مادر سپید

مادر یک روشندل

علوم بی تجربی با طعم اشک

دی۹

سلام

فردا حسن امتحان علوم دارد . امروز اشک هایم بی اجازه سر خورد ..

بخش اول علوم – مواد در حال تغییر : خواص فیزیکی و شیمیایی مواد ، یاددادن این بخش خیلی سخت نبود نمره اش که مهم نیست ولی نوعی ارزیابی از پاسخ دهی ست … ۱۶ شد .

بخش دوم علوم – نور و رنگ و بینایی : کسوف و خسوف و زاویه تابش و بازتاب و مباحث ایینه های تخت و خمیده ، عدسی ها ، منشور و … از دیدن نمره میان ترمش شوکه شدم ! ۷ و نیم !!!!! حسن و ۷و نیم ؟؟؟  بعد از بررسی برگه متوجه شدم نمره ی برگه ۱۱ و نیم بوده توسط معلم رابطش اعتراض کردم خود معلم قبول کرد ولی نمره ش در کارنامه شد ۸ !!!!!! .. نمره هیچ وقت نمیتونه ملاک ارزش گذاری بر فعالیت حسن و امثال حسن باشه ، اما روش سنجش پاسخ گویی دانش آموز به مطالب فراگیری شده است .. مملکت ما این طوریه ! بچه ایی رو بخواند محک بزنن میپرسن درستو میخونی ؟  معدلت چنده ؟ بزرگ هم که میشی میگن مدرکت چیه ؟ اگه مدرک سر طاقچه ت نداشته باشی حرفت خریداری نداره ! نوبت بعدی نمره اش از درس طول موج ۱۱ و نیم شد ، بخش تشریحی اش بیشتر بود .. طفلکی اینقدر ذوق کرده بود که جبران کرده ! فکر میکنه قصور از کم کاری او بوده !

درسی مثل علوم فهمیدنش با دیدن و تجربه کردن کامل میشه ، خود کتاب اسمش علوم تجربی ه !!!!  این یک جمله ی کوتاه رو کی باید بفهمه که تغییری در تدریس درس علوم به بچه های نابینا داده بشه ؟

ناگفته نماند سعی کردم بروی کاغذ نقشه کشی کالک که کاغذی سخت و نازک و روغنی هست با خط انداختن و کشیدن شکل زاویه نور و تابش ، این بخش رو به حسن یاد بدم نه برای اینکه نمره بگیره فقط به خاطر اینکه متونی رو که به سختی حفظ میکنه در حالی که ارتباط بین لغاتش رو درک نمیکنه رو بفهمه .

من خیلی گریه کردم وقتی شاگرد دوم کلاسش که سال قبل فقط دو صدم معدل کارنامه اش از حسن بیشتر بود ساعت ۱۵ شب امتحان تماس گرفت و سراغ کتاب علوم ش رو از حسن گرفت ! این یعنی دیروز و امروز تا ساعت سه بعد از ظهر مشغول هر چه بوده درس و امتحان نبوده در حالی که حسن با سردردی که مدتیست مهمان دایمی اش شده از کنار دستگاه پخش نوارش جم نخورده ! اره گریه م گرفت … خیلی …

از مدرسه هاشون متنفرم . از درس هاشون متنفرم ! از هر حرفی که در این سیستم بیمار آموزشی به بچه هایم تدریس میشه متنفرم !

کتابش رو بستم و سرگرمی مورد علاقه اش ، رایو نمایش رو برایش روشن کردم ، بسه دیگه ، بصیرتی برای دیدن نیست ، عدالتی درخور تلاش تو نیست ، فرزند !

۱۲ نظر برای :

“علوم بی تجربی با طعم اشک”

  1. در ۱۰ دی ۱۳۹۰ و در ساعت ۶:۳۱ ق.ظ نگین حسینی گفته :

    حق داری اشک بریزی… آدم نمیدونه چی بگه؟…
    :(
    —————-
    mer30 az deldarit :*

  2. در ۱۰ دی ۱۳۹۰ و در ساعت ۹:۳۴ ق.ظ ماری گفته :

    سلام
    واقعا نمی دونم چی بگم. اصلا نمی تونم خودمو جای تو بذارم
    ما که با بچه های سالم و سیستم مثلا هماهنگ جلو می ریم حسابی کم آوردیم
    فقط می تونم بگم خدا قوت
    انشاالله این روزهای سخت بگذره و حسن به جایی برسه که خودش حلال مشکلات بشه و بهش افتخار کنی
    هرچند الان هم بهش افتخار می کنی

  3. در ۱۰ دی ۱۳۹۰ و در ساعت ۷:۴۰ ب.ظ مهرناز گفته :

    خوب میدونم حق داری اشک بریزی وقت تلاش چند برابر میکنی ولی بازدهی به خاطر سنجش غلط کمتر میشه ولی خودت بهتر میدونی این یکی هم مثل خیلی های دیگه میگذره
    ——
    in niz bogzarad ..

  4. در ۱۱ دی ۱۳۹۰ و در ساعت ۱۲:۰۷ ب.ظ کاظمی گفته :

    ای بابا! شما دیگه چرا؟ شما فکر میکنی اونی که از همه درسها ۲۰ میگیره با این سیستم آموزشی بیمار سال دیگه چیزی یادشه؟! سیستم آدمها رو بر اساس نمره و مدرک و … میسنجه شما چرا بچه ات رو با نمره میسنجی و از اینکه نمره اش کم شده اونم تو یه درس به این سنگینی ناراحتی؟ میدونم که بهتر از من این چیزا رو میدونید ولی محض یاداوری عرض میکنم که بذارید این بچه زندگیش رو بکنه یذارید ساعتها نمایشی رو که دوست داره گوش کنه یه نمره قبولی هم از اون درسهایی که به هر دلیلی براش سخته بیاره و بره دنبال علاقه اش. باور کنید ما این بچه ها رو اعم از بینا و نابینا فقط نفله میکنیم با این سیستمی که میخواد همه بچه ها هم علوم رو خوب بفهمند هم ریاضی رو خوب درک کنند هم نقاشی خوب بکشند هم ادبیات رو عمیق یادبگیرند هم توی فعالیتهای بدنی بیست باشند هم …. والله به خدا هر کسی رو بهر کاری ساخته اند بینا و نابینا هم نداره. هر کی تو یه زمینه ایی استعداد بارز داره چرا باید توی باقی زمینه ها که توانش و علاقه اش رو نداره آزارش بدیم؟
    ——————
    liiiiiiiiiike :)

  5. در ۱۲ دی ۱۳۹۰ و در ساعت ۱۲:۰۳ ق.ظ بهروز گفته :

    بازم خوبه که مینویسی و اعتراضت رو نشون میدی هم کمی از دلگیریت رو جا میزاری هم شاید کسانی که می بینند تو وضعیت اثری بزارن شاید شاید…
    ——-
    shayad ,,, shayaaad ,,

  6. در ۱۲ دی ۱۳۹۰ و در ساعت ۱:۰۳ ق.ظ نگین حسینی گفته :

    با نظر آقا یا خانم کاظمی %۱۰۰ موافقم!
    ———–
    like be nazare miss kazemi

  7. در ۱۲ دی ۱۳۹۰ و در ساعت ۴:۱۱ ق.ظ برقی گفته :

    (...دیدگاه خصوصی...)
    سلام
    آیا مشکل حل شد یا باید هنوز شرمنده باشیم
    برادر شما:برقی
    ——-
    salam
    hatman bayan bande beram edare ? bavar kinid dige tahamole didan barkhi az hamkarane shoma ro nadaram ..
    hanooz ke morajee nakardam :(

  8. در ۱۲ دی ۱۳۹۰ و در ساعت ۱۰:۳۴ ق.ظ ایرسا گفته :

    سلام..
    من که از همون دوران راهنمایی میگفتم سیستم آموزشی خاک برسرمون واقعا خاک بر سریه هیچ کس قبول نکرد!!!
    چی بگم ریحانه جان!!
    غصه نباش گل خانوم ان شاءالله همه چیز حل میشه ..

  9. در ۱۲ دی ۱۳۹۰ و در ساعت ۱۱:۰۷ ق.ظ مادر زهرا گفته :

    روز جمعه صبح سرسفره سه نفره‌مون نشسته بودیم و میخواستیم صبحانه بخوریم. زهرا دخترم یک باره شروع کرد به حرف زدن وبا اندوه زیاد گفت: خیلی دلم میسوزه که نابینا هستم دلم میخواد که گریه کنم.
    لقمه اول توی گلوم گیر کرد. سعی کردم به خودم مسلط شوم گفتم : خوب گریه کن. یک کمی گریه کرد و یک آهی کشید که تا آخر مغز وجگرم را سوزاند و گفت: اشکالی نداره دلم آروم شد . درسته که نابینا هستم ولی استعدادهای زیادی دارم و میتوانم موفق شوم.
    حالا ریحانه جون اینقدر غصه نخور. ما وقت گریه کردن و غصه خوردن نداریم. ما یک سال و دوسال نیست که این روند زندگی رو داریم. پس به خودت مسلط شو، گریه نکن، سعی کن ، اگر نتونستی صبر کن، ما باید سالم باشیم که بتوانیم بچه ها را پشتیبانی کنیم. باز هم تاکید میکنم ما بچه های موفقی خواهیم داشت.
    —————
    ۲khtare shoma ke bolbole :)
    che mikeshi az daste zaboone shirinesh ? :)
    vali fekr konam hagii ba in zaboone shirinesh az vasat nesfet mikone :)
    :*

  10. در ۱۲ دی ۱۳۹۰ و در ساعت ۷:۲۹ ب.ظ حسین گفته :

    (...دیدگاه خصوصی...)
    (…دیدگاه خصوصی…)
    سلام
    نمیدونم منو یادتون هست یا نه؟؟؟قبلا با این ادرس براتون نظرمیدادم
    (www.sms-jok.blogfa.com
    که بهتون گفتم وبتون رو تو بی بی سی معرفی کردن…..
    راستش بهتون گفته بودم همیشه بهتون سرمیزنم ولی به قولم وفا نکردم الان که اومدم وبتون به خودم گفتم کاش منو یادتون باشه کاش فراموش نشده باشم..
    راستش زندگی من یه جورایی افتاده بود تو دست انداز ….
    خیلی حالم گرفته ….البته ارومم ولی خوب دیگه چیکارمیشه کرد دلم گرفته نمیتونم بگم نگرفته!…
    راستش یه کمی از مطلبتون رو که خوندم گریه کردم البته بدون اشک!!!
    نمیدونم چی بگم فقط ببخشید که نتونستم همیشه بهتون سر بزنم
    سعی میکنم دیگه اینجوری نشه و همیشه بهتون سر بزنم
    ———–
    حسین اقا یادم هست نوشتید که پشت کنکوری هستید و در انتظار گرفتن جواب کنکور ، برایتان آرزوی موفقیت میکنم .

  11. در ۱۳ دی ۱۳۹۰ و در ساعت ۹:۵۵ ق.ظ پپر گفته :

    آرزو سلامتی و خوشی و موفقیت برای حسن جان … آرزومندم
    ——-
    متشکرم جناب پپر ، بنده هم برای پریسای کوچک شما ارزوی سلامتی و شادی و سعادت دارم .

  12. در ۱۹ دی ۱۳۹۰ و در ساعت ۱:۱۷ ب.ظ سمانه گفته :

    سلام ریحانه خانوم! می دونم که به درک ثانیه ای از اونچه براتون اتفاق می افته قادر نیستم، اما واقعا از اینکه اینقدر مادر همراهی هستین بهتون تبریک می گم، از اینکه درک می کنین بچه ها باید زندگی کنن، آخ که این نمایش گوش دادن های یواشکی چه خاطره ای براش می شه! با بهترین آرزوها.