هم کنار دستم نشسته بود خیلی به حسن توجه میکرد :love! حالا مگه میشد بین ملت اینو ساکتش کنی خسته هم بود دلش میخواست یه جوری خودشو تخلیه عصبی هم بکنه :cry! مگه آروم میگرفت اینقدر گریه کرد الکی الکی :eyebrow: منم باید برم مکه من میخوام برم مکه !… یه خانوم ۷۰ ساله تازه از فرنگ برگشته روبرومون بود به بغل دستیش داشت میگفت همسرم خلبان بوده:smug … تا اینو شنید فیلش یاد هندستون کرد:silly که هواپیما هم سوار نشدم :cry… :cry! پیرزنه بغل دستیم با چشمای پر از اشک هی میگفت بچه دلش میخواد دیگه چرا نمیبریدش :hypnoid!؟؟؟ :confused … یه ننه من غریبم بازیی در آورد که تا حالا ازش ندیده بودم :embaressed! آبرومون رو برد بعضی ها که فکر میکردند من این بچه رو دزدیدم و اون داره گریه میکنه اونم با این سوز و گداز ! :thinking
حسین به شیر کاکائو میگه شی شی کا :hypnoid
… به هواپیما میگه هاپا! :laughing
پر حرفی کردم …:embaressed
تا بعد .:regular

بین در و دیوار !

تیر۱۸

سلام
من به ندرت واقعه ایی رو یادم میمونه تبریک یا تسلیت اون رو ذکر کنم !
ولی از شهادت پر سوز بانو فاطمه نمیشه به راحتی چشم پوشی کرد !
ایام شهادت شهیده هجده ساله بیت نبی
بر همه دوستادارنش
خصوصا جوانهای همسن آن حضرت تسلیت عرض میکنم !

فواید وبلاگ مادر یک روشندل

تیر۱۶

سلام
…. اینم برای ختم غائله ! :eyebrow
بگذریم ….
اول یه عذر خواهی کنم ! من آدم بدقولی نیستم ها اما خیلی به تور بدقولها میخورم ! بنده خدایی که روزنامه رو برده بود پس نیاورده تا شنبه هم نمیبینمش ! :sad صحبتی که امروز دارم خیلی مهمتره از اون مصاحبه است ! بار اولمون که نبوده آخرین بار هم نیست !
درباره عکسش هم بگم ——> :embaressed:embaressed:embaressed امکان نداره ! :teeth ظرفیت اینقدر توجه رو ندارم :teeth !بازم ببخشید!
دیروز حسن کاردرمانی ذهنی داشت کلاس جدیدیه که برای تقویت تمرکز و توجه حسن دکتر تجویز کرده ! کارهای جالبی انجام میدند که در پست دیگه ایی مینویسم ! دنیا خیلی کوچیکه ! خیلی ! آدمها به طور عجیب و غریبی بهم دیگه میرسند ! کلاس دیروز استثناء ساعت ۱ ظهر بود ما همیشه ۴ الی ۶ وقت میگرفتیم اما اگه خدا بخواد یه کسی یکی دیگه رو ببینه این طوری جورش میکنه ! جور شدن وقتش هم جریاناتی داره که از حوصله خارجه ! خلاصه وقتی کلاسش تموم شد تراپیستش گفت ۴۵ دقیقه بمونید تا گزارش کار براتون بنویسم ! الان فرصت ندارم . با بی میلی موندم میدونید که دیروز هوا ۴۰ درجه بود خیلی کلافه بودم ! وقتی ۴۵ دقیقه گذشت یاداشتما رو داد و داشتم میرفتم حسن رو صدا زدم و رفتم به طرف در که خانومی جلو آمد و با لهجه غلیط یزدی گفت ببشخید شما ریحانه ایید ؟ خیلی جا خوردم :hypnoid آخه کسی در دنیای حقیقی ام بجز چند نفر من رو به اسم ریحانه صدا نمیزنند ! گفتم شما ؟ گفت من از خواننده های وبلاگتونم ! :surprise کپ کردم باور نمیکردم … گفت با این تعاریفی که شما از این مرکز کردید و آدرس و شماره تلفنی که دادید من چند ماهه که میخوام بیام اینجا تا پسرم رو آقای دکتر کریمی ویزیت کنه !امیرحسین ۱۶ ماهه هم نابینا بود ! علت نابیناییش یک جنایت بود ( یک جنایت توسط پزشک هایی که برای خدمت کردن به جیبشون مدرک گرفتند نه برای خدمت به هموطنانشون ! :angry) … باز اکسیژن دستگاه انکیباتور رو تنظیم نکرده اند ! شبکیه چشم کاملا سوخته و جمع شده بود و بینایی فقط در حد دیدن یه نقطه نورانی بود ! ولی عجب بچه با هوشی ! تا دست یه غریبه به بدنش میخورد بدنش رو جمع میکرد و دست رو پس میزد !!! :hug:kiss
نمیدونم شما از نوشتنتون چه انگیزه ایی دارید و آیا غیر از اینکه خودتون فایده ایی ازش ببرید ازش نفعی به دیگران رسوندید یا نه اما من افتخار میکنم از اینکه اغلب میبینم که کسانی از برخی مطالبم استفاده میکنند که در زندگیشون اثر مثبتی خواهد داشت ! از دیدن نرگس خیلی خوشحال شدم ! ایشون هیچ وقت برای من پیغام نزاشته بود ! اما انگار مدتها بود او را میشناختم ! بهش قول دادم هر کمکی که بتونم بهش بکنم ! شماره تماس دادم که هر هفته باهاش تماس بگیرم و بهش کمک کنم تا دستوراتی که از تراپیستها گرفته رو درست انجام بده ! آخه باز هم بارداره !:confused و نمیتونه مرتب بیاد ! :confused آنهم از یزد !

یه خبر بد هم دارم ! :sad:sad:sad
با یه بنده خدایی آشنا شدم که …….
او هم بچه اش نابیناست ! ……
رتینوپلاست داره ! اما نه رتینوپلاست خفیف ! رتینو پلاستوما ! از نوع پیشرفته اش !
برای توضیح روی لینکها موس رو نگه دارید .
همه اقوامش میدونند غیر از مادرش ! از من خواستند که کم کم حالیش کنم ! ام من نمیخوام بهش بگم پسر کوچولوی تیزهوشت عمرش به دنیا نیست میخوام یه جوری بفرستمش دنبال درمان شاید تشخیص اشتباه بوده باشه ! شاید راه درمانی که ۴ روز بعد از پرپر شدن بهزاد از رسانه ها منتشر شد واقعیت داشته باشه ! شاید بشه با شیمی درمانی نگه ش داشت ! شاید … شاید … شاید خدا … به عشق مادریش … خدایا خودت رحم کن !
من دارم خورد میشم !

من باید به نرگس کمک کنم ! یه ارتباطی در این نوشته هست کشفش کنید ! بیشتر نمیتونم توضیح بدم ! :confused

آدرس کلینیک توانبخشی ظفر رو باز هم مینویسم :
خیابان شهید دستگردی (ظفر) بین آفریقا و ولی عصر روبروی پارک کاج پلاک ۳۲۶
تلفن ۸۷۸۷۶۶۵ و ۸۷۸۱۹۸۰
خیلی زود وقت ویزیت میدند و خیلی هم با مراجعین راه میاند !

واااای اگه بدونید حسین چکار کرده ! :cry
تو مدتی که من اینجا نشسته بودم ور دل وبلاگم ! :tounge قوطی زرد چوبه خالصی که تازه گرفته بودم رو روی مبلهای کرم رنگ و نومون خالی کرده بعد هم با ماشیناش روشون حسابی ماشین بازی کرده ! :cry:cry:cry
ولی خدا وکیلی چه کیفی کرده ها ! :rolling
برم یه خاکی به سرم کنم با این پسرک شیطونی که دارم ! :waiting
تا بعد .:shades

مادر سپید در ایران سپید !

تیر۱۵

سلام
این حسنی ما خیلی دیر میره دستشویی ! مامانها هم که میدونید نگاه به چشم بچه شون بکنن میفهمن چی شده !
امروز صبح هی بهش گفتم پاشو برو دستشویی ، گفت نه ندارم ! تو اتاق بودم که صداشو شنیدم هین هین میکرد یه جوری انگار داره خفه میشه ! هول کردم گفتم لابد یه بلایی سرش اومده ! دویدم تو پذیرایی دیدم وایستاده دم در دستشویی و دمپاییش رو پیدا نمیکنه به جای اینکه منو صدا کنه هن و هن میکنه ! کم مونده بود بزنم پس کله ش !عصبانی شدم از کوره در رفتم گفتم هی بهت میگم برو دستشویی میگی ندارم خر هی هن هن میکنه مگه تو خری !؟ دیگه نشنوم این صدا رو در بیاری ! دمپاییش رو جلو پاش گذاشتم داشتم برمیگشتم تو اتاق که حسین شیشه شیرش رو از دهنش در آورد و گفت : خر اینه ! و خر شرک رو که صبح سرش دعوا کرده بودند رو بالا آورد ! :embaressed آی از جفتشون خجالت کشیدم ! اما به روم نیاورم و اومدم تو اتاق عین این بچه هایی که کتک خوردند نشستم اینو نوشتم ! :tounge
بهمن ماه گذشته روزنامه ایران سپید اولین روزنامه بریل ایران و خاورمیانه با من مصاحبه ایی داشت ! آقای مهرگان چندین بار برام پیغام فرستاد من شماره اش رو نگه داشتم و بیایید بگیرید ! که من اصلا مسیرم از سهروردی نبود و نرفتم ! از این طرف هم چندین نفر از دوستانم :embaressed مثل حسین دادخواه تماس گرفتند خانوم عجب چیزی نوشتی و کف کردیم و اله و بله و تعریف کردن ! مربی مهدکودک حسن هم میگفت دادم بچه ها خوندنش برام من نوشتم هر وقت دلمون واستون تنگ میشه میشینیم میخونمش ! مادر صبا ایزد هم همون وقتا زنگ زده بود بهم تبریک بگه پیدام نکرده بود ! (من از خانومای شاغل هم بیشتر بیرون خونه هستم !:sad) خلاصه هی از این ور و اون ور تعریفش رو شنیده بودیم ! تا اینکه چند روز پیش مادر صبا اون شماره رو برام گیر آورده بود و آوردش ! بابا چند پسبی واسه خودمون باز کنیم ! :smug پپسی ! :teeth …
خدا بگم این فائزه هاشمی رو چکار کنه که باعث شد عکس خانوما رو بندازن رو جلد جراید !!! عکس بزرگ من و حسن رو روی جلد انداخته که حسن سرش رو به من تکیه داده ! دو صفحه وسط روزنامه هم باز عکس من و حسنه بزرگ هم حسن رو به من برگشته داره با من صحبت میکنه منم بهش لبخند میزنم و اون طرف صفحه هم عکس حسن که روی صندلی مثل امپراطوران قدرتمند نشسته ! این شماره انگار آلوم عکس من و حسن بوده ! :teeth البته لازم به ذکر این روزنامه فقط روزهای شنبه دو زبانه یعنی بریل و فارسی خودمون چاپ میشه وروزهای دیگه از دید ما چند برگه سپیده ! خلاصه کلی تحویل گرفته بودنمون ! برای پست فردا مینویسم میزارمش الان دستم نیست دوره گرفته این ور و اون ور یکی نیست بگه آخه وقتی اصلش هست بایستی برید سراغ فرعش ؟ منو دعوت کنید خونه تون یه شامی چیزی هم بدید بد نیست !:tounge:teeth
فعلا تا بعد!

« مطالب قدیمی تر