مادر سپید

مادر یک روشندل

مشهدنامه ۳

شهریور۳۱

سلام

قرار بود روز شنبه ما با صورتجلسه ی مامور اماکن بریم اداره بهداشت و شکایت کنم که کار خوبی می بود اگر فرصت داشتم منتها تا ساعت ۷-۸ شب گرفتار جابجایی بودم .

تعداد نفرات گروه ۱۰۱ نفر بود ولی دو نفر از بچه ها و مادرشون از قطار جاموندند .. جزو نخبه های گروه بودند البته ! وقتی ما وارد گیت میشدیم مادرجان شان تازه از خواب بیدار شده بود ! خیلی سعی کردیم هم من و هم رئیس قطار که با قطارهای بعدی بیان ولی خودشون نخواستند جریاناتش مفصله ولی تقصییر خودشون بود فقط هزینه زیادی رو به ما تحمیل کردند . یک نفر هم کنسل کرده بود و از ترس جریمه دادن خبر نداده بود فکر کرده بود که دانکی در دانکی ه و هیچ کسی نمیفهمه ! نخبه اند دیگه بعضیا !! حالا این نخبه هایی که اومده بودن هم مشکلات درست کردن ولی نه خیلی مهم .. پس ما چهار نفر غایبی داشتیم پس شدیم ۹۷ نفر .. این توضیحی بود که باید در پست های قبلی میدادم .

مرتضی مهربان و مجتبی سیاسرانی .. مجتبی عاشق ویلچر مرتضی ست پارسال هم تا مرتضی رو پیدا میکرد دیگه ول کنش نبود ! :)

میگفتم .. همینکه کار جابجایی تمام شد من و آذر به حرم رفته و تقاضای قرق برای گروه معلولین کردیم . روال کارش هم اینه که در صحن آزادی به حجره ریاست خدام کنار کفشداری شماره ۷ باید مراجعه کنید . اذیت نمیکنند تا جایی که بتونند همکاری میکنند . اولش گفتند شستشوی حرم یک شب قبل انجام شده .. یعنی وقتی ما درگیر جابجایی هتل ها بودیم .. ولی بعد از مشورت با همدیگه گفتند یکشنبه ساعت ۱۳ جلوی درب ریاست خدام جمع بشیم . چند ساعت باقی مانده شب رو در اختیار زوار گذاشتیم برای خرید یا زیارت . من و یاس رفتیم خرید :) البته برای بچه ها :-/ .. از فروشگاه آستان قدس رضوی که بیرون درب باب الجواد هست به تعداد بچه ها سنجاق سینه هایی به شکل شمسه گرفتیم با حکاکی یا علی بن موسی الرضا که به عنوان نشانه روی سینه هاشون نصب کردند .. بعدنش بچه ها کلی ذوق مرگ شده بودند که این مدالیون رو به خودشون هدیه دادیم .

این خانوم قلبه آبجی یاس بنده س که خوشحال کنار خواهران و برادر عبدی ایستاده !

 

وقتی برگشتیم حدود ۱۲ شب بود .. اغلب گروه استراحت کرده بودند و اماده رفتن به حرم .. من دیگه نا نداشتم حرف بزنم ولی به هوای حسن که زیارت نرفته بود راه افتادیم و دسته جمعی رفتیم زیارت .. شب های مشهد خیلی سرده به جاش حرم خیلی خلوت تره اما نه تا اون حدی که فکر کنی میتونی بری ضریح مطهر رو لمس کنی .. دیگه جان نداشتیم تا نماز صبح صبر کنیم برگشتیم و دو ساعت خوابیدیم . صبحانه گروه رو تهیه کردیم و یکی یکی به اتاق هاشون تحویل دادیم و گفتیم ساعت ۱۱ صبح برای رفتن به حرم حاضر باشند .

از راست به چپ : خواهران قمصری و قنبری  – محمد رضا – فرشید – کیانا در لابی هتل برج

در گروه مون دو نفر از معلمین بچه های استثنایی مهمان بودند گفتند که سه نفر از شاگران سابق ما مشهد هستند که دعوت شدند برای قرق حرم بیایند از طرف دیگه یکی از دوستان ساکن یزد یاس هم مشهد بودند که همسفرشون دو فرزند روشندل داشت .. قسمت شد که این چند نفر هم با گروه ما برای قرق حرم بیایند .

از راست به چپ : مهدی عباسی – پارسا آقالر- غلامرضا منیقی - محمد خسروی کپل تپل من – فرشید و  سحر لایق خواه – سحر عباسی

ساعت ۱۱ شد چند نفر از نخبه ها نیومده بودن ! گوشی شون رو هم بچه ش و یا منشی تلفنی جواب میداد ! خیلی معطلشون شدیم داشتم میترکیدم از عصبانیت ! آخه آدم حسابی جایی که باید گوش به فرمان گروه باشی چرا گوشیتو جواب نمیدی .. اگر هم جواب میدی چرا به بچه کوچیکه ت سپردی و کنترل نمیکنی ؟! حدودای ۱ و نیم این خانواده رو پیدا کردم !! فک کن چقدر حرص خوردم .

محمد گرجی و امیر محمد گلی در بغل مادر بزرگ محمد گرجی

ابولفضل شیخی هنگام رفتن به حرم

مرتضی مهربانی .. پسرکی خوش اخلاق و مهربان .. با صدایی بسان گنجشک سرماخورده که همه باید و باید از صدای خوش الحانشون مستفیض بشن

 با قرآن و روضه شروع میکنه و به ترانه سوسن خانم تمام میکنه !

گروه رو با هم حرکت دادیم که گم نشند ، ولی باز هم بینابین شلوغی دو دسته شدیم دسته ایی که با من و محبوبه بود به صف نماز رسید اما بقیه هیچ اثری ازشون نبود تعداد کمی هم نبودند که نتونیم در صحن آزادی پیداشون کنیم ! بعد از اقامه نماز هر چه میگشتم گروه آذر و یاس رو پیدا نمیکردم !  ساعت حدود ۱۳ شده بود و در حرص و جوش ۵۰ نفر گمشده بودم که هیچ جوری گوشی هاشون آنتن نمیداد و حتی به مسیج ها هم پاسخ نمیدادن ! آدم یاد سریال لاست میفتاد :) ! هیچ کجا نبودن ! با اینکه محل قرار رو هم میدونستند ولی اثری از ایشان نبود .. در این بلبشو امیرحسین ۱۴ ساله پسر کم بینای و شیطون مریم یکی از سرگروه ها هم گم شد ! نصفه جون شدم تااینکه خداخواهی بچه خودش برگشت به محل قرار !! ساعت ۱۳ و نیم شده بود و گروه جمع نشده بود رفتم دفتر مدیریت که ساعت رو کمی عقب بیندازم که جلوتر گفتند جلسه اضطراری پیش اومده و یک ساعت برنامه عقب افتاده .. خدا رو شکر … بچه هایی که با من بودند رو فرستادم در صحن پشت کفشداری شماره ۷ .. اسمش رو دقیقا یادم نیست . کم کم بقیه هم پیدا شدند و من هم با دوربینی که یواشکی جاسازی کرده بودم شروع کردم به عکس های قاچاقی انداختن ! :دی

مهدی عباسی و پارسا آقالر

دوست یاس و همراهان روشندلشون هم رسیدند همچنین شاگردان سابق خانم معلم ها در مدرسه خزائلی .. چقدر خوشحال شدم دیدمشون چه جالب بود برام که میشناختمشون ، همه ی خاطرات چند سال پیش زنده شد ، سعید و وحید و سلمان .. سه تاشون کم بینا بودند ، سعید و سلمان سال آخر حقوق بودند و وحید رفته بود در بازار گل کار میکرد ، سعید و سلمان رو خوب یادم بود . حسن که کلاس اول بود آنها سال آخری بودن وقتی من سعید رو اون زمان دیدم پیش خودم گفتم یعنی میشه یه روز حسن هم مث سعید یک پسر همه چی تمام و عاقل و فهمیده باشه .. سلمان هم بچه زرنگ مدرسه و مراقب بچه های کوچکتر بود !

سید محمد جعفری – سید مهدی جعفری – پدر زحمتکششون و سید ابولفضل جعفری

 یادمه سلمان برای نظم دادن به صف بچه ها یه پس گردنی به مهدی جعفری زده بود  .. با اینکه شاگرد اولی بود کلی توبیخ شد !! خوشم اومد که در آن مدرسه به ضعیفتر ها توجه میکردند .. البته در ان زمان های قدیم ندیم ها … چقدر بچه ها بزرگ شده بودند :)

ار راست به چپ : وحید – سلمان – حسن – سعید

ساعت ۱۴ و نیم جلوی درب ورودی برادران جمع شدیم .. خیلی از افراد متفرقه میخواستند وارد جمع بشن ولی تجربه بدی داشتم چند سال قبل که از روی دلسوزی چندنفر رو وارد کرده بودم باعث شد در وحشی بازی آن افراد چند نفر از بچه هامون زیر دست و پای آن ها صدمه ببینند برای همین دیگه هیچ وقت اجازه ندادم که کسی وارد این جمع بشه . از طرفی تحمل این اقایان در عقب راندن این جمعیت وحشتناک یک حدیه .. از نظر شرعی اجازه ندارم برای افراد عادی ایشان رو در زحمت بیندازم .

جمعیت زائرین خیلی زیاد بود حدود ۷-۸ نفر از خدام آقا با نرده های فلزی جمعیت رو عقب زده بودند و به زور و زحمت نگه داشته بودند دو نفر از خدام خانم هم بچه ها رو راهنمایی میکردند .. برای هر نفر فقط چند ثانیه و شایدم کمتر فرصت بود به ضریح مطهر امام برسند ..

فاطمه ۲۵ ساله از بچه های سندرم دان میهمان ما بود .

فقط فاطمه بود که اینقدر وقت پیدا کرد که عریضه ی دو صفحه ایی ش رو در داخل ضریح بیندازه ! ده نفر آخری مانده بودند که دیگه خدام خطاب به رئیسشون فریاد میزدند دیگه نمیتونیم نگه داریم، دیگه تحمل نداریم .. فکر گیر افتادن چند نفر باقی مانده در بین این جمعیت هراس انگیز بود .. خوشبختانه به سلامت باقی مانده افراد هم زیارت کرده و برگشتند و تازه برخی فهمیده بودند که چه اتفاقی افتاده و اشک هاشون سرازیر شده بود .. بعد از زیارت رئیس خدام باز هم از همه بچه ها التماس دعا گرفت و فقط خدا میدونه چقدر این فضا روحانی میشه حتی افرادی که پشت نرده ها هستند اشک میریزند و التماس دعا میگیرن .. پاداش من و همکارانم در این سفر فقط دعای خیری ست که پس از این زیارت کوتاه مدت اما معنوی حاصل میشود ..

ساعت ۶ بعد از ظهر برای رفتن به کوهستان پارک شادی قرار گذاشته بودیم .. دو نفر خانم معلم ها همراه با دوست مشهدی م برای تهیه ساندویچ برای شام بچه ها فرستادم و آمدم هتل که بقیه برنامه رو هماهنگ کنم …

ادامه دارد ..

————

دیروز رفتم ۵ کتاب بریل و مابقی کتاب های صوتی حسن رو از مدرسه نابینایان نرجس گرفتم .. متاسفانه همچنان از سال ۸۵ به بعد به روز نشده اند و خبری هم از به روز شدن محتوای درسی این کتب نیست . مسئول کتاب خانه میگفت فقط کتاب هایی که تغییر کلی دارند به روز خواهند شد و در جواب اینکه آیا کتاب بینش اسلامی که به پیام های آسمانی تبدیل شده است به صوت یا بریل برگردان شده یا خیر گفت : هنوز چیزی به دست من نرسیده !! پرسیدم کی مسئوله ؟ گفت اداره استثنایی که منحل شده برید اداره کل اموزش و پرورش .. قبلا رفته بودم بهم گفتند کتابش بریل شده !!!! احتمالا تبدیل کتاب به بریل در کره ی ماه بوده !! »:-(

دوست جونم رو اغفال نموده و وبلاگی برایش زده ام بهش سر بزنید .. معرفی میکنم :

دوستام »» محبوبه مادر کیانا .. محبوبه »» دوستام .. همدیگه رو تحویل بگیرین :) ♥

نمیدونم چرا لینک باز نمیکنه ! ):-(

blind.persianblog.ir

 »»» به نام تو “کیانا ” «««

تا بعد ..

در دسته : سفر نوشت
۱۲ نظر برای :

“مشهدنامه ۳”

  1. در ۳۱ شهریور ۱۳۹۰ و در ساعت ۷:۳۷ ب.ظ بهار گفته :

    واقعا سخته مدیریت این همه آدم
    من که هیچوقت نمیتونم این کارو انجام بدم
    :(
    ———
    بهار جان ما هم پوست انداختیم تا یه ذره فهمیدیم چند و چونش کجاست .. هرچند هنوز هم مشکلاتی غیر قابل پیش بینی پیش میاد ..

  2. در ۱ مهر ۱۳۹۰ و در ساعت ۷:۲۷ ق.ظ فرناز گفته :

    اونجا که نوشتی آخر قرق مردم تازه فهمیده بودند چه خبره و اشک می رختند اشک منم در اومد و مو به تنم سیخ شد
    ———–
    یه بار با ما بیا .. اینقدر ها هم که مینویسم بد نیست .. واسه ی من سخته برای بقیه کلی تفریح داره .. :)

  3. در ۱ مهر ۱۳۹۰ و در ساعت ۱۲:۵۹ ب.ظ اسدی گفته :

    درود بر شما درود درود دورد
    ببخشید مدت زیادی بود نبودم
    همیشه به یادتون هستم
    شاد باشید همیشه

  4. در ۱ مهر ۱۳۹۰ و در ساعت ۴:۱۳ ب.ظ خودم گفته :

    من مقادیری گیج شدم! چطور چند تا خونواده تو هتل رو ساعت یک و نیم پیدا کردین وقتی ساعت یک تو حرم بودین؟ در مورد پاداش شما و همکارانتون هم کس دیگه ای بهش رسیدگی می کنه. برای خرید سنجاق سینه ها از طرف من خودتونو تشویق کنین و در آخر اگه تونستین برام روشن کنین که ۹۸ نفری که فرمودین چطور تبدیل به ۷۸ نفر شدن؟ حتی اگر فرض کنیم که مسئولین و کمکها ۸ نفر هم بودن ۱۲ نفر کم میان نه؟ فکر کنم منم باید یاد همون لاست بیفتم
    —-
    خوم یخوام طولانی نشه دیگه ..
    وقتی ما رسیدیم حرم حدودای یک خانواده هه از حرم رسید هتل .. تازه اون موقع پیداشون کردم که مجبورشون کردم برگردن .. ۹۸ نفر بودیم ولی ۷۸ نفر شب اول در هتل برچ اسکان یافتند . آمار کل گروهه سرگروه ها هم جز آمارن بیچاره ها ..
    ما بقی افراد تا ۵ عصر فرداش اسکان یافتند . !

  5. در ۱ مهر ۱۳۹۰ و در ساعت ۵:۱۹ ب.ظ خودم گفته :

    اینو یادم رفت بگم وقتی نوشتین “این خانوم قلبه” منظورتون همون بنده خداییه که رو صورتشون چیزی شبیه پرتقال نارنجی کشیدین؟ اگه نه لطفا راهنمایی بفرمایید که قلب مزبور کجاست. پیشاپیش از همکاری شما کمال تشکر را دارم
    ————
    اره همونه .. منتها عکس کوچیک شده قلب شده پرتقال ..

  6. در ۲ مهر ۱۳۹۰ و در ساعت ۹:۲۵ ق.ظ خودم گفته :

    چرا بازم جواب نظراتمو ندادین؟ حالا که اینطور شد از فردا می رم گم می شم
    ——-
    نفرذمایین خانوم .. گم میشم چیه دیگه ..

  7. در ۲ مهر ۱۳۹۰ و در ساعت ۹:۳۰ ق.ظ خودم گفته :

    اگه نرفتم
    ——–
    این دفه تو محلتون آگهی میددماا

  8. در ۲ مهر ۱۳۹۰ و در ساعت ۲:۳۸ ب.ظ خودم گفته :

    فایده نداره دیگه تو محلم نمی مونم
    —–
    خیلی بدجنسی .. دیگه وقتی میام محله تون حس آشنا ندارم .

  9. در ۲ مهر ۱۳۹۰ و در ساعت ۸:۴۳ ب.ظ نگین گفته :

    چه گرد و خاکی گرفته اینجا… یه وقت ساس نزنه؟! :))
    ———-
    وبلاگای خودتون که ساس و موریانه و شیپیش و سوسک و اینا برداشته من چیزی میگم اخه ؟ اسمایلی بدجنسی »:-)

  10. در ۳ مهر ۱۳۹۰ و در ساعت ۴:۳۲ ب.ظ مهرناز گفته :

    اووووووووووووووف
    یعنی من تا این سه چهارتا پست رو خوندم نفس هم نکشیدم تا بخیر گذشت چی کشیدی ریحانه!
    امیدوارم مراقب خودت باشی ها یادت نره امیرخان تحت چه شرایطی قبول کردن امسال هم برنامه مشهد بگذاری و همچنین خوشحالم که بالاخره روسیاهیش موند برای ذغال و همه چی ردیف شد هرچند به سختی
    ———–
    آخی نشستی این همه متنو خوندی ؟ دلم وخت .. خیلی طولانی بود اخه :)
    ممنون .. آره فقط هم از تهران گوشی دستش بود و تذکر میداد به جهنم ضرر و پول .. مواظب خودت باش ..

  11. در ۶ مهر ۱۳۹۰ و در ساعت ۶:۰۷ ب.ظ خودم گفته :

    تقریبا نصف هفته اینجام پس می تونین احساس نیمه آشنایی داشته باشین (تصور اون صورتک زبون درازه)

  12. در ۲۲ مهر ۱۳۹۰ و در ساعت ۶:۳۴ ب.ظ بهار گفته :

    من این خواهران قمصری(سعیده و زهرا) و زینب قنبری رو میشناسم…
    باید حتما آدرس رو بهشون بدم… خوشحال میشه…
    ———-
    آره حتما بده .. منم خوشحال میشم :) خیلی دوستشون دارم .. :)