مادر سپید

مادر یک روشندل

حواست هست ؟

اردیبهشت۳۰

سلام
حرف خاصی نیست …
من از دیدن این عکسها یه جوری شدم اصلا نتونستم با خودمون مقایسه شون کنم .
هیچ پیشرفتی بدون زحمت نمیشه ….
حواسمون باشه اگه همینطور در جا میزنیم برای اینه که عارمون میاد خیلی از کارها رو برای مردم و مملکت خودمون بکنیم !
این عکسه رو هم نگاه نکنید :devil:teeth

بر میگردم …
مادر سپید : ریحانه
تا بعد.

شیطنتهای مرگبار !

اردیبهشت۲۹

سلام
این بار میخوام کمی از شیطنت های حسین بگم ! که بارها و بارها با کارهای خطرناکش تن ما رو لرزونده و جیبمون رو هم حسابی تکونده !:teeth
*از اونجایی که من مجبورم هر روز خونه رو جارو برقی بکشم و میلیونها نون ریز شده و خورده کیک و برنج رو از روی زمین پاک کنم جاروی خدا بیامرزمون هیچ وقت از توی سالن (حالا خیال نکنین شونصد متره ها ! کوچیکه ) جمع نمیشد ! روی جارو یه سوراخ پیچ بود که سرپوشش توسط حسین نقلی برداشته شده بود …
یه روز که جارو رو بلند کردم سرو صدای زنگوله واری به گوشم خورد یه ذره جارو رو تکون دادم دیدم بله کار فکری جدید حسین اقاست ! با مهارت و ظرافت هر چی میخ و پیچ توی جعبه ابزار بوده رو توی سوراخ ریخته … خدا بیامرزدش دقیقا شب عید یکی از همین میخ و پیچها به دوران خدمت مشقت بارش خاتمه داد و من موندم و جارو رشتی ! تو خونه ما همین هم امنیت جونی نداره :thinking!
*هفته قبل میخواستم برم نمایشگاه کتاب حسن و حسین رو گذاشتم خانه مامانم اینا :teeth (از این کلمه مامانم اینا خیلی خوشم میاد ! بامزه است ! :teeth ) بیچاره مامانم همون روز هم قلبش گرفته بود :brokenheart! البته من اگه میدونستم یکیشون رو میبردم با خودم ! تو اتاق داشته آه و ناله میکرده و گویا حضرت آقا ظرف خالی ریکا رو دستش گرفته و دور خودش چرخیده و تو هوا پرتابش کرده ! خورده به چشم چپ مامان بیچاره ام ! بادمجانی دور قاب چشم بنده خدا کاشته که بعد از یک هفته تازه داره زرد میشه ! پدرم میگه خدا رو شکر من راست دستم و گر نه باورش میشه همچین دیگ سیاهی رو یه بچه دو ساله رو چشم مامانت گذاشته !:sick … اینقدر ورم و باد آورده که هر وقت میبینمش اول خنده ام میگیره بعد گریه ! هر وقت خیلی ناراحت میشم اول میخندم بعد گریه میکنم :hypnoid!
*مدتی پیش نوشته بودم سر سی دی چنجر ضبطمون چه بلایی آورده بود ! چون این هم به اون مربوطه باز میگم : آره دردسرتون ندم دکمه اجکتش رو زده بود و بدبخت ضبطه به هوای اینکه ۳ تا سی دی خوشگل قراره بقورته زبونش رو در آورده و حسین آقا هم فکر کرده تشنه شه و لیوان آبی که دستش بوده رو توی ضبط خالی کرده ! اول یکی زدم پشت کله اش بعد فوری ضبط رو دمر کردم رو زمین و از برق کشیدمش همه اینا توی یه ثانیه اتفاق افتاد شایدم کمتر ! ای بیچاره اثاث خونه ! ای بدبخت ضبط بیچاره ! این دفعه سی دی چنجر رو دعوت به بیرون اومدن کرده و بعد یه نوار کاست رو توش چپونده و مجبورش کرده اون رو بده تو ! ضبطه هم قهر کرده هر کاری میکنیم دهنش رو باز نمیکنه ببینیم چه مرگش شده حالا !:thinking :confused
لازم به ذکره در شش ماهگی هم موقع عوض کردم پوشکش یه حال اساسی هم به ضبطه داده:embaressed:smug انگاری یه خصومتی با این ضبطه داره:thinking !
*ولی حسین کجا این دایی زاده ۴ ساله ام مجتبی کجا حالا حالا ها حسین به اون نمیرسه شیطنت های او منجر به مرگه !
مجتبی یه خواهر ۲ سال و نیمه هم داره ! وقتی مهدیه خواهرش نوزاد بوده و مجتبی هم حسادت طبیعی کودکانه اش به او اجازه میداده که هر بلایی که دلش میخواد سر تجاوزگر کوچک خانه بیاره !
* یک بار از یه لنگ پای بچه چند روزه گرفته بود و مث عروسک خرسی اون رو روی زمین کشیده بود جالبه وقتی مادره با هول میدوه طرفش بچه رو ول نکرده و از روی بر آمدگی درب اتاق هم دلنگ و دلونگ کله بچه رو پرش داده ! :rolling:rolling:rolling
دفعه بعد مهدیه یک ماهه بوده بابای بچه یعنی دایی جان ما ! شیر دوش رو برداشته و به شکمش گذاشته و با اون سر مجتبی رو گرم کرده تا بخندوندش ! :thinking چند ساعت بعد مادره داشته ظرف میشسته که دیده صدای پسره و دختره نمیاد یه دفعه با هول دویده تو اتاق دیده این پسره بی بی بی … بی هیچی شیر دوش رو گذاشته رو دهن و دماغ بچه و پمپ رو فشار داده و رنگ بچه رو به سیاهی رفته بوده:nailbiting:nailbiting:nailbiting که اگه یه کم دیرتر رسیده بود حسین الان دوست دختر نداشت ! :teeth
شیطنت مرگبار آخرش هم مربوط به هفته پیشه ! باباهه هر دو بچه ها رو برده حموم ( هر چی به زندائیم میگم این روش تربیت همسر رو یاد ما هم بده میترسه از اطلاعات گوهربارش کم بشه :smug!) پسره رو داده بیرون مادره که خشکش کرده دختره رو داده بیرون مادره داشته موهای دختره رو سشواره میکشیده که مجتبی قیچی به دست یه پتو میندازه روی خودش و میره کنار سیم سشوار (احتمالا میخواسته جلو سشوار شدن و آرایش موی خواهره رو بگیره !:devil) که یه دفعه پریز برق میپره ! بله دیگه اگه دسته قیچی کائو چو نبود الان حسین الگو شیطنت نداشت ! با قیچی سیم سشوار رو قیچی کرده بود ! :nailbiting:nailbiting:nailbiting
البته تو این چند سال به حدی کارهای خطرناکش زیاد بوده که ننه بابا هه از ترس اینکه مبادا پسره بعد ها بی زن بمونه و از ترس امنیت جونیش کسی بهش بله نگه سکوت اختیار کردند … :teeth:teeth:teeth
این هم از پیشنهادات شما که فضا رو همچنان شاد نگه دارم !
کیبورده باطریاش که ضعیف میشه بعضی دکمه هاش نمیزنه من خیلی نگاه کردم دیگه اگه یه جایی پریده به بزرگی و قطر شکم مهندسیتون ببخشید !
تا بعد :shades.
بعد از تحریر : داشتم مطلب امشب رو مینوشتم که صدای درب خونه رو شنیدم ! گفتم شاید بابای بچه ها رفته دستشویی ولی صدای عرعر هواکش نیومد ! گفتم شاید خیال کردم محل ندادم چند دقیقه بعد :nailbiting حسن صدام کرد بچه ام بعد از گلو درد و سینه درد و گوش درد حالا امشب رودل کرده !:confused بردمش دستشویی و :embaressed … گذاشتمش تو تختش که برگشتم دیدم درب خونه بازه ه ه ه ه :nailbiting :nailbiting :nailbiting
حالا من شب چطوری بخوابم ؟؟؟ باباشون که اندازه اینکه بگه من بازش نکردم بیدار شد و خوابید ! درب رو قفل کردم و کلی سینی و چرخ خرید و … گذاشتم جلوش اگه درب باز بشه سمفونیی اجرا میشه نگو و نپرس :teeth نه … :nailbiting
:nailbiting:nailbiting:nailbiting:nailbiting:nailbiting:nailbiting

افتخارم محمد !

اردیبهشت۲۸

سلام
یک دنیا ممنونم از اینکه منو تو جمع خودتون پذیرفتید و این همه مورد لطف قرار دادید .
میخوام درباره محمد براتون بگم و اینکه چطور با بیماری هاش کنار اومده …
محمد خیلی بامحبته ! به همه چیز و همه کس محبت میکنه البته اونایی رو که دوست داره رو بیشتر:love ! به خاطر همین همیشه تو جمع بچه های خودمونی مثل یه ستاره میدرخشه ! از نظر من یه کمی پر روست ولی روانپزشک ها به جای پر رو میگن اعتماد به نفس بالایی داره !
اون مشکلش رو پذیرفته و با قدرت در برابر نگاه ها و سخنان نیش دار !دیگران از خودش دفاع میکنه ! مثلا اگه کسی بهش بگه اینقدر نچسب به تلوزیون ! میگه آخه از دورتر که نمیبینم برای من این فاصله مناسبه برای شما دور تر مناسبه !!! یا اگه موقع پیاده شدن از اتوبوس کسی بخواد هولش کنه تا زود تر پیاده بشه مودبانه میگه شما اول بفرمایید حتما عجله دارید آخه من تند تر از این نمیتونم !
از اینکه به حسابش نیارند خیلی دلخور میشه ! خدا نکنه راننده اتوبوس بلیطش رو نگیره زبون اعتراضش بلند میشه که چرا بلیط من رو نمیگیری منم بزرگ شدم !
یا اگه توی مهمونی پیش دستی دو نفره واسش بزارند خجالت سرش نمیشه فوری میگه پس مال من کو ؟
خلاصه محمد با تمام وجود بودنش رو در کنار ما فریاد میزنه و هیچ وقت معلولیتش باعث نشده خود رو قایم کنه و من به همین خاطر به وجودش افتخار میکنم .
براتون آرزوی سلامتی میکنم .
مادر سپید : محبوبه !
**************************
ریحانه : مطلب محبوبه رو بی کم و کاست گذاشتم ! البته هنوز نه تا حالا وبلاگ دیده و نه با روش نوشتن تو بلاگ اشناست !من سعی کردم دخل و تصرف نکنم … ولی محمد واقعا خیلی بچه باحالیه ببینیدش عاشقش میشید از بس حرفای گنده گنده میزنه :rolling… و همه رو با حرفهاش میخندونه هنر پیشه خیلی خوبی هم هست وقت بازی اینقدر واقعی تیر میخوره و میفته زمین که چند لحظه فکر میکنیم حالش بهم خورده :rolling .. …. خدا کنه دیگه بیش از این تشنج نکنه ! برای سلامتیش دعا کنید:angel !
تا بعد !:shades…
بعد از تحریر : این مطلب برای دیروزه ولی نتونستم زودتر پست کنم . تا شب مطلب خودم رو میزارم …
از اینکه ایقدر تحویلم میگیرید مردم:sad … برای محبوبه خوب کامنتی گذاشتید برای من نه :cry ….

مادر مادر مادر فاطمه !

اردیبهشت۲۶

سلام
محبوبه دارم دق میکنم از حسودی :nottalking چرا واست اینقده کامنت گذاشتن ؟؟؟؟؟:teeth
میدونید دوستان محبوبه مودم نداره ! خودش نمیتونه مستقیم بنویسه و به تک تکتون سر بزنه و جواب محبتتون رو بده من این کار رو میکنم . با موبا… ببخشید با همراه بهش میزنگم اونم واسم دیکته میگه ! :teeth … ولی خیلی براش جالبه چه زود دوستان خوب و صادقی پیدا کرده !
از مهسای خوب و نازنینم بابت محبتی که بهم داره سپاسگذارم … واقعا یکی از بهترین دوستان حقیقیه که دارم ! مهسا جون ممنونم اینقدر شارژم که میتونم تا مدرسه دو دور بدوم و برگردم تا اخر هفته فکر کنم انرژی داشته باشم . :kiss:hug:love
آخ باز یاد امتحاناتم افتادم یک شنبه که هنر داشتم سه شنبه علوم دارم قران هم که خراب کردم . وااای شنبه دیکته دارم و ۵ خرداد که اخریشه که ریاضیه اه خسته شدم از بس امتحان دادم …. کی تموم میشه !
یاد روخوانی فارسی نبودم مرگم میاد یه ذره میشینم سرش … اه این کلاس اول پاس کردنش از کنکور هم سخت تره ها ! اونم بریل خطی که یه وقتی ازش متنفر بودم حالا با همه آی کیوی پایینم یادش گرفتم …
بچه ها که امتحان ندارن ننه باباشونن که امتحان دارند …
حسن که اصلا نمیدونه امتحان رو با کدوم مینویسن …:waiting
راستی یه چیزی … من و محبوبه مث خیلی از خانومهای دیگه مادریم و به هر سختیی باشه سعی میکنیم بهترین امکانات رو براشون فراهم میکنیم درسته امتحان بزرگیه و برای خیلی هاتون فقط در حد شنیدنه اکه از ته قلب آرزو میکنم همچین امتحان سختی نداشته باشید اما خدای مهربون از هر کسی به اندازه ظرفیت وجودش امتحان میگیره چه بسا من و محبوبه نتونیم امتحانات شما رو پاس کنیم ولی از روحیه دادن هاتون انرژی میگیریم ! این رو گفتم که مادری خودتون رو دست کم نگیرید . همیشه پرستو باشید !
لازمه یه مادر عجیب و غریب رو بهتون معرفی کنم :
عمرا من بتونم مث ایشان باشم من و محبوبه باید پیشش لنگ بندازیم (البته من همچنان باید پیش محبوبه لنگ بندازم ها !) من با ایشون در مرکز توانبخشی ظفر آشنا شدم !
یک خانم ۲۴-۲۵ ساله نحیف و لاغر و تکیده که بالای ۳۵ نشون میده ! خیلی ضعیف و مظلوم و ساکت با یه دختر ۴ ساله بنام فاطمه که اختلالات رفتاری و ناسازگاری بهترین نوع مشکلاتشه ! دستهای پینه بسته و صورت افتاب سوخته پدرش حکایت از کارهای سخت و کارگری میده ! او برای اینکه بتونه دو روز در هفته از ۶ کلاس مختلف استفاده کنه ! از شهریار !!!! ساعت ۱۱ و نیم صبح راه میفته تا ساعت ۲و نیم ظهر در مرکز باشه ! روز اولی که دیدمش ۶ النگوی پهن و دو تا انگشتر توی دستهای چروکیده اش بود ولی حالا دریغ از یک انگشتر بدلی !!!!
واقعا پیشش کم آوردم واقعا ! فهم و فرهنگ و شعور آدم به سوادش و طبقه اجتماعیش ربطی نداره !
چقدر در بابر ناسازگاری ها و بد رفتاری های دخترکش صبوره !
هر بار که میاد یک نفر همراهیش میکنه یک ماهی با پیرزن همسایه یک ماه با خواهر همسرش و یک ماه هم هست با همسرش میاد !
مادریی رو میشناسم از مچ تا بازوشو النگو و طلا آویزون کرده حاضر نیست یکیش رو برای یه عکس ام آ آی بچه اش بفروشه :confused!
از این جور مادرا کم ندیدم اما این یکی دیگه !!!! شبیهش رو کمتر دیدم …
هر بار میبینمش لذت میبرم . خدایا چه اعجوبه هایی رو آفریدی :hug!
ممنونم من رو سر راه این عاشقان گذاردی :hug.
تا بعد .:shades
نویسنده : مادر سپید ریحانه :smug
ادامه دار ننوشتم برای اینکه آف خوانها مون :teethراحت باشند:wink

ریحانه و محبوبه !

اردیبهشت۲۴

سلام
من محبوبه هستم ۲۹ ساله متولد تهران . دو فرزند بنامهای محمد ۱۰ ساله و محدثه ۸ ساله دارم . محمد کودک ویژه چند معلولیتی ست . کم بینایی شدید کم توان ذهنی و حرکتی و مصروع . بعد از ازدواج به شهرستان شاهرود رفتم البته به خاطر مشکل محمد و برای معاینه ماهی یک تا دوبار به تهران میامدیم تا محمد به سن تحصیل رسید . اما چون مدرسه ای برای نابینایان در آن شهرستان نبود ! مجبور شدیدم در مدرسه مخصوص ناشنوایان ثبت نامش کنیم . اما شرایط آنجا اصلا مناسب حال محمد نبود به همین خاطر چون امکان تحصیلی و پزشکی درمانی آنجا کافی نبود با وجود مشکلات زیاد به تهران نقل مکان کردیم . ۲ سال پیش محمد در مدرسه نابینایان ثبت نام شد و ما پیگیر مسائل درمانیش شدیم . البته تقریبا با دست خالی ! چون هر چه طی این سالها داشتیم و پس انداز کردیم برای خرید داروی لامیکتال خارجی که بسیار گران و کمیاب بود صرف کردیم . محمد در ماه چیزی در حدود ۲۶۰ هزارتومان دارو مصرف میکنه !! بدون اینکه کوچکترین کمکی از طرف ارگان و یا سازمان درمانی و دولتی از ما بشود .
قرار است من و ریحانه اینجا درد های نگفته دلهای مادران سپید را بازگو کنیم و شاید اگر کوچکترین کمک بی منتی از طرف سازمان های مربوطه به ما میشد میتوانستم با روحیه شادتری خودم رو معرفی کنم .ولی د رکل سعی میکنم با مطالعه در مورد بیماری فرزندم به او کمک کنم و روحیه خودم را برای عادی نگه داشتن محیط گرم و صمیمی خانواده کوچک و قشنگم حفظ کنم .
اگر آمدم اینجا و فریاد زدم شما نگران نباشید صبح که بیدار شدم با رویی گشاده دخترک و پسرکم را برای مدرسه آماده خواهم کرد .
ریحانه را که تحمل کردید پس تحمل کردم من زیاد دشوار نیست . :wink:teeth:teeth
البته کاردرمانی و گفتار درمانی هم نیاز مبرم بود ! که در کلینیک توانیاب که با وجود خصوصی بودن رایگان بود با محمد کار میشد . اما با شرط پذیرش معلولیت غیر ذهنی بودن کودک ! که بعد از یکسال عذر ما را خواستند . بنابراین برای اینکه پرداخت هزینه کلاسهای خصوصی برای ما ممکن نبود به بهزیستی مراجعه کردیم و بعد از کلی دوندگی بعد از حدود یکسال بالاخره توانستیم از کلاسهای گفتار و کار درمانی بهزیستی استفاده کنیم که راضی کننده نبود که در خلال این مدت با کمک ریحانه به مرکز توانبخشی ظفر معرفی شدیم . با وجود دوری راه و صرف هزینه اما به امید بهتر شدن محمد به آنجا مراجعه میکنیم . محمد رو به بهبود است و من و پدرش همه دارایی و توانمان را به کار میبریم تا او در آینده محتاج و نیازمند کمک دیگران نباشد و روی پای خودش بایستد البته پشتوانه بسیار قوی داریم و او خدای مهربان است .تمام شد !

مطالعه ادامه مطلب »

مقدمات جشن الفبا

اردیبهشت۲۲

سلام
ممنونم از نظراتتون و پیشنهادات بعضی ها ! اگر وقت کنم یه برنامه ریزی میکنم ولی اصولا من زیاد با برنامه ریزی جلو نمیرم ! اصلا برای این کار ساخته نشدم یه دفعه میبینید حجم غم غصه ام اینقدر زیاد میشه که نمیتونم به هیچ چیز دیگه ایی فکر کنم و یه دفعه هم میبینی که یه ماه شاد و شنگول میشم و امیدوارم این روحیه ام رو حفظ کنم .
روز شنبه جشن الفبا داریم … چه قرتی بازی هایی اون وقتا که ما الفبا رو یاد میگرفتیم هیچ کس فکر نمیکرد که شاخ فیل رو شکوندیم .:waiting
من برای آخرین بار تو عمر شریفمه که کاری برای کسی خواهم کرد ! اینقدر این مادرا راحت طلب و بی هنر و بی عرضه اند که کوچکترین کاری که پیش میاد نمیتونند یه اثری تو اون مقوله داشته باشند:waiting . برای همین همه کارها رو ریختند سر منه بیچاره و اگه مادر محمد نبود عمرا من کاری میکردم :nottalking. اینقدر هم خسیسند که اینگار جون میدند ۵۰۰ تومن برای جایزه بیشتر بزارن آخه با ۲۰۰۰ تومن ادامس هم نمیشه بخری :angry… خلاصه روز ۵ شنبه قرار گذاشتیم بیایم مدرسه برای بچه ها کلاه درست کنیم . من هم گفتم عمرا دیگه بیشتر از این واسه شما تنبلا وقت بزارم :nottalkingگفتم نمیام خودتون بیایید درست کنید اینم دستور کار:nottalking ! گفتند ولش کن حاضری میخریم:angryخوب از اول بگید:waiting . :hypnoid منم ۵ شنبه رو میرم نمایشگاه کتاب :teeth با دختر خاله هام ! کتاب نوشی رو هم اگه میخوایید :thinking:thinking:thinking…. برید بخرید من که نباید براتون بخرم !:teeth
چون ۵ شنبه نمیرم مدرسه نمیتونم مطلب مادر محمد رو سر موقع بزارم تا شنبه که میبینمش ! شرمنده بدقولی کردم .
آها دلم خنک شد یه ذره سر کیسه رو شل کنید من کیف کنم … روز جشن هم فقط برای خودم فیلم برداری میکنم مث یه مهمون میشینم …
دیروز روز جشنواره تدریس معلمین بود ! معلم حسن هم چهارتا از بچه ها رو که همه غیر از صادق کم بینا بودند و با ته مونده بیناییشون از ۳ بچه نابینای کلاس جلوترند رو انتخاب کرد و برده جشنواره ! بقیه بچه ها خوصا نابیناها خیلی ناراحت شدند من هم بیشتر از اونا ! چون گفته بودند شیطونا وتنبلا رو نمیبرند !:surprise:sad
مثل اینکه معلم باید در حضور کارشناسها بهترین تدریس رو انجام بده … چند روز پیش رفتم مدرسه دیدم وسط کلاس اندازه ۱ در ۱و نیم متر مثل یه حوضچه آجر چیده و رویش مشماء بزرگی پهن کرده و کمی آب و شن داخل این محدوده ریخته و کمی صدف و حلزون و غیره هم توشه ! بچه ها اینقدر ذوق کرده بودند پاهاشون رو لخت کرده بودند و رفته بودند مثلا تو دریا ! کاش این کار رو همیشه میکرد .
چقدر من ابتدای سال برای این نگاره ها زحمت کشیدم عکسش رو میزارم خودتون قضاوت کنید همه کارها با هزینه و وقت خودم بود برای اینکه به بچه ها آموزش بدند تا تدریس تجسمی بشه ولی چکارش کردند ؟ گذاشتند تو نمایشگاه و کردنش تو شیشه که کسی دست نزنه من اونا رو درست کردم تا بچه ها لمس کنند و خرابش کنند نه اینکه بره تو موزه خاک بخوره !:sad :cry دوست دارم بیارمشون خونه ولی رویم نمیشه هدیه ایی که دادم پس بگیرم ولی شاید پسش بگیرم چون استفاده نمیشه !!!!!!:sad
درباره عکس : قسمتهایی از باغ وحش و بازارچه است و لوح های ۱ و ۲ و همینطور کارت جایزه بریل که ابتکارش با خودم بود و به جای ستاره علامت شمسه که در فرهنگ و آیین ما نماد برتری و بزرگی و روشنایی است گذاشتم در مساجد و اماکن مذهبی زیاد استفاده شده میشه گفت نقش ثابتشونه ! برای فرهنگ سازی در بچه ها این کار و پیشنهاد کردم و پشت هر کارت یک قصه کوتاه شعر چیستان اصول و فروع دین و غیره به زبان بچه ها نوشتم تا یه بار آموزشی هم داشته باشه حدود ۱۵۰ تا درست کردم خودم موندم چطوری این ها رو درست کردم .:hypnoid بچه های کلاسشون رو هم در بلاگ قبلی معرفی کرده بودم !
این هم عکس حسین اینقدر سئوال نکنید … ترو خدا اون چشمای شیطونش رو ببینید !پوتین نو خریده بود و داشت نگاش میکرد حیق که تومونتاژ بالای صورتش نیفتاده!
ماشالله باشه به پرشین وبلاگ مامان خاتون من رو فیلتر کردند ! یه سری برید ببینیدشاید من نمیتونم بازش کنم هر کی نونست بره سلام برسونه :teeth !
اینم عکس دوتاییشون ! راستی اون نی نیه تو عکس حسنه تو ۳ ماهگی :love:love:loveبچه فیل بود :hug:hug:hugالان این جوری شده ها همه چی هم میخوره اندامش این جوری لاغره استخونای خوبی داره ماشالله ماشالله بگید چشم نخورند الهی هر کی ماشالله نگه سوسک بشه !:teeth کوچولو بود فکر میکردند حسن داداشمه هر بار میبردمش واکسن بزنه بهم میگفتن برو بگو مامانت بیاد غش نکنی :cry
خوب زیاد حرف زدم یه وقتایی میام همونطور که خواسته بودید آنتراکت میدم بین درد دلام !:wink
دیرررررررررررررررررینگ زنگ تفریح تموم شد .:teeth
تا بعد !:shades

باز هم مادر یک روشندل !

اردیبهشت۲۱

سلام
اگر اشتباه نکنم یک ماهی میشه که به این فضای شاد و زیبا اسباب کشی کردم . تو این مدت خیلی از همه شما انرژی گرفتم از ویولت مانیا مهرداد سانی نسیم آرش سجاد حامد کورال نگین خوبم آنا دنیز مخمل و …. فکر کنم دیگه زنگ تفریح من باید کمی کنترل بشه ! من برای نوشتن هدفی انتخاب کردم که حتی وقتی که در انزوای روحی به سر میبرم حرفی برای نوشتن داشته باشم درب بازی که انتهای کوچه بن بست برخی مشکلات همیشه وجود داره !
پس باز هم میشوم همان مادر یک روشندل و نه ریحانه ! اینجا تا به حال من ریحانه بودم مادر حسن که فقط از حسن مینویسه و مسائل خنده دار و کم اهمیتی که داره ! من با خودم قرار نگذاشتم بیام حرفهای خاله زنکی سر هم کنم . از خاطرات روزانه ام بگم از روز مرگی و زنده گی ! بلکه میخوام از مرده گی خانواده های کودکان استثنایی بگم . بچه های ام اس و بچه هایی که یکی از افراد خانواده عزیزشون درگیر این مشکلات هستند حرف من رو بهتر میفهمند و نه درک کنند که هیچ کس حرف کسی رو درک نمیکنه مگر اینکه مشکلش دقیقا مشکل مخاطبش باشه !
امروز باز تلنگر کوچکی خوردم که شکستم ! و باز بیاد آوردم که دارم فراموش میکنم و فراموشی راه حل مناسبی برای از بین بردن مشکلات نیست ! و البته من تنها نمیتونم درد کسی رو دوا کنم فقط تسکین پیدا میکنم .
قراره به زودی این وبسایت دو نفره بشه ! من و یکی از بهترین مادرایی که توی این ۵ سال باهاشون آشنا شدم ! تا وقتی که مثل من نام مستعاری برای خودش انتخاب کنه با مادر محمد ازش یاد میکنیم .
محمد عزیز و شیرین زبان ما ۹ ساله ست و صرع داره و حملات صرع روی کنترل برخی از اعصابش و همچنین بیناییش اثر مخرب داشته که مادر محمد خودش براتون تعریف خواهد کرد . محمد ما یه روزی خونه داشت ماشین داشت موبایل داشت پس انداز چند میلیونی داشت مادرش کلی طلا داشت حلقه ازدواج داشت … اما همه این سرمایه ها تبدیل شد به پول و بعد قرص . او هر ماه ۲۸۰ تا ۳۰۰ هزارتومان قرصهای مختلف برای کنترل تشنجش مصرف میکنه ! و دولت دزد ما کوچکترین کمکی به این خانواده تا به حال نکرده اگه بخواد به ایشان و امثالشون کمک کنه کی زن و بچه های اونا رو ببره اروپا … و خودتون تو این زمینه علامه دهرید !
پدر محمد از سن ۱۳ سالگی از اول تا آخر دفاع مقدس در جبهه ها حضور فعال داشت ! برای ما جنگید برای اینکه در مملکت اسلامی زندگی کنیم با تساوی حقوق … غافل از اینکه حال سریر های قدرت مسئولین بی درد بر دوشش سنگینی میکند … ولی حال در مملکت خودش به جرم رزمنده گی طرد میشه و کوچیک میشه و خوار میشه ! خیلی جالبه نه !
خوب فردا مادر محمد برای شما حرفهایی داره ! امیدوارم من و او با هم تیم خوبی بشیم برای احقاق حقوق کودکانمان .
انشالله .
تابعد .:shades

من مسلمانم ؟!

اردیبهشت۲۱

ای کاش صهیونیست بودم !
گاهی آرزو میکنم ای کاش یهودی بودم و یا نه بهتر از اون صهیونیست بودم ! واقعا قوم جالبی هستند خیلی متفکرند برای رسیدن به اهداف طلاییشون خوب با هم یکی میشند و یواش یواش دشمنانشون رو به خاک ذلت میکشند …
آه چه خوب بود اگر من صهیونیست بودم ! رهبرانشون چه خوب ایدئولوژی هاشون رو به جوانان شون میقبولونند . معلمین خوبی هم هستند . هنرمندان ماهری هم هستند در همه چیز تک هستند واقعا راست میگند که قوم برترند کجا این همه زیرکی رو دیده اید .
چه با صبر و حوصله ما رو از انجام فریض دینیمون متنفر و زده کردند ؟
چه با صبر و حوصله یواش یواش اقتصاد مسلمانان ایرانی رو فلج کردند ؟
چه با صبر و حوصله فقر مالی رو برای خانواده ایرانی انتخاب و تثبیت کردند ؟
چه با صبر و حوصله جمعیت خانواده های مسلمان رو با شعار فرزند کمتر زندگی بهتر کنترل کردند ؟*
چه با صبر و حوصله جانبازی و ایثار برادرانمون پدرانمون و مردان ایرانی مان رو در دفاع از میهنشون کم رنگ کردند ؟
چه با صبر و حوصله اونا رو روی تخت بیمارستان با غل و زنجیر بستند تا جون بدند و کسی هم به دادشون نرسه ؟
چه با صبر و حوصله ما رو از هم دیگه متنفر کردند ؟
چه با صبر و با حوصله جوانهای ما رو به طرف خودشون کشوندند ؟
چه راحت و با حوصله حتی مسئولین خدوم !!!!!!!!!! مملکت رو تن پرور و طماع کردند !
چه راحت و با حوصله رهبران سیاسی و مذهبی رو در دل مردم تخریب کردند .
چه راحت و با حوصله دارند برای ما به دست خودمون رئیس جمهور انتخاب میکنند .
چه راحت و با حوصله بهترین افراد سیاسی کشورمون رو به دست خودمون به شهادت رسوندند کدامیک از افراد گروه منافقین خارجی هستند ؟
چه راحت و با حوصله در جرایدمون حضور فعال داشتند و با قلم یک مسلمان زاده سرگذشت تنهایی علی صبر حسن مظلومیت حسین پاره کردن چادر زهرا را بی ارزش کردند .
چه راحت و با حوصله خدا رو در هفته نامه دانشجویی دانشگاه انکار کردند و کسی هم ککش نگزید .
چه راحت و با حوصله اختیار قلم نویسندگان فکور ما رو بدست گرفتند .
چه راحت و با حوصله جوانهای ما رو بی هویت بی دین و بی تفاوت به سیاست کشورشون بار آوردند .
چه راحت چه راحت چه راحت …. چقدر هم صبورند این قوم …
سالهاست که تحت سلطه اون هائیم سالهاست که عروسک خیمه شب بازی و انترشون شدیم . قوم یهود در تک تک خونه های ما سالهاست جا خوش کرده ! و آنقدر خوب ریشه کرده که بیرون کردنش از محالاته !
من یهودیم و تو نیز و او هم نیز … خودمون رو گول نزنیم ما هممون مسلمون زاده هایی هستیم که اگر علی و اهل بیتش اگر الان زنده بودند چه بسا فجیع تر از آنی که شهید شده اند آنها را مثله میکردیم .
ما قوم مثله کننده ایم .
من شاید … اگر این دوره رای ندهم از فشاریست که در این چند سال به جرم داشتن کودک معلول از همه طرف به من وارد شده !**
این فشار رو با تمام وجود حس میکنم و از درد بی درمانی که گرفتارش هستیم به خودم میپیچم !
با اینکه صدای خورد شدن استخوانهایم را میشنوم با اینکه ناراضیم با اینکه مورد ظلم قرار گرفته ام با اینکه مالیاتی که میدهم صرف بهتر زندگی کردنم نمیشود با اینکه کودک من و امثال من شهروند درجه ۳ و ۴ هم حتی محسوب نمیشوند با این حال سعی میکنم تفکر یهودی گونه ام را کنار بگذارم و این دوره هم مثل دوره های قبل رای بدهم .
تا بعد .
* در حای که برای افزایش جمعیت خوشان جوائز و امتیازات قابل توجهی برای زنان شان مقرر کرده اند .
** هیچ میدانید در اسرائیل کودک معلول هرگز اجازه تولد و زنده ماندن نداره ؟!!

نامه فدایت شوم حسن برای تو !!!!!

اردیبهشت۱۹

:teethسلام
ای بدجنسا چشمم زدید تند تند آپ میکنم :nottalking یه دیکته نه ببخشید نامه فدایت شوم:love حسن به من گفت اینجا نوشتم واستون نمیدونم چی شد که بد سیو کردم یا سیو نکردم نمیدونم پرید رفت … :sad
حالا چکیده مطلب اینا بود :
سلام دوستای من خوبید من خیلی دوست دارم شما رو ببینم . همتون بیایید مدرسه من اگه مدیرمون اجازه نداد بیایید جشن تولدم … اگه مامانم راهتون نداد برام تولد بگیرید من بیام :teeth (اینو مامانش بهش دیکته کرده بود :devil:teeth)
بعد دیگه چی گفت …. آها : من دوستای مدرسه مو دوست ندارم اونا رو بیرون میکنم شما ها بیایید مدرسه ما همکلاسم بشید :hypnoid … اخه دوستی مدرسه م با من کتک کاری میکنن منو مسخره میکنن میگن بهم دختر (:eyebrow از بس صداش با مزه است و دوسش دارن بهش میگن دختر هر چی بهش میگم تو گوشش نمیره ! :kiss:love9) منم اونا رو دوست ندارم من دوستای اینترنتیام رو میخوام … اونا رو نمیخوام .
و …
یادم نیست خیلی قشنگ بود چون حرفاش رو عینا نوشته بودم صداقت بیشتری داشت اما لپ کلام همین بود تا شما باشید منو چشم نکنید من بیشتر اوقات که اینا خوابیدند و یا سفره خوراکی ها جلوشون پهنه و دارند به نقش و نگار گلای قالی اضافه میکنند میشینم مینویسم .
راستی قضیه این دوست داشتن چیه ؟
مدتی برای نوشی افلاین میزاشتم و جواب نمیداد دیگه بهم بر خورد گفتم شاید نمیخواد بیشتر با من ارتباط داشته باشه زور که نیست . براش یه اف گزاشتم اگه نمیخوایی بیشتر مزاحمت بشم و از این حرفا جواب این یکی رو هم نده که جواب نداد ….:sad
ولی حالا نوشی اومده و برام پیام گذاشته … ممنونم نوشی .
بابا یه مشخصات ارگ خواستیم ازتون ها ! یه جا دیشدام دالام بشنوید صد جور آهنگ میزنید با در قابلمه یا چیزای دیگه :hypnoid!!!کنسرت که نمیخوام بدم برای درس ارگ خوب باشه ! اگه میشناسید یه موزیسین معروف :wink:teethهم حوصله حسن :hugرو داشته باشه هم معرفی کنید . نبود ؟ :thinking

تبریک به کسی که منو دوست نداشت :(

اردیبهشت۱۸

سلام
با اینکه سیر کامنت نشدم اما باید این تبریک رو بگم …
با خبر شدم دوست خوبم که منو دوست نداشت :cry نوشته هاش رو البته کمی تا قسمتیش رو چاپ کرده براش خیلی خوشحالم امیدوارم بتونه جوجه های کوچولوش رو زیر بال و پرش نگه دار تا ابد ! :love
ما دوتا با همدیگه شروع کردیم فکر کنم من ۲۷ آبان ۸۱ بودم او چند روز پس و پیش . یادم نیست کی شروع کردم فقط میدونم ۳ یا ۴ سالی میگذره !
خیلی دوستش دارم … اصولا من کسایی رو که دوستم ندارند رو خیلی دوست دارم … :hypnoid …
یکی از نوشته هاش رو اینجا میزارم یادگاری :
شنبه ۳ اردیبهشتماه ۱۳۸۴
اقرار صریح
پارچه رو گذاشت روی دهنم و گفت: «اونوقتش مثلا شما زندونی منی و نمیتونی داد بزنی.» بینی م رو جمع کردم و گفتم: «پپــــــــــــــف… این چه بوی بدی میده. بوی تف میده که…» ناشا با چشمای گرد شده پارچه رو نزدیک بینیش گرفت و گفت: «… وقتی من کردمش توی دهنم بو نمیداد که!»:sick:sick:sick

مطالعه ادامه مطلب »

« مطالب قدیمی تر