مادر سپید

مادر یک روشندل

حسن در کوچه صمصام

فروردین۲۲

سلام

مطلب زیر انشای حسن است :

امروز میخوام یک نویسنده ایرانی رو بهتون معرفی کنم که یکی از بهترین داستان هایی که شنیده ام نوشته ی او است . اقای حمیدرضا نجفی متولد ۱۳۴۳ ، نویسنده و مترجم ایرانی است. اولین رمان حمیدرضا نجفی با نام «کوچه صمصام» توسط کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان به شکل صوتی و مکتوب منتشر شد تابستان گذشته این کتاب صوتی را از کانون پرورشی گرفتیم و من بارها این داستان را گوش دادم و هر بار لذت بردم . داستانش را یک نوجوان روایت می کند، نوجوانی که آرزویش این است اسم کوچه شان اسم یک شهید باشد تا بتوانند با کوچه های بغلی رقابت کنند. طنز تلخی هم دارد، اما نگاهش به جنگ تکراری نیست .‏ نویسنده آدم را با شخصیت اول داستان یعنی علی اکبرخان همراه میکند و با او می خنداندت و میگریاندت .. به همه ی دوستانم توصیه میکنم این داستان جذاب را بخوانند .

از دیگر آثار حمیدرضا نجفی به مجموعه داستان او با نام “باغهای شنی” توسط انتشارات نیلوفر منتشر شده میشود اشاره کرد که من هنوز آن را نشنیده ام ، این کتاب ، کتابی است که مورد توجه کارشناسان ادبیات ایران قرار گرفت و نامزد دریافت دو جایزه “بنیاد گلشیری” و “منتقدین و نویسندگان مطبوعات” شد و جایزه بنیاد گلشیری را برایش به ارمغان آورد .

نجفی از شاگردان هوشنگ گلشیری است که بعد از صادق هدایت یکی از تاثیرگذارترین داستان نویسان ایرانی است .از دیگر نوشته های این نویسنده به این اثار میتوان اشاره کرد :

مایلم در اینده درباره هوشنگ گلشیری بیشتر بدانم . من از طریق رادیونمایش نویسنده های زیادی را شناخته ام که امیدوارم فرصت کنم تعداد بیشتری از این نویسنده ها را به شما معرفی کنم . از مادرم که در بدست آوردن اطلاعات جدیدتر به من کمک میکند تشکر میکنم و همچنین از شما که نتیجه ی جستجوهای ما را در اینترنت میخوانید . در ادامه قسمت هایی از این کتاب را با هم میخوانیم :

صمصام یعنی تیغ تیز و شمشیری که هرگز خم نمی شود. راستی هم کوچه مان هم شکل شمشیر دراز و باریکی بود که افتاده وسط محله <ری> همیشه از اینکه کوچه مان یک اسم درست و حسابی داشت کیف می کردم. کلی پز به بچه های کوچه های دیگر می دادم، به خصوص آنهایی که کوچه شان اسم خنده دار یا مسخره ای داشت. مثل کوچه صغیرا، کوچه لالی، کوچه ماست بندها، کوچه دستشویی، کوچه لختی ها، کوچه چه کنم. …. تا آن موقع نه شهید داده بودیم، نه حداقل یک زخمی. هر کدام از جوان های محل که به سربازی اعزام می شد و یا به جبهه می رفت، پیش خودم می گفتم: <یعنی کوچه به نام او می شود؟( >کوچه صمصام، ص ۱۴)

گزیده های دیگر :

**حبیب بهترین دوستم بود یعنی تنها رفیقی که داشتم.

**اما یواش یواش دیگر اسم کوچه داشت ابهتش را از دست میداد. هر روز اسم یک کوچه عوض میشد آن هم با چه اسم هایی. چقدر هم بچه هایش پز میدادند و افاده می کردند کوچه ی دو شهید .. کوچه برادران شهید عادلی…………… داشتیم کم می آوردیم.

**هر کدام از بچه های کوچه که به سربازی اعزام می شد پیش خودم می گفتم : یعنی کوچه به نام او میشود؟ اگر اسم قشنگ و با معنی داشت بدم نمیامد کوچه به نامشان بشود و بعد می گفتم: استغفر الله جوان مردم! اما وقتی یکی که اسمش صفر قلی کوهی بود رفت سربازی هزار تا صلوات نذر کردم که سالم برگردد.

فکر کردم به به کوچه ی خلبان شهید سرگرد امیر زمانی! یا علی! چه عظمتی…. هیچ کدام از کوچه های این اطراف تا آنجا که من می شناختم امیر خلبان شهید نداشت.

ما اولین و شاید تنها کوچه ای می شدیم که اسم یک سرگرد خلبان آن هم خلبان فانتوم رویش باشد.

**هر وقت که سالگرد شهادت هر کدامشان بود جام گل کوچک بین کوچه ها می گذاشتند به نام همان شهید. اما تیم کوچه ی صمصام را بازی نمیدادند.

**حبیب گفت : دیشب مثل اینکه در رادیو عراق خبر اسارتش را پخش کردند.

**باز هم کوچه همان کوچه صمصام بود!

**فردا برای همیشه از این خانه می رویم.

** موشک باران هر روز شدید تر می شود شهر هم خلوت و خلوت تر.

**فهمیدم بدترین راه اذیت کردن یک نفر این است که حرف هایش را باور نکنی اما من هر چرت و پرتی از حبیب را باور می کردم.

**نقشه این بود که در حیاط را باز کند کلید را من برگردانم سر جایش او برود تو و من خانه باشم و او در عرض نیم ساعت اتاق های شازده و حوض و بقیه چیز ها را ببیند.

**فقط شنیدم: زدند توی خانه شازده………………. چیزی را که توی دلم پرپر میزد را فریاد کشیدم: حبیب! یا امام هشتم حبیب! مثل تیر از میانشان دویدم.

**تازه باورم شد که چه شده و از حال رفتم. همه چیز سیاه شد.

**لازم است که بگویم سه روز قبل از عید بود؟ یا حتما باید بگویم که بابا سه شب کلانتری خوابید؟ یا اینکه من دو روز بعد به هوش آمدم؟ از غصه بود یا از کتک شاید هردو. یا لازم است که بگویم وقتی ائستا جعفر رضایت داد و بابا اومد خونه دو سال پیرتر شده بود؟ یا اینکه غروب ها تب میکنم و الان دو ماه است که آمده ایم محل تازه.

**هر روز می آمدم سر کوچه صمصام تا بالاخره امروز دو نفر با یک نردبان آلومینیومی و لباس آبی آمدند و زیر رگبار باران که یک دقیقه جوی آب را کرد سیلاب از دیوار بالا رفتند و تابلوی صمصام را کندند و کوچه شد کوچه شهید حبیب ا……………..

 

حسن این داستان رو خیلی دوست داره برای همین موضوع این هفته اش رو این داستان انتخاب کرد ، اما خلاصه نویسی براش خیلی سخته و هنوز راه و چاه کار رو بلد نیست ،‌ برای نوشتن متن و سرچ ها بهش کمک کردم و متن ادیت شده رو برایش در وویس ریکوردرش خوندم .. با این روش هم خودش مطالب جدیدی یاد میگیره و هم همکلاسی هایش با فکر مشغولی هایش آشنا میکند .. خوشبختانه زاویه دید دبیرشون هم بر پایه افزایش اطلاعات هست ، رضایت ایشان از این روش که این رو میگه .

سلامت باشید

تا بعد .

۵ نظر برای :

“حسن در کوچه صمصام”

  1. در ۲۲ فروردین ۱۳۹۱ و در ساعت ۸:۳۸ ب.ظ khodam گفته :

    ye ghasmato tekrari neveshte boodin vali ba vojoode inke kami tool keshid ke befahmam oon jomleha chera oontori chide shodan be nazaram raveshe jalebi baraye kholase kardan bood. ham ba kholaseye dastan ashna shodim ham ba negareshe nevisande. az tarafe man az hasan tashakor konin
    —————–
    درستش کردم خودم جان :) البته نتیجه ایمیل نگاری با سرکارعلیه موقع نگارش انشای بچه ، همین میشه دیگه :دی

  2. در ۲۳ فروردین ۱۳۹۱ و در ساعت ۵:۱۲ ق.ظ khodam گفته :

    vayyyyyy az daste rafighe nabab ke adamo az karo zendegi mindaze
    ————–
    ای وای ای داد ای واویلا .. آخ گفتی خودم جان !!!! :) والله با این باب هاشون !!! :)

  3. در ۲۸ فروردین ۱۳۹۱ و در ساعت ۳:۱۱ ق.ظ نگین گفته :

    خیلی عالی بود حسن جان. از اون مقدمه اول خیلی لذت بردم؛ اونجا گه گفتی “طنز تلخی دارد اما نگاهش به جنگ…”.. این جمله شبیه نگارش منتقدان خیلی حرفه ایه. آفرین!
    راستی نمیدونم کتاب “پیروزی بر شب” را میتونی صوتی گیر بیاری؟ داستان زیبای کودکی که در حال کمک به پدرش در مغازه چرم دوزی، اشتباهی مرتکب میشه و میخ ها روی چشمانش فرود میان و نابینا میشه. و بعد مبارزه ای تلخ و نهایتا شیرین را آغاز می کنه که به اختراع الفبای بریل منجر میشه… حتما فهمیدی داستان زندگی کیه… نمیدونم شایدم کتابش رو شنیده باشی.
    بازم میگم خیلی عالی بود. آفرین!
    ———-
    راستیش خاله نگین این جمله ها رو شنیدم خیلی از تراوشات ذهنی خودم نبود ! :دی
    این کتاب رو خوندم کلاس سوم بودم .. خیلی ممنون از معرفی :)

  4. در ۲۹ فروردین ۱۳۹۱ و در ساعت ۱۱:۱۶ ق.ظ یاس حسینیه گفته :

    این حسن بزرگ بشه واسه خودش و همه اطرافیانش و اطرافیان اطرافیانش یه کسی میشه.
    ————-
    آره به خودت امیدوار شو :) شاید بنرهای تبلیغاتیشو دادم بهت طراحی کنی :)

  5. در ۱ اردیبهشت ۱۳۹۱ و در ساعت ۱۰:۱۹ ب.ظ ستاره ها گفته :

    سلام مادر سپید عزیزم،

    خدا خیلی دوستتون داره که فرزند باهوش و با احساسی مثل حسن دارید :)
    من با خواندن پیشرفتهای حسن جان خیلی خوشحال میشم و از ته دل برای سلامتیش دعا میکنم :) موضوع انشاءاش و حُسن انتخابش رو خیلی دوست داشتم! اصلا برام نو بود، نویسنده اش رو تازه شناختم و داستانشون رو خیلی دوست داشتم. خدا به شما قوت بده و حسن جان رو براتون حفظ کنه انشاءالله :)
    ——–
    ممنون خاله ستاره
    ما همب رای سلامتی و شادی شما همیشه دعا میکنیم .. هر روز صبح به یاد شما می افتیم .. :)