مادر سپید

مادر یک روشندل

حسن و آنتوان

آبان۳

سلام

فردا حسن انشا داره . موضوع انشا یکی از موضوعهای مورد علاقه ش هست . تشریح زندگینامه ی یکی از ادبا نویسندگان یا مشاهیر ایرانی یا خارجی .. کلی ذوق کردیم جفتمون !

به آنتوان چخوف علاقه زیادی داره درباره اش اطلاعات کمی نداشت ولیکن باز هم سرچ کردم و چندین متن از سایتهای مختلف مثل ویکی پدیا و سایت رشد  پیدا کردم و چندین بار برایش خواندم .. بعد پاراگراف به پاراگراف ازش پرسیدم که کی ؟ چه طور ؟ چجوری؟ چه سالی ؟ چه شهری و … که سریع یادآوریش میشد .. برخی از اسم های سخت روسی رو هم چندین بار برایش تکرار کردم تا ملکه ی ذهنش بشه … گاهی از یادآوری لغات سخت ادبی توسط حسن شگفت زده میشم .. واقعا چه حافظه ایی داره من خودم حیرت میکنم ! خدا رو شکر خودش هم استعداد ادبی ش کم نیست . برخی از جمله هایش رو از نظر دستوری بهش تذکر داده و اصلاح کردیم . از آنجا که امکان نوشتن چکنویس و پاکنویس توسط خودش نیست فکر کردم عادلانه باشه که برخی اشکالات قواعد دستوریش رو بهش تذکر بدهم .

 انتهای انشا که لحظه ی مرگ آنتوان چخوف بود توسط همسرش الگا کنیپر تشریح شده بود ، جفتمون بغض کردیم ! :) دیدم که اوه اوه چونه ش داره میلرزه و اشکش هم داره سرازیر میشه .. براش توضیح دادم که ببین یک انسان در طی یک زندگی کوتاهی که داشته چقدر برای انسان های دیگر مفید بوده و سراسر زندگیش نیز تجربیات روابطش با مردم عادی را به نگارش درآورده . تو هم سعی کن در عمر کوتاه یا بلند خودت اینقدر مفید باشی که اگر سالها بعد از مرگت یک کودک ۱۳ ساله زندگی نامه تو رو بخونه اشک  تو چشمش حلقه بزنه . متفکرانه بغضش رو قورت داد و گفتم : چشم .

 وقتی بغضش میشکنه دیگه اشکش بند نمیاد .. گفتم دیگه همینم مونده بشینه واسه فوت چخوف هم اشک بریزه !!

متن انشای به شرح زیر است :

بنام خدا

انشا : زندگی نامه ی یکی از نویسندگان یا مشاهیر

آنتوان چخوف

چخوف درام نویس شهیر روسی بود که در در سال ۱۸۶۰ در تاگانریک روسیه به دنیا آمد . پدرش انسان مذهبی و خشنی بود و اصرار داشت تا فرزندانش در گروه سرود کر کلیسا که خودش آن را راه اندازی کرده بود آواز بخوانند و اگر اشتباهی میکردند آنها را با چوب کتک میزد . او در ۷ سالگی به مدرسه یونانی مذهبی کلیسای امپراطوری قسطنتنیه و سپس به مدرسه ی گرامر تاگانرک رفت .  

پدر چخوف به موسیقی علاقه زیادی داشت که باعث ورشکستگی پدرش شد که او همراه خانواده اش برای فرار از دست طلبکارهایش به مسکو مهاجرت کرد اما چخوف در تاگانرک برای اتمام تحصیل دوره دبیرستان ماند . در آنجا با نوشتن نمایشنامه و داستان های کوتاه زندگی خود را میگذراند .

او در سن ۱۹ سالگی به دانشگاه پزشکی رفت ، خودش میگوید : در آن زمان من عقیده ی مبهم و گنگی راجع به دانشگاه ها داشتم یادم نیست چرا رشته پزشکی را انتخاب کردم ولی بعدها از انتخاب این رشته پشیمان نشدم . در زمانی که به دانشکده پزشکی میرفتم برای گذران زندگی در مجلات و روزنامه های هفتگی نویسندگی میکردم و تا زمان اتمام تحصیلم نویسنده ای ماهر شده بودم . در همان زمان در سن ۲۸ سالگی جایزه ی ادبی و معتبر پوشکین را که مبلغ ۵۰۰ روبل ارزش داشت از طرف آکادمی علوم امپراطوری به او اعطا شد .

او در سن ۳۰ سالگی به دهکده ی میلخواا در ۸۰ کیلومتری جنوب مسکو رفت برای مباره با بیماری وبا رفت . بیماران از ۵۰ کیلومتری روستا با گاری یا پیاده می آمدند تا معالجه شوند و پزشک جدید را ببینند . انها با چخوف معامله ی پایاپای انجام میدادند . چخوف به آنها داروی مجانی میداد او همه ی این ها راا ثبت میکرد وی طی شش ماه ۵۶۸ نفر را ویزیت کرد و بعد از مامور بهداشت منطقه شد و طی دو ماه ۲۰۰۰ بیمار را ویزیت کرد . با فرا رسیدن زمستان شیوع وبا پایان یافت . اما چخوف تمام بدنش خسته شده و از پا افتاد . او برای راحتی مردم آنجا رنج بسیاری کشید حتی برای تحصیل دهقانان مدرسه ایی دایر کرد .

او در سن ۳۱ سالگی به اروپای غربی برای کمک به قحطی زدگان رفت بعد از ۵ سال به مسکو برگشت . برادرش نیکلاس بر اثر بیماری سل درگذشته بود . او نیز بیماری سل میگیرد . ولی از گرفتن کمک های پزشکی امتناع میکند تا جایی که حملات بیماری شدید و شدیدتر میشود در سن ۳۶ سالگی با توصیه ی استاد خود الکسی اوستریمف به مرکز نگهداری و مراقبت بیماران مسلول در دریای سیاه رفت اما آنجا به جای استراحت مشغول برنامه ریزی دریافت اعانه جهت احداث مرکز درمانی و آسایش مسلولین شد .

در سن ۴۱ سالگی به مسکو برگشت و با ستاره ی تاتر مسکو بنام الگا کنیپر ازدواج کرد . سه سال بعد با الگا به آلمان رفت و در آسایشگاه بادن وایلر ساکن شد . حال او رو به بهبودی میرفت ولی این بهبودی طولی نکشید و حال چخوف روبه روز بدتر شد . همسرش الگا تمام ساعات آخر زندگی او را به صورت دقیق نوشته است :

ساعت ۱۱ شب حال آنتوان وخیم شد دکتر شوور آمد و او را آرام کرد سرنگی برداشت و کامفور تزریق کرد و دستور داد یک شربتی بیاوردند آنتوان شربت را مزه کرد و گفت خیلی وقت است شربت نخورده ام و لاجرعه همه را سرکشید و بعد به سمت چپ دراز کشید من فقط توانستم به سمت او بدوم و روی او خم شوم و صدایش کنم اما او دیگر نفس نمیکشید این اتفاق در سحرگاه ۱۵ ژوئیه سال ۱۹۰۴ افتاد .

جسد او را یک هفته بعد به مسکو آوردند ماکسیم گورکی نویسنده ی قهار روسی که در مراسم تشییع جنازه چخوف حضور داشته میگوید :

علاوه بر نویسندگان و روشنفکران حضور مردم عادی نیز چشمگیر بود . جمعیت به حدی بود که عبور و مرور در خیابان های مسکو مختل شده بود . سرانجام او را در گورستان صومعه ی نوو-دویچی به خاک سپرده شد .

از اثار چخوف به نمایشنامه ها و داستان های کوتاه زیر میتوان اشاره کرد :

ایوانف – بی پدری – ۵۵ روز در پکن -

سه خواهر – دایی وانیا – باغ آلبالو -

بوقلمون صفتان – خرس – عروسکی -

 استپ – خانم و سگ ملوسش – آواز قو -

اتاق شماره ۶ – فراریان ساخالین -

 از چاله به چاه – مسافر درجه یک -

 دفتر یادداشت یک پیرمرد – خواستگاری -

در یک نقطه محلی – درگاری – ملخ

 حسن

دوم راهنمایی

 

۸ نظر برای :

“حسن و آنتوان”

  1. در ۴ آبان ۱۳۹۰ و در ساعت ۵:۳۰ ق.ظ نگین گفته :

    آفرین حسن جان. بگذار یک نکته را بهت بگم:
    سعی کن در نوشته هات، زمان فعل ها یکسان باشند؛ مثلا اگه داری همه را به گذشته روایت می کنی، یکباره فعل ها را به زمان حال برنگردان. در پاراگراف زیر، فعل ها همه گذشته اند اما یکباره حال و بعد دوباره گذشته می شوند:

    او در سن ۳۱ سالگی به اروپای غربی برای کمک به قحطی زدگان رفت بعد از ۵ سال به مسکو برگشت . برادرش نیکلاس بر اثر بیماری سل درگذشته بود . او نیز بیماری سل میگیرد . ولی از گرفتن کمک های پزشکی امتناع میکند تا جایی که حملات بیماری شدید و شدیدتر میشود در سن ۳۶ سالگی با توصیه ی استاد خود الکسی اوستریمف به مرکز نگهداری و مراقبت بیماران مسلول در دریای سیاه رفت اما آنجا به جای استراحت مشغول برنامه ریزی دریافت اعانه جهت احداث مرکز درمانی و آسایش مسلولین شد .
    در پاراگراف بالا، جمله وسط باید اینطور اصلاح بشه:
    او نیز بیماری سل گرفت ولی از گرفتن کمک های پزشکی امتناع کرد تا جایی که حملات بیماری شدید و شدیدتر شد.

    این اشتباهیه که حتی بیشتر خبرنگاران! امروزی هم می کنند!
    بگذار یه نکته دیگه را هم بهت بگم: وقتی داری به جمله بندی فکر می کنی، حواست باشه که چه بخشی از جمله، اهمیت بیشتری داره و اونو زودتر از بقیه در جمله ات بگذار. مثلا در جمله زیر:
    او در سن ۳۱ سالگی به اروپای غربی برای کمک به قحطی زدگان رفت
    به نظرم در جمله بالا، کمک به قحطی زدگان، اهمیت بیشتری نسبت به سن و مقصد سفر داره:
    او برای کمک به قحطی زدگان، در سن ۳۱ سالگی به اروپای غربی رفت.
    اگه دوست داشتنی، بعدا نکته های بیشتری بهت خواهم گفت. مطمئنم که استعداد زیادی در نویسندگی داری. ضمنا یادت باشه که یادگرفتن قواعد ابتدایی در هر فن و هنری، ضروریه. اما بعدش که استاد شدی، می تونی قواعد موجود را نقض کنی و خودت صاحب سبک بشی.
    —————

    مرسی نگین جان .. نکات خوبی رو بهش گوشزد کردی .. الان مدرسه ست برگرده خونه براش میخونم .. صبح که متنش رو پرینت گرفتم دیدم از این دست اشتباهات زیاد داشته ..
    —————————–
    من حسنم خاله نگین : از شما متشکرم اگر میشود نکته های بیشتری به من بگویید . چون برای نوشتن داستان هایم نیاز مبرم به دانستن این نکات دارم .
    “مامانش : لفظ قلمت منو کشته !! :) “

  2. در ۴ آبان ۱۳۹۰ و در ساعت ۱:۳۶ ب.ظ ساناز گفته :

    سلام
    مرسی حسن و مرسی مامان حسن که این مطلب رو اینجا گذاشتید. به دونسته هام اضافه شد.
    ————-
    حسن : خواهش میکنم .

  3. در ۴ آبان ۱۳۹۰ و در ساعت ۲:۳۶ ب.ظ خودم گفته :

    خوب شد گفتین (یا بهتره بگم خوب شد حسن گفت) نمی دونستم شغل اصلی چخوف پزشکی بوده. ممنون که بهم یاد دادین!
    منم چند تا “را” ی اضافه اون وسطا دیدم یعنی تو این جمله ها:
    سرانجام او را در گورستان صومعه ی نوو-دویچی به خاک سپرده شد .
    در همان زمان در سن ۲۸ سالگی جایزه ی ادبی و معتبر پوشکین را که مبلغ ۵۰۰ روبل ارزش داشت از طرف آکادمی علوم امپراطوری به او اعطا شد .
    فکر می کنم چیزایی ازش خونده باشم ولی اسامیشون یادم نمیاد. منتظر انشاهای بعدی هستیم.
    ——————
    حسن :من نظر شما رو شنیدم .. چشم سعی میکنم کلمات اضافی “را” رو نیاورم .

  4. در ۴ آبان ۱۳۹۰ و در ساعت ۷:۰۶ ب.ظ فرناز گفته :

    هنوز انشا را نخوندم اما عاشق داستانهای کوتاه چخوفم. به خصوص بانو و سگ ملوس و ناتالی.
    ——————————-
    حسن : انشای من را نخواندی ولی عاشق آثار چخوف هستی !!!!
    .. این نوع داستان ها برای کسب درآمد چخوف در روزنامه ها بوده .

  5. در ۷ آبان ۱۳۹۰ و در ساعت ۱۱:۲۳ ق.ظ خودم گفته :

    و باز هم کسی اینجا چیزی ننوشته است…
    پس کجایین؟؟؟

  6. در ۷ آبان ۱۳۹۰ و در ساعت ۱۲:۴۳ ب.ظ ماری گفته :

    سلام

    به قول فرنگیا : woooooooooooowww

    کلی مطلب جدید یاد گرفتم که…
    به حسن و مامانش یه عالمه تبریک بابت این همه زحمت و تلاش و پشتکار

    بچه های ما از این کارا بلد نیستن که… طفلکی من و مامانی دیگه که بچه های تنبلی داریم !

    حسن …. به امید روزی که توی اوج ببینیمت!
    ————————————
    حسن : حتی بچه های تنبلم استعدادهای خفته ایی دارن .. شما باید با تلاش آن ها را از حالت تنبلی بیرون آورید !!
    “مامانش: یادگرفتی خاله ماری ؟؟ :)”

  7. در ۹ آبان ۱۳۹۰ و در ساعت ۳:۰۲ ب.ظ نگین گفته :

    باشه حسن جان. اگه تو بنویسی و من روی نوشته هات نکته هایی را که به ذهنم میرسه بگم، بهتره. خوب نوشتن به چند عامل بستگی داد: قریحه یا استعداد ذاتی، خواندن و تمرین نوشتن. مطمئنم اولی را داری. مطمئنم دومی را هم تا حد ممکن انجام میدی. می مونه سومی که باید براش وقت بگذاری! هرچی بیشتر بنویسی، فکرت روان تر میشه. اولین تمرین برای شروع اینه که جمله ها را زیاد بلند ننویسی. بعضی ها دو، سه، چهار جمله را پشت سر هم ردیف می کنند و همه را با حروف ربط “که” یا “و” به هم می چسبانند، مانند:
    من به علی پیشنهاد دادم که به پارکی که در نزدیکی خانه ما بود و جای بیشتری برای بازی داشت برویم که می شد ساعت ها در آنجا بازی کرد
    چمله بالا به راحتی به دو جمله تبدیل میشه:
    من به علی پیشنهاد دادم به پارکی برویم که در نزدیکی خانه ما بود. آن پارک جای بیشتری برای بازی داشت و می شد ساعت ها در آن بازی کرد.
    امیدوارم به زودی نوشته های قشنگت را بخونم.

  8. در ۱۸ آبان ۱۳۹۰ و در ساعت ۷:۱۲ ب.ظ خودم گفته :

    آفرین پسر گل