مادر سپید

مادر یک روشندل

به توان تو

آذر۱۴


سلام
دیگه خوشم نمیاد در مناسبت های خاص معلولین چیزی بنویسم .. متنم حس خوبی ایجاد نمیکنه میشه پر از گلایه و غرغر در حالی که تلاش های خودم در رفع گوشه کوچکی از کم و کاستی های بچه های پرتوانم به جایی نرسیده . امسال یک شعار جدید شنیدم که خیلی امیدوارم کرد به تغییر نگرش جامعه نسبت به معلولیت : افتخار میکنیم به توان تو .. جمله ی دلچسبیه .. از هر منظری که بهش نگاه کنی معانی مثبتی داره . به نظرم انسان هایی که از نظر ظاهری متفاوت آفریده شده اند نهایت زیبایی خلقتِ خالق هستند ، خداوند همه ی قدرت خلقتش رو در وجود مخلوقی متبلور کرده که انسان های ناشکر به او میگویند معلول در حالی که عقل و فکر و شعورشون رو آن گونه که خداوند برایشان آفریده رشد نداده اند و ناقص ترین طرز فکر ها رو به عنوان نظریه و تئوری و فرضیه ارائه کرده و در توهم رشد یافته شان فکر میکنند که سالمند .. بیایید برای سلامتی فکر و شعور این گونه افراد دست بر دعا برداریم و از خداوند برایشان رحمت و عافیت فکر مسئلت کنیم ، شاید که رستگار شوند .

روز ۱۱ آذر اولین جشنواره «توان یاب و فضای مجازی» به همت مجتمع آموزشی نیکوکاری رعـــد و با مشارکت پرشین بلاگ و سلامت نیوز همزمان با روز جهانی معلول در برج میلاد برگزار شد .

شناسایی و معرفی توانمندی های توان یابان در فضای مجازی، افزایش کیفی و کمی حضور توان یابان در فضای رسانه ای مجازی و تجلیل از فعالان توان یاب در فضای سایبر از مهمترین اهداف برگزاری این جشنواره بود در بخش جنبی به موضوع بلاگرهای توان یاب و دوستــداران جامعه بزرگ تـــوان یابان پرداخته بودند که لینک فراخوان شرکت در این جشنواره رو مدتی قبل در وبلاگ گذاشتم و ثبتنام کردم . در خصوص معرفی وبم به دوستان جدید باید بگم که به عنوان مادر یک روشندل از ۲۷ ابان سال ۸۱ سعی کردم قسمت هایی از مشکلات آموزشی خردسالان و کودکان روشندل رو بنویسم شاید گوشی برای شنیدن بیابم که خوشبختانه یافتم . در آغاز راه جزو ۱۰۰ وبلاگ اول پرشین بلاگ بودم و بعد به دعوت شادروان نوید مجاهد به اسپیشیال آمدم . در فضای اسپیشیال یک اسم جدید برای وبلاگ گذاشتم که پیشنهاد همسر همیشه همراهم امیر بود: ” مادر سپید ” . حضورم در پرشین بلاگ نیز کماکان ادامه دارد با وبلاگی متفاوت که بیشتر در خصوص شیطنت ها و تجربیات کودکی دو فرزند دیگرم حسین و هادی میباشد : ” مامان خاتون “

خوب نمی نویسم ! دستور زبان فارسی رو هم همچین پاس نمی دارم چون دانش آموز درسخونی نبودم به موقعش دستور زبان فارسی رو یاد نگرفتم ! :) گاهی دلم برای خواننده هام میسوزه که متن های عجیب و غریب من رو میخونند ! :) البته سعی میکنم اوقاتی که با حسن درس فارسی رو میخونم کمی هوش و حواسم رو بکار بگیرم یادم بمونه مستقبل و نقلی رو و آرایه های ادبی رو رعایت کنم . برای همین کسب جایزه برای وب سایت برتر رو حق خودم نمی دونم .. واقعا بیشتر خوشحال میشدم که این لوح یادبود به آیدا اهدا میشد که اتفاقات مشقت بار زندگی ش از او یک انسان کامل و سالم ساخت و یا مونا که با همه ی توان انسانی اش ایستاده در حالی که من در مقابل شنیدن رنج های او حتی نتوانستم روی پاهایم بایستم .. واقعا به توان این دوستان افتخار میکنم و خوشحالم که خداوند در من ظرفیتی قرار داد که بتوانم حضور این انسان های توانا رو درک کنم .

از دوستان برگزار کننده ی ای جشنواره بسیار متشکرم : موسسه رعد که به هیچ وجه صفحه اخبارش برایم باز نشد ، سایت شمعدانی آقای محمد رضا دشتی و سرکار خانم مینا اروانه ی عزیز ، استاد ارجمند و گرامی ام اقای محمد کمالی ، ویولت همیشه شاداب ، اقای ابوترابی مدیر پرشین بلاگ و دیگر دوستداران فعالان فضای وب و وب نویسی . خوشحالم موضوع توان یابان بلاگر و حامیان توان یابان مورد توجه قرار گرفته است و امیدوارم توانایی ها و تبحر ایشان در نوشتن و برقراری ارتباط مفید و سازنده بیش از این مورد توجه قرار بگیرد .

معمولا دوستان دوست دارند بدونند جایزه ی برنده ها چه بوده ! لااقل برای خودم سواله فلانی در فلان مسابقه یا برنامه چی جایزه گرفته .. :)
یک لوح شکیل یادبود از طرف مجتمع آموزشی نیکوکاری رعد + یک اینترنت رایگان از طرف پرشین بلاگ که فکر کنم پاکتش رو گم کردم :) + بازی فکری اتللو othello که مورد توجه حسین قرار گرفت ( نبوغ زیادی در بازی های فکری مثل شطرنج داره ) + یک ام پی ۴ پلیر که بهترین بخش جوایز بود که مورد توجه من و حسن قرار گرفت . بلاخره این بچه یک هدیه در خور توانایی هایش گرفت .. هر جا به حسن کادو میدهند یا مداد و خودکاره و اتودِ یا کیف و ساعت و کلاه ! بدون در نظر گرفتن محدودیت های جسمی او .. حالا اوقاتی که حسن وویس ریکوردرش رو برای حاضر کردن دروس به مدرسه میبره من میتونم راحت تر برایش بقیه دروس رو در سکوت خانه بخوانم .

عکس های خوبی از این برنامه نگرفتم از وبلاگ های دوستان : پادراز ، من و نخاع میشه پیگیری بهتری کرد سایر شرکت کنندگان هنوز مطلبی در این خصوص نگذاشته اند .


سلامت و موفق باشید .
تا بعد .

بعد از تحریر :
این هم به خاطر نگین حسینی که میخواست یادی از هادی و حسین هم کنم :)‌ گول قیافه های مکش مرگ مای ایشون رو نخورید از یک شیطنت حسابی و شلوغ کاری اساسی برگشتند !!! حس ژست گرفتن ندارند ! :)

۲۷ نظر برای :

“به توان تو”

  1. در ۱۵ آذر ۱۳۹۱ و در ساعت ۵:۳۰ ق.ظ آشنایی با یک معلول قطع نخاع گفته :

    سلام مونا خانم
    از دیدن شما و حسن مهربان و نازنین و دیگر دوستان بسیار خوشحال شدیم
    ماشالله حسن زیر سایه شما بسیار عالی بزرگ شده
    واقعا از دیدانش لذت بردم
    با آرزوی سلامتی برای شما
    با داشته‌های مثبت و نداشته‌های منفی باید شاد بود

  2. در ۱۵ آذر ۱۳۹۱ و در ساعت ۵:۴۴ ق.ظ آشنایی با یک معلول قطع نخاع گفته :

    سلام ریحانه خانم
    با عرض پوزش در کامنت قبلی نام شما را با حواس پرتی اشتباه درج نمودم
    از دیدن شما و حسن مهربان و نازنین و دیگر دوستان بسیار خوشحال شدیم
    ماشالله حسن زیر سایه شما بسیار عالی بزرگ شده
    واقعا از دیدنش لذت بردم
    در مورد گم کردن پاکت اینترنت با شماره آقای مهندس سماوات که باید باهاش تماس میگرفتید ۲۲۵۸۱۳۳۸ تماس بگیرید و داستان را تعریف کنید حتما درست میشه
    با آرزوی سلامتی برای شما
    با داشته‌های مثبت و نداشته‌های منفی باید شاد بود

  3. در ۱۵ آذر ۱۳۹۱ و در ساعت ۶:۳۴ ق.ظ نگین گفته :

    به به! همیشه به جاهای خوب خوب!
    من به توانایی تو و حسن خیلی افتخار می کنم
    (طفلی حسین و هادی که هیشکی یادی ازشون نمیکنه)
    اصلاحیه:
    من به توانایی تو و حسن و حسین و هادی خیلی افتخار می کنم
    ایشالا همیشه شاد باشید اون بالاها، بالاتر از برج میلاد
    :*

  4. در ۱۵ آذر ۱۳۹۱ و در ساعت ۱:۴۵ ب.ظ گیسو (زهرا بیک) گفته :

    مادر سپید عزیز، از دیدنتون یه عالمه خوشحال شدم. متاسفانه زیاد وقت نشد که باهم حرف بزنیم. فقط وقتی که دیدمتون دلم میخواست دستهاتونو بگیرم و بگم خدا قوت. :) البته احساس میکنم که من نتونم حق مطلب رو ادا کنم. باید مادرم دست هاتونو میگرفت و میگفت خدا قوت. چرا که فقط اون میتونه تا حدی سختی ها و تلاش ها و امیدواری های شما رو درک کنه.
    برای شما و حسن عزیز بهترین ها رو آرزو میکنم. براتون امید و روشنایی آرزو میکنم. و امیدوارم بازهم ببینمتون.
    :)

  5. در ۱۵ آذر ۱۳۹۱ و در ساعت ۸:۴۴ ب.ظ نگین گفته :

    چرا من این روزها اینقدر حساس شدم؟… چشام پر اشک شد… آخه هیشکی نمیدونه من این بچه ها رو برای اولین بار، روی دست تو دیدم… هر دوشون تازه به دنیا اومده بودند…. هر دوشون رو شیر می دادی…. هر دو شون رو توی روزنامه دیدم…. هر بار که یکی شونو روی دستات دیدم، انگار یه چروک به صورتت اضافه شده بود… تو چقدر مادری، مادر سپیدم… و من چقدر اشک نریخته دارم این روزها…
    ممنون گلم که به خاطر من این عکس زیبا رو گذاشتی. از این به بعد یادم باشه بیشتر به فکر حسین و هادی باشم. یعنی تو نوشته هام؛ وگرنه جز همین خط خطی ها که کار دیگه ای واسه حسن عزیزم هم نکرده ام…

  6. در ۱۵ آذر ۱۳۹۱ و در ساعت ۹:۰۹ ب.ظ کاظمی گفته :

    به به، به به مبارک باشه. آفرین به این همتهای عالی

  7. در ۱۵ آذر ۱۳۹۱ و در ساعت ۱۰:۵۳ ب.ظ زنبق گفته :

    سلام.
    فدای هر سه شون…:-*

  8. در ۱۵ آذر ۱۳۹۱ و در ساعت ۱۰:۵۵ ب.ظ زنبق گفته :

    راستی نگی نگفتی…
    مبارکه!مخصوصا ام پی فوره!:-))

  9. در ۱۶ آذر ۱۳۹۱ و در ساعت ۱:۵۴ ب.ظ مادر زهرا گفته :

    مامان حسن از نوشته های این قسمتت خیلی لذت بردم. امیدوارم همیشه موفق و موید باشید و فرزندانمان را بر بالاترین قله موفقیت و سرافرازی مشاهده کنیم. ما که در جامعه معلولین نیز جایی نداریم و نه در جامعه سالمها. چون در هیچ کدام ما را دعوت نمی کنند. پس خوشا به حال ما که خیلی رها شده ایم. آزادیم.
    البته گلایه ای ندارم. چون دعوت کردنشان نیز با کلی ناهماهنگی همراه است. پس خوش باشیم به آنچه که داریم یا نداریم.

  10. در ۱۷ آذر ۱۳۹۱ و در ساعت ۷:۳۷ ق.ظ جشنواره توانیابان و فضای مجازی؛ از درخشش تا خاموشی | روز + نامه گفته :

    [...] گزارش مادر سپید از مراسم: به توان تو [...]

  11. در ۱۷ آذر ۱۳۹۱ و در ساعت ۹:۱۱ ق.ظ ناهید گفته :

    سازمان جهانی حقوق بشری دستهای یاری کننده در سوئیس اخیرا با توجه اعمال تحریمها در ایران و کمبود شدید دارواقدام به ایجادیک شبکه یاری رسان کرده است .
    بطوریکه فقط کافی است نسخه داروی مورد نظر خود را برای آنها بفرستید تا نسبت به ارسال آن دارو برایتان در ایران اقدام کنند .
    ایمیل این شبکه:
    Helpinghands-iran@gmx.ch

  12. در ۱۷ آذر ۱۳۹۱ و در ساعت ۱۰:۴۷ ق.ظ مانی گفته :

    سلام. خیلی خوشحال شدم دیدمتون. هم شما رو و هم حسن رو. احساس جالبی بود لمس دستان حسن…

    رعد یه عکس خیلی خوب از شما و حسن کار کرده:
    http://raad-charity.org/uploads/images/1bmilad/IMG_0685w.jpg

  13. در ۱۷ آذر ۱۳۹۱ و در ساعت ۱:۵۶ ب.ظ مینا آروانه گفته :

    سلام
    خیلی مبارک باشه . همیشه موفق باشید . به حسن سلام برسان و بگو منتظر نوشتن مطلب من هم باشه .
    شاد و سلامت باشید

  14. در ۱۸ آذر ۱۳۹۱ و در ساعت ۱۲:۱۷ ب.ظ ریحانه گفته :

    مچکرم از اطلاع رسانی تون .

  15. در ۱۸ آذر ۱۳۹۱ و در ساعت ۱۲:۵۶ ب.ظ پاییز مامان آراز گفته :

    هزار ماشاالله به هر سه تاشون . عکستون رو هم که مانی آدرس داده بود دیدم . زنده باشید و سرفراز

  16. در ۱۸ آذر ۱۳۹۱ و در ساعت ۱:۰۲ ب.ظ ریحانه گفته :

    عکست رو به حسین نشون دادم و گفتم این خاله نگینِ یادته ؟ یادش نمی اومد ! :( ولی هنوز خرس خوش خوابی که بهش کادوی تولد یکسالگیش هدیه دادی رو شب ها کنارش میخوابونه .. عاشقشه .. ده دفعه شکمشو بخیه زدم که بتونه بیشتر نگه ش داره .. ماشین پلیسی که پلیس هاش بیرون میومدند و صدای شلیک گلوله میداد عشق حسن بود .. حتی وقتی عمکلاس های بی ادبش روز جشن تولدش ریختند توی خونه و بیشتر اسباب بازی های حسن رو خورد کردند تکه های شکسته اش رو سالها نگه داشت … وقتی به خاطر برندگی لبه های تیز تکه های شکسته اش ریختم رفت .. هنوز ایران بودی .. سه سال پیش … هیعی روزگار .. سه سال دیگه ماها کجاییم ؟ ۹ سال دیگه چی ؟؟ هیعی … با هادی هم ازت خاطره دارم .. اخرین بار که اومدیم روزنامه یک کیف و یک جاکلیدی عروسکی به بچه ها دادین یادته ؟ سهم حسن که ازش دزدیدم یک سگ خابالوی سیاه با گوشای قرمز بود که با دونه های ریز یونولیت پر شده بود .. سالهاست کنار آینه ی میزتوالتم چسبوندمش و چندوقت یک بار خاکش رو میتکونم .. به عنوان جای سوزن گیره ی شال و روسری هام ازش استفاده میکنم … من هیچ وقت بهت کادو ندادم .. دادم ؟ خعلی بی معرفتم !! واقعا که اینم رفیقه تو داری ؟! :دی

  17. در ۲۰ آذر ۱۳۹۱ و در ساعت ۹:۳۳ ق.ظ ریحانه گفته :

    سلامت باشید . بابت شماره اقای سماوات متشکرم .

  18. در ۲۰ آذر ۱۳۹۱ و در ساعت ۹:۳۴ ق.ظ ریحانه گفته :

    :) پای حسین و هادی رو به این وبلاگ باز کردی با این کامنتت .. :)

  19. در ۲۰ آذر ۱۳۹۱ و در ساعت ۹:۳۵ ق.ظ ریحانه گفته :

    گریه ما رو درآوردی دلت خنک شد ؟!!! :”-/

  20. در ۲۰ آذر ۱۳۹۱ و در ساعت ۹:۳۵ ق.ظ ریحانه گفته :

    مچکرم دوستم :)

  21. در ۲۰ آذر ۱۳۹۱ و در ساعت ۹:۳۶ ق.ظ ریحانه گفته :

    ام پی فوره ر به من تبریک گفتی یا به بچه داداشت !!!؟

  22. در ۲۰ آذر ۱۳۹۱ و در ساعت ۹:۳۷ ق.ظ ریحانه گفته :

    بععععله ..۳تاشون؟؟؟؟؟؟؟!!!!!! پ من چی !؟ خعلی عمه ایی واقعا !! :)

  23. در ۲۰ آذر ۱۳۹۱ و در ساعت ۹:۴۰ ق.ظ ریحانه گفته :

    مامان زهرای عزیزم . دوست دارم دورت کنم از سردی هایی که کشیدی .. دوست دارم دست هات رو بگیرم و گرمش کنم با محبتی که آدم های خوب به من بخشیده اند ..دست کم گاهی خاکستری ببین اوضاع رو .. برنامه ی خیلی خوبی بود .. همه چیز هماهنگ و عالی بود .طی این سالها به برنامه ها و جشواره های زیادی دعوت شدم ولی تا به حال توی این مملکت برنامه ایی به این منسجمی دعوت نشده بودم .

  24. در ۲۰ آذر ۱۳۹۱ و در ساعت ۹:۴۱ ق.ظ ریحانه گفته :

    متشکرم ناهید عزیز .. یک سوال در ذهن من درست شده … اول تحریم میکنند و بعد تکریم !!!؟
    عمیقا فکر کنیم … یعنی چی ؟؟!!

  25. در ۲۰ آذر ۱۳۹۱ و در ساعت ۹:۴۲ ق.ظ ریحانه گفته :

    :) مچکرم دوست خوبم

  26. در ۲۰ آذر ۱۳۹۱ و در ساعت ۹:۴۲ ق.ظ ریحانه گفته :

    خوندم خواهر جان :)

  27. در ۲۲ آذر ۱۳۹۱ و در ساعت ۱۲:۱۴ ب.ظ khodam گفته :

    اوه اوه چقدر شلوغه اینجا! بالاخره رسیدم این یکی رو بخونم ولی کلی عقبم. ام پی ۴ و بقیه جوایز هم مبارک حتی اون پاکت گم شده