سلام
فاصله حسنونه با حسینونه خیلی زیاد شد ..
قبل از هر چیزی ایام محرم و عزاداری سیدالشهدا آقا امام حسین رو تسلیت میگم . انشالله عزاداری هاتون مقبول حق باشد .
میلاد حضرت مسیح رو هم به هموطنان عزیز مسیحی تبریک میگم امیدوارم امسال سال خوبی برای ایشان باشه ..
بچه م مثلا کلاس اولی ه و مامانش اینقدر بی ذوق و بی خیاله که یک خط هم درباره ش ننوشته ! خدا میدونه ذوق من بیشتر از ذوق خودش بوده و هست ولی واقعا سخته .. کم آوردم هزار بار ! به دوتاییشون دیکته گفتن و درس پرسیدن و بهانه گیری های کلاس اولی !
حسین شخصیت خوبی داره . مستقل ، با اعتماد بنفس ، خلاق ، با نشاط ... و گویا جمع این خصوصیات در قالب یک دانش آموز کوشا و سربه زیر و درسخون نمی گنجه ... نوشتن تکالیفش حتما باید یک انگیزه مفرح داشته باشه وگرنه نوشتن دو سه صفحه مشق تا زمان خواب طول میکشه . معلم سختگیری داره که هر چند باعث بالارفتن دایره لغات و یادگیری اصولی میشه ولی از طرفی هم دلسردی و خستگی فکری و جسمی زیادی رو به دانش آموز تحمیل میکنه .
نمیدونم این آموزش منسجم و سختگیرانه آیا اثر منفی در ذهن بچه میزاره یا نه ؟ از اونجا که معلمش یکی از معلمین نمونه کلاس اول هست ، منتظرم ببینم بلاخره کی اون انگیزه و شوق خواندن و نوشتن در این بچه شکوفا میشه .. دوستانی که چندین ساله من رو میشناسند متوجه شدند با آموزش های دلسرد کننده با انتظارات بیجا مخالفم ..
یه کاسه بیشتر !
عدد نویسی های اولیه عدد های 1 و 2 هست که حسین از نوشتن عدد 1 خیلی لذت میبرد چون خط صاف بود
. عدد 2 که اومد گفت اااااا اگه اینو بنویسم فردا باید بنویسم 3
! کلی قصه و قسم و غصه سرش پیاده شد تا یک صفحه 2 نوشت
!
روزی که عدد 3 رو سرمشق گرفت 5 ساعت یک ریز گریه میکرد ! دیگه کلافه شده بودم 
، با عصبانیت داد زدم واسه چی گریه میکنی مگه نمیخوایی یاد بگیری ماشین هاتو بشماری
؟ با لبای آویزون و چشمای پر اشک گفت
: خیلی سخته مامان ! آخه یه کاسه بیشتر داره ! 
فراموشی معلم !
وقتی با دردسر و مکافات راضی به نوشتن عدد 3 شد
قرار بود عدد 4 رو آموزش ببینند
.. پیش خودم گفتم امروز هم با عصبانیت برمیگرده خونه و کیف و کفشش رو شوت میکنه و لب و لوچه آویزون و اخمای تو هم رفته باز به غذا ایراد میگره و یه دست نوازش محکمی هم به هادی میکشه و کلی رو اعصابم بریک میزنه
!
اما ظهر با جیغ و فریاد خوشحالی پله ها رو دوید و کلی ذوق و شوق داشت و بالا و پایین پرید و اووووه بیا و ببین
!! هی به کمرش قر میداد که مامان خانوم یادش رفت مامان خانوم یادش رفت
! و هی مث جن بو داده از این ور به اون ور میدوید از اون طرف هادی هم که گریه و خنده ش به حسین بسته س با حسین هم نوا شده بود و عینهو قرص اکس خورده ها بالا پایین پریدند تا نیم ساعت تخلیه هیجانی داشت
تا اصل قضیه رو گفت : خانوم یاد رفته 4 رو درس بده 5 رو درس داده
!!! نگو که معلمش بر چه اساسی شاید تنوع آموزشی این روش رو داشته که بعد از آموزش 5 عدد 4 رو آموزش میداده !! 
با کمترین توضیح :
از کودکی نابینا رو رابینا تلفظ میکرد و وقتی برای اولین بار خواست این کلمه رو بنویسه با تمام احساسش همونی رو نوشت که تا به حال میشناخت .
این گوشه ایی بود از علاقه ایجاد نشده تحصیلی در حسین
. کار من شده کشیدن نقاشی های متنوع در دفترش تا به ذوق نوشتن حروف و اعداد در شکم دایناسور و مار و به قول مادرم خر و سگ و قورباغه
! تشویق به نوشتن بشه که خوشبختانه خوب جواب داده و چند روزیه که سعی میکنه نوشته های درشت رو بخونه و لذت هم میبره
. امیدوارم که حسین از این بچه هایی نشه که مامانش با گرز آهنین
بالا سرش وایسه و بنویس بنویس کنه ! 
امیدوارم هادیونه یک ماه دیگه طول نکشه ! 
تا بعد .
