مادر سپید

مادر یک روشندل

مقدمه سفرنامه ۲

شهریور۲۹

سلام

حسش نبودا ولی کامنت نگین برانگیزم کرد :دی من تمام تلاشم رو کردم که امسال بی دردسر برم که مشکلات بعد از اردو نداشته باشم . با آژانسی قرار داد بستم که مدیر عاملش آشنا بود و قدیمی و معتبر ، قطارم بهترین قطار بود .. شاید برخی از سرزنش ها به حق باشه که باید قبل از بردن گروه به هتل جلوتر میرفتم و هتل رو میدیدم . قصد داشتم که یک روز برم و هتل های پیشنهادی رو ببینم ولی فرصت نشد ، البته قبلش توسط فرستادن یکی از دوستان مسافت بین کوچه شش امام رضا که هتل در آنجا بود و حرم رو تخمین زده بودم ،  این شغل من نیست که به همه ی زوایای اون اشراف داشته باشم و بتونم پیش بینی همه ی زوایا رو انجام بدم .. پیش بینی هایی که داشتم در خصوص برنامه ریزی تفریحی و زیارتی بود که اگر این اتفاق نمی افتاد از سالهای قبل بسیار بهتر انجام میشد ، تجربه شد که قبل از سفر برم محل رو ببینم . ولی خیلی دلم شکست که توسط افرادی توبیخ شدم که وقتی ازشون کمک خواستم با من بیاند ، نیومدند ! از دور نشستند و گفتند لنگش کن .. تک و تنها با این همه حجم کاری خانه ی خودم در اواخر شهریور تنهایم گذاشتند وقتی امیر گرفتار یک پروژه سنگین کاری بود و نمیتونست به من کمک کنه .. از همه شون ناراحتم .

والله من نمیدونم از کجا بنویسم و چطور بنویسم که کوتاه تر بشه .. تا به حال هم جاهای کم اهمیت ترش رو حذف کردم که حوصله رو سر نبره .. میگفتم ..

قبل از اینکه اقای سین همان آقای ۵۰ ساله اصفهانی بیاد با ۱۱۰ تماس گرفتم و شرح ماوقع رو دادم جواب دادن که این موضوع مربوط به اداره بهداشته ، ما وظیفه مون تامین امنیت ه وقت ما رو نگیرید . گفتم الان هم مشکل ما عدم امنیت سلامتی و بهداشتی در این هتل هست شما باید پاسخ گو باشید که بدون نتیجه تماس قطع شد .

آقای سین که خودش رو مدیر رزرو هتل معرفی کرد اصرار داشت که ساس در اتاق ها وجود نداره و هر چه ما دلیل و مدرک می اوردیم قبول نمیکرد که اتاق ها کثیفه .. حتی وقتی ساس ها رو نشونش دادم گفت : شما خودتون از تهران ساس آوردید !! این ها مال هتل ما نیست ! وقتی این حرف رو زد همه ترکیدند یه سری از خنده یه سری هم از عصبانیت ! سر آخر هم با لهجه اصفهانی اش خیلی خونسرد در جواب ما گفت : شوما یه شام مهمان ما بودید نوش جونتون ، هتل ما همینه که هس نیمیخاین بفرمایین بیرون !

با جواب شدن از سمت هتل با ۱۱۰ تماس گرفتم بیشتر از ۴ بار تماس گرفتم و در خواست کمک کردم هر بار به یک شماره تلفن دیگه ارجاع میدادند ، ماموری که پشت خط بود اصرار داشت این موضوع به پلیس ربط نداره و یک این یک مشکل بهداشتیه و نهایتا شماره اماکن رو داد که والله من تا این سن همچین جایی رو نمیشناختم ! تماس گرفتم کسی جواب نمیداد .. حدودا ساعت ۳ بود که سرگروه ها : آذر و محبوبه و یاس همراه یکی از خانم های میان سال که به عنوان خییر کمک رسان به خانواده های چند معلولیتی با ما همراه شده بودند ، مستقیما به کلانتری مراجعه کردند .. اول اینکه این خانوما حسابی قاط زده بودن و اولش به راهنمایی رانندگی مراجعه کرده بودند و نیم ساعت دسته جمعی ماجرا رو برای ماموری که آخرش کله اش پکیده بود :) تعریف کرده بودند تا متوجه شده بودن باید برند کلانتری و نه پلیس راهنمایی رانندگی ! :) ناشیگریه دیگه .. :)

در کلانتری اما ، همه ی تقصیرها به گردن مجریان و صد البته بنده بود . در جایگاه رابط هتل و آژانس قرار گرفتم و متهم شدم که هزینه مسافرین رو گرفته ام و به جای سرویس دهی مطلوب و مناسب پول مسافرین رو به جیب زده م .. حالا هر چه سرگروه ها میگفتند این شغل ما نیست ما یک گروه مستقل و خصوصی هستیم تنها سفرمون هم سالی یک بار مشهد هست پلیس زیربار نمیرفت که دست کم ماموری به محل برای گرفتن شکایت ما بفرسته ، با کلی توبیخ و این طور که میگویند توهین ، داشتند برمیگشتند که یک مامور معلوم نیست از کجا وارد میشه .. یاس به شوخی میگه والله جلوی من یه دیوار بود فقط ، انگار از بین دیوار یا از آسمون اومد داخل اتاق . مامور مذکور به دقت به حرف هاشون گوش داد و گفت این موردها فقط کار ایشونه و قول داد مراجعه کنه .. من هم از این طرف به توصیه ی پدرامیر که تلفنی راهنمایی میکرد به کدام ارگان ها تماس بگیرم عمل میکردم که البته همه ی تلفن ها ختم میشد به پیغامگیر .. ملت در شهرستان ها نصفه شب دچار یک مشکل بشن چقدر بدبختی میکشن هیچ کسی در سمت خودش شیفت شب نداره !! باز از ناشیگری این خانوما .. :) سرکار استواره گفته بود شما برید من پشت سر شما میام .. این ها گفتن نه دوره ما به شما نمیرسیم بزارید ما با ماشین پلیس شما بیاییم که استوار قبول نکرده :) حالا خوبه این خانوما جزو  نخبه های گروه  که دو تا پست پایین تر ازشون نوشتم نبودن !! :) راستی این نخبه های گروه قسمت دوم هم داره ! :) مشهد – تهران هم حماسه آفریدن ! :)

خلاصه حدودا ۴ و نیم صبح بود سرکار استوار به محل هتل رسید حدود ۷۸ نفر از بچه و مادران تا اون موقع پایین آمده بودند . توی لابی جای سوزن انداختن نبود . طفلی تن بابک ۱۹ساله خارش داشت  .. بابک وقتی هیجان زده میشه حرکت پرتابی دست و پا داره .. وقتی بچه ها شنیدن پلیس اومده هیجان زده شده بودند و کلی ذوق کرده بودند انگار ماموری از فضا اومده ! :) وقتی که استوار از جلوی بابک رد میشد بابک از ذوق آمدن یک پلیس چند حرکت پرتابی اومد :) ، بنده خدا استواره فکر کرد حال بابک بهم خورده ، کم مونده بود از تاثر ناشی از سهل انگاریهای صورت گرفته بشینه اونجا گریه کنه .. شرمنده اخلاق ورزشیتون اگر ناراحت میشید از خوندن جمله بعدی … ولی ما و خانواده بابک که میدونستیم بچه ذوق کرده کلی یواشکی خندیدیم . حرکت بابک باعث شد استوار با دقت بیشتری گوش بده و چنان صورت جلسه ایی بنویسه که دل هر مدیر هتلی آتش بگیره . دیگه به هر چیزی که تونسته بود ایراد گرفته بود تا حتی کثیف بودن شیشه های اتاق ها ! چندبار من گفتم که ما ساس ها رو گرفتیم و حتی ساس هایی که در دستمال پیچیده بودم رو نشونشون دادم ولی گفتند باید خودم ببینم .. کلی گشتیم تا یکی پیدا کردیم خدمت آقا نشانش دادیم ! عشوه گری ساس محترم به رویت کارمند هتل هم رسید ! و صورت جلسه شد .. موقع نوشتن گزارش ، استوار متوجه شد فردی که به عنوان مدیر رزرو هتل خودش رو معرفی کرده همان مدیر هتل است که ۱۰ -۱۵ ساله هتل رو از آقای جلالیان که همنام هتل است اجاره کرده اند . در پروانه کار مدیر هم مشخص شد این مکان مهمانپذیره و هتل آپارتمان نیست که همه ی موارد صورتجلسه شد که مدیر خیلی خیلی خیلی سعی میکرد خودش رو کنترل کنه که ما یا ماموره رو نزنه ! با ظاهری آروم نظر سرکار استوار رو شنید و قبول کرد و بعد هم امضا … ماجرا تااینجا به نفع ما تمام شد .. و اما این جمعیت رو در این پیک شلوغی مشهد در کجا جا بدم ؟ با چند هتل و مهمانپذیر تماس گرفتم هیچ کجا جا نداشت .. حتی به حسینیه هم راضی شدم ولی جایی پیدا نمیشد . یکی از کارمندان همان جا یک هتل نزدیک معرفی کرد که ۴۰ نفر جا داده بود .. به سرعت با یکی از سرگروه ها رفتم و محل رو دیدم .. خیلی تمیز و مرتب بود ولی گفت همین الان ۷ تا تخت هاش اجاره رفته و فقط برای ۳۳ نفر جا داره .. برگشتم به جلالیان ماموره هنوز اونجا بود به گلایه های مادران گوش میداد .. یک مهمان از بچه های سندرم داون ۲۵ ساله داشتیم که مثلا اورده بودیمش از افسردگی بعد از طلاقش دربیاد و روحیه بگیره .. این هم قاط زده بود و به زمین و زمان بدو بیراه میگفت .. بجه های دیگه هم هرکدوم به زبان خودشون معترض شده بودند و بلبشویی شده بود ..آدرس هتل برج که چنددقیقه قبل دیده بودم رو به سرگروه ها دادم که گروه رو منتقل کنند ، فکر اینکه بچه ها رو چکارشون کنم و از خجالت صبوری این مادران فشارم افتاد پایین و از حال رفتم .. دیگه سرکار استواره قاط زده بود و تا تونست لیچار بار این مدیره کرد و گفت همین الان باید این بجه ها رو اسکان بدی یالله زنگ بزن از همکارات کمک بگیر .. الهی من بمیرم .. محمد خسروی ۱۷ ساله کپل تپلم زده بود زیر گریه و حلوا و خرمایی هم لابد برایم پخش کرده بود :) این محمد از بچه گی اینقدر من رو دوست داشت که روزی ۵۰ بار تماس میگرفت و بلد هم نبود ارتباط برقرار کنه یا ریز ریز میخندید یا هیچی نمیگفت .. خیلی ناراحت شدم این بچه همیشه خندان اشکش در اومده بود .. من ماندم در هتل جلالیان و سرگروه ها همه ی ۷۸ نفر رو به هتل اپارتمان برج بردند بهتر که شدم راه افتادم و تلوتلو خوران رفتم هتل برج .. همچنان منتظر بودند من بیام اتاق بندی کنم !! برای همچین کاری هم باید خودم دست به کار میشدم .. کارمند هتل با لبخند و خوش خلقی ۷ اتاق رو که خالی داشتند نشان داد و گفت فقط به تعداد تخت هایی که داریم ساکن کنید و بقیه در لابی و یا نماز خانه کوچک هتل باشند تا اتاق خالی بشه . تمام بچه ها رو در اتاق ها جا دادم و در هر اتاق هم چند نفر از مادراشون رو مراقب گذاشتم و مابقی در لابی بودند .. کمی که گذشت دیگه کارمندان هتل سختگیری نکردند و این طور شد که حدودای ۷ صبح تمام ۷۸ نفر در این  اتاق به زحمت جا گرفتند .. در اتاق ۴ تخته ی ما حدود ۱۵ نفر خوابیدند طوری که من و محبوبه و یاس در آخر زیر ظرفشویی اتاق جای خالی پیدا کردیم و از خستگی نفهمیدیم چطور خوابمان برد .. فکر کنم یک ساعتی شد تا زنگ های بیداری گوشی هامون نواخته شد . و باز هم شروع شد پر کردن فرم های پذیرش هتل و جا دادن و خانوار بندی کردن اتاق ها و کم و زیاد کردن و حساب کتاب و تهیه صبحانه و بعدش هم نهار آن روز که به عهده خودمون بود . هتل موج دلسوزانه و مهربانانه برخورد کرد تا تونست اتاق ها رو خالی کرد و کم کم این ۷۸ نفر در بین ۲۰ اتاق جاگرفتند .. تا ۶ عصر روز شنبه همه ی مهمان های جامانده رو هم در همین هتل پذیرش کردند متاسفانه گردش موج های آبی رو نشد اجرا کنیم .. حال گیری بزرگی بود .. حتی تا ساعت ۱۴ هم میخواستم برنامه اجرا بشه ولی جایگیری مسافران ارجحیت داشت و کسی هم حاضر نبود مسئولیت این برنامه رو که ممکنه حادثه ایی هم در پی داشته باشه رو به عهده بگیره ..

———

خیلی خسته ام امروز درگیر خرید مدرسه بچه ها بودم کیف و کفش و لباس .. چقدر کیف الکی گرونه .. کوله ایی که در منوچهری ۳۵ تومن قیمت کردم در محله خودمون ۲۵ تومن بود ولی سر اخر در بازار ۱۴ تومن گرفتم .. اگر فردا از دست پزشکان و دندانپزشک محترم جان سالم به در ببرم خدمت میرسم برای شرح مابقی سفرنامه . :)

در دسته : سفر نوشت
۱۲ نظر برای :

“مقدمه سفرنامه ۲”

  1. در ۳۰ شهریور ۱۳۹۰ و در ساعت ۱:۱۴ ق.ظ نگین گفته :

    خیلی جالب بود.. دستت درد نکنه! بابت اینکه کامنت من باعث شد ادامه شو بنویسی، (راستشو بخواهی) خوشحال شدم! :))
    خوب شد که بالاخره جایی پیدا کردید. من از دیشب فکر می کردم تو همون کثیف خونه سر کردید!
    راستی با خودتون ساس نبردید به هتل جدیده؟! :))

    ضمنا منم با پیشنهاد “خودم” عزیز موافقم که هی بگیم پس چی شد، چرا نمی نویسی و … ولی تو هر موقع که وقت داشتی بنویس.
    بازم ممنون
    ———–
    آره والله تو و خودم اگه نبودین من حس نوشتنم پیدا نمیشد .. البته شما دو تا باید برام هزینه استخدام یک خانه دار بفرستید که به قول حسن این بمب نوترونی که در خونه منفجر شده رو سرو سامون بده !!!

  2. در ۳۰ شهریور ۱۳۹۰ و در ساعت ۶:۰۷ ق.ظ بهار گفته :

    وایییییییییییییییییییی ساس !!!!!!!
    خیلی وحشتناکه من اگه اونجا بودم حتما سکته میکردم
    :(
    ———-
    قربون تون برم بهار خانم .. ما هم اون وختا دخمل مخمل بودیم همین حرفا رو میزدیم الان ولی دیگه آب حوض کشی کار باکلاسمونه !! :)
    دیگه وختی مجبوری بایس کارتو انجام بدی .. لازم بود شاید موش هم دس میگرفتم !! ووووووووووووووووووووی … چندش .. :)

  3. در ۳۰ شهریور ۱۳۹۰ و در ساعت ۷:۳۹ ق.ظ خودم گفته :

    خیلی خوبه که یه موافق پیدا کردم :)) متشکرم نگین خانم
    اولا بگم که اگر خواستین می تونین منو جزو نخبه های خارج از گروه به حساب بیارین ولی من نفهمیدم بالاخره شماها چند نفر بودین. قرار بود ۱۰۱ باشین که ۶-۷ نفر هم سرگروه و مسئول و این جور چیزا بودن، حالا چرا همه جا نوشتین ۷۸ نفر؟؟ بقیه کجا رفتن؟ دوم اینکه اشکال نداره تا چند سال دیگه یه تور لیدر درست و حسابی می شین اونم تجربیش (مثل دندونسازهای تجربی، می تونین در اینجا خودتون کله اون شیطونه رو مجسم کنین و بعدشم اون کلهه که زبونشو در آورده) فقط پیشنهاد می کنم اگه از این هتل برج راضی بودین برای سالهای آینده اسمش به خاطر مبارکتون بسپارین. سوم فکر کنم ساسهای بیچاره هم از زیارت شما کلی خوشحال شدن و احتمالا خاطره اون شب رو برای نسلهای بعدیشون تعریف می کنن رو این حساب سعی کنین سالهای بعد بازدید از اونها رو هم تو برنامه بذارین. چهارم اینکه کاش از اون آقا پلیس محترم که شاید از آسمون برای شما نازل شده بود نشونیی تلفنی چیزی می گرفتین، تو اون قحطی مسئول ایشون نعمت بزرگی محسوب می شدن (حتی برای سالهای بعد). پنجم اینکه خوشحالم ظرفشویی مذکور چکه نمی کرد. ششم اینکه شاید آه پسرای گروه که نمی خواستین ببرینشون سرزمین موجهای آبی باعث شد برنامه اونجا بهم بخوره (من هنوزم نمی تونم با این موضوع کنار بیام دهه). هفتم از مسئولین محترم هتل برج بسی سپاسگذارم. هشتم یادتون باشه سالهای بعد دور و بر اون هتل آپارتمان (مهمانپذیر سابق) آفتابی نشین برای سلامتیتون خوب نیست. هشتم به اونایی که خودشونو کشیده بودن کنار و بعدم ایراد می گرفتن می تونین بفرمایین: گر تو بهتر می زنی بستان بزن. نهمشم اینه که نمی شد اون دوست محترمی که فاصله حرم تا هتل آپارتمانو اندازه گرفته بودن یه سری هم به داخل هتل می زدن ببینن اوضاع چطوریه؟ دهم با بیان نکته نهم بنده مشمول نکته هشتم که نمی شم هان؟؟؟ یازدهم هم اینکه فکر کنم به اندازه کل مطلبتون نظر دادم دیگه ساکت می شم
    ————-

    باز هم N میلیون سئوال کردی که !! :( چون میدونم ذله م میکنی :) تا جواباتو بگیری سعی میکنم جوابات رو بنویسم ..
    ۱- در پشت سفرنامه ۳ نوشتم ۲- به خاطر سپردم ۳- ایشالله سالهای بعد باهم بریم خدمتشون :( ۴- شماره سرکار استوار رو هم گرفتیم دم به دقیقه مزاحمشون میشیم راه و چاه میپرسیم .. ۵- ظرفشویی مذکور نصفه شبی کسی پاش نبود کار کنه ! ۶ – اخه این پسرا رو کجای دلم بزارم ببرم پارک آبی زن حسابی !ببخشید دختر فیزیکی مجازی غیر حقیقی !؟؟ یه جا میخام نن جونا باشن و بچه ها نباشن ! :( ۷- سپاسگذارم از سپاسگذاریت ۸- اتفاقا مسیر رفت و آمد هتل برج به حرم از جلوی جلالیانه :دی ۸- خداوکیلی کاش یکی به اینا این حرفو میزد ۹- واقعا که منم همینو بش گفتم !! البته دوست محترم یاس خودمون بود که نخواستم دراز نویسی کنم تو متن عیب نداره جریمه ش این بود که افتاد و کله ش شکست تو سفر :( ۱۰- نه نمیشی ۱۱- خدا خیرت بده ساکت شدی وگرنه باید تا یک ساعت دیگه با نشانگر موس بالا و پایین میرفتم تا سئوالاتت رو پیدا کنم .. اوووووه ..

  4. در ۳۰ شهریور ۱۳۹۰ و در ساعت ۷:۴۱ ق.ظ سلجوقی گفته :

    اینقدر از اون ساس های بیچاره با آب و تاب نوشتید که …
    راستی از حسن آقا چه خبر؟
    ———-
    یه جوری نوشتید با آب و تاب که ادم حس میزنه ادامه جمله تون این طوریا باشه : … که ادم هوس میکنه ساس تو رختخوابش ببینه ! :)
    حسن خوبه سلام میرسونه و سراغ کلاس آیکیدو رو هم میگیره .. انشالله ۵شنبه ها کلاس دارید دیگه ؟

  5. در ۳۰ شهریور ۱۳۹۰ و در ساعت ۹:۱۱ ق.ظ ماری گفته :

    سلام
    واقعا خسته نباشی
    اصلا غیر قابل تصوره تموم اینایی که نوشتی
    از قبل از اردو تا حالا

    یه اسفند برای خودت دود کن مادر

    واقعا توی خلقتت یه اتفاقی افتاده!

    منتظر بقیه ی ماجرا هستم شدیدا

    مراقب خودت باش
    به حسن هم سلام برسون
    —————

    ایی که گفتی در خلقت همایونی مان یه اتفاقی افتاده ینی چه !؟؟؟؟ :)

    جمله ی جالبی بود !! :)
    ممنون .. تو چرا با ما نمیای مشهد ؟ سال دیگه حتما بیا … :)

  6. در ۳۰ شهریور ۱۳۹۰ و در ساعت ۳:۳۹ ب.ظ فرناز گفته :

    عجب وضعی! ولی منم با بقیه موافقم که اگه از برج راضی بودید اسمش را به خاطر بسپرید و همیشه سراغ اونا برید. بعضی وقتها آزموده را آزمودن عین صوابه
    ———-
    انشالله از سال دیگه فقط هتل برج :)

  7. در ۳۱ شهریور ۱۳۹۰ و در ساعت ۱:۱۳ ب.ظ خودم گفته :

    خدمت رسیدیم تشریف نداشتید
    ———
    خدمت از ماست ولیکن خیلی ساعته تشریف ندارید .. کلی پشت سرتون حرف زدیم من و نگین :)

  8. در ۳۱ شهریور ۱۳۹۰ و در ساعت ۱:۵۴ ب.ظ سانی گفته :

    ریحانه مامور مچ گیری هتل ها و آژانس های مشهد مقدس :))
    ————
    والله با این هتل هاشون !!! امروز رفتیم کلی دعوا کردیم .. :)

  9. در ۱ مهر ۱۳۹۰ و در ساعت ۳:۳۶ ب.ظ خودم گفته :

    شما واقعا لطف داشتین که اینقدر در بزرگ کردن غیبت چند ساعته ما سنگ تموم گذاشتین. در مورد جواب ۶ باید عرض کنم من این چیزا حالیم نمی شه اتفاقا بچه ها هم بدشون نمیاد گاهی از مادراشون مرخصی بگیرن خوب چند تا از پدرها رو هم ببرین که سر پسرها هم از پارک آبی بی کلاه نمونه (در این مورد توضیحات تو کلم نمی ره باید پسرارم ببرین)و در مورد ۹ هم چه محبت خواهرانه و صمیمانه ای! حالشون چطوره؟ در مورد آخری هم همون کله شیطونه رو مجسم بفرمایید که داره می خنده!
    چرا اینجا کسی شکلک تعریف نمی کنه؟ چقدر کله توضیح بدیم آخه؟؟؟
    ———–
    پدر مدر تو کار من نیس ! .. من حریف خانوما نمیشم حریف پدرا میشم ؟ »:-(

  10. در ۱ مهر ۱۳۹۰ و در ساعت ۳:۴۰ ب.ظ خودم گفته :

    ضمنا خانه دار که هیچی تا آثار انفجار اون بمب نوترونی از بین نرفته باید در نزدیک شدن به بلاگتونم تجدید نظر کنیم.
    ———-
    هنو از بین نرفته .. یعنی تا میاد ترمیم بشه یه بمب دیگه میپکه !!

  11. در ۲ مهر ۱۳۹۰ و در ساعت ۹:۲۹ ق.ظ خودم گفته :

    راستی تکلیف شکایت نامه بالاخره چی شد؟ مامور بیچاره اینقدر زحمت کشید همشونو نوشت همینطوری گذاشتین اومدین؟ واقعا که! کاری می کردین که لااقل سال بعد هم وقتی بهش تلفن کردین بیاد از ساسستان نجاتتون بده

    ———-
    هنو شکایت نکردم .. دسته گل به اب دادم .. قرارداد گم شده .. احتمالا اون موقع که از حال رفتم از دستم افتاده و کارمند هتل از خداخواسته برداشته .. چون هیچ جای دیگه ایی نبود .. بعد از اون ماجرا دیگه دیده نشده ..
    شاید برگشتم مشهد برای شکایت .. باید ببینم چطور میشه .. فعلا هنو حسین رو مدرسه ثبت نام نکردم و کارهای بچه های خودم رو هواست ..

  12. در ۲ مهر ۱۳۹۰ و در ساعت ۷:۲۹ ب.ظ خودم گفته :

    امروز دوم مهره زود باشین مدرسش دیر شد. در جمله قرارداد گم شده قرار داد همون شکایت نامست دیگه نه؟ واااای اگه به آقا ماموره بگم چه حرصی می خوره… برگردین یعنی زیارت ۴ ام تو امسال دیگه نه؟ خیر باشه و به سلامت. چه کیفی می کنن بعضیا
    ۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰
    نه قرار دادم با آژانس منظورمه .. صورت جلسه مامور اماکن که هست . دارم شکایت رو پیگیری میکنم .. هتله پیغام فرستاده اگر پول غذا و اقامت رو نگیریم دیگه شکایت نمیکنید ؟؟ گفتم شکایت میکنم خوبشم میکنم :دی مال ۵ مهره این قضیه