مادر سپید

مادر یک روشندل

تعلیم و تعلم ریاضت است

آبان۱۲

سلام

شرح حال این روز سخت خیلی طولانیه .. نیازی نیست همه بخوانند برای ثبت در ارشیو و اطلاع افرادی که پیگیر این موضوع هستند نوشته شده است .

خواندن این مطلب برای مادران بچه های استثنایی ممنوع نیست !

سه شنبه صبح با مادرزهرا هماهنگ کردیم پیرو صحبت جناب “هژ” مبنی بر رفع مشکل معلم ساعت ۸ صبح جلوی اتاق آقای “هد” که مسئول رفع مسئله بود باشیم برای گرفتن توضیحات ! مادرزهرا خیلی کلافه و دپرس بود روحیه و امادگی روبرو شدن با یک تنش عصبی دیگه رو نداشت . بچه ها رو رسوندم مدرسه و تنها رفتم .

احمق نیستم میدونستم رفتنم بیخوده ولی اینکه دست روی دست بزارم تا حداقل حقوق بچه هامون رو بگیرند هم محاله !

من یک مادرم ، دلم میخواد مثل همه ی مادران دیگر در خانه باشم و از آشپزخانه ام عطر غذا بلند باشه دغدغه ام همسرداری و فرزندداری باشه . من یک زنم ، دلم میخواد مثل گلی دور باشم از باد و جریان های تند .. چرا مجبورم میکنید مرد باشم ؟

دوست بسیار عزیزی مدتی قبل به من گفت ننویس جانم .. مرض داری ؟ آزار داری ؟ تو هم مثل سایر معترضین تحت نظری کنترل میشی و فلااان . باز هم دوست عزیز دیگری گفت ننویس !! زود برچسب م۰ع۰ا۰ن۰د و صد تهمت توالت وار بهت میچسبونن و دیگه هیچ کس ازت خبری نمیشنوه ! میدونید الان دیگه برای من موضوع داشتن یا نداشتن معلم رابط نیست !

این موضوع الان برای من حق و ناحق ه !!

حداقل حقوق بچه های ما نقص شده !

پس مینویسم ..

تعلیم و تعلم برای همه عبادت است برای ما ریاضت !!

وقتی رسیدم آقای “هژ” به اتاق آقای “هد” میرفت برای جلسه مدیران ! از دور با اشاره سر به جمع مدیرانی که همه گی بنده رو شناخته بودند ، سلام کردم و پشت اتاق درب شیشه ایی به انتظار تمام شدن جلسه ماندم ، نزدیک درب شیشه ایی شروع به قدم زدن کردم نمیدونم از سیاهی سایه ی چادرم کلافه شدند یا خدا به دلش انداخت که چنددقیقه بعد آقای “بر” بیرون آمد و به من گفت از مدیر جدید استثنایی شهرتهران آقای “پر” نامه ایی بگیرم که به ما معلم تعلق نمیگیره و تاکید کردند حتما شماره اون آیین نامه یا مصوبه رو در نامه شون ذکر کنند . نخود سیاهی بود که باید یافت میشد ، حس کردم کودکی احمق هستم که مجبورم دستور رو عمل کنم . چه روزی رو شروع کردن جنابان مدیر ، لابد این پاسکاری اول صبحی دشت اولی براشون شگون داره !! راحت میگند برید نامه بگیرید !! فکر نمیکنند نامه گرفتن از این جمع همکارانشان هفت خوان رستم است !

با مادرزهرا تماس گرفتم و گفتم آقای “بر” باز هم گفته برید نامه از شهرتهران بگیرید ، مادرزهرا گفت: من الان با آقای “عا” در شهرتهران صحبت کردم گفته سریع بیایید امروز ملاقات عمومیه ، گازش رو گرفتم و رفتم دنبال مادرزهرا ، هنوز ۹ صبح نشده بود که ما جلوی اتاق اقای “پر” بودیم ! چندنفر از همکارانشون در نوبت انتظار بودند ، خوشحال بودیم امروز ملاقات عمومیه .. نشستیم و با خیال راحت مجله های لوازم کمک آموزشی معلولین روی میز رو ورق زدن و شماره تلفن های شرکت ها رو یادداشت کردن !

هنوز چنددقیقه نگذشته بود که یک نفر با عجله رفت به اتاق آقای رئیس و آقای رئیس هم با عجله آمد بیرون و به استقبال هیئتی از آقایان ، بعد هم رفتند داخل اتاق و سفارش پذیرایی دادند . خلاص !!! منشی گفت : مهمان از اداره کله .. دست کم دو ساعتی جلسه دارند !! معترضانه گفتم امروز ملاقات عمومیه و حق ارباب رجوع ه !! چه کلمه ی مزخرفیه این حق !! در مملکت ما حق رو باید نوشت : ” هق” زیرا که حق رو با هق هق میشه بدست بیارید !

منشی که کاره ایی نبود !! ارباب رجوع ها زیرلب غرغری کردند و رفتند !! نمیفهمم چرا زیر لب باید غر زد !؟ اگر از نظر آقایان مدیر مملکت حق ارباب رجوع اهمیت داشت حتما در خصوص روز های ملاقات عمومی حساسیت به خرج میدادند . کمی نشستیم دیدیم خبری نیست گفتیم بریم چند تا مشاوره از آقای “عا” و “قا” و .. بگیریم .. “قا” که نبود با “عا” صحبت کردیم که هر چه گفت را از قبل میدانستیم که : اینها کاره ایی نیستند و مجرین و اله و بله ..

وقتی نزد اقای “عا” میرفتیم از راهروی کارشناسان آموزشی گروه های مختلف معلولین عبور کردیم درب همه ی اتاقها قفل بود به غیر از یکی دو تا اتاق .. اتاق کارشناس جسمی حرکتی و اتاق کارشناس ناشنوایان ،کارشناس جسمی حرکتی خانمی با چادر ملی بود و با دو نفر صحبت میکرد صدایش رفت ته خاطراتم چقدر آشنا بود .. زمانی نداشتم فکر کنم صدای کیه ! پشتش به من بود تو دلم گفتم خدا خیرش بده داره به کار دو نفر دیگه میرسه . موقع برگشتن همانطور که با مادرزهرا صحبت میکردم دوباره چشمم به تابلوی اتاق کارشناس جسمی حرکتی افتاد خانم *طا* رویش به سمت درب بود یک لحظه دیدمش .. شما فرض کنید یک حرکت اسوموشن از جلوی اتاق و یک فلاش بک سریع به ۹ سال قبل !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! وااای خدای من .. اولین معلم دوره ی آمادگی حسن بود ! خانم *طا* سالها به دنبالش میگشتم و پیداش نمیکردم .. بنده ی خدا رو اینقدر در مدرسه محبی آزار دادند که رفت و هیچ اثری ازش نموند ! از آن دست معلمینی که تا آخر عمر فراموششون نمیکنی ! از همان معلم هایی که فقط در کارتون ها و فیلم ها میبینی ! ۱۶ دانش اموز دوره ی آمادگی با انواع و اقسام معلولیت جسمی حرکتی حسی شنوایی و درخودمانده ، باورتون نمیشه ساعت ۸ همه رو صف میکرد و با انرژی و شوق یکی یکی ورزششون میداد دست ها و پاهاشون رو برای نرمش حرکت میداد چنان موج عظیمی داشت انرژی این بانو که تمام وجود مادران رو غرق شور و نشاط میکرد . زنگ های تفریح سفره ی بزرگی می انداخت و خوراکی ها رو تقسیم میکرد .. زمان تدریس گروه بندی میکرد و هر گروه متناسب به توانایی تون مشغول انجام کار آموزشی میشد یک گروه مهره و حقله نخ میکرد و گروه دیگه با مکعب های برجسته ی بریل .. دیدن پیشرفت چندروزه ی بچه ها در یادگرفتن برای ما مادرانی که از چاله ی مهدکودک نابینایان درآمده بودیم بسیار لذت بخش بود . اما متاسفانه ایشان و روش ایشان مغضوب همکاران کوتاه نظرش شد و بعد از ۱۶ روز تنش و آزار و تهمت های حیثیتی و ناروای ثابت نشده ایشان با قلبی ناراحت و چشمانی اشکبار مجبور به ترک بچه های ما شدند و دیگه ما هیچ خبری از ایشون نشنیدیم و حالا بعد از این همه سال باز هم همان صدای محکم و پر انرژی . چقدر خوب یادش بود همه ی بچه های کلاس رو و حتی حسن که بچه ی خیلی آرام و کم حرفی بود .یک ساعتی با ایشان مشغول صحبت شدم .

حدودای ۱۰و نیم بود همچنان مهمان های آقای رئیس حضور داشتند . تا ایشان رفتند و نوبت ما رسید ساعت۱۰ و۴۵ دقیقه شده بود .. باز هم خوبه بیشتر منتظر نشدیم . نگران بچه هامون بودیم که ۱۲ و نیم تعطیل میشدند و ما هنوز هیچ کاری نکرده بودیم .

بلاخره موفق شدیم ایشان رو ملاقات کنیم .. چقدر این اتاق من رو میشناخت برعکس مدیر سه هفته منصوب شده !! روی میز کنفرانس توده ی عظیمی از میوه های پوست کنده و شیرینی های خامه ایی بود . از موفقیت های تحصیلی حسن در مدرسه تلفیقی گفتم از معدل های بالایش .. فکر میکنید چی گفت ؟ با یک حالت عاقل اندرسفیهی خطاب به من و رو به مادرزهرا گفت یعنی شما فکر میکنید این نمرات پسرتونه ؟ این نمرات رو بهش دادند !!!! از کجا مطمئنی نمرات خودشه !؟ گفت من خودم ۱۰ سال معلم تلفیق بودم و میدونم

واای پتک توی سر من میکوبید کمتر دردم میامد . از این همه …. زبونم بند اومده بود ! حتما ایشان در دوارن معلمی خودش همینطور به بچه های ما نمره داده .. من و امثال من از این نمرات بادآورده فرار میکردیم و حالا یکی از همین معلمین روبروی من نشسته و با زشتی میگه این نمره ها رو به بچه تون داده اند !!! مادرزهرا ادامه داد و درخواست مون رو گفت . گفت این قانونه و هیچ کاریش هم نیمشه کرد من چنین نامه ایی نمینویسم همچین چیزی نیست که شما میگیید  . مادرزهرا گفت نخیر آیین نامه ی جدید میگه معلم به مدارس ” دولتی و غیر دولتی”  تعلق میگیره و ما میدونیم به شما بخشنامه شده . گفت به هرحال من نمیتونم همچین نامه ایی بنویسم ، برید درخواستتون رو بنویسید بدید به اقای “قا” من نهایتا میخونم و امضا میکنم !! چه پز مدیریتی ! با یک تلفن میتونست شماره ی اون آیین نامه رو بگیره و نامه رو بنویسه و کار ارباب رجوعش رو راه بیندازه !

من در عجبم از این جنابان از آن آقای شماره ی ۲ تا آن آقای شماره سه صفر که همگی میگویند : برای پرداخت حق التدریس معلم رابط خودتون اقدام کنید چون وضع مالی تون خوبه پس به آموزش و پرورش کمک کنید ! خدای من اگر در سازمان آموزش و پرورش از این نامردمی هاست پس در سایر ادارات و سازمان های ما چه خبر است .. اینجا که سالمترین ارگان ما به حساب میاد اینطوریه !! واااای به حال این مردم .. نه ، نه .. از خودم میگم .. که من رو لایق دیده اند چنین مدیرانی برای رفع و رجوع مشکلاتم بر سرکار بگذارند  !

میگه : شما که دارید ۳ میلیون هزینه غیرانتفاعی رو میدید دیگه این ۱۰۰ تومن حق التدریس معلم تون رو هم بدید و خلاص !!! فک کن … ماهی ۲۰۰ تومن دارن مالیات از حقوق کارمندی مون کسر میکنند که آموزش و پرورش رایگان و خدمات شهروندی رایگان بگیرم ، باید ۱۰۰ تومن دیگه هم بزارم رویش !! این ۱۰۰ تومن پول زوره تو بگو یه قرون ! نمیدم . پول معلم بچه من کجاست ؟؟ در جیب امثال خاوری دیگر !! این که سئوال نداره ! حالا کی خسته ست ؟ : دوست ، یار ، رفیق ، خودی ، نه ناخودی و بیخودی و بیگانه !!

موضوع معلم رابط و پول و کتاب و درس و مشق نیست !! موضوع حقه که باید نوشتش “هق” و گریست .

دوست من که منع کردی از نوشتن که مهر سکوتم زدی از روی رفاقت .. ببخشید . سر من سبز نیست ، سه رنگ است .. به باد نمیرود به خاطر اینکه نقش دلم “ الله اکبر ” و ورد زبانم از تو حرکت از خدا برکت .

ساعت ۱۳ و ۳۰ دقیقه ظهر بود تا بلاخره موفق شدیم بعد از دوندگی ۳ ساعته در سه طبقه ی ساختمان و بین چهار اتاق رئیس و وکیل و وصی و .. حرف شنیدن و کج خلقی و بی ادبی و فریاد شنیدن از آقای شماره ۴ تا سه صفر اون اداره یک نامه بگیریم که میتوان در هر مجمع دفاع از حقوق بشر سیستم اموزشی حاکم رو زیر سئوال برد و محکوم کرد .

متن نامه با حذف تعریف تعارفات اداری :

با عنایت به بند (ه) و بند ۳ صفحه ۱۹ دستورالعمل ساماندهی نیروی انسانی به شماره یک ممیز هفتصد و ده مورخ ۲۳ فروردین سال نود وزارت ، صرفا جهت تصدی مدیریت می توان یک نفر نیرو مامور (توپرانتز میگم فقط یک نفر مدیر ) نمود و نیروی آموزشی به مداری غیردولتی تعلق نمیگیرد .

لذا با توجه به بند ۳ بخش دوم از فصل ۳ دستور العمل ساماندهی یاد شده اختصاص نیروی رسمی بصورت موظف و غیر موظف به مدارس غیردولتی بصورت رابط فقط در صورت اعلام نیاز سیستم (هوشمند) بکفا امکان پذیر می باشد . که در حال حاضر این سیستم اعلام نیاز نمیدهد .

 زیرکانه در این نامه از ذکر آن بند معلم رابط به مدارس دولتی و غیر دولتی تعلق میگیرد خودداری کرده اند . خیلی راحت به علت کمبود نیروی انسانی تعدادی زیادی از دانش آموزان رو در منگه گذاشتند . بچه هایی که غیر از تحمل مشکلات جسمی شون محکومن به مورد قهر واقع شدن ! خیلی خنده داره که سیستم هوشمند بکفا محکوم ترینه !! آقای “ق” به تمسخر گفت برید بکفا رو درست کنید !در جواب تمسخرش گفتم آره مقصر مهندس کامیپوتری تونه ! میگویند وقتی نام مدرسه غیردولتی وارد سیستم میشه سیستم ارور میزنه !

چرا نیرو ندارید ؟؟ چرا استخدام ندارید ؟؟ به خاطر کمبود بودجه ؟؟ مگر این بودجه مملکت نیست که هزار هزار میلیارد میشه و میره تو جیب امثال خاوری و یدکی و تریلی و نفتکشی و .. چند روز پیش جناب وزیر اعلام کردند ما ۳۰۰۰ نفر نیروی متخصص آموزش استثنایی تربیت کردیم ، وقتی همکارانتون تکذیب کردند ما چی بگیم ؟ اصلا به من چه ربطی داره ؟ استخدام کنید !؟ میآیند و تمساح وارانه اشک میریزند و ادعای نگرانی میکنند ای داد ای هواار آمار دانش آموزان کم شد !! آدم میترکه از این همه ریا و دروغ !

مدیران میگویند کلاس های عادی ما معلم ندارد آن وقت ما بیاییم برای یک نفر غیرانتفاعی یک نفر نیروی آموزشی مون رو بزاریم ؟ آقا “مح” مدیر طرح و برنامه سازمان میگوید : ما معلم میفرستیم برای تدریس در مدارس استثنایی آن وقت با گریه برمیگردد و میگوید شوهرم گفته اگر بمانی در این مدرسه طلاقت میدهم چون افسرده شدی !! میگفت معلم ها حاضر نیستند بروند در استثنایی تدریس کنند ! گفتم بس که مدارس استثنایی شما آشغالدونیه ! حق دارند !! آقا “مح” که با شنیدن کلمه ی آشغالدونی به حالت قهر دیگه جواب من رو که با بچه ی خواب در بغل روز اول مهر جلوی تو اشک میریختم رو ندادی !! به جای در میان گذاشتن این کثیفی با من ه والد به مدرسه ت برس ، درمدرسه استثنایی شما نگران بچه ی ۸ ساله م بودم مبادا دستمالی شود  .. برو و ببین در مدارس استثنایی چه اوضاع کثافت باری میگذره که معلم در آنجا افسرده میشه !؟ حق داره معلمت که از مدارس استثنایی فرار کنه .. حق داره ! اما خوش به حال معلمت که میتونه نیاد توی مدرسه ی فرزندانمان ! ما چه کنیم که مجبوریم بچه هامون رو توی اون آشغالدونی هایی که برای ما ساخته اید ببریم ؟!! فکر همکار خودتون هم اگر باشید مدارس استثنایی رو درست می کنید ، سخت نیست .. کمی به روحیه والدین و بچه ها برسید کمی کلاس آموزش خانواده مبنی بر رفتار درست با یک کودک معلول بگذارید .. کمی اطلاعات والدین رو بالا ببرید بعد ببینید آن دانش آموز خمیده ی که هرروز با صورتی چنگ خورده میآید چه خنده یی خواهد کرد ، آن والدین افسرده ی فراری از مدرسه چه انرژی به شما خواهند داد . کمی سرگرمی برای اون دانش آموز بیکار بگذارید ذره ایی ورزش ، ذره ایی اخلاق مداری رو اول به خودتون و بعد به بچه های ما آموزش بدید ، یک مشاور یک مسئول امور تربیتی یک کارشناس امور شادی بخش پرورشی نیاز مدارس ماست ! وقتی دانش آموز نابینا در دوران بلوغ نیاز به کمک های تربیتی شما داره نیستید ، وقتی فضا کثیف میشه نگران سلامتی اعصاب و روان همکارتونید ؟؟ بچه رو ول میکنید میچسبید به همکار !؟؟ بهتر است پیشنهادتون رو قبول کنم و گزارش بدم نالایقی تان را .. مگر دلتان نمیخواست بشینید در خانه مگر نگفتید خسته شدید !؟؟

روز بزرگداشت معلولین میشه همه تون نوبت میگیرید که با فرزندان ما عکس یادگاری بگیرید .. چقدر خوش عکسید ، خیلی شیکید روی دیوارهای اداراتتون ! خیلی شیکید به خدا !! از مدیریت و رسیدگی فقط ژستش را بلدید !

طبق این دستورالعمل از طرف وزارت خانه در تهران بزرگ ۱۰۰ نفر دانش آموز استثنایی که در مدارس غیردولتی عادی با مشقت تحصیل میکنند از وجود معلم رابط محروم شده اند .

 

۸ نظر برای :

“تعلیم و تعلم ریاضت است”

  1. در ۱۲ آبان ۱۳۹۰ و در ساعت ۲:۳۵ ب.ظ فرناز گفته :

    اشتباهت همین جاست که فکر می کنی آموزش و پرورش پاک ترین سازمان ماست. نه عزیزم سالها است که می دونم آموزش و پرورش فاسد ترین سازمانه .
    ———–
    من هنوزم فکر میکنم به آموزش و پرورش امید بیشتریه تا سازمان های دیگه ..

  2. در ۱۲ آبان ۱۳۹۰ و در ساعت ۷:۲۲ ب.ظ یاس حسینیه گفته :

    سلام آبجی جونم
    تو چقدر صبوری، من بودم یک داد و بیداد راه می انداختم تو اون اداره مزخرفشون.
    همه اش این همه حرص می خوری که اینطور مریض شدی…
    اصلا کارت به هیچ جای جهان نمی رسه
    بیشتر ناامید و خسته می شی.
    ————-
    ممنون خواهری .. اگر قرار بود خسته بشم ۱۳ سال پیش خسته میشدم .

  3. در ۱۲ آبان ۱۳۹۰ و در ساعت ۱۰:۵۲ ب.ظ کاظمی گفته :

    وای ریحانه خانم فقط وای. کاش زودتر این روزا تموم بشه
    ۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰
    خانم کاظمی جان .. زندگی صدسال اولش سخته .. برای ما که بقیش هم جهنمه !:)

  4. در ۱۳ آبان ۱۳۹۰ و در ساعت ۴:۴۲ ب.ظ مرتضی رویتوند گفته :

    سلام
    نمیدونم چی بگم
    هوا بس ناجوانمردانه سرد است

    اما تلاش شما قابل ستایشه
    ————
    متشکرم جناب رویتوند .

  5. در ۱۵ آبان ۱۳۹۰ و در ساعت ۷:۱۵ ب.ظ ماری گفته :

    سلام …. چی میشه گفت از این همه نامردی و ناحقی و نون به نرخ روز خوردن ها …. فقط یه جمله : بمونن تا روز حساب ! یوم تبلی السرائر… یوم الحسره
    —————–
    انشالله هم این دنیا هم اون دنیا جواب رو پس میدند

  6. در ۱۷ آبان ۱۳۹۰ و در ساعت ۴:۰۳ ب.ظ خودم گفته :

    این دفعه باید داد بزنم ولی حتی اونم شنیده نمی شه… نمی خوام بازم سکوت کنم که دیگران توسری خوری محسوبش کنن یا نفهمیدن ولی حتی فریاد هم شنونده نداره. مدیریت و پست در خیلی از موارد صرفا تجملاتیه و دارندگان اونها زحمتی برای حل مشکلات به خودشون نمی دن. حل مشکلات؟ چی دارم می گم؟ فقط چند وقت موندن تو دستگاههاب اداری می تونه به اندازه یه دوره زندگی تو زندان حقه بازی و کلک و از زیر کار در رفتن و لاپوشونی و دروغ گفتن جوری که طرف متوجه نشه و خیلی چیزای دیگه به آدما یاد بده و کسی که به مقام و منصبی می رسه اگه صرفا کمی تمایل به این کارا داشته باشه می تونه چنان ارباب رجوعها رو اصطلاحا بپیچونه که حتی نفهمن یه جایی از کار می لنگه اون وقت اگه یه بیچاره ای با شونصد تا از این جور مسئولین ظاهرا محترم مواجه بشه دیگه کارش زاره. معمولا هم شکایت مکایت راه به جایی نمی بره چون احتمالا بالادستیشونم از همین گروهه … خودتون که می دونین بقیه هم می دونن.
    فکر می کنین چرا می گفتم به فکر رفتنم؟ فکر می کنین کوچه خیابونای اینجا رو دوست ندارم؟ فکر می کنین خوشی زده زیر دلم یا سودای جوونیه؟
    خیلی چیزا می شه نوشت و خیلی چیزای دیگه هم هست که نمی شه نوشت ولی وقتی اثری نخواهد داشت … از حق و نا حق حرف می زنین؟ از گریه حرف می زنین؟ از وظیفه؟ متاسفم که بگم توی مملکت گل و بلبلمون اینها طنزهای تلخی هستن که بهتره در موردشون حرف نزنیم چون حتی فریادمونم شنونده ای نداره
    —————

    خودم عزیز به سبک مسئولین به اشک ها و دلگرفتیگ ها و غصه هایتان بسی خندیدیم .. حقوق آخر ماه رو عشق .. تو چی میگی ؟

  7. در ۱۸ آبان ۱۳۹۰ و در ساعت ۷:۰۷ ب.ظ خودم گفته :

    با تشکر از خنده های شما عرض می شود که ما اون حقوق رو هم نداریم لذا بیشترتر بخندید

  8. در ۲۰ آذر ۱۳۹۰ و در ساعت ۱۲:۱۳ ب.ظ سفاری گفته :

    مشکلات شما را در تهران خوندم هیچوقت فکر نمی کردم تهران اینجوری مشکل داشته باشه اونم در استثنایی امیدوارم خدا دست شما رو بگیره و به این بچه ها کمک کنید.
    من تازه وارد سیستم استثنایی شدم و مربی آمادگی بچه های ناتوات ذهنی و اوتیسم شهرستان قشم شدم . خدا رو شکر وسایل کمک آموزشی خوبی داریم و فضای خوب تنها مشکل ما همون کادر آموزشی هستش. امیدوارم خدا خودش به ما کمک کنه تا به این قشر جامعه هم کمک کنیم.خدا قوت
    —————-
    متشکرم از دعای خیرتون . امیدوارم شما نیز در امر آموزش و پرورش کودکان استثنایی خلاقیت و نوآوری داشته باشید … صبر ، هدیه ی هرروزه ی خداوند برای شما ..