مادر سپید

مادر یک روشندل

هذیون

آبان۱۹

سلام
از آنجا که دوستان نگران وضعیت سلامتی حسن هستند لازمه در نوشتن تنبلی نکنم ، هرچند تب دارم و ممکنه هذیون قاطی ش بشه .. قبل از اون بازم دوست دارم بگم که خوشحالم در این فضای مجازی دوستان حقیقی خوبی دارم نگران خودم و خانواده م هستند ،‌ با تماس های تلفنی ، ایمیل و همدلی و همراهی شون سعی میکنند باری از دوش احساس ما بردارند ، سپاسگذارم ..

من هم به خاطر بچه ها به خاطر خانواده م همه ی تلاشمو میکنم احساساتم رو کنترل کنم ، دو ماهه یک روز در میون میرم ورزش یاد میگیرم و تمرین میکنم که روحیه م حفظ بشه ، سعی میکنم با وجود دوستان خوبی که هوای منو دارند کم نیارم .. س ع ی میکنم !! قول نمیدم که مث قهرمان خالی بندی دنیای کودکی مان ، دماغم دراز نشه !!! دلم میخواست اسمایلی خنده میگذاشتم ولی دیدم خیلی جمله بی مزه و خُنکی نوشتم خنده م نیومد ! :-/
خُب بچه که بودم هرچقدر از سندباد جونم میترسیدم به جایش پینوکیو سر به هوا رو دوست داشتم بس که بازیگوش بودم ، مخصوصا اون قسمتی که اینقدر توی شهربازی ، بازی کرد تا خر شد !!! D: نمیدونم چرا !!! :)

انشالله روزی همه مون بشه زیارت کعبه دوست … پنجشنبه پدر و مادرم از سفر حج برگشتند ، دو روز گذشته در خدمت و زیارت والدین عزیزم بودم .. بارها دلم میخواست اینجا بنویسم که طی این ۳۲ روز که نبودند بارها رفتم خونه ی خالی شون و اشک ریختم .. ولی دلم نیومد .. فکرم رفت پیش دوستانی که والدین شون به سفر اخروی رفتند .. خدا همه ی ما رو بیامرزه خصوصا والدین مون رو .. چقدر این ۳۲ روزه بابا و مامان پیر شده بودند .. بابا بعد از تراشیدن سرش اینقدر قیافه ش عوض شده که یاد روزی افتادم که پدربزرگم آخرین نفس هاش رو سر نمازصبح کشید و جلوی چشمان خواب آلودم از دنیا رفت .. عجیب سفریه حج .. هر کی رفته حج تمتع میگه فاز معنوی حج تمتع خیلی بالاست . خوش به حال اون حاجی هایی که بعد از سنگ زدن به شیطون پاشون که به تهران میرسه بهش زنگ نزنن ! :d

من خیلی نگران نیستم ، فقط نمی دونم چرا دائم توی دلم رخت میشورند ! بی حسی سطحی دستش کمی عمقی تر شده . ولی از دو روز پیش پیشرفت نداشته ! دو روزه سردرد نداشته ، ام ار آی انجام شده انشالله شنبه یعنی امروز جوابش میاد . موقع اسکن ظاهرا که ضایعه ایی در مغز دیده نمی شد .. آمونیاک خونش باید زیر ۵۵ باشه که ۶۰ هست ولی لاکتات نرماله ،‌ دکتر میگفت اگرمثلا ۱۰۰ باشه خطرناکه .. دوشنبه یک ویزیت دیگه میبریمش ، قبل از اون هم نتیجه ی ام ار آی و ازمایشش رو میبریم پیش دکتر خودش .. ولی چشمم آب نمیخوره ! این دکتره چسبیده به چندتا فاکتور تکراری هربار هم همین ها رو آزمایش میکنه و میگه هیچی نیست !‌ من که سواد پزشکی ندارم نمیدونم باید چه فاکتورهای دیگه ایی باید چک بشه ! شاید لازم باشه از نظر دیابت چک بشه ! یا کلیوی ! و یا چه میدونم رماتیسم قلبی یا استخوانی ! شاید لازم باشه ام ار آی از گردن و نخاعش انجام بشه شاید یه ضایعه در گردنش باشه !! شاید این بی حسی شروع یک حمله عصبی شبیه ام اس باشه ! شاید اصلا هیچی جز یه توهم بچه گانه نباشه !! ای بابا مگه میشه آدم الکی دستش بی حس بشه ! چه حرفا میزنم من !!!! چرا دکترش یک نوار عصبی از دستش نمینویسه !!!!؟؟؟؟؟ من که یه دیپلم شلخته بیشتر ندارم !!! من باید بهش بگم ؟؟؟؟؟؟!! من میدونم دکتره منتظره دوباره حسن سکته کنه ! بعد مث اون بار که گفتم تگرالول خوابش رو زیاد کرده بگه خوب دو تاش کن اگه سکته کرد تگراتولش رو سه نوبت میکنیم !! نه خب مگه به دکتره چی میرسه که مریضش سکته کنه !؟ منم خل شدمااا !!! این روش حرف زدنشه !! اصن به ذهنش خطور نمیکنه با یکی دو جمله چه طوفان وحشی در افکار خانواده مریضش به راه بندازه ! یعضیام اینجورین دیگه ! سعی میکنم ضعف نشون ندم ولی گوله گوله سرازیر میشن لامصبی ها وقتی یادم میفته اون خون سردیش رو .. آدمکی با دل چوبی فرض میکنند آدم رو ..

مشوشم .. کابوس میبینم و میفهمم که خوابم ولی نمیتونم بیدار بشم به قول مادربزرگم انگار بختک رویم افتاده و داره خفه م میکنه ..

شاید لازم باشه اول خودم برم یک ویزیت اعصاب و روان بشم یا برم پیش دوستای مشاورم که گوشمو بکشن یه کمی از اون حرفایی که خودم همیشه توی گوش مادرا میخونم و ارشادشون میکنم بهم تحویل بدند : اوا اگه مریض بشی بچه ت بیچاره میشه کی میخواد به اون برسه ، فکر و خیال بیخودی نکن و این حرفا .. بعدشم یه دستی از محبت بزنن به پشتم و بگن دنیا دو روزه صدسال اولش سخته .. ولی میدونین چیه !؟ آدم همه ی نگرانی هاش از جهلشه ! اگه درباره چیزی که نمیشناسه اطلاعات داشته باشه دیگه نمیترسه ، نهایتش آماده میشه که با شرایطی که قراره باهاش روبرو بشه درست برخورد کنه ! ولی من نمیدونم باید منتظر چی باشم !؟ اینه که داره روح و روانم رو میخوره ! ممکنه که هیچی هم نباشه ! تب دارم ، از سرمای نادانی ام منجمد شدم .. هذیون میگم .. اوهوووم … نه .. حالم خوبه .. فرشته ی مهربون بیا که چی گفتم دروغه ، دماغم زیادی دراز شده …

شاید چندسال بعد یا اصلا چند روز بعد برگردم به این روزها نگاه کنم و بگم : چقدر بیخود حرص و جوش خوردم ولی بازم نمیدونم .. شاید این روزها سخت ترین روزهای زندگی منه و شاید هم راحت ترین روزهای زندگی م .. الله اعلم !

تا بعد .

در دسته : حال نوشت
۱۲ نظر برای :

“هذیون”

  1. در ۱۹ آبان ۱۳۹۱ و در ساعت ۱۱:۴۶ ب.ظ کاظمی گفته :

    دستتون درد نکنه که با اینهمه گرفتاری بازم ما رو بی خبر نمیذارید. هیچی ندارم بگم :(

  2. در ۲۰ آبان ۱۳۹۱ و در ساعت ۵:۱۷ ق.ظ منا گفته :

    ریحانه جان
    من واست کامنت گذاشتم که یه داروخانه تو اهواز به قیمت قبل ال کارنتین داره بسته ای ۱۲ تومن
    من واسه الینا خریدم اگه شما هم میخوای بگو واست بخرم فقط نمیدونم چطور میشه به دستت رسوند؟

  3. در ۲۰ آبان ۱۳۹۱ و در ساعت ۶:۳۸ ق.ظ ریحانه گفته :

    خیلی متشکرم منا جان باهات تماس می گیرم .

  4. در ۲۰ آبان ۱۳۹۱ و در ساعت ۶:۳۹ ق.ظ ریحانه گفته :

    همه چی آرومه .. نگران نباشین .. من خودم قاطی پاطی تر از حسن شدم :دی

  5. در ۲۰ آبان ۱۳۹۱ و در ساعت ۷:۱۹ ق.ظ منا گفته :

    ایمیلت را چک کن
    اگه نتونستی شماره تماست را واسم تو وبلاگ الینا بذار اما خصوصی بفرست عزیزم

  6. در ۲۰ آبان ۱۳۹۱ و در ساعت ۱۱:۴۳ ق.ظ ماری گفته :

    سلام . رسیدنشون بخیر و زیارتشون قبول.
    حرفی ندارم بتونه دلت رو آروم کنه…. اما اون یادمون داده :
    الا بذکر الله تطمئن القلوب
    فقط دعا می کنم: یا من اسمه دواء و ذکره شفاء ….

  7. در ۲۰ آبان ۱۳۹۱ و در ساعت ۲:۱۴ ب.ظ khodam گفته :

    چشمتون روشن. هنوز نمی دونم از اون خانم دکتری که می گفتین تونستین وقت بگیرین یا نه ولی شاید شنیدن حرف چند تا دکتر خوب بتونه کمی اطلاعاتتونو بیشتر کنه

  8. در ۲۰ آبان ۱۳۹۱ و در ساعت ۳:۵۴ ب.ظ ریحانه گفته :

    خودم جان خانم دکتر کیهانی دوست بیماران زیر ۱۲ سال رو پذیرش میکنه . از دو تا دکتر دیگه وقت گرفتم . دکتر زالی و دکتر غفارپور .

  9. در ۲۲ آبان ۱۳۹۱ و در ساعت ۱:۰۷ ب.ظ مجتبی گفته :

    سلام. همه چی به خیرو خوشی حل میشه. من که بی هیچ دلیلی ته دلم قرص قرصه.

  10. در ۲۲ آبان ۱۳۹۱ و در ساعت ۷:۵۶ ب.ظ مامان حسن گفته :

    سلام عزیزم میشه الکی دست آدم بی حس بشه آره میشه
    من سه روز ۵ شنبه جمعه شنبه همین هفته دستم اول انگشتام بی حس بود شب که خوابیدم صبح تاکتفم بی حس بود اما الان خوب شده هیچیم نیست دارم تایپ میکنم خیلی راحت نگران نباشین هیچی نیست ایشالله

    اینم بگم ما مهمون داشتیم ۴شنبه اومدن بچه ی شیطونی داشت بچش با ملاغه زد تو سر حسن من حسن من هیچی نتونست بگه یه لحظه از درون خیلی شکستم خیلییییییی از اینکه حسن نتونست از ودش دفاع کنه و نمیتونه دفاع کنه دلم شکست خودم فک میکنم این دلشکستگی نبود عصبانیت درونیم بود که فرو خوردمش باعث شد دستم اینجوری شه الان خوبه خوبم سه روز بی حس بی حس بود دستم حتی بخاطر عدم کنترل حسن از طرف خودم حسنمم از روتخت با سر افتاد زمین جمعه بخاطر اینکه من یه دستی شده بودم

  11. در ۲۲ آبان ۱۳۹۱ و در ساعت ۱۰:۰۰ ب.ظ شری گفته :

    ریحانه عزیزم دلواپستونم. حسن چطوره؟ خودت؟ از یادتون غافل نیستم. بیخبرمون نزار. خوش خبر باشی الهی دوستم

  12. در ۲۳ آبان ۱۳۹۱ و در ساعت ۵:۲۶ ق.ظ نگین گفته :

    جای خالی پدر و مادر…. آی گفتی… پس من چی بگم… خیلی به یاد پدرم می افتم… فقط ۲۰ سال داشتم که رفت، برای مردن جوان بود. فقط ۵۸ سال داشت… هرگز روزهای خوب و خوش رو ندید…. حالا هم که از مادرم اینقدر دور افتادم…
    منم مثل تو اشک می ریزم…