مادر سپید

مادر یک روشندل

دختری به نام ملکه

مرداد۲۲

سلام
بارها برای نوشتن سفرنامه سطوری نوشتم اما هیچ کدام نشد آن چیزی که باید بشود ، سفر مشهد امسال برکاتی داشت و آن هم آشنا شدن با مشکلات و روش زندگی چندتن از بچه ها بود که تلاش گروهی در حال انجام است که مشکلات ایشان را تا حدی رفع کنیم .
ملکه متولد سال ۶۱ هست . علت نابیناییش متاسفانه خطای انسانی بوده است . باز هم پرستاری که نوزاد از دستش سریده است ، گفته اند اگر سلول های بنیادی جواب بدهد ممکنه برای بهبودی چشم او امیدهایی باشه !در انتظار نوبت پزشکش است که وقت جراحی به او بدهد . ملکه تا ۱۴-۱۵ سالگی از وجود مدارس نابینایان بی اطلاع بوده و بعد از آن شروع به تحصیل کرده است . تا دیپلم را که گذرانده به دلیل فقر مالی با برادر کوچکترش نوبتی درس خوانده اند . اول برادر کوچکتر تا مقطع کارشناسی خوانده است و بعد ملکه ، باز برادر در مقطع کارشناسی ارشد رشته خلبانی پذیرفته شده ولیکن بعد از دو ترم به دلیل عدم توان پرداخت شهریه از تحصیل وامانده است . اما ملکه در مقطع کارشناسی ارشد ادبیات قبول شده و ترم سوم هست . ولی مشکل او نابینایی اش نیست ، مشکل ملکه عصای سفید زنگ زده و چسب کاری شده اش نیست ! مشکل ملکه مسافت ۲۰ کیلومتری منزل تا دانشگاهش نیست ، مشکل ملکه ضبط کردن درس استاد سر کلاس با ضبط ۳ کیلویی و بزرگش نیست ، مشکل ملکه چکه و بعد شره کردن آب باران سال گذشته و سوختن تمام لوازم برقی منزل من جمله دستگاه کامپیوترش نیست ، مشکل ملکه اتاق ۲۴ متری و زندگی ۱۲-۱۳ نفر در آن نیست ،‌ مشکل ملکه نداشتن آب لوله کشی شهری نیست ، مشکل ملکه عدم استخدام به دلیل شرط سنی و معلولیتش نیست ، مشکل ملکه چاه باز شده ی زیر اشپزخانه شان نیست ،‌ مشکل ملکه معلق ماندن پایان نامه به دلیل نداشتن لبتاب یا کامپیوتر نیست ، مشکل ملکه دو سال رفت و امد به دانشگاه زیر باران با یک مانتوی نخی و پلاستیک به سر کشیدن نیست ، مشکل ملکه این است که بعد از سالها خون جگر خوردن و تحصیل کردن با مشقت و دشواری در مقطع ترم آخر و پایان نامه در شرف ترک تحصیل است اگر شهریه ۴ میلیون تومانی عقب افتاده دانشگاه را نتواند بدهد .
میخواستم با ملکه آشنا بشوید دختر نابینایی که با قدرت و صلابت حرف میزند ، دختر نابینایی که همیشه شاکر خداوند است ، دختر نابینایی که هیچ وقت نمیگوید ندارم ، دختر نابینایی که به خاطر خانواده اش ایثار میکند ، دختر نابینایی که حتی سایز لباسش را نمیدانس زیرا تا به حال لباس نو نپوشیده بود !!
کمکی که میتونیم به ملکه کنیم این هست که او و همنوعانش رو بیشتر بشناسیم برایشان احترام قائل باشیم و ارزش تحصیل آن ها را که با این مشقت مهیا میشود را بیشتر بدانیم . ملکه نیازی به کمک های مادی ما ندارد که اینقدر با نشاط امیدوار و با روحیه است که من نوعی محتاج کمک اویم ..
با ملکه فقط آشنا شویم .

DSC06997-1
عکس اردویی برای سال گذشته است هنوز عکس های امسال به دستم نرسیده اند .


بعد از تحریر : بنابر در خواست خوانندگان و دوستان گرامی در صورت تمایل کمک به ملکه میتونید با این ایمیل بنده تماس بگیرید .
roshandel.77@gmail.com

مشهد تابستان ۹۲

مرداد۳

سلام
طاعات و عباداتون مقبول حق تعالی ان شاالله .
دوستان قدیمی باخبرند جهت اطلاع دوستان جدید مقدمه کوتاهی عرض میکنم . حدود ۱۰ سالی هست که تابستان ها اکیپ مادران و بچه های استثنایی و روشندل به سرپرستی بنده راهی مشهد مقدس میشوند این افراد کسانی هستند که امکان سفر برایشان مقدور نیست به دلایل مختلف که هم میتونه مادی باشه و هم فرهنگی که مبسوط کردن ماجرا زمان بر است .. اولین سال ۲۰ نفر بودیم ! سال دوم ۶۰ نفر شدیم سال سوم ۸۰ نفر و .. از سال هفتم کمتر از ۱۰۰ نفر نشدیم ! امسال هم من اعلام کردم که بیشتر از ۸۰ نفر نمیتونم ثبتنام کنم اما میدونم که مثل هرسال اینقدر اشتیاق و درخواست بالا خواهد بود که باز هم تعداد به ۱۰۰-۱۲۰ نفر خواهد رسید .دوست داشتم طوری برنامه ریزی کنم که عیدفطر بچه ها مهمان امام رضا(ع) باشند ولی اینقدر هزینه ها سنگین بود که فکر نمیکردم امسال بتونم هزینه های این سفر رو تامین کنم که دعاهای بچه ها و خواب هایی که برای این سفر دیده بودند بلاخره نتیجه داد و بحمدالله حدود دو سوم هزینه ها جور شده مابقی هم باید تامین کنم کمی از خانواده ها بگیرم و باز هم کمک نقدی جمع کنم . توکل بر خدای وسیله ساز و مهربان ، همه تلاشم رو میکنم با کمک دوستان که هفته آخر ماه مبارک بچه ها رو برسونم به ضریح مقدس آقا امام رضا (ع) . الان حدود ۶۸ نفر ثبتنامی داشتم این ۶۸ نفر کسانی بودند که از عیدنوروز تا به حال تماس مکرر داشتند ، از فردا دایره اعلام ثبتنام رو با احتیاط وسیعتر میکنم که یکباره کنترل تعداد نفرات از دستم بیرون نره .
با توجه بالارفتن نرخ هتل اپارتمان ها و قطار فکر میکنم حدود ۳۰۰ تا ۳۵۰ تومن برای هر نفر هزینه کنیم که طبق برنامه هر ساله همه ی بچه های روشندل و یا استثنایی رایگان و مادران هم یک سوم نرخ نهایی رو پرداخت میکنند ! سال گذشته نفری ۲۳۰ تومن شد هر سال ۱۰ -۱۵ تومن تفاوت در هزینه داشتیم اما امسال رو نمیشه پیش بینی کنیم . ممکن هست برخی از برنامه ها و گردش ها به علت کمبود نقدینگی کنسل بشه !
برنامه هایی که هرساله تکرار میشه : ۱- اعلام حضور و هماهنگی با حرم مطهر جهت باز کردن راه برای زیارت گروه هست که بهترین برنامه ما هست . ۲- سرزمین موج های ابی برای خانم ها و دختران نابینا که دردسر های خودش رو داره اما سعی میکنم از دختران چند نفری رو ببرم که این محیط رو تجربه کنند (داخل پارک از ورود معلولین جلوگیری میکنند) . ۳- گردش و شهربازی برای همه ی گروه ۴- یا اجرای مراسم مولودی توسط خود بچه ها و نمایش هنرهاشون و یا یک برنامه جانبی که هر سال قرعه به نام یک نفر میفته که بچه ها رو مهمان کرامتش کنه .
امید به خدا تلاش میکنیم انشاالله که امسال هم دست تعدادی از عاشقان امامت و ولایت رو به ضریح مطهر امام غریبی برسانیم ..

تا بعد .

در دسته : سفر نوشت | ۴ نظر »

نابینایان در قطارهای جدید !!

مرداد۷

سلام
تا به حال در وبلاگم به مشکلات سرویس های بهداشتی عمومی در قطارها به این شکل اشاره نکرده ام حتی تصاویری که سال گذشته از قطار پردیس گرفتم نیز در وبلاگ استفاده نکردم منتهای مراتب نپرداختن به این موضوع باعث حل اون نخواهد شد .. حداقل تاثیری که خواهد گذاشت شناخت بیشتر افراد خصوصا خواننده های روشندل وبلاگم از قطارهای مورد نظر و مشکلات آن خواهد بود . لازم به ذکر است بنده فقط درباره دو قطاری که خودم سفر رو تجربه کردم اشاره خواهم کرد ولاغیر .
حدودا ۸-۹ سال پیش که این سفرها رو آغاز کردم شناختی از قطارها نداشتم ، بعضا برخی از قطارها خیلی اذیتمون میکردند . مثلا سفر دوم ، قطار اسپانیایی با صندلی کشویی نصیب شد که نصیب گرگ بیابون نشه ! برای نشستن مشکلی نبود ولی برای خواب صندلی ها رو به جلو باید کشید که فضای وسط کوپه پر میشد عملا برای سه نفر ادم بزرگ جای خواب راحتی میبود نه برای ۶ نفر !! دو واگن دربست داشتیم ، وقتی افراد رو در کوپه ها جا دادم نشستم یه دل سیر اشک ریختم و خودمو لعنت کردم که چرا قطارها رو نمیشناسم ! مجبور شدیم با مریم و محبوبه و چند نفر از مادرای دیگه تا صبح در راهرو بنشینیم یا بخوابیم که بچه ها راحتتر بخوابند . امیدوارم نسل این قطار منتقرض شده باشه !! آدم ها مثل کنسرو ساردین توی کوپه ها میچپیدند بدون تهویه مناسب ! سفر با اعمال شاقه بود .. در سالهای ابتدایی برگزاری اردوها از بچه هایی که ویلچر استفاده میکردند میهمان نداشتم ولیکن در ۵ سال اخیر عزیزان جسمی حرکتی هم به گروه اضافه شدند و وجود سرویس های بهداشتی فرنگی جزو ملزومات سفر شد .
تا چهار پنج سال اول فقط پولمون به قطار های کویر میرسید . آن زمان اسپانسر مالی موثری نداشتیم که بتونیم در تهیه بلیط به همه تخفیف بدیم تا سرویس دهی بهتر یا دست کم تهویه مناسب داشته باشه یا در ایست ها طولانی مدت ، مسافرین کمتر اذیت بشند . قطارهای کویر اکسپرس خواب معمولا برای سفرهای گروهی مدارس و عموم مردم استفاده میشه .. تهویه خوبی نداره ، آن زمان که ما مسافرش بودیم یادم هست وقتی قطار می ایستاد سیستم تهویه هم خاموش میشد ! اصن یه وعضی !! سرویس های بهداشتی فرنگی محدودی دارند و زمان های رفت و برگشت به بچه های جسمی حرکتی عزیزمون خیلی سخت میگذشت .
چهارسال اخیر به واسطه کمک یکی از دوستان بلاگر قدیمی و همکارانشون قطارهای بهتری تجربه کردیم .. غزال و سمیرغ و دو سال پیش که سفرهوایی بود و پشت دستم داغ کردم که تو این مملکت از این ریسک ها کنم ! سفرهوایی برای گروه معلولین !!‌ اوه اوه اوه !!!!!! اسمایلی ترسیده فرض کنید !!

سال گذشته پردیس و امسال قطار جدید نورالرضا معروف به نور رو تجربه کردیم .

قطار سال گذشته پردیس اتوبوسی بود . حدود ۷۰ تومن نرخ بلیطش بود همراه با سرو وعده غذایی و میان وعده ، قطار خیلی تمیزی بود مبلمان های دلباز و راحتی داشت و ۸ ساعته مسیر ۱۲ ساعته رو طی میکرد با کمترین توقف .. خوب برای منِ نوعی به عنوان فردی که کمترین محدودیت جسمی رو در ظاهر دارم بسیار ایده آل است ولیکن برای افرادی که محدودیت های حسی یا حرکتی دارند چطور ؟!

دسترسی مسافرین به همه ی امکانات رفاهی و بهداشتی قطار تاچ یا دکمه ایی هستند ، با همه ی زیبایی و سهل الوصول بودن امکانات با فشردن یک دکمه برای مسافرین ، اشکال عمده ایی دارند و آن هم فکر نکردن به محدودیت های بینایی روشندلان در استفاده از امکانات خصوصا سرویس های بهداشتی هست ! در قطار پردیس یک نابینا کاملا مستاصل و وابسته بینایی و کمک دیگران خواهد شد حتی استفاده از شیرآبخوری ، باز و بسته شدن درب سرویسهای بهداشتی و شیرهای آب مربوطه ، درب های رابط بین واگن ها و درب های محفظه جایگیری ساک و چمدان نیز دکمه ایی هست ! حتی یک فرد تحصیلکرده هم در مواجه با امکانات جدید نیاز به راهنمایی بیشتری داره چه برسه به یک فرد نابینا که توضیح کوتاه تصویری رو هم نمیتونه ببینه !


درب سرویس بهداشتی


روشویی


سرویس بهداشتی قطار پردیس

قطار نور هم شیک و ترتمیز بود ! نورپردازی کوپه ها آرام بخش است و سیستم صوتی تصویری قوی تری نسبت به غزال و سیمرغ دارند ، با این قیمت بالای بلطیش ( ۸۷۰۰۰ تومن برای رفت و برگشت ) نمیدونم چرا یک وعده پذیرایی کیک و آبمیوه داشتند ! در این قطار هم باز و بسته کردن درب های بین واگنی با فشردن دکمه ی شیشه ایی و صافی انجام میشد که برجستگی یاعلامت خاصی غیر از یک ردیف چراغ سبز نداشت که عملا برای یک نابینا هیچ کاربردی ندارد . نقطه مثبت این قطار روبروی هم قرار گرفتن سرویس بهداشتی فرنگی و ایرانی برای استفاده سالمندان یا معلولین هست ولیکن بنده هر چه توجه نشون دادم علامتی مبنی بر راهنمای یک فرد نابینا در استفاده از سرویس های بهداشتی این قطار هم ندیدم ! در سرویس های بهداشتی این قطار از پدال های پایی و دکمه ایی برای باز و بسته کردن آب روشویی و استفاده از سیفون وجود داشت بدون هیچ راهنمایی تصویری یا نوشتاری ! متاسفانه دوربینم رو جا گذاشته بودم و از قطار نور تصویر این جزییات رو ندارم .


سالن عبوری قطار نور

مطمنا کمپین های حمایت از حقوق معلولین در کشورهایی که مجری اجرای این قوانین هستند برای رفع این مشکلات راه حل هایی ارایه کرده اند ولیکن در کشوری که سالهاست معلولین برای ملزم کردن مجلس جهت به رسمیت شناختن و تصویب این قوانین تلاش کرده و همچنان خبری از اجرای این قوانین نیست ، حتی مسافرت معلولین جهت انبساط خاطر منجر به آسیب های روحی خواهد شد !
تا زمانی که قانون حمایت از حقوق معلولین به صورت جدی اجرا نشود ، سیستم های حمل و نقل عمومی خودشون رو موظف نمی دانند که برای افراد با محدودیت های جسمی اماکن عمومی رو مناسب سازی کنند و این باعث تاسفه ! سال آینده نمیدونم چه نوع قطاری رو انتخاب کنم که محدودیت های جسمی افراد باعث زیر سوال رفتن کرامت انسانی ایشان نشود !

تا بعد ..

نهمین اردوی زیارتی مشهد مقدس

تیر۲۷

سلام


فرودگاه هاشمی نژاد مشهد ۱۳۸۹

امروز عصر نهمین اردوی زیارتی مشهد را با توکل بر خدا و یاری دوستان خوبم آذر ، مریم و محبوبه را اجرا خواهم کرد . امسال ما توفیق داریم پذیرای ۳۰ نفر از بچه های توان خواه ذهنی باشیم . تعداد نفرات کاروان ۱۱۶ نفر هستند که حدود ۵۵ نفر از ایشان بچه های استثنایی می باشند .
احتمال داره گروه اجتماعی شبکه ۱ به بدرقه ی بچه ها بیایند و تصاویری تهیه کنند . هنوز به من خبر ندادند که صددرصد هست یا نه ! قرار بود از شبکه ۴ گروه مستند سازی همراه بشند که بنده به دلیل اینکه موضوع برنامه در خصوص خیرین برگزار کننده بود قبول نکردم . ولیکن گروه فیلم سازی دیگری همراه ما هستند : دیده بان برج مینو ی پرشین بلاگ . خیلی تلاش کردم جهت پوشش خبری بهتر از خبرنگاران سایت های خبری معلولین دعوت کنم ولیکن با ما هماهنگ نشدند . پوشش خبری امسال هم باز با خودم است .
انشالله روز اول ماه مبارک رمضان میهمان آقا امام رضا (ع) هستیم و ۳۱ تیر با گزارش کامل تصویری برمیگردم .

جا دارد این جا از همه ی افرادی که به ما کمک کردند تا این سفر در شرایط بهتر و ایمن تری اجرا بشه تشکر کنم خصوصا از پشتیبانی مادی و معنوی خییر برادرانه ی . ن . که مساعدت های مالی و همدلی ایشان با بچه های توان خواه مثال زدنی ست .
جناب ضامنی همکار همسرم که جهت هماهنگی با آستان قدس رضوی جهت قرق حرم و هماهنگی های دیگر تلاش های بسیاری کردند . همچنین سرکار خانم ها امیرحسینی و بهشتی در آژانس گردشگری … که کمک هاشون باعث شد ما هزینه کمتری بابت تهیه بلیط بپردازیم .

کاروان زیارتی بچه های روشندل و توان خواه ذهنی نایب الزیاره همه ی عاشقان اهل بیت سلام الله علیه هستند .

شما هم برای ما دعا کنید ..
سلامت باشید .

تا بعد .

ما شیعه نیستیم

مهر۱۷

اللهم صلِ عَلیَ وَلیِکَ عَلیِ بنِ موسیَ الرضا

عَدَدَ ما فی عِلمِک صَلاه دائِمَهَ بِدَوامِ مُلکِکَ وَ سُلطانِک ،

اللهم سَلِم عَلی وَلیِکَ عَلیِ بنِ موسیَ الرِضا سَلاما

دائِمَا مَجدِکَ وَ عَظِمَتِکَ وَ کِبریائِک وَاَلحَمدُلِلهِ رَبِ العالَمین

میلاد با سعادت امام رضا (ع) بر همه مسلمین خصوصا شیعیان مبارک باد .

آقا جان ! کنیز شما  هستم ، مسافر کاظمین ..

سلام بر شما از حرمین پدر گرامی تان امام موسی کاظم (ع) و گل پرپر شده ات امام جواد (ع)

سلام

فقط میتوانم برایتان آرزو کنم خودتان بروید و حرم امامان معصوم و مظلوم و غریب مان را ببینید ..

نمیدانم چرا شیعه از اندوه غربت و غریبی معصومین اسیر خاک عراق جان نمیدهد ؟

به عربستان و عراق و عرب ستان باید سفر کنی تا بفهمی چرا آخرین پیامبر خدا بر اعراب فرستاده شد . واقعا باید محمد حمید و ستوده شده میبایست بود تا بتوان این اعراب رو پیامبری کرد .. چه کشیده است محمد (ص) و چه کشیده اند اهل بیت مطهر و معصومش ..

مدینه که میروی رویت به رنگ یاس کبود است و پهلویت شکسته ، نجف که میروی علی عالی مقام را حس میکنی در غربت شهری که به زبان علی گویند و در دل عدو .. علی را در مدینه حس میکنی و فاطمه را در نجف .. در حد تصورات انسانی ما نیست ، تصور صبر حیدر دست بسته و صورت نیلی فاطمه .. چقدر سخت است تصور دیدن اشکهای چشمان غمین طفلان فاطمه .. چرا شیعه جان نمیدهد از اندوه محمد و اهل بیتش ..

خوش به سعادت کسی که به عراق میرود و جان میدهد ..

نمیدانم شیعه غیرت ندارد ؟ قدرت ندارد ؟ شجاعت ندارد ؟ چه ندارد که امامان معصوم در سرزمین های تقدیس شده اینقدر مظلوم و غریب مانده اند ..

اندوه عالی مقام نجف را گویم یا اندوه ارباب کربلا را ؟ اندوه علمدار را گویم یا خاک بر پیشانی نشسته ی علی اکبر (ع) را از سنگینی شکفتن حنجر شش ماهه ی حسین (ع) ؟.. هر چه گوش هایت را بگیری باز هم صدای سفیر سیلی را میشنوی ، هنوز هم صدای سیلی بر بانوی سه ساله در گوش صحرا میپیچد .. چگونه میشود تصور کرد سیلی از دست های زمخت و قوی جنگاوران بر صورت های نحیف دختران تشنه ی حسین ؟ آن هم سه ساله ..

ما شیعه نیستیم ..

رقیه شیعه بود که از اندوه مصیبت حسین (ع) جان داد ..

در دسته : سفر نوشت | ۵ نظر »

السلام علیک یا اباعبدالله

مهر۹

سلام 

به سرزمینی خواهم رفت که حنجره علی اصغر نشانه رفت ..
به سرزمینی خواهم رفت که رقیه سیلی خورد ..
به سرزمینی خواهم رفت که بازوی بریده عبدالله بن حسن در آن فتاد ..
به سرزمینی خواهم رفت که سکینه گوش پاره شد ..
به سرزمینی خواهم رفت که کودکان مسلم بر سر نهر ذبح شدند ..
… به سرزمینی خواهم رفت که اول شه مردان در نماز صبحش فزت و رب الکعبه سر داد ..
به سرزمینی خواهم رفت که کودکان را مثله کردند ، پدران را سربریدند و زنان را به اسارت بردند ..
به سرزمینی که نفرین ابدی بانویم زینب هنوز که هنوز است گریبانگیر مردمانش است ..
به کرب و بلا .. به کوفه شهر نامردمان ..
به دیار مردمان پیامبر کش ..
دلم گرفته ..
هوا بوی خون دارد و دل بوی خاک ..
دلم عجیب گرفته ….
دلم ..
عجیب ..
گرفته ..

حلالم کنید .. التماس دعا .. نایب الزیاره همه شما هستم ..

 

 

مشهدنامه ۳

شهریور۳۱

سلام

قرار بود روز شنبه ما با صورتجلسه ی مامور اماکن بریم اداره بهداشت و شکایت کنم که کار خوبی می بود اگر فرصت داشتم منتها تا ساعت ۷-۸ شب گرفتار جابجایی بودم .

تعداد نفرات گروه ۱۰۱ نفر بود ولی دو نفر از بچه ها و مادرشون از قطار جاموندند .. جزو نخبه های گروه بودند البته ! وقتی ما وارد گیت میشدیم مادرجان شان تازه از خواب بیدار شده بود ! خیلی سعی کردیم هم من و هم رئیس قطار که با قطارهای بعدی بیان ولی خودشون نخواستند جریاناتش مفصله ولی تقصییر خودشون بود فقط هزینه زیادی رو به ما تحمیل کردند . یک نفر هم کنسل کرده بود و از ترس جریمه دادن خبر نداده بود فکر کرده بود که دانکی در دانکی ه و هیچ کسی نمیفهمه ! نخبه اند دیگه بعضیا !! حالا این نخبه هایی که اومده بودن هم مشکلات درست کردن ولی نه خیلی مهم .. پس ما چهار نفر غایبی داشتیم پس شدیم ۹۷ نفر .. این توضیحی بود که باید در پست های قبلی میدادم .

مرتضی مهربان و مجتبی سیاسرانی .. مجتبی عاشق ویلچر مرتضی ست پارسال هم تا مرتضی رو پیدا میکرد دیگه ول کنش نبود ! :)

میگفتم .. همینکه کار جابجایی تمام شد من و آذر به حرم رفته و تقاضای قرق برای گروه معلولین کردیم . روال کارش هم اینه که در صحن آزادی به حجره ریاست خدام کنار کفشداری شماره ۷ باید مراجعه کنید . اذیت نمیکنند تا جایی که بتونند همکاری میکنند . اولش گفتند شستشوی حرم یک شب قبل انجام شده .. یعنی وقتی ما درگیر جابجایی هتل ها بودیم .. ولی بعد از مشورت با همدیگه گفتند یکشنبه ساعت ۱۳ جلوی درب ریاست خدام جمع بشیم . چند ساعت باقی مانده شب رو در اختیار زوار گذاشتیم برای خرید یا زیارت . من و یاس رفتیم خرید :) البته برای بچه ها :-/ .. از فروشگاه آستان قدس رضوی که بیرون درب باب الجواد هست به تعداد بچه ها سنجاق سینه هایی به شکل شمسه گرفتیم با حکاکی یا علی بن موسی الرضا که به عنوان نشانه روی سینه هاشون نصب کردند .. بعدنش بچه ها کلی ذوق مرگ شده بودند که این مدالیون رو به خودشون هدیه دادیم .

این خانوم قلبه آبجی یاس بنده س که خوشحال کنار خواهران و برادر عبدی ایستاده !

 

وقتی برگشتیم حدود ۱۲ شب بود .. اغلب گروه استراحت کرده بودند و اماده رفتن به حرم .. من دیگه نا نداشتم حرف بزنم ولی به هوای حسن که زیارت نرفته بود راه افتادیم و دسته جمعی رفتیم زیارت .. شب های مشهد خیلی سرده به جاش حرم خیلی خلوت تره اما نه تا اون حدی که فکر کنی میتونی بری ضریح مطهر رو لمس کنی .. دیگه جان نداشتیم تا نماز صبح صبر کنیم برگشتیم و دو ساعت خوابیدیم . صبحانه گروه رو تهیه کردیم و یکی یکی به اتاق هاشون تحویل دادیم و گفتیم ساعت ۱۱ صبح برای رفتن به حرم حاضر باشند .

از راست به چپ : خواهران قمصری و قنبری  – محمد رضا – فرشید – کیانا در لابی هتل برج

در گروه مون دو نفر از معلمین بچه های استثنایی مهمان بودند گفتند که سه نفر از شاگران سابق ما مشهد هستند که دعوت شدند برای قرق حرم بیایند از طرف دیگه یکی از دوستان ساکن یزد یاس هم مشهد بودند که همسفرشون دو فرزند روشندل داشت .. قسمت شد که این چند نفر هم با گروه ما برای قرق حرم بیایند .

از راست به چپ : مهدی عباسی – پارسا آقالر- غلامرضا منیقی - محمد خسروی کپل تپل من – فرشید و  سحر لایق خواه – سحر عباسی

ساعت ۱۱ شد چند نفر از نخبه ها نیومده بودن ! گوشی شون رو هم بچه ش و یا منشی تلفنی جواب میداد ! خیلی معطلشون شدیم داشتم میترکیدم از عصبانیت ! آخه آدم حسابی جایی که باید گوش به فرمان گروه باشی چرا گوشیتو جواب نمیدی .. اگر هم جواب میدی چرا به بچه کوچیکه ت سپردی و کنترل نمیکنی ؟! حدودای ۱ و نیم این خانواده رو پیدا کردم !! فک کن چقدر حرص خوردم .

محمد گرجی و امیر محمد گلی در بغل مادر بزرگ محمد گرجی

ابولفضل شیخی هنگام رفتن به حرم

مرتضی مهربانی .. پسرکی خوش اخلاق و مهربان .. با صدایی بسان گنجشک سرماخورده که همه باید و باید از صدای خوش الحانشون مستفیض بشن

 با قرآن و روضه شروع میکنه و به ترانه سوسن خانم تمام میکنه !

گروه رو با هم حرکت دادیم که گم نشند ، ولی باز هم بینابین شلوغی دو دسته شدیم دسته ایی که با من و محبوبه بود به صف نماز رسید اما بقیه هیچ اثری ازشون نبود تعداد کمی هم نبودند که نتونیم در صحن آزادی پیداشون کنیم ! بعد از اقامه نماز هر چه میگشتم گروه آذر و یاس رو پیدا نمیکردم !  ساعت حدود ۱۳ شده بود و در حرص و جوش ۵۰ نفر گمشده بودم که هیچ جوری گوشی هاشون آنتن نمیداد و حتی به مسیج ها هم پاسخ نمیدادن ! آدم یاد سریال لاست میفتاد :) ! هیچ کجا نبودن ! با اینکه محل قرار رو هم میدونستند ولی اثری از ایشان نبود .. در این بلبشو امیرحسین ۱۴ ساله پسر کم بینای و شیطون مریم یکی از سرگروه ها هم گم شد ! نصفه جون شدم تااینکه خداخواهی بچه خودش برگشت به محل قرار !! ساعت ۱۳ و نیم شده بود و گروه جمع نشده بود رفتم دفتر مدیریت که ساعت رو کمی عقب بیندازم که جلوتر گفتند جلسه اضطراری پیش اومده و یک ساعت برنامه عقب افتاده .. خدا رو شکر … بچه هایی که با من بودند رو فرستادم در صحن پشت کفشداری شماره ۷ .. اسمش رو دقیقا یادم نیست . کم کم بقیه هم پیدا شدند و من هم با دوربینی که یواشکی جاسازی کرده بودم شروع کردم به عکس های قاچاقی انداختن ! :دی

مهدی عباسی و پارسا آقالر

دوست یاس و همراهان روشندلشون هم رسیدند همچنین شاگردان سابق خانم معلم ها در مدرسه خزائلی .. چقدر خوشحال شدم دیدمشون چه جالب بود برام که میشناختمشون ، همه ی خاطرات چند سال پیش زنده شد ، سعید و وحید و سلمان .. سه تاشون کم بینا بودند ، سعید و سلمان سال آخر حقوق بودند و وحید رفته بود در بازار گل کار میکرد ، سعید و سلمان رو خوب یادم بود . حسن که کلاس اول بود آنها سال آخری بودن وقتی من سعید رو اون زمان دیدم پیش خودم گفتم یعنی میشه یه روز حسن هم مث سعید یک پسر همه چی تمام و عاقل و فهمیده باشه .. سلمان هم بچه زرنگ مدرسه و مراقب بچه های کوچکتر بود !

سید محمد جعفری – سید مهدی جعفری – پدر زحمتکششون و سید ابولفضل جعفری

 یادمه سلمان برای نظم دادن به صف بچه ها یه پس گردنی به مهدی جعفری زده بود  .. با اینکه شاگرد اولی بود کلی توبیخ شد !! خوشم اومد که در آن مدرسه به ضعیفتر ها توجه میکردند .. البته در ان زمان های قدیم ندیم ها … چقدر بچه ها بزرگ شده بودند :)

ار راست به چپ : وحید – سلمان – حسن – سعید

ساعت ۱۴ و نیم جلوی درب ورودی برادران جمع شدیم .. خیلی از افراد متفرقه میخواستند وارد جمع بشن ولی تجربه بدی داشتم چند سال قبل که از روی دلسوزی چندنفر رو وارد کرده بودم باعث شد در وحشی بازی آن افراد چند نفر از بچه هامون زیر دست و پای آن ها صدمه ببینند برای همین دیگه هیچ وقت اجازه ندادم که کسی وارد این جمع بشه . از طرفی تحمل این اقایان در عقب راندن این جمعیت وحشتناک یک حدیه .. از نظر شرعی اجازه ندارم برای افراد عادی ایشان رو در زحمت بیندازم .

جمعیت زائرین خیلی زیاد بود حدود ۷-۸ نفر از خدام آقا با نرده های فلزی جمعیت رو عقب زده بودند و به زور و زحمت نگه داشته بودند دو نفر از خدام خانم هم بچه ها رو راهنمایی میکردند .. برای هر نفر فقط چند ثانیه و شایدم کمتر فرصت بود به ضریح مطهر امام برسند ..

فاطمه ۲۵ ساله از بچه های سندرم دان میهمان ما بود .

فقط فاطمه بود که اینقدر وقت پیدا کرد که عریضه ی دو صفحه ایی ش رو در داخل ضریح بیندازه ! ده نفر آخری مانده بودند که دیگه خدام خطاب به رئیسشون فریاد میزدند دیگه نمیتونیم نگه داریم، دیگه تحمل نداریم .. فکر گیر افتادن چند نفر باقی مانده در بین این جمعیت هراس انگیز بود .. خوشبختانه به سلامت باقی مانده افراد هم زیارت کرده و برگشتند و تازه برخی فهمیده بودند که چه اتفاقی افتاده و اشک هاشون سرازیر شده بود .. بعد از زیارت رئیس خدام باز هم از همه بچه ها التماس دعا گرفت و فقط خدا میدونه چقدر این فضا روحانی میشه حتی افرادی که پشت نرده ها هستند اشک میریزند و التماس دعا میگیرن .. پاداش من و همکارانم در این سفر فقط دعای خیری ست که پس از این زیارت کوتاه مدت اما معنوی حاصل میشود ..

ساعت ۶ بعد از ظهر برای رفتن به کوهستان پارک شادی قرار گذاشته بودیم .. دو نفر خانم معلم ها همراه با دوست مشهدی م برای تهیه ساندویچ برای شام بچه ها فرستادم و آمدم هتل که بقیه برنامه رو هماهنگ کنم …

ادامه دارد ..

————

دیروز رفتم ۵ کتاب بریل و مابقی کتاب های صوتی حسن رو از مدرسه نابینایان نرجس گرفتم .. متاسفانه همچنان از سال ۸۵ به بعد به روز نشده اند و خبری هم از به روز شدن محتوای درسی این کتب نیست . مسئول کتاب خانه میگفت فقط کتاب هایی که تغییر کلی دارند به روز خواهند شد و در جواب اینکه آیا کتاب بینش اسلامی که به پیام های آسمانی تبدیل شده است به صوت یا بریل برگردان شده یا خیر گفت : هنوز چیزی به دست من نرسیده !! پرسیدم کی مسئوله ؟ گفت اداره استثنایی که منحل شده برید اداره کل اموزش و پرورش .. قبلا رفته بودم بهم گفتند کتابش بریل شده !!!! احتمالا تبدیل کتاب به بریل در کره ی ماه بوده !! »:-(

دوست جونم رو اغفال نموده و وبلاگی برایش زده ام بهش سر بزنید .. معرفی میکنم :

دوستام »» محبوبه مادر کیانا .. محبوبه »» دوستام .. همدیگه رو تحویل بگیرین :) ♥

نمیدونم چرا لینک باز نمیکنه ! ):-(

blind.persianblog.ir

 »»» به نام تو “کیانا ” «««

تا بعد ..

نظر همسفران

شهریور۳۱

سلام

نظر یکی از همسفران عزیز

مریم گفته :

سلام به مادر سپید و خسته نباشی فراوان…
در این سفر من هم همراه این گروه بودم و از نزدیک شاهد ماجرا و اگه میتونستم و از دستم کاری بر میومد انجام میدادم ….
من چند سالی هست که این سعادت و خدا نسیبم کرده با این گروه به زیارت امام رضا برم و همیشه ریحانه جان همه تلاشش و برای به نحوه احسن بودن این سفر انجام میده و خیلی اذیت میشه .. خسته میشه .. درمانده میشه… اداره ۱۰۰ نفر آدم که حدود ۴۰ نفر روشندل هستند واقعاً سخته و دشوار … جه برسه با اینکه یه همچپین مشکل بزرگی هم پیش بیاد و با یه عده افرادی روبه رو باشی که شخصیت و فهم و درکشون در حد همون ریخت و شمایل هتلشون باشه فکرش و بکنید که چه طور میشد به این انسانها فهماند که هتل کثیف و پر از سوسک و ساس است و نمیشه اینجا ماند وای که چه شبی بود کابوس بود … بچه ها خسته بودند و خوابشون میومد .. کلافه شده بودن …
خیلی جالب بود که ادعا میکردند که این ساسها رو شما از تهران آوردید وای که چه آدمهای بی…..
تو این جریان ریحانه حالش بد شد از فشاری که روش بود ….
………..

واقعاً خوشا به حالت ….

—————-

در دسته : سفر نوشت | ۴ نظر »

مقدمه سفرنامه ۲

شهریور۲۹

سلام

حسش نبودا ولی کامنت نگین برانگیزم کرد :دی من تمام تلاشم رو کردم که امسال بی دردسر برم که مشکلات بعد از اردو نداشته باشم . با آژانسی قرار داد بستم که مدیر عاملش آشنا بود و قدیمی و معتبر ، قطارم بهترین قطار بود .. شاید برخی از سرزنش ها به حق باشه که باید قبل از بردن گروه به هتل جلوتر میرفتم و هتل رو میدیدم . قصد داشتم که یک روز برم و هتل های پیشنهادی رو ببینم ولی فرصت نشد ، البته قبلش توسط فرستادن یکی از دوستان مسافت بین کوچه شش امام رضا که هتل در آنجا بود و حرم رو تخمین زده بودم ،  این شغل من نیست که به همه ی زوایای اون اشراف داشته باشم و بتونم پیش بینی همه ی زوایا رو انجام بدم .. پیش بینی هایی که داشتم در خصوص برنامه ریزی تفریحی و زیارتی بود که اگر این اتفاق نمی افتاد از سالهای قبل بسیار بهتر انجام میشد ، تجربه شد که قبل از سفر برم محل رو ببینم . ولی خیلی دلم شکست که توسط افرادی توبیخ شدم که وقتی ازشون کمک خواستم با من بیاند ، نیومدند ! از دور نشستند و گفتند لنگش کن .. تک و تنها با این همه حجم کاری خانه ی خودم در اواخر شهریور تنهایم گذاشتند وقتی امیر گرفتار یک پروژه سنگین کاری بود و نمیتونست به من کمک کنه .. از همه شون ناراحتم .

والله من نمیدونم از کجا بنویسم و چطور بنویسم که کوتاه تر بشه .. تا به حال هم جاهای کم اهمیت ترش رو حذف کردم که حوصله رو سر نبره .. میگفتم ..

قبل از اینکه اقای سین همان آقای ۵۰ ساله اصفهانی بیاد با ۱۱۰ تماس گرفتم و شرح ماوقع رو دادم جواب دادن که این موضوع مربوط به اداره بهداشته ، ما وظیفه مون تامین امنیت ه وقت ما رو نگیرید . گفتم الان هم مشکل ما عدم امنیت سلامتی و بهداشتی در این هتل هست شما باید پاسخ گو باشید که بدون نتیجه تماس قطع شد .

آقای سین که خودش رو مدیر رزرو هتل معرفی کرد اصرار داشت که ساس در اتاق ها وجود نداره و هر چه ما دلیل و مدرک می اوردیم قبول نمیکرد که اتاق ها کثیفه .. حتی وقتی ساس ها رو نشونش دادم گفت : شما خودتون از تهران ساس آوردید !! این ها مال هتل ما نیست ! وقتی این حرف رو زد همه ترکیدند یه سری از خنده یه سری هم از عصبانیت ! سر آخر هم با لهجه اصفهانی اش خیلی خونسرد در جواب ما گفت : شوما یه شام مهمان ما بودید نوش جونتون ، هتل ما همینه که هس نیمیخاین بفرمایین بیرون !

با جواب شدن از سمت هتل با ۱۱۰ تماس گرفتم بیشتر از ۴ بار تماس گرفتم و در خواست کمک کردم هر بار به یک شماره تلفن دیگه ارجاع میدادند ، ماموری که پشت خط بود اصرار داشت این موضوع به پلیس ربط نداره و یک این یک مشکل بهداشتیه و نهایتا شماره اماکن رو داد که والله من تا این سن همچین جایی رو نمیشناختم ! تماس گرفتم کسی جواب نمیداد .. حدودا ساعت ۳ بود که سرگروه ها : آذر و محبوبه و یاس همراه یکی از خانم های میان سال که به عنوان خییر کمک رسان به خانواده های چند معلولیتی با ما همراه شده بودند ، مستقیما به کلانتری مراجعه کردند .. اول اینکه این خانوما حسابی قاط زده بودن و اولش به راهنمایی رانندگی مراجعه کرده بودند و نیم ساعت دسته جمعی ماجرا رو برای ماموری که آخرش کله اش پکیده بود :) تعریف کرده بودند تا متوجه شده بودن باید برند کلانتری و نه پلیس راهنمایی رانندگی ! :) ناشیگریه دیگه .. :)

در کلانتری اما ، همه ی تقصیرها به گردن مجریان و صد البته بنده بود . در جایگاه رابط هتل و آژانس قرار گرفتم و متهم شدم که هزینه مسافرین رو گرفته ام و به جای سرویس دهی مطلوب و مناسب پول مسافرین رو به جیب زده م .. حالا هر چه سرگروه ها میگفتند این شغل ما نیست ما یک گروه مستقل و خصوصی هستیم تنها سفرمون هم سالی یک بار مشهد هست پلیس زیربار نمیرفت که دست کم ماموری به محل برای گرفتن شکایت ما بفرسته ، با کلی توبیخ و این طور که میگویند توهین ، داشتند برمیگشتند که یک مامور معلوم نیست از کجا وارد میشه .. یاس به شوخی میگه والله جلوی من یه دیوار بود فقط ، انگار از بین دیوار یا از آسمون اومد داخل اتاق . مامور مذکور به دقت به حرف هاشون گوش داد و گفت این موردها فقط کار ایشونه و قول داد مراجعه کنه .. من هم از این طرف به توصیه ی پدرامیر که تلفنی راهنمایی میکرد به کدام ارگان ها تماس بگیرم عمل میکردم که البته همه ی تلفن ها ختم میشد به پیغامگیر .. ملت در شهرستان ها نصفه شب دچار یک مشکل بشن چقدر بدبختی میکشن هیچ کسی در سمت خودش شیفت شب نداره !! باز از ناشیگری این خانوما .. :) سرکار استواره گفته بود شما برید من پشت سر شما میام .. این ها گفتن نه دوره ما به شما نمیرسیم بزارید ما با ماشین پلیس شما بیاییم که استوار قبول نکرده :) حالا خوبه این خانوما جزو  نخبه های گروه  که دو تا پست پایین تر ازشون نوشتم نبودن !! :) راستی این نخبه های گروه قسمت دوم هم داره ! :) مشهد – تهران هم حماسه آفریدن ! :)

خلاصه حدودا ۴ و نیم صبح بود سرکار استوار به محل هتل رسید حدود ۷۸ نفر از بچه و مادران تا اون موقع پایین آمده بودند . توی لابی جای سوزن انداختن نبود . طفلی تن بابک ۱۹ساله خارش داشت  .. بابک وقتی هیجان زده میشه حرکت پرتابی دست و پا داره .. وقتی بچه ها شنیدن پلیس اومده هیجان زده شده بودند و کلی ذوق کرده بودند انگار ماموری از فضا اومده ! :) وقتی که استوار از جلوی بابک رد میشد بابک از ذوق آمدن یک پلیس چند حرکت پرتابی اومد :) ، بنده خدا استواره فکر کرد حال بابک بهم خورده ، کم مونده بود از تاثر ناشی از سهل انگاریهای صورت گرفته بشینه اونجا گریه کنه .. شرمنده اخلاق ورزشیتون اگر ناراحت میشید از خوندن جمله بعدی … ولی ما و خانواده بابک که میدونستیم بچه ذوق کرده کلی یواشکی خندیدیم . حرکت بابک باعث شد استوار با دقت بیشتری گوش بده و چنان صورت جلسه ایی بنویسه که دل هر مدیر هتلی آتش بگیره . دیگه به هر چیزی که تونسته بود ایراد گرفته بود تا حتی کثیف بودن شیشه های اتاق ها ! چندبار من گفتم که ما ساس ها رو گرفتیم و حتی ساس هایی که در دستمال پیچیده بودم رو نشونشون دادم ولی گفتند باید خودم ببینم .. کلی گشتیم تا یکی پیدا کردیم خدمت آقا نشانش دادیم ! عشوه گری ساس محترم به رویت کارمند هتل هم رسید ! و صورت جلسه شد .. موقع نوشتن گزارش ، استوار متوجه شد فردی که به عنوان مدیر رزرو هتل خودش رو معرفی کرده همان مدیر هتل است که ۱۰ -۱۵ ساله هتل رو از آقای جلالیان که همنام هتل است اجاره کرده اند . در پروانه کار مدیر هم مشخص شد این مکان مهمانپذیره و هتل آپارتمان نیست که همه ی موارد صورتجلسه شد که مدیر خیلی خیلی خیلی سعی میکرد خودش رو کنترل کنه که ما یا ماموره رو نزنه ! با ظاهری آروم نظر سرکار استوار رو شنید و قبول کرد و بعد هم امضا … ماجرا تااینجا به نفع ما تمام شد .. و اما این جمعیت رو در این پیک شلوغی مشهد در کجا جا بدم ؟ با چند هتل و مهمانپذیر تماس گرفتم هیچ کجا جا نداشت .. حتی به حسینیه هم راضی شدم ولی جایی پیدا نمیشد . یکی از کارمندان همان جا یک هتل نزدیک معرفی کرد که ۴۰ نفر جا داده بود .. به سرعت با یکی از سرگروه ها رفتم و محل رو دیدم .. خیلی تمیز و مرتب بود ولی گفت همین الان ۷ تا تخت هاش اجاره رفته و فقط برای ۳۳ نفر جا داره .. برگشتم به جلالیان ماموره هنوز اونجا بود به گلایه های مادران گوش میداد .. یک مهمان از بچه های سندرم داون ۲۵ ساله داشتیم که مثلا اورده بودیمش از افسردگی بعد از طلاقش دربیاد و روحیه بگیره .. این هم قاط زده بود و به زمین و زمان بدو بیراه میگفت .. بجه های دیگه هم هرکدوم به زبان خودشون معترض شده بودند و بلبشویی شده بود ..آدرس هتل برج که چنددقیقه قبل دیده بودم رو به سرگروه ها دادم که گروه رو منتقل کنند ، فکر اینکه بچه ها رو چکارشون کنم و از خجالت صبوری این مادران فشارم افتاد پایین و از حال رفتم .. دیگه سرکار استواره قاط زده بود و تا تونست لیچار بار این مدیره کرد و گفت همین الان باید این بجه ها رو اسکان بدی یالله زنگ بزن از همکارات کمک بگیر .. الهی من بمیرم .. محمد خسروی ۱۷ ساله کپل تپلم زده بود زیر گریه و حلوا و خرمایی هم لابد برایم پخش کرده بود :) این محمد از بچه گی اینقدر من رو دوست داشت که روزی ۵۰ بار تماس میگرفت و بلد هم نبود ارتباط برقرار کنه یا ریز ریز میخندید یا هیچی نمیگفت .. خیلی ناراحت شدم این بچه همیشه خندان اشکش در اومده بود .. من ماندم در هتل جلالیان و سرگروه ها همه ی ۷۸ نفر رو به هتل اپارتمان برج بردند بهتر که شدم راه افتادم و تلوتلو خوران رفتم هتل برج .. همچنان منتظر بودند من بیام اتاق بندی کنم !! برای همچین کاری هم باید خودم دست به کار میشدم .. کارمند هتل با لبخند و خوش خلقی ۷ اتاق رو که خالی داشتند نشان داد و گفت فقط به تعداد تخت هایی که داریم ساکن کنید و بقیه در لابی و یا نماز خانه کوچک هتل باشند تا اتاق خالی بشه . تمام بچه ها رو در اتاق ها جا دادم و در هر اتاق هم چند نفر از مادراشون رو مراقب گذاشتم و مابقی در لابی بودند .. کمی که گذشت دیگه کارمندان هتل سختگیری نکردند و این طور شد که حدودای ۷ صبح تمام ۷۸ نفر در این  اتاق به زحمت جا گرفتند .. در اتاق ۴ تخته ی ما حدود ۱۵ نفر خوابیدند طوری که من و محبوبه و یاس در آخر زیر ظرفشویی اتاق جای خالی پیدا کردیم و از خستگی نفهمیدیم چطور خوابمان برد .. فکر کنم یک ساعتی شد تا زنگ های بیداری گوشی هامون نواخته شد . و باز هم شروع شد پر کردن فرم های پذیرش هتل و جا دادن و خانوار بندی کردن اتاق ها و کم و زیاد کردن و حساب کتاب و تهیه صبحانه و بعدش هم نهار آن روز که به عهده خودمون بود . هتل موج دلسوزانه و مهربانانه برخورد کرد تا تونست اتاق ها رو خالی کرد و کم کم این ۷۸ نفر در بین ۲۰ اتاق جاگرفتند .. تا ۶ عصر روز شنبه همه ی مهمان های جامانده رو هم در همین هتل پذیرش کردند متاسفانه گردش موج های آبی رو نشد اجرا کنیم .. حال گیری بزرگی بود .. حتی تا ساعت ۱۴ هم میخواستم برنامه اجرا بشه ولی جایگیری مسافران ارجحیت داشت و کسی هم حاضر نبود مسئولیت این برنامه رو که ممکنه حادثه ایی هم در پی داشته باشه رو به عهده بگیره ..

———

خیلی خسته ام امروز درگیر خرید مدرسه بچه ها بودم کیف و کفش و لباس .. چقدر کیف الکی گرونه .. کوله ایی که در منوچهری ۳۵ تومن قیمت کردم در محله خودمون ۲۵ تومن بود ولی سر اخر در بازار ۱۴ تومن گرفتم .. اگر فردا از دست پزشکان و دندانپزشک محترم جان سالم به در ببرم خدمت میرسم برای شرح مابقی سفرنامه . :)

مقدمه سفرنامه ۱

شهریور۲۸

سلام

حدود ساعت ۱۵ رسیدیم .. به شدت خسته ام .. این چند روز اتفاقاتی افتاد که خواب از چشمان من و همکارم رو گرفت اتفاقاتی که نیاز به پیگیری داره . جهت معرفی همکاران :  آذر (که بانویی محترم خییر و یاری رسان به افراد آسیب پذیر و معلولین و ایتام هستند ) محبوبه (مادر کیانا از بچه های روشندل ) یاس (خواهرم ) مریم ( مادر امیرحسین از بچه های روشندل )

اتفاق رو مینویسم سفرنامه و تصاویر برای پست های آتی .

هر سال برای اقامت به یک مهمانپذیر وابسته به خانواده شاهد میرفتیم . اشکال خاصی نداشت غیر از اینکه تا حرم ۱۰ -۱۵ دقیقه راه بود . امسال چندنفر از بچه ها ویلچری بودند . ابراهیم ، رضا ، امیر ، مرتضی و امیرمحمد . برای راحتی این بچه ها با آژانس معروف و قدیمی بالای میدان راه آهن با نام اختصاری “س س ا ” برای تهیه بلیط و محل اسکان قرار داد بستم . قطار اتوبوسی پردیس و هتل آپارتمانی که طی مسافت آن تا حرم حدود ۵ دقیقه بود . قطار که فوق العاده بود .. تقریبا* همه خوششون اومد برای بچه ها هم تجربه ی جدیدی بود . و اما هتل .. انتظارات من از هتل نزدیکی راه و مناسب بودن کیفیت غذا و کیفیت اتاق ها و همجنین امنیت محیطی بود ** خیلی به آژانس تاکید کردم اگر قراره یک خانواده معلول یک بار یا هرسال به مشهدمقدس سفر کنه باید و باید تمام امکانات تعریف شده ی هتل نسبت به هزینه ی ما در حد عالی باشه . آژانس با حسن نیت نسبت به بچه های این گروه دو هتل معرفی کرد که یکی نوساز بود و از حرم دور بود و یکی هم نزدیک حرم و ۱۰ -۱۵ سال ساخت بود . حتی برای مطلع شدن از کیفیت هتل چند روز صبر کردم تا یکی از مسافران همین آژانس از کیفیت هتل مطمئنم کنه ، گزارش مسافر و رابط آژانس و هتل مذکور حاکی از فضایی کاملا مناسب با وعده های غذایی با کیفیت بود . به آژانس اعتماد کردم به خاطر سابقه کاری درخشانی که داشت .

ساعت حرکت ۶ و بیست دقیقه بود .. حول و حول ساعت ۱۵ رسیدیم به مشهد و ساعت ۱۵و نیم به هتل آپارتمان “جلالیان ” رسیدیم . با قول و وعده وعید آژانس با شادی و خوشحال بودم و مژده نزدیک بودن مسیر رو به خانواده ها دادم . وقتی به سردرب هتل رسیدیم ، دیدن فضای خفه و تاریک لابی کمی توی ذوقم زد ..  با تجارب قبلی ، طبق برنامه ریزی که از قبل کرده بودم خیلی سریع خانواده ها در اتاق هاشون جادادیم . وقتی اتاق بچه ها رو تحویل میدادم از خجالت مردم .. نور اتاق ها  بسیار کم بود .. لامپ های کم مصرف ۸۰ واتی نور اتاقهای بی پنچره رو کم کرده بود روکش های مبل ها چرک به نظر می آمد .

 طفلی خانواده ها غرولند نکردند قانع بودند .. اما این مکان جایی نبود که آژانس قول داده بود .  وارد اتاقم که شدم یک فضای ۱۰ متری بود که به اتاق خواب منتهی میشد سرویس بهداشتی و اشپزخانه انلاینش در همین فضای نشیمن بود . سرامیک کف پر از لکه های سیاه ریز و درشت بود و زوار کف و دیوار لایه ایی از جرم و کبره بسته بود مشخص بود تمیز کردن کفپوش اتاق ها و کلا هتل با بی حوصله گی و بی دقتی انجام میشود .

 اگر لبه های تی شستشو به لبه ی مماس کف و دیوار کشیده میشد این جرم ها ایجاد نمیشد . این جرم دور تادور اتاق توجه همه رو جلب کرده بود . روی تخت ها از ملحفه اضافی خبری نبود . روتختی ها هم تمیز نبود بعضا در برخی از اتاق ها انواع لکه های غذا و غیره دیده شده بود ،  مبل های تخت خواب شو به حدی چرک و تیره رنگ بودند (زرشکی و مشکی ) که حالت بهم میخورد رویشان بشینی ..

ظروف آشپزخانه در کابینت هایی گذاشته شده بود که دلمون نیومد حتی دستگیره این کمد رو بگیریم و درب رو باز کنیم .

 آه ه ه خدای من از سرویس بهداشتی ! اغلب توالت ها سنگ هاشون شکسته بود و وقتی سیفون رو میکشیدی آب با فشار زیاد روی سرامیک کف میریخت . بدتر از اون خرابی پدال جای صابون مایع بود و برای شستن دست باید درب جامایعی رو برمیداشتی و با دست شیرجه میزدی توی صابون مایع تا دستت رو صابون بزنی ، دیگه امروزه در مهمان پذیرها صابون و شامپو وجود داره که در این هتل آپارتمان وجود نداشت . روی لبه ی آیینه سرویس بهداشتی قشری از گچ و خاک سفید نشسته بود .

 یخچال دفریز نبود و فریزرش فشر ضخیمی از یخ داشت . درپوش فاضلاب کف آشپزخانه وجود نداشت . یک محل کثافت بار و خجالت آور … با آژانس تماس گرفتم و گفتم خانم “نون” این هتل خیلی کثیفه ! اینجا جایی نبود که قول دادید .. گفت الان با واسطه مون (کسی مه رابط هتل و آژانس هست ) تماس میگیرم مشکلاتتون رو رفع کنه . حدود ۲۰ دقیقه بعد آقای فاف که مثلا مسئولیت داشت آمد .. جوانی حدودا ۳۰ ساله بود ، بی توجهی های بهداشتی که ذکرش رفت رو توضیح دادم و تاکید کردم نظافت و بهداشت اتاق ها برای ما خیلی خیلی اهمیت داره .. توجیه ش این بود که امروز جمعه هست و ما دو نفر خانه دار برای نظافت نداشتیم .. تذکر دادم که این کبره های درز دیوار و کف مربوط به یکی دوبار سهل انگاری نظافت کردن نیست .

چند دقیقه بعد ملحفه های تمیز و صابون و شامپو … آوردند . برای اقدام به قرق حرم با آذر یار قدیمی سال گذشته ام به حرم رفتیم و حدود ساعت ۱۰ و نیم شب به هتل برگشتیم ، به ساعت سرو شام در رستوران نرسیدیم . مریم و محبوبه برای ما شام رو آوردند .گرسنه بودیم در حد تیم ملی ، یک سیخ چوبی جوجه کباب بود که نمیدونم به چه دلیلی گوشت جوجه حالت پرزپرز داشت .. یک سس قرمز و تند هم روی آن ریخته بودند که من این مدلی جوجه نخورده بود .. جوجه پرز دار با سس .. با گوشت سرد و سفت .. من به غذا ایراد نمیگیرم .. ولی از باقی مانده غذاها در پشت درب اتاق های دیگر مشخص بود که مورد قبول واقع نشده اند .

تعداد زیادی لباس برای بچه ها کادو کرده بودیم که وقتی به حرم مشرف میشند بپوشند .. مادران و بچه ها به اتاق ما می آمدند و بسته ای رو میگرفتند و خوش و بش کنان میرفتند .. ظاهرا همه چی آروم بود . خوش میگذشت چون فضای دوستانه بین افراد گروه خیلی زیبا و دوستانه بود .. حدود ۱۱ و نیم شب بود که خواستیم استراحت کنیم تا ساعت ۳ صبح دسته جمعی برای زیارت برویم . خیلی خسته بودیم .. محبوبه دو خواهرش رو برای کمک به گروه آورده بود که با نگهداری کیانا ، بتونه به ما کمک کنه .. خواهرزاده کوچولوی محبوبه از خواب بیدار شده بود و با بیقراری تنش رو میخاروند ..

ما هم بعضا خارش داشتیم .. گذاشتیم به حساب پشه . هنوز خیلی نگذشته بود که ضدای جیغی از اتاق روبرو بلند شد .. پریدیم تو اتاق چندنفری رفته بودند بالای یک تخت .. روی کف اتاقشون ملحفه ها رو پهن کرده بودند که روی فرش کثیف راه نروند گفتند پتوی روی تخت رو کنار زده اند . زیرش چند تا سوسک ریز دیدند . چند دقیقه ایی گذشت یکی دیگه از مادران گفت اینا سوسک نیستن یه چیز دیگه اند .. و موجودی رو که لای دستمال گرفته بود رو نشانم داد .. حشره ی نه چندان ریزی بود با شکم بزرگ و سر کوچک و پاهای ریز . به یکی از مادربزرگ ها نشانش دادیم همانطور که به سمت ساکش نیم خیز میشد تا زیپ اون رو ببنده بلند گفت : ساس ه ه ه ه !

معرفی میکنم : بچه ها ساس ، ساس بچه ها ..

یکی از مادرها در حالیکه پسر ۷ ساله جسمی حرکتی ش رو بغل میزد گفت وای .. بچه م به حشره حساسیت داره ، سریع برگشتم توی اتاق و تشک خوشخواب رو بلند کردم داشتم وارسی میکردم که از یه اتاق دیگه صدای جیغی بلند شد .. اول پتو ها رو بیرون ریختیم و ملحفه های سفید رو پهن کردیم و لرزان نشستیم و نگاه کردیم که چیزی میبینیم یا نه ، گفتیم شاید یکی دو تا بوده .. با حساس شدن به این موضوع به اتاق های دیگه سرزدیم و دیدیم بعععله .. هنوز ۱۲ شب نشده بود که ما چندنفر سرگروه از ترس ساسها بار و بندیل مون رو  جمع کردیم و اوردیم توی لابی ..  یک نفر از کیشیک شب هتل روی کاناپه به خواب سنگینی رفته بود طوریکه سروصدای ما اصلا تکونش نداد .. نفردوم هم با کامپیوتر مشغول بازی بود . رفتم جلوی میز رزرویشن و دستمالی که یکی از ساس ها رو توش گرفته بودیم رو باز کردم و گفتم این چیه ؟ خندید و گفت سوسکه .. و با مسخره پرسید از سوسک میترسین ؟ واسه سوسک بلوا کردین ؟ وقتی جریان رو برایش توضیح دادم ، خیلی بیخیال و خونسرد گفت : خوب که چی چکار کنم نصفه شبی ؟!! و به ادامه بازیش مشغول شد .. گفتم : تماس بگیر تا مسئولت بیاد .. با خونسردی جواب داد اون خوابه نمیاد هتل . ما که عصبانی شده بودیم گفتیم بیدارش کن وگرنه با ۱۱۰ تماس میگیریم .. پوزخندی زد و همکارش رو که روی کاناپه خوابیده بود رو با اکراه و فسسس و فسس بیدار کرد و به ما اشاره کرد و گفت اینااا میگن اینجا ساس داره ! اون بنده خدا هم که هنوز چشماش پر از خواب بود گفت : نه ، نداره .. به چه زحمتی بلندش کردیم که بیاد پشت میزش بشینه .. میگفت : ساس چیه ؟ و از افتخارات پذیرایی از گروه های قبلی که اینجا پذیرایی شدند تعریف میکرد ..

محبوبه و مریم رفتند که بقیه رو خبر کنند . به غیر ۲۷ نفر مابقی رو پیدا کردیم ؛ اتاق ها رو تخلیه کردیم و به لابی آمدیم . پاهامون از شدت خستگی و راه رفتن سوزن سوزن شده بود چشمامون از خستگی و خواب آلودگی باز نمیشد حدود ۱و نیم شب بود باز هم آقای فخار تماس گرفت و شروع کرد به گلگی که : امروز جمعه بوده خانه دار برای نظافت کم بوده یه شب رو تحمل کنید تا فردا تمیز کنیم همه جا رو .. اصلا زیر بار نمیرفت که در هتل ساس وجود داره و حتی اینقدر احساس مسئولیت نداشت که به هتل بیاد تهدید کردم به ۱۱۰ تماس میگیرم او هم خونسرد گفت زنگ بزن .. فک کردی چکار میکنن ؟؟  . حدود ۲ صبح بود که دیدند نه خیر .. این طوری که همه مادران آشفته حال بچه های خواب آلودشون رو پایین می آوردند به تکاپو افتادند .. یکی دیگه از کارمندهاشون اومده بود .. آقایی حدود ۵۰ ساله با لهجه غلیظ اصفهانی که خودش رو مسئول رزرو هتل معرفی کرد .. …..

خیلی خسته ام .. چند بار موقع نوشتن متن خوابم برده .. بقیه اش فردا شب اگر فرصت کنم . دندون پانسمان شده م این چندروز امانم رو برید باید برم دندونپزشکی  .. یک سر هم به آژانس برم و کارهای دیگه ..

فعلا تا بعد

—————–

**منظورم از امنیت محیطی ، وجود محافظ و نرده در لبه های پرتگاه های ساختمان است .

* این که میگم تقریبا برای اینکه همه ی مادرا راضی نبودن چون بچه ها دائم دوست داشتن رفت و آمد کنند ، برای من در اردوها نظر و رضایت بچه ها مهمتره .. همیشه بچه ها تابع حرف و نظر و سلیقه ی مادرشونن این چند روزه من توقع دارم مادران تابع بچه هاشون باشند .

در دسته : سفر نوشت | ۹ نظر »
« مطالب قدیمی تر