مادر سپید

مادر یک روشندل

مقدمه سفرنامه ۱

شهریور۲۸

سلام

حدود ساعت ۱۵ رسیدیم .. به شدت خسته ام .. این چند روز اتفاقاتی افتاد که خواب از چشمان من و همکارم رو گرفت اتفاقاتی که نیاز به پیگیری داره . جهت معرفی همکاران :  آذر (که بانویی محترم خییر و یاری رسان به افراد آسیب پذیر و معلولین و ایتام هستند ) محبوبه (مادر کیانا از بچه های روشندل ) یاس (خواهرم ) مریم ( مادر امیرحسین از بچه های روشندل )

اتفاق رو مینویسم سفرنامه و تصاویر برای پست های آتی .

هر سال برای اقامت به یک مهمانپذیر وابسته به خانواده شاهد میرفتیم . اشکال خاصی نداشت غیر از اینکه تا حرم ۱۰ -۱۵ دقیقه راه بود . امسال چندنفر از بچه ها ویلچری بودند . ابراهیم ، رضا ، امیر ، مرتضی و امیرمحمد . برای راحتی این بچه ها با آژانس معروف و قدیمی بالای میدان راه آهن با نام اختصاری “س س ا ” برای تهیه بلیط و محل اسکان قرار داد بستم . قطار اتوبوسی پردیس و هتل آپارتمانی که طی مسافت آن تا حرم حدود ۵ دقیقه بود . قطار که فوق العاده بود .. تقریبا* همه خوششون اومد برای بچه ها هم تجربه ی جدیدی بود . و اما هتل .. انتظارات من از هتل نزدیکی راه و مناسب بودن کیفیت غذا و کیفیت اتاق ها و همجنین امنیت محیطی بود ** خیلی به آژانس تاکید کردم اگر قراره یک خانواده معلول یک بار یا هرسال به مشهدمقدس سفر کنه باید و باید تمام امکانات تعریف شده ی هتل نسبت به هزینه ی ما در حد عالی باشه . آژانس با حسن نیت نسبت به بچه های این گروه دو هتل معرفی کرد که یکی نوساز بود و از حرم دور بود و یکی هم نزدیک حرم و ۱۰ -۱۵ سال ساخت بود . حتی برای مطلع شدن از کیفیت هتل چند روز صبر کردم تا یکی از مسافران همین آژانس از کیفیت هتل مطمئنم کنه ، گزارش مسافر و رابط آژانس و هتل مذکور حاکی از فضایی کاملا مناسب با وعده های غذایی با کیفیت بود . به آژانس اعتماد کردم به خاطر سابقه کاری درخشانی که داشت .

ساعت حرکت ۶ و بیست دقیقه بود .. حول و حول ساعت ۱۵ رسیدیم به مشهد و ساعت ۱۵و نیم به هتل آپارتمان “جلالیان ” رسیدیم . با قول و وعده وعید آژانس با شادی و خوشحال بودم و مژده نزدیک بودن مسیر رو به خانواده ها دادم . وقتی به سردرب هتل رسیدیم ، دیدن فضای خفه و تاریک لابی کمی توی ذوقم زد ..  با تجارب قبلی ، طبق برنامه ریزی که از قبل کرده بودم خیلی سریع خانواده ها در اتاق هاشون جادادیم . وقتی اتاق بچه ها رو تحویل میدادم از خجالت مردم .. نور اتاق ها  بسیار کم بود .. لامپ های کم مصرف ۸۰ واتی نور اتاقهای بی پنچره رو کم کرده بود روکش های مبل ها چرک به نظر می آمد .

 طفلی خانواده ها غرولند نکردند قانع بودند .. اما این مکان جایی نبود که آژانس قول داده بود .  وارد اتاقم که شدم یک فضای ۱۰ متری بود که به اتاق خواب منتهی میشد سرویس بهداشتی و اشپزخانه انلاینش در همین فضای نشیمن بود . سرامیک کف پر از لکه های سیاه ریز و درشت بود و زوار کف و دیوار لایه ایی از جرم و کبره بسته بود مشخص بود تمیز کردن کفپوش اتاق ها و کلا هتل با بی حوصله گی و بی دقتی انجام میشود .

 اگر لبه های تی شستشو به لبه ی مماس کف و دیوار کشیده میشد این جرم ها ایجاد نمیشد . این جرم دور تادور اتاق توجه همه رو جلب کرده بود . روی تخت ها از ملحفه اضافی خبری نبود . روتختی ها هم تمیز نبود بعضا در برخی از اتاق ها انواع لکه های غذا و غیره دیده شده بود ،  مبل های تخت خواب شو به حدی چرک و تیره رنگ بودند (زرشکی و مشکی ) که حالت بهم میخورد رویشان بشینی ..

ظروف آشپزخانه در کابینت هایی گذاشته شده بود که دلمون نیومد حتی دستگیره این کمد رو بگیریم و درب رو باز کنیم .

 آه ه ه خدای من از سرویس بهداشتی ! اغلب توالت ها سنگ هاشون شکسته بود و وقتی سیفون رو میکشیدی آب با فشار زیاد روی سرامیک کف میریخت . بدتر از اون خرابی پدال جای صابون مایع بود و برای شستن دست باید درب جامایعی رو برمیداشتی و با دست شیرجه میزدی توی صابون مایع تا دستت رو صابون بزنی ، دیگه امروزه در مهمان پذیرها صابون و شامپو وجود داره که در این هتل آپارتمان وجود نداشت . روی لبه ی آیینه سرویس بهداشتی قشری از گچ و خاک سفید نشسته بود .

 یخچال دفریز نبود و فریزرش فشر ضخیمی از یخ داشت . درپوش فاضلاب کف آشپزخانه وجود نداشت . یک محل کثافت بار و خجالت آور … با آژانس تماس گرفتم و گفتم خانم “نون” این هتل خیلی کثیفه ! اینجا جایی نبود که قول دادید .. گفت الان با واسطه مون (کسی مه رابط هتل و آژانس هست ) تماس میگیرم مشکلاتتون رو رفع کنه . حدود ۲۰ دقیقه بعد آقای فاف که مثلا مسئولیت داشت آمد .. جوانی حدودا ۳۰ ساله بود ، بی توجهی های بهداشتی که ذکرش رفت رو توضیح دادم و تاکید کردم نظافت و بهداشت اتاق ها برای ما خیلی خیلی اهمیت داره .. توجیه ش این بود که امروز جمعه هست و ما دو نفر خانه دار برای نظافت نداشتیم .. تذکر دادم که این کبره های درز دیوار و کف مربوط به یکی دوبار سهل انگاری نظافت کردن نیست .

چند دقیقه بعد ملحفه های تمیز و صابون و شامپو … آوردند . برای اقدام به قرق حرم با آذر یار قدیمی سال گذشته ام به حرم رفتیم و حدود ساعت ۱۰ و نیم شب به هتل برگشتیم ، به ساعت سرو شام در رستوران نرسیدیم . مریم و محبوبه برای ما شام رو آوردند .گرسنه بودیم در حد تیم ملی ، یک سیخ چوبی جوجه کباب بود که نمیدونم به چه دلیلی گوشت جوجه حالت پرزپرز داشت .. یک سس قرمز و تند هم روی آن ریخته بودند که من این مدلی جوجه نخورده بود .. جوجه پرز دار با سس .. با گوشت سرد و سفت .. من به غذا ایراد نمیگیرم .. ولی از باقی مانده غذاها در پشت درب اتاق های دیگر مشخص بود که مورد قبول واقع نشده اند .

تعداد زیادی لباس برای بچه ها کادو کرده بودیم که وقتی به حرم مشرف میشند بپوشند .. مادران و بچه ها به اتاق ما می آمدند و بسته ای رو میگرفتند و خوش و بش کنان میرفتند .. ظاهرا همه چی آروم بود . خوش میگذشت چون فضای دوستانه بین افراد گروه خیلی زیبا و دوستانه بود .. حدود ۱۱ و نیم شب بود که خواستیم استراحت کنیم تا ساعت ۳ صبح دسته جمعی برای زیارت برویم . خیلی خسته بودیم .. محبوبه دو خواهرش رو برای کمک به گروه آورده بود که با نگهداری کیانا ، بتونه به ما کمک کنه .. خواهرزاده کوچولوی محبوبه از خواب بیدار شده بود و با بیقراری تنش رو میخاروند ..

ما هم بعضا خارش داشتیم .. گذاشتیم به حساب پشه . هنوز خیلی نگذشته بود که ضدای جیغی از اتاق روبرو بلند شد .. پریدیم تو اتاق چندنفری رفته بودند بالای یک تخت .. روی کف اتاقشون ملحفه ها رو پهن کرده بودند که روی فرش کثیف راه نروند گفتند پتوی روی تخت رو کنار زده اند . زیرش چند تا سوسک ریز دیدند . چند دقیقه ایی گذشت یکی دیگه از مادران گفت اینا سوسک نیستن یه چیز دیگه اند .. و موجودی رو که لای دستمال گرفته بود رو نشانم داد .. حشره ی نه چندان ریزی بود با شکم بزرگ و سر کوچک و پاهای ریز . به یکی از مادربزرگ ها نشانش دادیم همانطور که به سمت ساکش نیم خیز میشد تا زیپ اون رو ببنده بلند گفت : ساس ه ه ه ه !

معرفی میکنم : بچه ها ساس ، ساس بچه ها ..

یکی از مادرها در حالیکه پسر ۷ ساله جسمی حرکتی ش رو بغل میزد گفت وای .. بچه م به حشره حساسیت داره ، سریع برگشتم توی اتاق و تشک خوشخواب رو بلند کردم داشتم وارسی میکردم که از یه اتاق دیگه صدای جیغی بلند شد .. اول پتو ها رو بیرون ریختیم و ملحفه های سفید رو پهن کردیم و لرزان نشستیم و نگاه کردیم که چیزی میبینیم یا نه ، گفتیم شاید یکی دو تا بوده .. با حساس شدن به این موضوع به اتاق های دیگه سرزدیم و دیدیم بعععله .. هنوز ۱۲ شب نشده بود که ما چندنفر سرگروه از ترس ساسها بار و بندیل مون رو  جمع کردیم و اوردیم توی لابی ..  یک نفر از کیشیک شب هتل روی کاناپه به خواب سنگینی رفته بود طوریکه سروصدای ما اصلا تکونش نداد .. نفردوم هم با کامپیوتر مشغول بازی بود . رفتم جلوی میز رزرویشن و دستمالی که یکی از ساس ها رو توش گرفته بودیم رو باز کردم و گفتم این چیه ؟ خندید و گفت سوسکه .. و با مسخره پرسید از سوسک میترسین ؟ واسه سوسک بلوا کردین ؟ وقتی جریان رو برایش توضیح دادم ، خیلی بیخیال و خونسرد گفت : خوب که چی چکار کنم نصفه شبی ؟!! و به ادامه بازیش مشغول شد .. گفتم : تماس بگیر تا مسئولت بیاد .. با خونسردی جواب داد اون خوابه نمیاد هتل . ما که عصبانی شده بودیم گفتیم بیدارش کن وگرنه با ۱۱۰ تماس میگیریم .. پوزخندی زد و همکارش رو که روی کاناپه خوابیده بود رو با اکراه و فسسس و فسس بیدار کرد و به ما اشاره کرد و گفت اینااا میگن اینجا ساس داره ! اون بنده خدا هم که هنوز چشماش پر از خواب بود گفت : نه ، نداره .. به چه زحمتی بلندش کردیم که بیاد پشت میزش بشینه .. میگفت : ساس چیه ؟ و از افتخارات پذیرایی از گروه های قبلی که اینجا پذیرایی شدند تعریف میکرد ..

محبوبه و مریم رفتند که بقیه رو خبر کنند . به غیر ۲۷ نفر مابقی رو پیدا کردیم ؛ اتاق ها رو تخلیه کردیم و به لابی آمدیم . پاهامون از شدت خستگی و راه رفتن سوزن سوزن شده بود چشمامون از خستگی و خواب آلودگی باز نمیشد حدود ۱و نیم شب بود باز هم آقای فخار تماس گرفت و شروع کرد به گلگی که : امروز جمعه بوده خانه دار برای نظافت کم بوده یه شب رو تحمل کنید تا فردا تمیز کنیم همه جا رو .. اصلا زیر بار نمیرفت که در هتل ساس وجود داره و حتی اینقدر احساس مسئولیت نداشت که به هتل بیاد تهدید کردم به ۱۱۰ تماس میگیرم او هم خونسرد گفت زنگ بزن .. فک کردی چکار میکنن ؟؟  . حدود ۲ صبح بود که دیدند نه خیر .. این طوری که همه مادران آشفته حال بچه های خواب آلودشون رو پایین می آوردند به تکاپو افتادند .. یکی دیگه از کارمندهاشون اومده بود .. آقایی حدود ۵۰ ساله با لهجه غلیظ اصفهانی که خودش رو مسئول رزرو هتل معرفی کرد .. …..

خیلی خسته ام .. چند بار موقع نوشتن متن خوابم برده .. بقیه اش فردا شب اگر فرصت کنم . دندون پانسمان شده م این چندروز امانم رو برید باید برم دندونپزشکی  .. یک سر هم به آژانس برم و کارهای دیگه ..

فعلا تا بعد

—————–

**منظورم از امنیت محیطی ، وجود محافظ و نرده در لبه های پرتگاه های ساختمان است .

* این که میگم تقریبا برای اینکه همه ی مادرا راضی نبودن چون بچه ها دائم دوست داشتن رفت و آمد کنند ، برای من در اردوها نظر و رضایت بچه ها مهمتره .. همیشه بچه ها تابع حرف و نظر و سلیقه ی مادرشونن این چند روزه من توقع دارم مادران تابع بچه هاشون باشند .

در دسته : سفر نوشت
۹ نظر برای :

“مقدمه سفرنامه ۱”

  1. در ۲۹ شهریور ۱۳۹۰ و در ساعت ۱:۴۲ ق.ظ نگین گفته :

    اول اینکه بازم زیارت قبول

    دوم اینکه میدونم این عین خودخواهیه که من و شاید دوستانی چون من، هی میاییم سر میزنیم و منتظریم که بنویسی درحالیکه هزار و یک مسئولیت داری، گاهی خیلی خسته ای و خیلی بیش از ما فعالیت می کنی؛ دست آخر هم باید بیایی بشینی تند تند اینها رو بنویسی، اونم بی وقفه؛ با چشمان خواب آلود، خسته، کوفته و … ببخش که اگه حداقل خود من متوقعم که وقتی میام اینجا، نوشته زیبای دیگه ای باشه که بخونم در حالیکه تو باید رنجش را ببری

    سوم اینکه واقعا متاسف شدم؛ نمیدونم چی بگم… می فهمم آدم یک عده مسافر مشتاق را با خودش که می بره، چه انتظاری داره و چقدر دلش تاپ تاپ می کنه که آب تو دل کسی تکون نخوره… اون وقت میری می بینی، جرم کنار دیوار هیچی، ساس و جک و جونور … واقعا متاسفم… خیلی ناراحت شدم. این مواقع به مسئول کاروان خیلی سخت می گذره…

    چهارم اینکه واقعا آرزو کردم ای کاش اونجا بودم که نصفه شبی بهم زنگ میزدی؛ مهم نبود بیدارم می کنی یانه؛ مهم این بود که شاید کاری از دستم برمیامد. حتی اگه برنمیومد. حداقل خالی می شدی که!

    پنجم اینکه منتظر بقیه ی سفرنامه هستم؛ اما راضی نیستم اینطور خسته و خواب آلود بیایی همه را تند تند بنویسی؛ ماشالله چونه ات هم در نوشتن گرمه؛ از سیر تا پیازو تعریف میکنی! اونقدرم قشنگ میگی که آدم درجا خشکش می زنه و انگار نمیتونه نفس بکشه! واسه همینه ما رو بد عادت کردی دیگه!

    ششم: با تمام وجودم بهت خسته نباشی میگم و آرزو می کنم به لطف نیت پاکی که داری، خداوند میوه ی اینهمه مشقت را بهت در جایی دیگه ارزانی کنه
    به قول خواجه ی شیراز
    اینهمه شهد و شکر کز سخنم می ریزد
    اجر صبری است کز آن شاخه نباتم دادند
    ——————
    نگین عزیزم ممنون بابت کامنتت . وقتی نیمه شب نمیدونستم باید چکار کنم و نمیدونستم تصمیم درست کدومه حدود ۲ شب با همسر یکی از سرگروه ها تماس گرفتم یاد تو کردم که اون سال ساعت ۲ شب آشفته بهت زنگ زدم و گزارش رفتار مامور قطار رو دادم .. یادش به خیر .. خودمونیم چه سکته ناقصی زده بودی :)
    لایق تعاریفت نیستم پس جوابی براشون ندارم .. اما از محبتت ممنونم .. :*

  2. در ۲۹ شهریور ۱۳۹۰ و در ساعت ۵:۱۱ ق.ظ سلجوقی گفته :

    رسیدن بخیر.
    چند وقت پیش با همسرم برای یک سفر کاری به بلژیک رفتیم اولین کشور اروپایی که با پوشش اسلامی مشکل پیدا کرد. ظهر به هتل رسیدیم. همسرم کت، دامن و روسری پوشیده بود. به اتاق رفتیم و بعد خواستیم که بریم بیرون بگردیم. به خانم مسئول رزرو گفتم که اتاقمان کوچک است و اگه امکان داره عوضش کنند. شب برگشتیم. اون خانم نبود و یک آقایی اونجا بود. گفتم فلانی نیست؟ گفت شما آقای فرشاد هستید؟؟؟؟؟
    همین …
    ۰۰۰۰۰۰۰۰۰
    بله .. همین … و دیگر هیچ .. یه تذکر کوچک و پیگیری بدون در نظر گرفتن قومیت و مذهب .. با درنظر گرفتن حقوق انسانی ..

  3. در ۲۹ شهریور ۱۳۹۰ و در ساعت ۴:۱۱ ب.ظ sani گفته :

    عجب حکایتی داره هر دفعه این سفر مشهد. منتظر ادامه اش هستم
    ——-
    آخ ننه م هی .. خاله سانی … هر چی من سعی میکنم اتفاقی نیفته یه بلایی از آسمون نازل میشه اون از پارسال این از امسال …. :(

  4. در ۲۹ شهریور ۱۳۹۰ و در ساعت ۵:۱۸ ب.ظ خودم گفته :

    فکر کنم باید از پاراگراف دوم نگین خانم منم عبرت بگیرم و متنبه بشم و دیگه اینقدر غر نزنم که بنویسین بنویسین ولی کار سختیه. چطوره یه قراری بذاریم: من همچنان غر می زنم ولی شما هر وقت خسته بودین و خوصله نداشتین و … جدی نگیرینشون، موافقین؟ بازم رسیدن به خیر و زیارت قبول. و بازم منتظریم (اوی صورتکی که زبونش تا چونش دراز شده رو در نظر بگیرین، جاش خیلی خالیه) ضمنا از آشنایی با جناب ساس بسی خرسند شدیم (احتمالا تو خوابگاه به دردم بخوره :-| )
    ———–

    خواننده های مترم بایس ازت تشکر کنن واسه این غرولندهات که اگه نبود حس به روز رسانی موجود نبود .. :)

  5. در ۲۹ شهریور ۱۳۹۰ و در ساعت ۶:۵۹ ب.ظ خودم گفته :

    چرا بعضیا فکر می کنن من نظر ندادم؟؟؟
    ۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰
    واسه اینکه بعضیا توقع دارن نفر اول باشی با این همه غرغرات !!

  6. در ۳۰ شهریور ۱۳۹۰ و در ساعت ۵:۳۴ ق.ظ کاظمی گفته :

    زیارتتون قبول باشه وخسته نباشید. خدا روز به روز بر ایمانتون و قوتتون اضافه کنه. مثل اینکه من باید این پتکم رو بذارم رو دوشم راه بیفتم تو مملکت!!:)
    ————-
    آقای کاظمی گرامی ممنون .. شما این پتکت رو بزن تو سر اونایی که الان رفتن خارج و تو سخنرانی هاشون طپق میزنن و گاهی دری وری میگن و پرستیژ شغلشون رو رعایت نمیکنن !! شرمنده اخلاق ورزشی تون .. عیب از اون بالا بالاهاس که مملکت درس نمیشه ..

  7. در ۳۰ شهریور ۱۳۹۰ و در ساعت ۶:۱۳ ق.ظ مریم گفته :

    سلام به مادر سپید و خسته نباشی فراوان…
    در این سفر من هم همراه این گروه بودم و از نزدیک شاهد ماجرا و اگه میتونستم و از دستم کاری بر میومد انجام میدادم ….
    من چند سالی هست که این سعادت و خدا نسیبم کرده با این گروه به زیارت امام رضا برم و همیشه ریحانه جان همه تلاشش و برای به نحوه احسن بودن این سفر انجام میده و خیلی اذیت میشه .. خسته میشه .. درمانده میشه… اداره ۱۰۰ نفر آدم که حدود ۴۰ نفر روشندل هستند واقعاً سخته و دشوار … جه برسه با اینکه یه همچپین مشکل بزرگی هم پیش بیاد و با یه عده افرادی روبه رو باشی که شخصیت و فهم و درکشون در حد همون ریخت و شمایل هتلشون باشه فکرش و بکنید که چه طور میشد به این انسانها فهماند که هتل کثیف و پر از سوسک و ساس است و نمیشه اینجا ماند وای که چه شبی بود کابوس بود … بچه ها خسته بودند و خوابشون میومد .. کلافه شده بودن …
    خیلی جالب بود که ادعا میکردند که این ساسها رو شما از تهران آوردید وای که چه آدمهای بی…..
    تو این جریان ریحانه حالش بد شد از فشاری که روش بود ….
    من از همین جا بوسه میزنم به دستانه ریحانه جان که با این سختیها و مشکلات از جانش مایه میذاره برای این بچه ها …
    واقعاً خوشا به حالت ….
    ————-
    ممنون .. تو هم کم کمک نکردی خصوصا در قطار برگشت که همه ی قضیه جایگیری مسافرا با شما بود با اون دسته گل همایونی که به آب دادم در جا گذاشتن اسامی ..
    میخوایی اون لیستی رو که دو ساعت وقت صرف کردی نوشتیش بهت جایزه بددم ؟ »:-)

  8. در ۳۰ شهریور ۱۳۹۰ و در ساعت ۶:۵۶ ق.ظ خودم گفته :

    نفر اول نبودم چون تا حدود یازده و نیم صبر کردم و اثری از پست موعودتون نشد، طی یک ای-میل سراغشم گرفتم جواب ندادین منم گفتم شاید خسته بودین رفتین. دیگه از کجا باید می دونستم؟؟؟ راستی ببینم چرا اینجا ساعت نمی زنه که کی مطلب ارسال شده؟
    ——-
    چه بچه ی خوبی شدی سر شب میخوابی .. اورین آورین .. تمرین سحرخیزی میکنی واسه مدرسه ها ؟
    نمیدونم چرا ساعت نمیزنه تازه نظر رو هم مینویسه نظز !!! :)

  9. در ۱ مهر ۱۳۹۰ و در ساعت ۱۲:۵۹ ق.ظ کاظمی گفته :

    مزاحم شدم بگم که (البته فکر کنم یه بار دیگه هم عرض کردم) که اینجانب خانم هستم. باهاتون موافقم. کار یه جای دیگه گیر داره.
    ————-
    ااا نگفته بودی خانومی :) خوب اینجوری بهتر شد من با شماراحت ترم :)