مادر سپید

مادر یک روشندل

از فرزند به مادر : امید داشته باش !

مهر۲۴

سلام
به حسن گفتم متنی برای روز عصای سفید بنویسد پرسید من چی نوشتم و برایش پست قبل خواندم همان طور که داشت به من امید میداد و درددل میکرد شروع به نوشتن کردم که صحبت هایش جهت دار شد حاصل آن شد متن زیر :

مادر جان

حرفهایی که شما گفتید همه ش درست است . همین الان برادرم پیش شما امد و درخواست کمک درسی کرد اما نتوانستید به خاطر اینکه مجبورید درس های من را برایم بخوانید به او کمک کنید ، من احساس گناه میکنم آخه من فقط یک نفرم ولی برادرهایم دونفرند الان اگر من خوب درسم را یادنگیرم و مادرم همه ی وقتش را برای من بگذارد و در کلاس نمره بد بیاورم فردا روز قیامت باید پاسخگو باشم .. ( این احساس حسن بود ، سعی کردم به او بفهمانم که او هیچ تقصیری ندارد .)

من میخواهم درباره درسهایم و مشکلاتی که دارم با دوستانم درددل کنم ، ما هیچ امکاناتی نداریم البته کمابیش هست ولی در دسترس ما ( دانش آموزان روشندل‌ ) نیست ، مثل کره جغرافیا یا نقشه های بریل ، پرینترهای بریل ، دستگاه بریل نویسی پرکینز که خیلی از بچه های نابینا حسرت داشتنش را دارند ، پرگار و وسایل رسم ریاضی مثل نقاله گونیا بریل ، رولت مخصوص بریل . ( یادم هست وقتی در مدرسه نابینایان بودم رولت مخصوص بریل نداشتیم و از رولت خیاطی برای کشیدن شکل ها استفاده میکردیم ، بهتر است بدانید فرق این دو نوع رولت در جا گذاشتن اثر روی کاغذ است . رولت خیاطی کاغذ را میبرد و چرخ دنده اش بزرگ تر است . دندانه هایش به هم نزدیک ترند و نمیتوان خط های ظریف را درست با آن کشید ولی رولت های بریل چرخ دنده ریزتر با دندانه های با فاصله تر دارد و اثر آن روی کاغذ خیلی خوب است .)

از نقشه های جغرافیایی تصور ذهنی زیادی ندارم ، برخی از نقشه ها را مادرم برایم مثل ماکت ساخته ولی وقت نمیکند که همه اش را بسازد و عقلانی هم نیست همه ی نقشه های جغرافیایی را بخری و داشته باشی . برخی از امکانات هستند که تهیه آن ها برای مادر و پدرم خیلی سخت است و تازه جای نگهداری شان را هم نداریم .. کاشکی وقتی داشتند همه ی کتاب های بریل ما را حذف میکردند جفرافیا و علوم را میگذاشتند در سیاهه ی ( حسن تاکید داشت از واژه ی انگلیسی لیست استفاده نکنم ) کتاب های بریل بماند تا ما میتوانسیتم نقشه ها و شکل های علوم را خوب درک کنیم .

در درس هندسه چقدر توانایی ما نادیده گرفته شده است در حالیکه این درس به ما کمک میکند وقتی در فضاهای معماری قرار میگیریم تجسم (فضایی) بهتری داشته باشیم . این درس برای ما حذف شده است و حتی در امتحانات مدرسه م سوالات این بخش نمراتش تقسیم میشود و نباید این سوالات را جواب بدهم در حالیکه وقتی پدرم که معماری تدریس میکند این بخش را به من یاد میدهد ، میتوانم خوب به سوالات جواب بدهم فقط باید شکل ها رو برایم روی مقوا در بیاورند یا جوری که من بتوانم لمس کنم و توضیحش دهند ..

و اما درس حرفه و فن .. اوه اوه اوه .. کارهای عَملی دارد و بچه ها را به کارگاه مدرسه میبرند و انجا هویه دست میگیرند و لحیم کاری انجام میدهند مثل بزرگترها و من هیچ کاری نمیتوانم انجام بدهم و حس میکنم حضورم بی فایده است و باید در کلاس بمانم و گوش کنم اما آخر به چی ؟؟ معلم حرفه و فنم آنقدر مرد خوبی است که همیشه سعی میکند کتاب های ( تالیف خودشان را ) را گویا کرده تا امثال من هم بتوانند استفاده کنند ولی در کار عملی هیچ حرفه ایی برایم پیش بینی نشده است .

در درس رایانه که از همه بدتر … من هم که تازه با رایانه اشنا شدم و هیچ چیز نمیدانم ، در کلاس های رایانه من هیچ کاری نمیتوانم بکنم فقط باید گوش بدهم و اخر سر هم هیچی ازش نفهمم ، این درده منه که هیچی از رایانه نمیدانم و وقتی بچه ها درباره اش صحبت میکنند نمی توانم اظهار نظر کنم و آن ها هم بلد نیستند چطور برایم توضیح بدهند تا من بفهمم . حتی سی دی گویا جاز را به مدرسه بردم تا معلمم با آن کار کند و روش اموزش به من را یاد بگیرد ولی ایشان نتوانست از ان برای اموزشم کمک بگیرد . باید برم کلاس خصوصی که وقت ندارم !
من یا باید با این اوضاع مدرسه نروم و فقط کلاس های خصوصی بروم که یاد بگیرم یا باید معلم هایم کلاس خصوص بگذارند که بتوانم در دبیرستانم رشته ایی که دوست دارم را بخوانم . منزل ما از مدارس و آموزشگاه های نابینایان خیلی دور است و متاسفانه با اینکه مادرم خیلی سعی کرد یکی از مدرسین رایانه بریل را برای تدریس به خانه مان دعوت کند هیچ کدامشان نپذیرفتند .. ( غیر از دوری راه هزینه ی کلاس ها هم خیلی بالا هستند خصوصا اینکه برای هر کلاس باید از طرح ترافیک خارج میشدم و یک مجور طرح ترافیک ۱۲ هزارتومنی هم میگرفتم که هر یک جلسه حداقل برایم ۲۷ هزارتومن هزینه داشت )

دیکته ام که سالهای پیش همیشه ۱۹ و ۲۰ میگرفتم را ۱۲ و ۱۳ میگیرم ، خیلی سخت است که دیکته را همیشه شفاهی امتحان بدهم ( با هجی کردن لغات ) حتی دوست خوبم که درسش ضعیفتر بود الان خداروشکر از من جلو زده نه اینکه من کوتاهی کنم یا او خیلی تلاش بیشتری کند فقط کسی نیست در مدرسه امتحاناتم را درست بگیرد خیلی وقت ها نمراتم به علت درست تفهیم نشدن سوال یا درست ننوشتن در برگه کم میشود ! مثلا عربی من همیشه ۲۰ بوده است و همه این سه سال راهنمایی را جلوتر از کلاس بلد هستم چون نزد مادربزرگم که مدرس قرآن و دینی است هر هفته درس میگیرم ، ولی نمره ام ۱۶ شده که خیلی تعحب کردم . مشاور های مدرسه مون خیلی خوب عربی بلدند ولی روز امتحان ایشان نبودند !

اوه اوه اوه در درس زبان ، بدبختانه ضعیفترین درسم است . دو سال گذشته من زبانم را ۱۹ – ۲۰ میگرفتم معلم خصوصی ام و خاله پروین که برایم درس هایم را میخواند و ایمیل میکرد ولی حالا همه درس ها بر دوش مادرم است و مادرم انگلیسی اش ضعیف است ( مامانش: اسمایلی خجالت !! :-)‌ )

راستی باید از معلم خصوصی پارسالم خانم میلانی تشکر کنم که آخرهای سال آمد و به من در تفهیم خیلی از دروس کمک بزرگی کرد در واقع او مرا از گرداب ( :-) ) نادانستن و نفهمیدن دروس نجانم داد و او و مادرم بیشترین نقش را در بدست آوردن معدل ۱۹/۹۴ صدم سال قبلم داشتم حیف که خانم از ایران رفت وگرنه حتما امسال هم کمکم میکرد . البته معلم هایم هم به موقع دستم را گرفتند و کمکم کردند ، گفتم که معلم هایم برایم هیچی کم نمیگذارند آنها نمیدانند چگونه با من درس هایم را کار کنند ! خانم مقیسه ، آقای مردی ، آقای توکلی ، آقای کوثری ، آقای صفری ، آقای محمد بیگی ، آقای ترکی ، آقای نوری ، آقای موسوی ، حتی آقای پور عظیمی و آقای پارسا معاون مدرسه که همیشه با من شوخی میکند و من را بغل میکند و میگوید : حسن ، بچه ها دلواپسن ! :) از همه ی شما متشکرم شما هر کاری از دستتون بر بیاید برایم انجام میدهید .

مادر ناامید نباش فکر کردی من موفق نمی شوم ؟
یوسف گمگشته باز اید به کنعان غم مخور .. این شعر را برای این گفتم که به این مسئولین نمیشود اطمینان کرد و باید کنار تلاش های خودمان برای عوض کردن شرایط در انتظار حضرت مهدی (عج) بود تا ایشان درباره این مسئولین تصمیم بگیرند .
با همه ی سختی ها و مشکلاتی که پیش پای ما بچه های نابینا هست میتوانیم درس هایمان را بخوانیم تا در اینده موفق شویم . این حرف را بسیاری از بچه هایی که در روستاهای دورافتاده زندگی میکنند ثابت کردند .
مادرجان شما درست میگویی ولی باید خودت همه کارها رو بکنید این دوره زمونه باید دستت را روی زانو بگذاری و خودت بلند شوی تا به جایی برسی . نه مادر ، نه مسئول و نه هیچ کس دیگر فقط خودت هستی و خدا که میتونی با توکل به اون به آرزوهایت برسی .

دوستت دارم مادر و پدر مهربانم شما همیشه به من کمک میکند که بتوانم در اینده با موفقیت هایم نقشی در عوض کردن این اوضاع داشته باشم .
مادر امید داشته باش ، روزی شرایط را عوض خواهم کرد .. از همین حالا تلاشم را میکنم .

حسن

حسن در کوچه صمصام

فروردین۲۲

سلام

مطلب زیر انشای حسن است :

امروز میخوام یک نویسنده ایرانی رو بهتون معرفی کنم که یکی از بهترین داستان هایی که شنیده ام نوشته ی او است . اقای حمیدرضا نجفی متولد ۱۳۴۳ ، نویسنده و مترجم ایرانی است. اولین رمان حمیدرضا نجفی با نام «کوچه صمصام» توسط کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان به شکل صوتی و مکتوب منتشر شد تابستان گذشته این کتاب صوتی را از کانون پرورشی گرفتیم و من بارها این داستان را گوش دادم و هر بار لذت بردم . داستانش را یک نوجوان روایت می کند، نوجوانی که آرزویش این است اسم کوچه شان اسم یک شهید باشد تا بتوانند با کوچه های بغلی رقابت کنند. طنز تلخی هم دارد، اما نگاهش به جنگ تکراری نیست .‏ نویسنده آدم را با شخصیت اول داستان یعنی علی اکبرخان همراه میکند و با او می خنداندت و میگریاندت .. به همه ی دوستانم توصیه میکنم این داستان جذاب را بخوانند .

از دیگر آثار حمیدرضا نجفی به مجموعه داستان او با نام “باغهای شنی” توسط انتشارات نیلوفر منتشر شده میشود اشاره کرد که من هنوز آن را نشنیده ام ، این کتاب ، کتابی است که مورد توجه کارشناسان ادبیات ایران قرار گرفت و نامزد دریافت دو جایزه “بنیاد گلشیری” و “منتقدین و نویسندگان مطبوعات” شد و جایزه بنیاد گلشیری را برایش به ارمغان آورد .

نجفی از شاگردان هوشنگ گلشیری است که بعد از صادق هدایت یکی از تاثیرگذارترین داستان نویسان ایرانی است .از دیگر نوشته های این نویسنده به این اثار میتوان اشاره کرد :

مایلم در اینده درباره هوشنگ گلشیری بیشتر بدانم . من از طریق رادیونمایش نویسنده های زیادی را شناخته ام که امیدوارم فرصت کنم تعداد بیشتری از این نویسنده ها را به شما معرفی کنم . از مادرم که در بدست آوردن اطلاعات جدیدتر به من کمک میکند تشکر میکنم و همچنین از شما که نتیجه ی جستجوهای ما را در اینترنت میخوانید . در ادامه قسمت هایی از این کتاب را با هم میخوانیم :

صمصام یعنی تیغ تیز و شمشیری که هرگز خم نمی شود. راستی هم کوچه مان هم شکل شمشیر دراز و باریکی بود که افتاده وسط محله <ری> همیشه از اینکه کوچه مان یک اسم درست و حسابی داشت کیف می کردم. کلی پز به بچه های کوچه های دیگر می دادم، به خصوص آنهایی که کوچه شان اسم خنده دار یا مسخره ای داشت. مثل کوچه صغیرا، کوچه لالی، کوچه ماست بندها، کوچه دستشویی، کوچه لختی ها، کوچه چه کنم. …. تا آن موقع نه شهید داده بودیم، نه حداقل یک زخمی. هر کدام از جوان های محل که به سربازی اعزام می شد و یا به جبهه می رفت، پیش خودم می گفتم: <یعنی کوچه به نام او می شود؟( >کوچه صمصام، ص ۱۴)

گزیده های دیگر :

**حبیب بهترین دوستم بود یعنی تنها رفیقی که داشتم.

**اما یواش یواش دیگر اسم کوچه داشت ابهتش را از دست میداد. هر روز اسم یک کوچه عوض میشد آن هم با چه اسم هایی. چقدر هم بچه هایش پز میدادند و افاده می کردند کوچه ی دو شهید .. کوچه برادران شهید عادلی…………… داشتیم کم می آوردیم.

**هر کدام از بچه های کوچه که به سربازی اعزام می شد پیش خودم می گفتم : یعنی کوچه به نام او میشود؟ اگر اسم قشنگ و با معنی داشت بدم نمیامد کوچه به نامشان بشود و بعد می گفتم: استغفر الله جوان مردم! اما وقتی یکی که اسمش صفر قلی کوهی بود رفت سربازی هزار تا صلوات نذر کردم که سالم برگردد.

فکر کردم به به کوچه ی خلبان شهید سرگرد امیر زمانی! یا علی! چه عظمتی…. هیچ کدام از کوچه های این اطراف تا آنجا که من می شناختم امیر خلبان شهید نداشت.

ما اولین و شاید تنها کوچه ای می شدیم که اسم یک سرگرد خلبان آن هم خلبان فانتوم رویش باشد.

**هر وقت که سالگرد شهادت هر کدامشان بود جام گل کوچک بین کوچه ها می گذاشتند به نام همان شهید. اما تیم کوچه ی صمصام را بازی نمیدادند.

**حبیب گفت : دیشب مثل اینکه در رادیو عراق خبر اسارتش را پخش کردند.

**باز هم کوچه همان کوچه صمصام بود!

**فردا برای همیشه از این خانه می رویم.

** موشک باران هر روز شدید تر می شود شهر هم خلوت و خلوت تر.

**فهمیدم بدترین راه اذیت کردن یک نفر این است که حرف هایش را باور نکنی اما من هر چرت و پرتی از حبیب را باور می کردم.

**نقشه این بود که در حیاط را باز کند کلید را من برگردانم سر جایش او برود تو و من خانه باشم و او در عرض نیم ساعت اتاق های شازده و حوض و بقیه چیز ها را ببیند.

**فقط شنیدم: زدند توی خانه شازده………………. چیزی را که توی دلم پرپر میزد را فریاد کشیدم: حبیب! یا امام هشتم حبیب! مثل تیر از میانشان دویدم.

**تازه باورم شد که چه شده و از حال رفتم. همه چیز سیاه شد.

**لازم است که بگویم سه روز قبل از عید بود؟ یا حتما باید بگویم که بابا سه شب کلانتری خوابید؟ یا اینکه من دو روز بعد به هوش آمدم؟ از غصه بود یا از کتک شاید هردو. یا لازم است که بگویم وقتی ائستا جعفر رضایت داد و بابا اومد خونه دو سال پیرتر شده بود؟ یا اینکه غروب ها تب میکنم و الان دو ماه است که آمده ایم محل تازه.

**هر روز می آمدم سر کوچه صمصام تا بالاخره امروز دو نفر با یک نردبان آلومینیومی و لباس آبی آمدند و زیر رگبار باران که یک دقیقه جوی آب را کرد سیلاب از دیوار بالا رفتند و تابلوی صمصام را کندند و کوچه شد کوچه شهید حبیب ا……………..

 

حسن این داستان رو خیلی دوست داره برای همین موضوع این هفته اش رو این داستان انتخاب کرد ، اما خلاصه نویسی براش خیلی سخته و هنوز راه و چاه کار رو بلد نیست ،‌ برای نوشتن متن و سرچ ها بهش کمک کردم و متن ادیت شده رو برایش در وویس ریکوردرش خوندم .. با این روش هم خودش مطالب جدیدی یاد میگیره و هم همکلاسی هایش با فکر مشغولی هایش آشنا میکند .. خوشبختانه زاویه دید دبیرشون هم بر پایه افزایش اطلاعات هست ، رضایت ایشان از این روش که این رو میگه .

سلامت باشید

تا بعد .

حسن و آنتوان

آبان۳

سلام

فردا حسن انشا داره . موضوع انشا یکی از موضوعهای مورد علاقه ش هست . تشریح زندگینامه ی یکی از ادبا نویسندگان یا مشاهیر ایرانی یا خارجی .. کلی ذوق کردیم جفتمون !

به آنتوان چخوف علاقه زیادی داره درباره اش اطلاعات کمی نداشت ولیکن باز هم سرچ کردم و چندین متن از سایتهای مختلف مثل ویکی پدیا و سایت رشد  پیدا کردم و چندین بار برایش خواندم .. بعد پاراگراف به پاراگراف ازش پرسیدم که کی ؟ چه طور ؟ چجوری؟ چه سالی ؟ چه شهری و … که سریع یادآوریش میشد .. برخی از اسم های سخت روسی رو هم چندین بار برایش تکرار کردم تا ملکه ی ذهنش بشه … گاهی از یادآوری لغات سخت ادبی توسط حسن شگفت زده میشم .. واقعا چه حافظه ایی داره من خودم حیرت میکنم ! خدا رو شکر خودش هم استعداد ادبی ش کم نیست . برخی از جمله هایش رو از نظر دستوری بهش تذکر داده و اصلاح کردیم . از آنجا که امکان نوشتن چکنویس و پاکنویس توسط خودش نیست فکر کردم عادلانه باشه که برخی اشکالات قواعد دستوریش رو بهش تذکر بدهم .

 انتهای انشا که لحظه ی مرگ آنتوان چخوف بود توسط همسرش الگا کنیپر تشریح شده بود ، جفتمون بغض کردیم ! :) دیدم که اوه اوه چونه ش داره میلرزه و اشکش هم داره سرازیر میشه .. براش توضیح دادم که ببین یک انسان در طی یک زندگی کوتاهی که داشته چقدر برای انسان های دیگر مفید بوده و سراسر زندگیش نیز تجربیات روابطش با مردم عادی را به نگارش درآورده . تو هم سعی کن در عمر کوتاه یا بلند خودت اینقدر مفید باشی که اگر سالها بعد از مرگت یک کودک ۱۳ ساله زندگی نامه تو رو بخونه اشک  تو چشمش حلقه بزنه . متفکرانه بغضش رو قورت داد و گفتم : چشم .

 وقتی بغضش میشکنه دیگه اشکش بند نمیاد .. گفتم دیگه همینم مونده بشینه واسه فوت چخوف هم اشک بریزه !!

متن انشای به شرح زیر است :

بنام خدا

انشا : زندگی نامه ی یکی از نویسندگان یا مشاهیر

آنتوان چخوف

چخوف درام نویس شهیر روسی بود که در در سال ۱۸۶۰ در تاگانریک روسیه به دنیا آمد . پدرش انسان مذهبی و خشنی بود و اصرار داشت تا فرزندانش در گروه سرود کر کلیسا که خودش آن را راه اندازی کرده بود آواز بخوانند و اگر اشتباهی میکردند آنها را با چوب کتک میزد . او در ۷ سالگی به مدرسه یونانی مذهبی کلیسای امپراطوری قسطنتنیه و سپس به مدرسه ی گرامر تاگانرک رفت .  

پدر چخوف به موسیقی علاقه زیادی داشت که باعث ورشکستگی پدرش شد که او همراه خانواده اش برای فرار از دست طلبکارهایش به مسکو مهاجرت کرد اما چخوف در تاگانرک برای اتمام تحصیل دوره دبیرستان ماند . در آنجا با نوشتن نمایشنامه و داستان های کوتاه زندگی خود را میگذراند .

او در سن ۱۹ سالگی به دانشگاه پزشکی رفت ، خودش میگوید : در آن زمان من عقیده ی مبهم و گنگی راجع به دانشگاه ها داشتم یادم نیست چرا رشته پزشکی را انتخاب کردم ولی بعدها از انتخاب این رشته پشیمان نشدم . در زمانی که به دانشکده پزشکی میرفتم برای گذران زندگی در مجلات و روزنامه های هفتگی نویسندگی میکردم و تا زمان اتمام تحصیلم نویسنده ای ماهر شده بودم . در همان زمان در سن ۲۸ سالگی جایزه ی ادبی و معتبر پوشکین را که مبلغ ۵۰۰ روبل ارزش داشت از طرف آکادمی علوم امپراطوری به او اعطا شد .

او در سن ۳۰ سالگی به دهکده ی میلخواا در ۸۰ کیلومتری جنوب مسکو رفت برای مباره با بیماری وبا رفت . بیماران از ۵۰ کیلومتری روستا با گاری یا پیاده می آمدند تا معالجه شوند و پزشک جدید را ببینند . انها با چخوف معامله ی پایاپای انجام میدادند . چخوف به آنها داروی مجانی میداد او همه ی این ها راا ثبت میکرد وی طی شش ماه ۵۶۸ نفر را ویزیت کرد و بعد از مامور بهداشت منطقه شد و طی دو ماه ۲۰۰۰ بیمار را ویزیت کرد . با فرا رسیدن زمستان شیوع وبا پایان یافت . اما چخوف تمام بدنش خسته شده و از پا افتاد . او برای راحتی مردم آنجا رنج بسیاری کشید حتی برای تحصیل دهقانان مدرسه ایی دایر کرد .

او در سن ۳۱ سالگی به اروپای غربی برای کمک به قحطی زدگان رفت بعد از ۵ سال به مسکو برگشت . برادرش نیکلاس بر اثر بیماری سل درگذشته بود . او نیز بیماری سل میگیرد . ولی از گرفتن کمک های پزشکی امتناع میکند تا جایی که حملات بیماری شدید و شدیدتر میشود در سن ۳۶ سالگی با توصیه ی استاد خود الکسی اوستریمف به مرکز نگهداری و مراقبت بیماران مسلول در دریای سیاه رفت اما آنجا به جای استراحت مشغول برنامه ریزی دریافت اعانه جهت احداث مرکز درمانی و آسایش مسلولین شد .

در سن ۴۱ سالگی به مسکو برگشت و با ستاره ی تاتر مسکو بنام الگا کنیپر ازدواج کرد . سه سال بعد با الگا به آلمان رفت و در آسایشگاه بادن وایلر ساکن شد . حال او رو به بهبودی میرفت ولی این بهبودی طولی نکشید و حال چخوف روبه روز بدتر شد . همسرش الگا تمام ساعات آخر زندگی او را به صورت دقیق نوشته است :

ساعت ۱۱ شب حال آنتوان وخیم شد دکتر شوور آمد و او را آرام کرد سرنگی برداشت و کامفور تزریق کرد و دستور داد یک شربتی بیاوردند آنتوان شربت را مزه کرد و گفت خیلی وقت است شربت نخورده ام و لاجرعه همه را سرکشید و بعد به سمت چپ دراز کشید من فقط توانستم به سمت او بدوم و روی او خم شوم و صدایش کنم اما او دیگر نفس نمیکشید این اتفاق در سحرگاه ۱۵ ژوئیه سال ۱۹۰۴ افتاد .

جسد او را یک هفته بعد به مسکو آوردند ماکسیم گورکی نویسنده ی قهار روسی که در مراسم تشییع جنازه چخوف حضور داشته میگوید :

علاوه بر نویسندگان و روشنفکران حضور مردم عادی نیز چشمگیر بود . جمعیت به حدی بود که عبور و مرور در خیابان های مسکو مختل شده بود . سرانجام او را در گورستان صومعه ی نوو-دویچی به خاک سپرده شد .

از اثار چخوف به نمایشنامه ها و داستان های کوتاه زیر میتوان اشاره کرد :

ایوانف – بی پدری – ۵۵ روز در پکن -

سه خواهر – دایی وانیا – باغ آلبالو -

بوقلمون صفتان – خرس – عروسکی -

 استپ – خانم و سگ ملوسش – آواز قو -

اتاق شماره ۶ – فراریان ساخالین -

 از چاله به چاه – مسافر درجه یک -

 دفتر یادداشت یک پیرمرد – خواستگاری -

در یک نقطه محلی – درگاری – ملخ

 حسن

دوم راهنمایی

 

این منم حسن

شهریور۶

سلام

این منم حسن .. دو هفته ای هستش که مامانم برای من یک صفحه توی فیس بوک باز کرده و یک صفحه توی گوپلاس من اونجا گاهی اگه خونه باشم یه چیزایی که تو فکرم هست رو میگم و مامانم مینویسه . صفحه ها رو هم برام میخونه و من هم هر چی ازش میفهمم رو میگم و مامانم مینویسه .

چنتا از پستام رو اینجا میگذارم شما هم نظر بدین تا بهترشون کنم .

—————-

من از درام نویس ها آنتون چخوف رو میشناسم که دو تا از نمایش هاش رو شنیدم .. یکیش از چاله به چاه و اون یکی فکر کنم خواستگاری بود اسمش ! یادم نمیاد !!!
یکی از نمایشنامه هاش رو که خیلی دوست دارم بشنوم اسمش ۵۵ روز در پکن هست .. داستانش درباره گروهی بنام باکسرهاست که تصمیم کرفتند چین رو از دست نیروهای خارجی که کشورشون رو بین خودشون تقسیم کرده اند خارج کنند .. در این بین با ملکه چین مواجه میشوند و با تشویق او به پکن وارد شده و به سفارتخانه ها حمله میکنند ولی بعضی از سفارت خانه ها دربرابرشان مقاومت میکنند ولی بعد از ۵۵ روز نیروی کمکی از خارج میرسد و با نیروهای مداخله گر ، باکسرها شکست میخورد و خلع سلاح میشوند .
—————–
از رمان نویسای ایرانی اکبر رادی رو میشناسم . از نمایشنامه هاش : مرگ در پاییز ، صیادان ،هملت و سالاد فصل و لبخند باشکوه آقای گیل رو یادمه ..
آرتور میلر امریکایی و یهودی بود در نیویورک متولد شده و در راکسبری فوت کرده .. معروفترین اثرش مرگ فروشنده است و یکی از نمایش های او جادوگر شهر سیلن هست که دوست دارم گوش بدم این نمایشنامه ایی نمادینه که درباره حکومت شهر سیلن است که دنبال یک گروه جادوگر بود ..
—————–
من چندروز خونه بابابزرگم بودم اونجا بهم خوش میگذره . با رادیوی مامان بزرگم رادیو نمایش رو گوش میکردم و بعضی وقتام مجموعه شکرستان رو میدیدم ..
شمام شکرستان رو دیدین ؟
یه مجموعه کارتونی ایرانیه که کارگردانش رو وقتی که به خانه آقای بنیانیان ( رئیس سابق حوزه هنری ) رفته بودم اتفاقی دیدمش . درباره شکرستان حرف زدم به کارگردانش پیشنهاد کردم قسمتهای فضایی در آن بسازد . الان اونا رو ساخته .
تو کارتون شکرستان یه بخشی به اسم مجبورخونه داشت که به عبارتی منظورش همین سربازی و پادگانه . داستانش درباره دو مجبور به اسم کریم مثبت و مش غلام است . کریم مثبت مجبور وظیفه شناسی است ولی مش غلام برعکس اوست . مش غلوم حتی در سر پستش موزیک گوش میدهد ولی کریم مثبت برعکسه او دنبال یک دختر مناسب خود میگردد .
——————-
تصویر ذهنی من از یه دونه سفینه ی فضایی که داره توی خیابون ولی عصر میشینه .
این یه سفینه تحقیقاتیه شکلش شکل یک سی دی من گروندیک است که جلویش عین موشک برآمده است و بالش درست مثل بال هواپیمای توپولوف است . این سفینه توش ۱۰ آدم فضایی نشسته است و چن دقیقه بعد از فرود سفینه بیرون میآیند آنها برای تحقیقات درباره زیستن موجودات ، روی زمین نشسته اند .
مراقب خودتان باشید چون ممکنه بگیرندتان و با خودشان ببرندتان . :))

تعطیلات نوروزی خود را چگونه گذراندید ؟

فروردین۲۷

 سلام

این انشای تخیلی حسن درباره موضوع تعطیلات خود را چگونه گذرانده اید هست که به صورت شفایی در کلاس به صورت فی البداهه تعریف کرده . به ادبیات گفتاری او دست نزدم .

——

۲۹ اسفند ه سال ۱۳۸۹ بود من سوار سفیه فضایی خودم که بیضی و به شکل تخم مرغ بود شدم و به سمت فضا حرکت کردم درانجا ستاره ایی مشاهده کردم به نام ستاره شکاری که شکل مردی با گرز و شمشیر در دست در فضا ایستاده است . این ستاره در مقابل مریخ و در منظومه شمسی قزار دارد و مریخ به دور ان میچرخد . این ستاره در حال مرگ است .

۱ فروردین سال ۱۳۹۰ به سیاره ایی رسیدم که در آن موجودانی بود از موش بزرگتر و از انسان ها کوچکتر بودند . تا من و سفینه ی من در سیاره آنها فرود آمدیدم همه موجودات گفتند : اوی وی وی وی وی وی و همه آنها د فرار و همه آنها فرار کردند . اما کمی بعد با روباتی به نزدیکم آمدند که این ربات میتوانست زبان ما انسان ها را ترجمه کند . به سمت من آمد و گفت کیستی اسمت چیست از کجا آمدی گفتم سلام من حسن محمدخانی هستم و از سیاره زمین آمدم و در فضا به دنبال حیات آمده ام و اگر مایل باشید میخواهم از شما عکس بگیرم و کمی بعد ربات به عقب رفت و با آنها صحبت کرد . اول آنها مایل به عکس گرفتن نبودند اما به اصرار ربات که کنجکاو بود که عکس گرفتن چی هست آنها کم کم جلو آمدند . و من چند تا عکس خوشگل از آنها گرفتم . در اینجا نمیدانم یک چیزی عجیب مثل لیزر به دوربین م خورد که عکس هایم کج و ماوج شد و عکس ها پاک شد من بعد از تحقیقات دیگرم خواستم  به زمین برگردم آنها اصرار داشتند من در سیاره شان بمانم و زندگی کنم ولی من به آنها گفتم که تعطیلات تمام شده است و من خانواده دارم و اینجا سرزمین من نیست و باید به خانه خودم برگردم . و از آنها خداحافظی کردم و به سوی سیاره ام آمدم . به خاطر اینکه عکس ها پاک شده بود نتوانستم به مردم ثابت کنم که حیات در سیارت دیگر هم وجود دارد . اما شاید آنها یک روز به زمین امدند و چون من را دیده اند از من نمیترسند . من منتظر آن روز هستم که آنها بیایند .

مقاله دوم حسن

آبان۱۵

سلام
مقاله دوم حسن با حفظ امانت داری : :regular
مقایسه مدارس عادی و مدارس استثنایی
امروزه در مدارس عادی امکانات پیشرفته نصب میکنند و به بچه ها بهتر درسها را با شیوه های امروزی یاد میدهند که باعث پیشرفت بچه ها میشوند . مثلا با کامپوتر کار کردن و یاد دادن کارهای جدید مثل رباتیک کامپیوتر و پرورشی که در آن با تحقیقات درباره همه چیز با هم دیگه بحث میکنیم . اما متاسفانه در مدارس نابینایان فقط کتاب و نوار و سی دی های درسی برای نابینایان کاربرد دارد نه چیز دیگری . در حالی مدارس استثنایی از روش قدیم استفاده میکند تا به بچه های نابینا چیزهایی بیاموزد که مدارس جدید اردوهای تفریحی وعلمی ما را میبرند تا پیشرفت زیادی داشته باشند . اما مدارس نابینایان اردوهای سرگرمی و غیر علمی میبرند مثلا نمونه ش اینکه پارسال با مدرسه عادی به برج آزادی رفتیم و با مدراس نابینایان به پارک طالقانی رفتم که هر خانواده ایی میتواند بچه خود را به انجا ببرد و بازی کند ! در حالی که مدارس عادی بچه ها را به جایی میبرند که بچه ها نمیتوانند با خانواده هایشان همینجوری به آنجا بروند یا سخت است یا غیر ممکن شاید باشد مثل ایستگاه های آتش نشانی و موزه ها و بعضی وقتها برج های مراقبت هواپیما و برج میلاد و برج آزادی . البته این برج مراقبت هواپیما رو برای مثال گفتم چون خانواده ها نمیتوانند بچه هایشان را همینجوری به آنجا ببرند و این کار از دست مدارس ساخته است .
از امکانات پیشرفته در مدارس عادی میشود به دوربین های مدار بسته در مدارس اشاره کرد . برای اینکه بتوانند رفتار بچه ها را زیر نظر بگیرند و مورد های انظباطی را ثبت کنند . تا بتوانند نمرات انظباطی بچه ها را در کارنامه هاشان ثبت کنند یا اگر مورد خطرناکی برای یکی از بچه ها پیش آید بتوانند به او کمک کنند .
استفاده از کامپیوتر و یاد دادن آن به بچه ها هم هست که خیلی مهم است . این در مدرسه استثنایی اصلا نیست من حتی میترسم در مدرسه استثنایی خزائلی راه بروم چه برسد که آنجا کامپوتر هم یاد بگیرم !!! چون اگر زلزله ایی پیش آید خزائلی به ویرانه تبدیل میشود چون خیلی ساختمان مدرسه خزائلی قدیمی است و فرسوده است و به مرور زمان دارد خراب میشود . در ۴ سال پیش من و مادرم در روز معلولین به ساختمان مجلس رفتیم و دردهای خودمان را به آنها گفتیم ، آنها به ما قول دادند که مدرسه ما را نوسازی کنند اما متاسفانه این کار را نکردند ! *
khazaeli%20sal%2086.jpg
مدرسه خزائلی از تاریخ درخشانی برخوردار بود زیرا مدیران بسیار فداکار و خوبی داشت مثل آقای پورخانی و آقای اسمی که مدیران من بودند وقتی آنجا درس میخواندم ، این مدیران مدرسه خزائلی را آباد ساخته بودند و به معلولین همواره کمک میکردند و پشت معلولین بودند .. آن موقع معلولین از مدرسه راضی تر بودند مثلا اگر مشکل درسی داشتیم به ما کمک میکردند که آن را رفع کنیم . یک ناظم هم قدیم داشتیم به نام آقای اردستانی . آقای اردستانی با بچه های نابینا شوخی میکرد و ما را دوست داشت و هر وقت شکایتی میکردیم پیگیری میکرد تا مشکل ما حل شود . او یک بار عمل قلب داشت که دیگر نتوانست به مدرسه بیاید از وقتی که آقای اسمی به سرکار آمد بازهم آقای اردستانی به مدرسه آمد با آقای پاکدل که او هم ناظم بود آقای اردستان دبیر املا و انشا شد و بعد از اینکه آقای اسمی از مدرسه رفت خیلی از معلمها از آنجا رفتند چون آنها از شیوه مدیر جدید خوششان نمی آمد .
مدیر جدید ما را از مدرسه تلفیقی میترساند و همه معلم هایی که او را قبول داشتند هم میگفتند در مدارس عادی ما را مسخره میکنند و ما بعد از یک سال دوباره برمیگردیم زیر دست شان ! ما هم خیلی ترسیده بودیم اما از آمدن به مدرسه تلفیقی خوشحال هستم و امیدوارم که دوستانم از فضای کوچک نابینایان به جامعه بزرگتر منتقل شوند و ترسشان بریزد چون ترس ندارد . البته این را هم بازگو کنم که نباید هر مدرسه عادی را هم انتخاب کرد مدارس بهتر است زیر نظر آموزش و پرورش انتخاب شود بهترین انتخاب همین است .
من از معلم هایی که تا حالا داشتم میخوام تشکر کنم :
خانم شامانی خیلی مهربون و دلسوز بود ، خانم رنجبر که خانم خوبی بود ، خانم استاد حسین که دلسوز و نمونه بود ، که کلاسهای خانم شامانی و خانم استاد حسین را خیلی دوست داشتم چون با مهربانی به من درس میدادند ، خانم آقایی پور که به مسخره بهم میگفت لاک پشت ولی من دوستش داشتم و اما خانم سلیمانی علاوه بر کارهای نیکش رفتارهای بدی هم داشت مثل رونویسی های خیلی سخت که نمیتوانستم تند بنویسم که به خاطر همین باز هم من را جریمه میکرد و بعضی وقت ها همکلاسی های من را علیه من میکرد و میگفت من عامل عقب افتادن همکلاسی هایم هستم ، به من میگفت نابیناییی عیب است و چیز بدی است روز نابینایان ما فهمیدیم که به نابینایان کور میگویند برای همین سخت عصبانی و ناراحت شدیم که این رفتار زشت و زننده را با ما در این روز کردند و گفتد : هورا هورا روز کورا !! ،نمیدانم کیا این را گفتند فقط میدانم آنهایی که این حرف را زندند خودشان هم نابینا بودند …
اما در مدرسه عادی امسال من مقاله م را درباره عصای سفید خواندم و همه بچه ها من را تشویق کردند حتی مدیرمان آقای پور عظیمی در سر صف درباره نابینایی توضیح داده بود . در ان موقع شاگر اول کلاس شدم من نشان دادم میتوانم بهترین رتبه را بگیرم شاید یک روز حتی بتوانم مثل شهید چمران نمره ۲۲ هم بگیرم .
آهان معلم تلفیقی م را یادم رفت خانم کشاورز که خانم بسیار مهربونی هست و در درسها بسیار به من کمک میکند . از معلم های خوب راهنمایی ام آقای افراشته دبیر عربی که خیلی شوخی میکند ، آقای نوری دبیر ریاضی ست و خیلی با من دوست و صمیمی است ، آقای کوثری که باید بگویم کمی با خط بریل مان آشنا است و حرفه و فن را درس میدهد و جوری مفهوم را میرساند که من بتوانم درس را بفهمم ، آقای مردی معلم دیکته است که وقتی دیکته میگوید به ما فرصت مرور دیکته را میدهد ، آقای حبیبی که بعضی وقتها دبیر ورزش نمی آید به کلاس ما می آید ما را به ورزش میبرد و با من ورزش میکند و میگوییم و میخندیم ، آقای برزگزاده که معلم هنر است که سر کلاس من کاردستی های تخیلی برای او میسازم و نمرات ۲۰ میگیرم ، امسال پدر یکی از هم سرویسی های پارسالم معلم اجتماعی و تاریخ ماست اسمش آقای صفری است … بقیه رو در پست های بعدی میگویم چون خیلی زیاد هستند و دوست ندارم که با یک جمله کوچک از انها یاد بکنم .
من اگر بخواهم معلم هایم را با هم مقایسه کنم و بگویم کدام بهتر است سخت درباره آنها بی انصافی کرده ام ! چون هر معلم به من پند های زندگی داده است .
من از دوستم که مدرسه خزائلی هست هفته پیش شنیدم که هنوز بعضی از درس هاشون معلم ندارند و درس نگرفته اند . مثلا درس حرفه و فن مثل درس قرآن و دینی ، مثل درس ورزش و هنر و پرورشی از بقیه درس هاشون خبر ندارم .
آرزو میکنم که به زودی وضعشان سر و سامان پیدا کند یا مدرسه خود را تغییر بدهند تا مثل من موفق بشوند .
من دیگه چیز دیگه ایی ندارم که بگم . پس در همین جا مطلب را تمام میکنم . غیر از اینکه من از شما متشکرم که حرف های من و مادرم را میخوانید و برایمان کامنت (من ::hypnoid) میزارید ! با تشکر خداحافظ
حسن ۱۲ ساله
* عرض کنم که مجلس پیگیری هایی کرد و حتی جناب بوربور رئیس نوسازی مدارس هم نامه ایی مبنی بر نوسازی مدرسه با رونوشتی برای بنده ارسال کرد و در دست اقدام نیز قرار گرفت .. از نظر سازمان نوسازی این مدرسه به هیچ وجه امنیت جانی دانش آموزان و افرادی که در این ساختمان هستند را تامین نمیکند حتی از مدرسه نقشه برداری شد ولی به دلالیلی که بر ما معلوم نشد این اقدامات راکد ماند و هنوز هم مدرسه که خرابه ایی بیش نیست ، در اولین جلسه ایی که با مدیریت جدید داشتم از ایشان شنیدم که : کی میگه خزائلی داره خراب میشه اینجا تا ۴۰ سال دیگه هم کار میکنه بعضی ها بودن تو وبلاگاشون و روزنامه ها مقاله مینوشتند که آی مردم اینجا داره خراب میشه ، مجلس رفتن شلوغ پلوغ کردن ! میخواستند که اینجا رو بکوبند و از نابینایان بگیرند تا از قبلش بخورن !!! _ جناب آقای ف ! خیلی متشکرم که جوانمردی کردید و جلوی خودم تهمت دزدی از فرزندم رو به من زدید _ تازه متوجه شدم بی نتیجه ماندن چند سال دوندگی برای نوسازی مدرسه از کجا آب میخوره !
البته تا اواسط سال ایشون هم نظرش رو عوض کرد که مدرسه باید تخریب بشه ولی عملی انجام نداد .

____________
دو کلمه هم من :thinking :
انشالله سه شنبه بعد از ظهر بعد از سالها خانوادگی عازم مشهد مقدس هستیم شاید قبل از اون نرسم آپ کنم چون حسن امتحان داره .. تا جمعه برمیگردیم انشالله ..
از سرکار خانم صبور برای مصاحبه خوبی که در یکی از مجله ها انجام دادند سپاسگذارم . فرصت بشه سعی میکنم متنش رو گزیده کنم و بزارم ..
مطلب حسن رو اصلاح نمیکنم . بعضی از قسمتها نمیدونه چطور مطلب رو تموم کنه که میپرسم این رو گفتی منظورت چی بود که چی بشه ؟ یا آرزوت چیه ؟ یا نظرت درباره این اتفاق چیه و .. گاهی هم برای اینکه فکرش متمرکز بشه سئوال میپرسم ..
تا بعد .

بعد از تحریر :
جناب آقا معلم کامنت گذاشتند که : ….
چنتا مورد رو فکر میکنم باید خدمت شما و حسن آقا عرض کنم. اول اینکه برای مثال نصب دوربین در مدارس رسما توهین به دانش آموزاست. فکر نمی کنم آش دهن سوزی باشه. دوم در مورد اردو ها هم باید بگم واقعا متعجبم. مگه اون مدرسه انجمن اولیا نداره؟!!!
—————-
جناب آقا معلم گرامی از شما تعجب میکنم !!!
نصب دوربین در مدارس شاید از جهاتی تجاوز به حقوق دانش آموزان باشه ولی از جهاتی هم برای برقراری نظم و کنترل رفتارهای پرخطر برخی از دانش آموزان ضروریه .. البته اگر سعی ما در مدرسه خزائلی در سال ۸۷ نتیجه میداد و موفق به نصب دوربین ها میشدیم اتفاقات خوبی به نفع بچه های نابینا می افتاد که کمترینش پایان دادن به خیانت برخی از معلم نماها بود !!
و اما درباره انجمن اولیا مدرسه نابینایان که احتمالا منظورتون بود باید بگم که بنده دو سال در انجمن نائب رئیس یا رئیس انجمن بوده ام .. با وجود فشارهایی که از طرف برخی از معلمین بی دانشی که داشتیم خوشبختانه در آن دوره ها مدرسه اردوهای علمی هم داشت .. حضور ذهن ندارم کاملا …مثلا آموزش خرید در فروشگاه شهروند یا بازدید از موزه تاکسی درمی و آموزش و لمس حیوانات وحشی تاکسیدرمی ، در ماه های اول افتتاح سینما آزادی ترتیبی دادم فیلم اخراجی ها با حضور کارگردان به صورت خصوصی اکران بشه که بازتابی هم در سایت های خبری داشت در زمان خودش ،میتونید جملاتی شبیه “اکران اخراجی ها +سینما آزادی+ده نمکی+حضور نابینایان “یا شبیه این رو در گوگل سرچ کنید .. قلعه سحرآمیز برای دبستانی ها همچنین برنامه های تفریحی متعددی هم ترتیب دادم .. بیش از ۴ سال متوالی از جناب فرضیایی دوست گرامی مان (عمو پورنگ) دعوت کردم .. برنامه سازان رنگین کمان و فیتیله ، جشن مفصل عید نوروز سال۸۷،جشن روز کودک ۸۷، جشن عصای سفید ۸۷-۸۶-۸۵ و ..
که البته ناگفته نمونه که بدون کمک و همکاری مدیریت وقت مدرسه اجرای برنامه ها امکان نداشت …
ولی همونطور که حسن گفت اردوی ثابت مدرسه پارک طالقانی یا پارک فدک کانون پرورش فکری بود که به علت تکرر برنامه باعث دلزدگی شده بود .. جملات مربوط به اردوهای دیگه رو به همین ترتیب میتونید سرچ کنید دست کم مطالب مربوط همان دوره ها در وبلاگ خودم رو میبینید ..
از توجه تون سپاسگذارم .

مطالعه ادامه مطلب »