مادر سپید

مادر یک روشندل

اول مهر خود را چگونه گذراندید ؟

مهر۳

سلام

خدا میدونه چند بار پست اول مهر رو به چند روش نوشتم ولی افکارم جمع و جور نشد تا یک متن کامل بشه ..

شب بدی داشتم کابوس میدیدم که حسن رو در کودکی از دست دادم .. اینقدر ترسیده بودم که جرات نمیکردم برم ببینمش و تا وقتی دستهای گرمش رو لمس نکردم باورم نشد که کابوس دیده ام .. اما روز بسیار خوبی رو اغاز کردیم .. با اینکه حسن از ذوقش دیشب رو خوب نخوابیده بود ولی تا صدایش زدم از جا پرید .. وقتی به جلوی مدرسه رسیدیم چنان عاشقانه دوستش عارف رو بغل کرد که گفتم الان روحش پر میزنه .. نمیدونم با این احساسات قلمبه اش چکار کنم!؟ فضای مدرسه و حضور بچه ها کلی انرژی مثبت بهم داد طوری که دلم نمیخواست سراغ مدرسه ی حسین برم .. دوستانش ازش خوب استقبال کردند در حلقه دوستانش تنهایش گذاشتم و با ارامش رفتم دنبال مدرسه حسین ! نه سر و صدایی نه دودارا دودوری سوت و کور بود .. اولیا عصبانی از عدم حضور مدیر دو سال پیاپی در روز اول مهر و عدم برنامه ریزی مناسب و عدم جواب دهی به انتظار طولانی ایشان سعی در اتلاف وقت تا زمان ملاقات معلمین جدید داشتند . قرآن صف توسط نوار قدیمی خوانده شد که باعث آبرو ریزی وسط هاش هم نوار جمع شد ! نه آهنگی و نه شادی و سروری .. بچه ها رو بدون معرفی معلم بردند داخل ساختمان و اولیا رو هم بیرون نگه داشتند . ملت خون شون به جوش اومده بود ! نمیدونم چرا اداره آموزش و پرورش اینقدر این مدرسه رو بزرگ کرده وقتی کمتر کسی رو پیدا میکنی که از عملکرد معلمین و مدیریتش راضی باشه ! بین بد و بدتر فعلا به بد راضی شدیم تا عملکرد معلمش رو ببینیم .. حدودای ۱۰ بود موفق به زیارت خانم معلمش شدم به نظر جدی و سختگیر آمد .. با سختگیری تا جایی موافقم که آزادی های کودکانه زیر سئوال نرود .. به هر حال برای تشخیص عملکرد معلم زود است و درب باغ غیرانتفاعی همیشه باز است ! مدرسه حسین که هیچ تبریکی نگفت بچه ها خشک رفتند و برگشتند .. به جاش حسن دو شاخه گل مریم گرفت که یکش رو هدیه داد به برادرش و کیک و شیرینی برای شادکامیشون خریدم که حسین متوجه این کاستی نشه ..

حدودای ۱۰ و نیم ۱۱ بود که معلم رابط تلفیقی حسن با من تماس گرفت و گفت : با همه ی تلاشی که برای وارد کردن اسم حسن در لیست دانش اموزانم کرده ام متاسفانه روی اسم حسن دست گذاشتند و به هیچ وجه حاضر نیستند اسم حسن رو در ابلاغ آموزشی ایشان وارد کنند . گفتم وقتی قبل از سفرم به سازمان آموزش و پرورش استثنایی و اداره کل آموزش و پرورش مراجعه کردم گفتند که معلم رابط تعلق میگیره ؟! با خانم جواهریان که مسئول آموزش نابینایان شهرتهران هست صحبت کردم : گفت شما سه راه بیشتر ندارید : ۱- بچه تون رو ببرید مدرسه دولتی ۲- معلم های حق التدریسی بگیرید ۴ ساعت آموزشی (۴۵ دقیقه) ۷۰ هزار تومان برای هر یک هفته (مجموعا ماهی ۳۲۰ هزارتومان) ۳- بچه تون رو برگردونید مدرسه استثنایی .. جواب دادم که جنازه ش رو هم برنمیگردونم در مدارس استثنایی .. گفت حق دارید راست میگید ولی راه دیگری براتون باقی نمانده ! گفتم اخه شما چکار میکنید در این اداره طویل و عریض ؟ نه کتاب بریل میدید نه نوار صوتی به روز میدید نه مدرسه مناسب سازی شده میدید و نه حالا معلم ! و بحث بی نتیجه ایی ادامه داشت که فقط سوهان روحم بود .. باز هم معلم حسن اصرار داشت خانم جوهریان و اقای قاسمی که نمیدانم چه سمتی دارند اصرار دارند که برم از اداره کل از رئیس طرح و برنامه آقای محمدی یک نامه بگیرم که با توجه به شرایط حسن که نابینای مطلق محسوب میشه و نیاز به تعلیم بریل داره معلم تلفیقی بدهند . گفتند در موارد خاص این کار رو انجام میدهند .

قرار بود برم دنبال ثبت نام مهدکودک هادی ! حسین رو از مدرسه برداشتم و رفتم اداره کل واقع در خیابان فلسطین ابتدای خیابان سرپرست ، رئیس دفتر طرح و برنامه جناب آقای محمدی همانی که حدودا ۱۰ روز پیش با مادر زهرا خدمتشان رسیدیم و ما را پاس دادند اداره کل استثنایی در ساختمان علاقمندان خیابان قرنی ! و آنجا هم ما را خاطر جمع کردند که روز اول مهر خبر خوش تدریس معلم تلفیقی برای فرزندانمان را دادند … هادی خواب بود و در بغلم از خستگی میلرزیدم و عصبی هم شده بودم .. خونسرد و خوشرو مثل گذشته گفت : من نیرو کم دارم ، معلم میفرستم برای مدارس استثنایی ولی معلم ادامه نمیده و میگه روحیه م خراب میشه و غیره و ذالک … بغض کردم چرا ؟؟ چرا ؟؟؟؟ … و باز هم عنوان کرد خوب اولیا یه کمی کمک کنند به آموزش و پرورش و .. گفتم اقای محترم من دیگه چکار کنم شما راضی بشید ؟ کتاب و نوار و سی دی و مدرسه و معلم که تهیه و هزینه ش با منه شما چکار میکنید ؟ شما چه وظیفه ایی در قبال بچه ی من چیه ؟ خونسرد و بشاش جواب داد : خوب خدا توفیقتون بده ! جواب دادم اگر توفیق نخوام کی رو باید ببینم و بی اختیار اشک هام گوله گوله پایین ریخت .. درخواست نامه کردم گفت من نمیدونم آخه چرا شما رو فرستادند پیش من ؟ من نمیتونم به هر ولیی که میاد اینجا نامه بدم .. خوب اینو راست میگفت .. گفتم فکر نمیکنید باید گوشی رو بردارید و همکارتون رو بابت این پاسکاری بازخواست کنید ؟ گفتم من رو ارجاع بدید به کسی که مسئولیت این قضیه رو به عهده داره .. گفت ارجاع دادم دیگر اشاره داشت به سازمان آموزش پرورش استثنایی در خیابان قرنی .. نتیجه مراجعه م را گفتم که باز برمیگشت به اتاق ایشان .. صحبت دور یک دایره کوچک میچرخید یک پاسکاری تکراری ..

سر آخر گفت : من معلم ندارم بفرستم ار کجا نیرو بیارم ؟ من همینم کارمم همینه اگر عملکردم درست نیست من از خدا م هست که یکی دیگه بیاد این مسئولیت پردردسر رو از من بگیره !!! استخدامی نداریم و معلم های جوان ما حاضر نیستند بروند استثنایی و من با تهدید عدم استخدام با ایشان برخورد کردم .. دلم میخواست بگویم که همین معلم های بی تجربه طومار زندگی بچه های ما را چنان میپیچند که سرنوشت ایشان تحت تاثیر قرار خواهد گرفت .. اما سکوت کردم .. ادامه داد همین معلم تلفیقی ها را هم باید بردارم بگذارم سر کلاس های مدارس استثنایی ! شاید این آقا ، آن زمان که دکتر افروز همراه دیگر کارشناسان سازمان اموزش و پرورش استثنایی با نمونه برداری از آموزش و پرورش موفق انگلستان تصمیم گرفتند دانش اموزان استثنایی را از انزوا بیرون آورند تا بتوانند استعداد ها و فرصت های زندگیشون رو بشناسند در فضا خدمت اموزش و پرورشی شان را انجام میدادند ! باز هم گفت : ما مدارس استثنایی را معلم داده ایم ببریدش استثنایی .. با عصبانیت جواب دادم : هیچ وقت بچه م رو به اون اشغالدونی برنمیگردونم .. نمیخواستم همچین کلمه ایی بگم ولی خودش امد بیرون و ایشان کلا ساکت شد و حالت قهر گرفت که : وقتی شما به اونجا بگین فلان معلومه که معلم دلش نمیخواد بره اونجا تدریس کنه .. گفتم ناراحت شدید ؟ اگر معلم شما اونجا حضور داشت اونجا آشغالدونی نمیشد که بچه ی ۷ ساله در بین دانش آموزان یک مجتمع آمادگی تا دبیرستان امنیت …….. نداشته باشه ! که بعدش من بچه م رو برای امنیت جسمی و .. از اون مدرسه بیرون بیارم ! واژه قابل دفاعی نگفتم ولی راستش از گفتنش هم پشیمان نیستم .. شکایت های زیادی از این قضیه … اولیای بچه های استثنایی در بین بروکراسی نامه نگاری و سهل انگاری مسئولین مفقود میشه .. حتما میخواهند  با مسکوت نگه داشتن این جنایت اخلاقی در حق کودکان استثنایی در مدارس استثنایی روی عملکرد بد آموزشی شون سرپوش بگذارند .

اینجا این فرزند من هست که داره هزینه ی همه ی بی کفایتی های ماموران دولت رو که برای خدمت کردن قسم خورده اند میپردازه .. این من ه ولی یک کودک استثنایی و یک شهروند آسیب پذیر هستم که باید همچنان در برابر نامردی این مردمان گردن کج کنم و بایستم اشک هایم رو فروببرم ..

گفتگو بی نتیجه بود .. نمیدونم شد یک سال اول مهر اشک من در نیاد ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ چشمه ی اشکم که میجوشد پناه میبرم به خانه ی خواهر کوچکتر که خانه ی دلم آنجاست ، اشک هایم بند نمی آمد .. انگار این اشک ها این دو سه هفته بعد عرض اندام بیماری های حسن ، قسم خورده اند هر چه این سالها فرو برده شده اند ، فوران کنند .. امان از اشک مادر .. مگر تمام میشود حالا ؟؟!!!

۸ نظر برای :

“اول مهر خود را چگونه گذراندید ؟”

  1. در ۴ مهر ۱۳۹۰ و در ساعت ۱:۵۱ ق.ظ کاظمی گفته :

    به نظرتون اگه مثلا همه خانواده های بچه های نابینا و یا بقیه بچه هایی که به مدارس استثنایی باید برند, برند توی آموزش و پرورش تحصن کنند یا نمیدونم برند توی مجلس بشینند و خواسته هاشون رو مطرح کنند یا اینکه یه راهپیمایی با حضور خود بچه ها و با حمل پلاکاردهایی که مشکلاتشون رو روش نوشته یا یه همچین کارهایی نتیجه ایی میشه گرفت؟ آخه نمیشه که هر کدوم از این خانواده ها برای کوچکترین کاری که مربوط به بچه هاشون میشه اینقدر عذاب بکشند.
    ———-
    ای خانم دلت خوشه ها .. این والدین ترسویی که من میشناسم .. تو سری و خاک تو سری حقشونه .. میترسن که از اینجا مونده از اونجا درمونده بشن .. واسه چی توی مدارس استثنایی فقط با من لج هستن ؟ واسه اینکه حرف میزنم .. یکی بزنن دو تا میخورن ..
    والدینی که براشون مشکلی پیش بیاد فقط دو دستی بچه شون رو نگه میدارند و به هر قیمتی شده مشکلاتش رو انفرادی حل میکنند .. جمع کردن و تحصن کردن این اولیا کار خیلی خیلی خیلی سختیه ..

  2. در ۴ مهر ۱۳۹۰ و در ساعت ۵:۵۱ ق.ظ نگین گفته :

    بازم نمی دونم چی بگم… انگار مشکلات تمامی ندارند… حسن هم با هوش خودش و پشتکار مادرش از این هفت خوان به سلامت بگذره، سرنوشت بقیه ی بچه ها چی میشه؟! :(

    خوبه که هنوز خانه ای هست و خواهری برای تقسیم اشکها و لبخندها… :(
    ————-
    اتفاقا اقای محمدی هم گفت شما برای بچه خودتون معلم بگیرید چکار به بقیه دارید
    جواب دادم .. نمیخوام بچه م در آینده پروفسور تنهایی باشه که کسی هم شان و هم منزلت او پیدا نشه !

  3. در ۴ مهر ۱۳۹۰ و در ساعت ۶:۱۵ ق.ظ سلجوقی گفته :

    نه نقصیر شماست نه تقصیره اون مسئول محترم. مقصر آقای دکتر افروز است. بچه یکی از بستگان ما دچار سندرم رت است. اینجا بهزیستی بهشون گفته بود برای کمک بهشون می تونن در قبال ارائه فاکتور کرایه تاکسی آنها را در زمانی که بچه را به پزشک (با مدرک) و بهزیستی میبرن، بدهند.
    این بستگان ما با انجمن رت در انگلستان آشنا شدند و یک بار رفتن اونجا. یکی از مادران اونجا رفته بود از انجمن شکایت کرده بود که چرا دخترش را به کلاس پیانو نمی برند!!!!!!!!!!!!!!
    راستی پیغمبر ما بود که یه چیزایی راجع به گهواره و گور و دانش و این چیزها گفته بود؟ نه؟
    —–
    متوجه نشدم تقصیر دکتر افروز در کجای کامنت شما پنهان شده ! :)
    در خصوص حقوق معلولین خارج از مرز های ایران سخن نگویید که دل خون تر میشویم .. ما اینجا حقوق بشر نمیخواهیم ، کرامت انسانی را قائل شوند !

  4. در ۴ مهر ۱۳۹۰ و در ساعت ۱۰:۱۶ ق.ظ مهرناز گفته :

    فعلا که اینجا همه چی همینه
    اخر هم همینه که هست
    ایا این وسط ادم با وجدانی پیدا بشه یه کاری بکنه ایا پیدا نشه
    ریحانه برنامه ایتالیا چی شد امروز حسن رو از اینجا در ببری یک روز به عمرش لطف کردی
    ———-
    آره میدونم .. شرایط رفتن رو نداریم ..
    بورسیه ایی که قرار بود بدهند رو ندادند ! نشد بریم .. به قول امیر انشالله فوق دکتری ! :)

  5. در ۴ مهر ۱۳۹۰ و در ساعت ۵:۱۹ ب.ظ سلجوقی گفته :

    خیلی واضح است: نابینا شدن حسن که دست شما نبود. نداشتن نیرو هم که دست آقای مسئول نیست. فقط می مونه اون آقای دکتر مرفح بی درد که هوس کرد سطح استاندارد زندگی کودکان ایرانی را به سطح جهانی برساند.
    بعد هم یه چیزایی میخوایدها: کرامت انسانی؟ همون که اون مدیر مدرسه بهتون گفت خوبه: باید از ۷ صبح تا آخر وقت بری توی مدرسه بمونی تا کرامت سرت بشه …
    ——-
    نابینایی حسن خواست خدا بوده ولیکن بی کفایتی آقی مسئول از کم کاری و نالایقی ایشان هست جناب سلجوقی !

  6. در ۶ مهر ۱۳۹۰ و در ساعت ۶:۰۳ ب.ظ خودم گفته :

    الطاف بی حد و حصر مسئولین عزیز و دلسوز به کنار، از حدسی که در مورد اون …. ها زدم شوکه شدم. چی می تونم بگم وقتی هزاران عیب و ایراد هست و هزاران نفر که می تونن درستش کنن ولی نمی کنن؟ آخه چقدر تکرار حرفایی که به نوعی از بی مسئولیتی، نا آگاهی، درک پایین و… حکایت دارن؟ مگه هر کسی لااقل دهها مورد از این مشکلاتو نداره؟ …

  7. در ۷ مهر ۱۳۹۰ و در ساعت ۵:۵۵ ق.ظ سلجوقی گفته :

    به خدا خیلی ناشکری! اون آقای مسئول بیچاره می دونی صبح چقدر باید سعی و تلاش بکنه تا از رخت خواب بیاد بیرون. بعد صبح اول وقت بیاد دفترش و با چه حول ولایی یه صبحانه مختصر نون داغ و پنیر و خیار گوجه بخوره بعدش سراسیمه از این جلسه به اون جلسه و پشت سرهم چای و شیرنی دانمارکی بفرسته تو خندق بلا و تازه بعد از همه اینها باید برسه به نماز و نهار… تازه خبر ندارید که… وقتی که وقت اداری تموم شد اون همه کارهای جا مونده را چکار می کنه تا بوق هاپو باید بشیه توی دفترش یا توی خونه اش کار کنه بدون تفریح. بعد جنازه اش می رسه به رخت خواب و باز همین داستان …
    نه! خدا وکیلی شما می تونی اینقدر مسئولیت رو به دوش بکشی …

  8. در ۲۴ مهر ۱۳۹۰ و در ساعت ۶:۴۲ ب.ظ مجتبی گفته :

    راستشو بگم: خیلی از جا ها در پستتون با شما گریه کردم. خصوصاً وقتی که اون آقای بی مسؤولیت گفته: “خوب. خدا توفیقت بده” میدونید این یعنی چی؟ یعنی چند صد میلیارد خرج شده که شونصد تا اداره بهزیستی و آموزش و پرورش استثنایی توی کشور ساخته بشه و ماهی چند صد میلیون خرج میشه که به کارمند های این ساختمان ها حقوق بدند که این کارمندان زحمت بکشند و به معلولین بگند که بودجه نیست. بله. چند تریلیون خرج کنیم که به یه عده بفهمونیم بودجه نیست! نیروی کار نیست! خیلی جالبه؟ حالا شما که تو تهرانی و مثلاً خیلی خوبه. من کوچیکیم توی روستا بودم برای آمادگی بردنم مدرسه بصیرت که ناشنوا ها و نابینا ها و کمتوان های ذهنی و عقب مانده های ذهنی و ناسازگار ها و جسمی حرکتی ها همه در یک مدرسه و یک ساختمان و یک سالن با هم درس می خواندند. چه سر ها که با سنگ از من شکستند؟ هنوز هم بعد از بیست سال, شب ها کابوس آن دوران را می بینم.