مادر سپید

مادر یک روشندل

نخبه های گروه

شهریور۲۴

فردا کله ی سحر ۶ و ۲۰ دقیقه مسافرم و هنوز بار و بندیلم رو نبستم . توی راه آهن ساعت ۵ صبح قرار گذاشتیم .. هنو تا دقیقه ی نود جا هس ..:)

اینقدر خسته و کوفته و درب و داغونم که حس ندارم بلند بشم .. حتی نوشابه های انرژی زا هم کاری از دستشون برنیومد :( ! هفته ی پیش که حسن در بیمارستان بستری بود دندونم سرو صداش در اومد تا امروز که دردش یک چشمم رو بست وقت نکردم برم دندونپزشکی .. فعلا پانسمانه … آی ی ی ی ی درد میکنه !!! آی ی ی ی درد میکنه !!! تازه لباس ها رو ریختم توی ماشین .. هر کدومش خشک شد برنده یک سفر زیارتی مشهد میشه !! هر کدومشون هم خشک نشد لابد لیاقت نداشته ..

این بر و بچه های گروه امروز حسابی روی اعصابم بریک زدند !! هر سال ما چند نفر نخبه هم تو گروهمون داریم .. مادر زنگ زده .. حالا من از عصر پشت فرمون بودم ..

میپرسه گفتی صبه جمه بیام ینی شب شمبه بیام !؟؟؟ کلی براش توضیح دادم شب بخواب نماز صبح بیدار شدی بلند شو بیا .. بازم میگه من نفهمیدم  میگم : میدونی دعای ندبه روو کی میخونن .. کله ی سحر صبح جمعه .. میدونی ؟ میگه آره میدونم : اما نفهمیدم صبه جمه بیام یا شب شمبه ؟ آخرش هم گفت : بیا به شوهرم بگو !!

اون یکی میگه : این جمعه یا جمعه ی دیگه !!؟؟

یکی دیگه میگه : حالا مطمئنی فردا بلیط میدن !؟؟؟

یکی دیگه شون میگه ۴ صب راه بیفتم میرسم راه آهن ، حالا خونه شون آذری ه ها بغل راه آهن !!

واااااااای خدای من یکی دیگه پیغام فرستاده : مگه اسم منم نوشته بودی ؟؟؟؟

این یکی رو بگو ، میگه : ببخشید خانوم فلانی من جا موندم .عروسی داشتیم ۷ شبانه روز . شرمنده نشد تماس بگیرم زیارت قبول …

این آخریه که دیگه منفجرم کرده از عصبانیت .. ساعت ۱۰ شب زنگ زده میگه مهمون از شهرستان میخاد برام بیاد نمیتونم بیام ! ۵ نفر هم هستند .. گفتم شرمنده اگر بخوایی بیایی قدمت سر چشم ۵ نفرتون ۱۵۰ تومن اگر نیایی نفری ۵۸۲۰۰ تومن پول قطار رو  ازت جریمه میگیرم . میگه : نه خو .. حالا که طلبیده میام !!!

هر سال یک بسطی دارم با این ها ..

باورتون نمیشه امروز چه تماس هایی داشتم بسکه برخی گیج میزنند . داشتم دیگه میپکیدم .. درد سر و چشم و دندونم کم بود این ها هم میرفتند روی اعصابم .. اینقدر عصبی بودم که کم مونده بود دکترم منو با طناب ببنده به یونیت !! بسکه با هر نیش گاز این دریلش از جا پریدم ..

الان هم یازدهه شبه دلم برای حسین تنگ شده که فرستادمش قم خونه دائی ش .. فقط هادی و حسن رو میبرم که بتونم به کارهام برسم .. قرار نبود هادی رو ببرم چون بدجوری آویزونه ولی دلم برای دوریش میمرد .. اینو تو بیمارستان عوض کردن ، بس که دخترونه س روحیاتش ..

نائب الزیاره تون هستم و  التماس دعا دارم خیلی .. برای من دعا کنید ، احساس میکنم توان و انرژی سابق رو ندارم .. دپرسی جریان هفته پیش هنوز هم آزارم میده .

سلامت و بانشاط باشید ..

در دسته : سفر نوشت
۵ نظر برای :

“نخبه های گروه”

  1. در ۲۴ شهریور ۱۳۹۰ و در ساعت ۷:۲۳ ب.ظ خودم گفته :

    ااا باز که تکراریه! به نظرات گرانبهام تو اون یکی بلاگ مراجعه فرمایید تا بعد دوباره بیام نق بزنم

  2. در ۲۶ شهریور ۱۳۹۰ و در ساعت ۴:۲۳ ق.ظ سلجوقی گفته :

    خوب، سفر بخیر
    راستی کی راه افتادید؟ شنبه صبح یا …
    ——-
    جمعه صبح

  3. در ۲۸ شهریور ۱۳۹۰ و در ساعت ۸:۲۴ ق.ظ سلجوقی گفته :

    چند وقت پیش دختر اما موسی صدر توی یه برنامه زنده تلوزیونی شرکت داشت و درحال تعریف خاطره ایی از عمه خودشون بودن. مجری نخبه در حالیکه دستهاشو مثل کاسه کرده بود و جوری حرکتشون می داد که گویا داره زرده و سفیده تخم مرغ را از هم جدا می کنه گفت: یعنی پدر شما حضرت امام موسی صدر خواهری دارند که ایشون میشن عمه شما؟
    دختر امام موسی صدر با کمی چشم های گرد شده گفت: بله
    مجری نخبه هم گفت: عجب!!!!!!
    ———–
    مجریا که آخر نخبه هان ..

  4. در ۲۸ شهریور ۱۳۹۰ و در ساعت ۱۲:۵۴ ب.ظ خودم گفته :

    پس کجایین؟

  5. در ۲۹ شهریور ۱۳۹۰ و در ساعت ۷:۲۹ ب.ظ مادر سپید » بایگانی وبلاگ » مقدمه سفرنامه 2 گفته :

    [...] بیاییم که استوار قبول نکرده حالا خوبه این خانوما جزو  نخبه های گروه  که دو تا پست پایین تر ازشون نوشتم نبودن !! راستی این [...]